• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه نوای بی‌نوای من | فاطمه غفوری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Fatemeh.ghafouri
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 19
  • بازدیدها 1,008
  • Tagged users هیچ

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
213
پسندها
747
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام خالق قلم

کد داستان کوتاه: 450
ناظر: Yekta.yzdanfr |yekta|
نام داستان: نوای بی نوای من
ژانر: #اجتماعی #تراژدی #عاشقانه
نویسنده:
فاطمه غفوری

991649_01e544e634f77c72d51b2bddaad82918.jpg
خلاصه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Dalraeda-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,202
پسندها
31,457
امتیازها
64,873
مدال‌ها
29
سن
16
IMG_20220209_123722_043.jpg
«ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین - تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ داستان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
213
پسندها
747
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
تو آه منی اشتباه منی چگونه هنوز از تو می‌گویم
تو همسفر نیمه راه منی چگونه هنوز از تو می‌گویم
پناه منی تکیه گاه منی که زمزمه‌ات مانده در گوشم
گناه منی بی گناه منی که بار غمت مانده بر دوشم
بهانه‌ی من بغض خانه‌ی من گرفته دلم گریه می‌خواهم
خیال خوش عاشقانه‌ی من همیشه تویی آخرین راهم
 
آخرین ویرایش

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
213
پسندها
747
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #4
امشب هم مثل شب‌های دگر صدای دستگاه چاپ که خبر از چاپ اعلامیه می‌داد فضای آن اتاق نیمه تاریک را پر کرده بود. پنجره چوبی را باز کرد، نسیم خنک شبانگاه همانند دستی مادرانه صورت ضریف دخترانه‌اش را نوازش کرد. نگاهش را به میدان ژاله انداخت، میدانی که منور به خون شهدا بود. آمدن سرزده باد سبب کشیده شدن برگ‌های پاییزی در کف خیابان و به وجود آمدن صدای خش‌خشی ضعیف شد. نوا عاشق این عطر و صدا بود. متوقف شدن دستگاه چاپ خبر از اتمام انجام وظیفه امشبش را می‌داد. نگاهی به ساعت انداخت استرسی در دلش افتاد نزدیک اجرای طرح حکومت نظامی بود، اگر امشب در چاپ خانه گرفتار می‌شد باید غزل خداحافظی را می‌خواند. سریع برگه‌های اعلامیه را برداشت و کیف چرم قهوه‌ای رنگش گذاشت. چادر مشکی‌اش را سرش کرد و سریع آنجا را ترک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
213
پسندها
747
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #5
مادرش از شدت نگرانی سریع در چهارچوب در ظاهر شد.
- نوا این چه وقت اومدنه؟ اگه حکومت نظامی میشد چی؟
- نگران نباش مامان جان حالا که نشده.
- باید حتماً خدایی نکرده، زبونم لال بیفتی تو زندان اون ساواکیای وحشی تا یاد بگیری زود بیای خونه؟
حاج علی از پشت میز برخاست و در حالی که از اتاق خارج میشد گفت:
- بس کن انیس، نوا که دیگه بچه نیست نوزده سالش شده.
- نوزده که سهله پنجاه سالشم بشه برای من هنوز بچه‌ست و نگرانش میشم.
مادر است دیگر. دخترکش زنی کامل هم بشود این حس نگرانی سرکوب نمی‌شود. لبخند گرمی زد و پیشانی مادرش را بوسید.
- اللهی نوا قربونت بشه.
اخم ریزی بین ابروهای انیس نشست.
- خدا نکنه دختره‌ی دیوانه.
لبخندش پررنگ تر شد.
- خب انیس خانم شام چی داریم؟ حسابی گشنمه.
- غذای مورد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
213
پسندها
747
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #6
اما ای کاش خانه می‌ماند. با وجود آن اعلامیه‌های داخل کیفش بدون هیچ ترسی سمت ساختمان پلاسکو جهت پخش اعلامیه حرکت کرد. به خاطر تظاهرات خیابان‌ها شلوغ بود مجبور شد از کوچه پس کوچه‌های خلوت که کمی راهش را دورتر می‌کردند برود. تا وارد یک کوچه خلوت شد ماشین ساواکی‌ها را دید. از شدت ترس حتی نتوانست قدمی بردارد. قلبش محکم خودش را به زندانی که درونش گرفتار شده بود می‌کوبید. نفسش تقلایی برای کشیدن نداشت. مردی جوان که کت شلوار و کراوات مشکی و پیراهن سفید به تن داشت چند قدمی جلویش آمد. چند ثانیه ای به چشمان رنگ شب نوا زل زد. بالاخره زبانش داخل دهانش چرخید و حرفش خارج شد.
- خانم نوا رحیمی؟
آب دهانش را قورت داد و دست راستش را روی دست چپش کذاشت تا جلوی لرزشش را بگیرد. زبانش بند آمده بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
213
پسندها
747
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #7
با حس پاشیده شدن یک سطل آب سرد روی صورتش هین بلندی کشید و چشمانش را باز کرد. اطرافش را نگاه کرد. اتاق نیمه تاریک با دیوارهای تیره و صدای فریادهای دردناکی که از بیرون می‌آمد. اینجا کابوس تمامی انقلابیان بود. حس کرد نمی‌تواند تکان بخورد، هرچه کرد نشد با طناب به یک صندلی فلزی زنگ زده بسته شده بود.
- خب خب خب خانم نوا رحیمی.
نگاهش به مرد روبه‌رویش افتاد او همان مردی بود که کت و شلوار قهوه ای به تن داشت.
- اعلامیه‌های توی کیفت و به دستور کی چاپ کردی؟
چه جوابی میداد؟ می‌گفت به دستور پدرش؟ قطعاً اورا هم به این جهنم می‌آوردند به همین دلیل سکوت را جایز دانست.
- اگه الان همکاری کنی بدون هیچ شکنجه‌ای آزادت می‌کنیم.
آزاد شدن یک انقلابی از این زندان بدون هیچ شکنجه؟! آخر مگر میشد؟! حرف این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
213
پسندها
747
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #8
پوزخندی روی لب‌های پرویز، همان مردک بی رحم ساواکی نقش بست. همان پوزخند ترسناک شد دلهره و دلهره شد همچون سنگ و در دل همانند رودخانه نوا افتاد.
همه توانش را در پایش انداخت و با همان توانی که جمع کرده بود محکم لگدش را حواله صورت نوا کرد. برخورد آن لگد همانا و خارج شدن کلی خون قرمز رنگ از دهان دخترک بی گناه همانا.
- همین که تک تکتون و تیکه‌تیکه نمی‌کنیم خودش یه لطفه اون وقت میگی بویی از مهربونی نبردیم؟! چه حرفا.
تکه‌تکه شدن خیلی بهتر از زجر کشیدن در آن جهنم بود. مخصوصاً برای دخترانی مثل نوا که در برابر آن شکنجه‌ها خیلی کم سن و سال محسوب می‌شدند.
طنابی که دور نوا پیچیده شده بود را باز کرد و به‌جایش دور گردنش پیچید که باعث شد قسمتی از چادر مشکی رنگش روی صورتش بی‌افتد.
رعب و وحشت بسیاری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
213
پسندها
747
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #9
هیچ حرفی از بین لب‌های پرویز خارج نشد. درست است داوود از او و خیلی‌های دیگر کوچکتر بود اما باز هم مافوق بود و پسر تیمسار، احترامش واجب بود و حساب بردن هم به جا. اخم‌هایش را درهم کشید و با صدایی که عصبانیتی سرشار از آن موج می‌زد گفت:
- الآنم از جلوی چشمام گمشو.
همگی در آن لحظه شوکه عصبانیت داوود شده بودند. او آدم بدخلقی نبود اما آن لحظه گویی آتشفشان فعال درونش به راه افتاده بود. پرویز هم تا خشم داوود را دید سکوت و اطاعت را جایز دانست و سریع از آنجا دور شد.
نوا سعی می‌کرد از جا برخیزد اما آنقدر سرگیجه و درد داشت که سریع به زمین می‌افتاد. داوود کنارش زانو زد و طنابی که گردنش را اسیر خود کرده بود را باز کرد؛ گوشه آستینش را گرفت و دختر بیچاره را دنبال خودش کشید. بعد از طی مسافتی به یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
213
پسندها
747
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
آه که اگر انیس می‌فهمید دختری که هروقت پشت میز تحریر می‌خوابید سریع رویش پتو می‌انداخت الآن از شدت سرما در خودش جمع شده و چادر نازک را دورش می‌پیچد خودش را به زمین و آسمان می‌کوبید.
***
امروز هم مثل همیشه حاج علی از شدت نگرانی درحال طی کردن عرض خانه بود و انیس کنج خانه نشسته بود و ناخن‌هایش را به دندان می‌کشید.
- نوا دوروزه که خونه نیومده علی، هیچکسم ازش خبری نداره یه کاری بکن دارم جون به لب میشم.
علی سری با شرمندگی و تاسف تکان داد. از دست آن بنده خداهم که کاری بر نمی‌آید. ناگهان صدای زنگ در سکوت تلخ و زننده خانه را شکست. انیس با امید آمدن خبری از دردانه‌اش سریع چادر رنگی را روی سرش انداخت و دمپایی‌هایش را چپه پوشید. حاج علی هم آرام پشت سرش حرکت کرد با باز شدن در قامت رعنای محسنی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا