نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سایه نشین‌ها | محدثه صدرزاده کاربر انجمن یک‌ رمان

  • نویسنده موضوع صدرزاده
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 67
  • بازدیدها 961
  • Tagged users هیچ

صدرزاده

کاربر سایت
سطح
4
 
ارسالی‌ها
69
پسندها
309
امتیازها
1,723
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #1
بسم الله الرحمن الرحیم
کد رمان: 4709
ناظر: •|SERAPH|• ☆AubeNoire

نام رمان: سایه نشین‌ها
نویسنده: محدثه صدرزاده
ژانر: #پلیسی ، #جنایی ، #عاشقانه
خلاصه:
در پی به قتل رسیدن هشت نفر افراد سرشناس کشور، یکی از سازمان‌های مربوطه، تصمیم به کشف واقعیت می‌گیرد. کشف راز قتل‌ها به ماموری به نام حیدر واگذار می‌شود. در این میان، مهدی، دوست حیدر، به اتهام قتل بازداشت می‌شود و حیدر حالا باید از آیه، خواهر مهدی محافظت کند و به دنبال اثبات بی‌گناهی مهدی باشد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

MERO.SG

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
28
 
ارسالی‌ها
2,089
پسندها
28,419
امتیازها
57,373
مدال‌ها
27
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
IMG_20220209_123807_458.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "


آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید....
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

صدرزاده

کاربر سایت
سطح
4
 
ارسالی‌ها
69
پسندها
309
امتیازها
1,723
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #3
بسم الله الذي يكشف الحق

«کلام نویسنده»

وقایع پیش‌روی شما مربوط به سال‌های ۷۶ تا ۷۸ است و به همین دلیل فضای داستان با فضای امروزه ما کاملا متفاوت است.
بیشتر رمان بر اساس واقعیت است. که قصد هیچ‌گونه توهین به احزاب و جناح‌های سیاسی ندارم و هدف تنها بازگویی وقایعی ست که پنهان مانده است.
ومن الله توفیق
محدثه صدرزاده
بهمن۱۴۰۰

«مقدمه»
فتنه شاید روزگاری اهل ایمان بوده باشد
آه این ابلیس شاید روزی انسان بوده باشد
فتنه شاید در لباس میش، گرگی تیز دندان
در لباسی تازه شاید فتنه چوپان بوده باشد
فتنه شاید کنج پستوی کسی لای کتابی؛
فتنه لازم نیست حتماً در خیابان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

صدرزاده

کاربر سایت
سطح
4
 
ارسالی‌ها
69
پسندها
309
امتیازها
1,723
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #4
تهران، ۱۵دی ماه ۱۳۷۷

« بنا به وظیفه قانونی و به دنبال دستورات صریح مقام معظم رهبری و ریاست محترم جمهوری، کشف و ریشه کنی این پدیده شوم را در اولویت کاری خود قرار داد و موفق گردید شبکه مزبور را شناسایی، دستگیر و تحت تعقیب قرار دهد و با کمال تاسف معدودی از همکاران مسئولیت ناشناس، کج‌اندیش و خود سر این وزارت که بی‌شک آلت دست عوامل پنهان قرار گرفته و در جهت مطامع بی‌گانگان دست به این اعمال جنایتکارانه زده‌اند، در میان آن‌ها وجود دارند. این اعمال جنایتکارانه نه تنها نامردی به سربازان گمنام امام زمان (عج) محسوب می‌شود بلکه لطمه بزرگی به اعتبار نظام جمهوری اسلامی ایران وارد آورده است...»
صدای محکم حیاتی در اتاق پیچیده است، که در حال خواندن متن ... است. با شتاب از روی صندلی بلند می‌شوم دست دراز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

صدرزاده

کاربر سایت
سطح
4
 
ارسالی‌ها
69
پسندها
309
امتیازها
1,723
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #5
دست می‌کشم لابه لای ریش های تقریبا بلندم، تلاش می‌کنم کمی بیخیال باشم. تقه ای به در اتاق حاج کاظم می‌زنم. صدایی از داخل می آید:
- بفرمایید.
در نیمه باز را هل می‌دهم و به مهدی نگاه می‌کنم که سرش پایین است و دارد با ریش‌هایش بازی می‌کند؛ مثل تمام مواقعی که ذهنش درگیر است. دست پشت کمرش می‌گذارم و به داخل هلش می‌دهم، خودم هم پشت سرش وارد می‌شوم و در را می‌بندم.
- سلام حاجی امرکرده بودین بیاییم خدمتتون.
تازه متوجه می‌شوم که دارد با تلفن صحبت می‌کند. تلفن را بین دوشانه اش نگه داشته است و با یک دست مطالبی را روی کاغذ رو به رویش می‌نویسد. هر از گاهی هم جمله ای می‌پراند: بله بله، متوجهم، درست می فرمایید...
چشمش که به ما می‌افتد به صندلی‌های چرمی مشکی اشاره می‌کند تا بنشینیم. مهدی سرش را نزدیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

صدرزاده

کاربر سایت
سطح
4
 
ارسالی‌ها
69
پسندها
309
امتیازها
1,723
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #6
- حاجی چرا انجمن؟ چه ربطی به هم داره آخه؟
- در این باره خبری نداریم.
دستی در جببش می‌کند و تسبیح عقیقش را در می‌آورد. دستانش درگیر دانه‌های یاقوتی رنگ تسبیح شده است.
-حیدر! پیگیری کن ببین انجمن تحلیل‌هاشون در این باره چیه؟ قطعا از لابه‌لای حرف هاشون، می‌شه اطلاعات خوبی به دست آورد.
چشمی می‌گویم و بلند می‌شوم، نگاهی به مهدی می اندازم هنوز هم درگیر ریش‌های صورتش است. دستم را بالا می آورم تا به شانه‌اش بزنم.
- تو برو به کارت برس، مهدی با من میاد.
دستم نرسیده به شانه مهدی بر می‌گردد. مهدی که انگار با شنیدن اسمش به خودش آمده، نگاه گیجش بین من و حاج کاظم می‌چرخد. حاج کاظم سری بالا می اندازد و اشاره می‌کند که من بروم.
از در اتاق که بیرون می آیم، همان‌جا به دیوار گچی کنار در تکیه می‌دهم. ای کاش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

صدرزاده

کاربر سایت
سطح
4
 
ارسالی‌ها
69
پسندها
309
امتیازها
1,723
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #7
- سلام.
دقیق روبه رویم می‌ایستد و سری خم می‌کند. واقعا نمی‌دانم چطور حاضر شده است موهایش را این گونه فرفری بگذارد.
- نه مثل این که خیلی پرتی.
به چشمانش نگاه می‌کنم و بی حوصله می‌گویم:
- یکم درگیرم، بریم نماز بعد برات می‌گم.
- چشم! پس من برم که از فضیلت صف اول جا نمونم.
سریع به سمت در ورودی مسجد می‌رود و میان جماعت مسجدی، شلوار جینش بدجور توی ذوق می‌زند.
دستم را داخل آب سرد حوض می‌کنم و وضو می‌گیرم. نمازشروع شده است. جوراب‌هایم را در جیب می‌گذارم و به سمت صفوف نماز می‌روم.
مکبر "السلام علیکم" را که می‌گوید، باز به یاد اتفاقات اخیر می‌افتم. انگار تنها نماز است که ذهنم را ثانیه‌ای آرام می‌کند.
با دستی که به کمرم می‌خورد بر می‌گردم، فرهاد است.
- خوب بگو ببینم ماجرا چیه؟
همین طور که جوراب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

صدرزاده

کاربر سایت
سطح
4
 
ارسالی‌ها
69
پسندها
309
امتیازها
1,723
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #8
نزدیک اداره که می‌رسم، از دور پیکان سفید رنگی که آرم اداره رویش حک شده است را می‌بینم. حاج کاظم و مهدی در حال پیاده شدن‌اند.
گازی به موتور می‌دهم که از صدایش به سمت من بر می‌گردند.
- سلام حاجی، مخلصیم.
حاج کاظم تنها با اخم، سر تکان می‌دهد و می‌رود. موتور را در جای همیشگی‌اش کنار دیوار می‌گذارم و به سمت مهدی می‌روم:
- حاجی چرا این جوری بود؟
سرش را بالا می آورد و با خستگی که از چهره اش پیداست:
-رفتیم سردخونه، هر چهار تا مقتول رو بررسی کردیم. جالب اینجاست هیچ کدوم مثل هم کشته نشدن.
خیلی دلم می‌خواهد بدانم هر یک چگونه کشته شده‌اند، اما با باد سردی که می‌وزد به خود می‌لرزم:
- بریم تو بقیش را بگو، هوا داره سرد می‌شه.
دستش را داخل جیب های شلوارش می‌کند.
- راسش باید برم خونه، آیه تنهاست.
با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

صدرزاده

کاربر سایت
سطح
4
 
ارسالی‌ها
69
پسندها
309
امتیازها
1,723
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #9
هر دو داخل اداره می‌شویم و به اتاق مهدی می‌رویم. مهدی سریع به سمت تلفن قرمز رنگ گوشه میز می‌رود و شماره می‌گیرد. پرده کرکره‌ای آهنی پنجره را بالا می‌دهم، صدای خِش‌خِشی می‌دهد و در آخر بالای پنجره جمع می‌شود.
- آیه قبول کرد بره، ممنونم داداش.
بر می‌گردم و نگاهش می‌کنم، خسته است.
- خوب بگو ماجرا چی بود؟ گفتی همه اونا متفاوت کشته شدن؟
همان‌طور که منتظر جوابش هستم، از کنارم صندلی آهنی را بر می‌دارم. روی صندلی که می‌نشینم، سرمای فلزش به تنم نفوذ می‌کند.
مهدی هم پشت میزش می‌نشیند و پرونده‌ها و کاغذهای روی میز را مرتب می‌کند.
- چهار نفر بودن. من جنازه خود مسعود فروهر رو بررسی کردم. مسئول کلانتری می‌گفت تو خونه‌ش با خواهرش کشته شده، البته این‌جور که مشخص بود شوهرخواهرشم کشتن. گفت اول خفه‌ش کردن،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

صدرزاده

کاربر سایت
سطح
4
 
ارسالی‌ها
69
پسندها
309
امتیازها
1,723
مدال‌ها
5
با تکان‌های دستی چشمانم را باز می‌کنم. گردنم درد گرفته و به سختی می‌توانم آن را تکان بدهم، دستی به پشت گردنم می‌کشم و سرم را خم و راست می‌کنم.
- پاشو، همین‌طوری هم دیر کردیم. الان اخمای حاجی نصیبمون می‌شه.
همین طور زیر لب غر می‌زند و حرص می‌خورد، شبیه پیرزن‌های غرغرو.
- حیدر، با تو بودما.

بلند می‌شوم و کش و قوسی به کمرم می‌دهم. واقعا این خواب دو ساعته حالم را جا آورده است.
به سمت در می‌روم مهدی، بعد از خاموش کردن چراغ‌ها پشت سرم می‌آید. راه‌رو تاریک است، تنها از بعضی اتاق‌ها نور کمی بیرون می‌آید که نشان می‌دهد هنوز افرادی در حال کار هستند.
در اتاق حاجی باز است. با صدای پای ما حاج کاظم و مهمانش به سمت ما بر می‌گردند.
سریع سلامی می‌دهیم و می‌نشینیم روی صندلی‌های چرمی. مهمان حاجی یک طلبه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا