• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه نوای بی‌نوای من | فاطمه غفوری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Fatemeh.ghafouri
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 17
  • بازدیدها 796
  • Tagged users هیچ

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
204
پسندها
695
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
علی از شوک بیرون آمد... فکری که در ذهنش می‌چرخید اجازه شکستن بغض گلویش را نمی‌داد.
- از کجا فهمیدن نوا اعلامیه چاپ و پخش می‌کنه؟
محسن اشک‌هایی که از فراغ همسر آینده‌اش می‌ریخت را را با پشت دست پاک کرد.
- نمی‌دونم حاجی من که ساواکی نیستم از جریان خبر داشته باشم.
سید چند لحظه سرش را به نشانه تایید بالا و پایین کرد.
- قطعاً... قطعاً ما یه جاسوس داریم.
انیس که کنج دیوار نشسته بود و مدام گریه می‌کرد اصلاً متوجه حرف‌های حاج علی نمی‌شد.
- یعنی توی گروهمون یه نفر جاسوسه؟
- معلومه که آره.
اما در مخوف ترین مکان تهران یعنی زندان کمیته مشترک چه می‌گذرد؟
دوباره صدای بازشدن وحشیانه در آهنی به گوشش خورد این یعنی آغاز شکنجه امروز. مثل همیشه دو ساواکی حرام زاده بازو‌های زخمی‌اش را چنگ زدند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
204
پسندها
695
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
پرویز بعد از چند دور چرخیدن رو‌به‌رویش ایستاد و مشغول بررسی چهره نوا شد، چشمان قهوه‌ای که زیر دو خط پرپشت ابرو قرار داشتند و به صورت سفید نوا می‌آمدند. کنار لب‌های قرمزش کبودی بزرگی قرار داشت که نشان دهنده کتک های این چند روز بود.
- امروز روز سومیه که من و تو این اتاق ملاقات می‌کنیم خانوم رحیمی، توی این سه روز انواع شکنجه‌ها رو تجربه کردی... .
آرام شلاق را به دست مخالفش زد و دو قدم نزدیک شد.
- ولی هنوز انقدر سمج تشریف داری که حرف نمی‌زنی.
جواب نوا سکوت بود و نگاهی معمولی که انگار اصلاً اتفاقی نیفتاده و نخواهد هم افتاد اما نمی‌دانست همین‌ نگاه خونسرد پرویز را بد عصبی می‌کرد.
- لجبازی رو بذار کنار اگه حرف بزنی خیلی زود منتقل میشی زندان قصر.
زندان قصر بسیار شرف داشت به جهنمی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
204
پسندها
695
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
با دو بوقی که زد آقا فیروز؛ نگهبان امارت در را برایش باز کرد. داوود لبخندی که معنای تشکر داشت به فیروز زد و وارد حیاط خانه شد و ماشینش را در گوشه ای پارک کرد. سمت در ورودی خانه که جنسش از چوب گردو بود حرکت کرد و بعد از باز کردنش وارد هال بزرگ شد. مادرش طبق معمول روی مبل کنار پنجره نشسته بود و کتاب می‌خواند و قهوه می‌خورد. با لبخند پر از محبتی گفت:
- سلام انسیه بانو! حال و احوال؟
انسیه لبخند مادرانه و پر محبتی به پسرش زد، لبخندی که توانایی‌اش را داشتی از عمق آن قربان صدقه رفتن‌هارا بخوانی.
- سلام داوود جانم خسته نباشی.
داوود هم لبخندی زد و درحالی که سمت اتاقش می‌رفت گفت:
- سلامت باشی.
در اتاقش را باز کرد اما قبل از ورود صدای محکم و مردانه پدرش که بالای پله‌ها ایستاده بود متوقفش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
204
پسندها
695
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
- خب، همین؟
با این سوال کوتاه داوود فنجان را از لب‌هایش جدا کرد و دو مرتبه روی نعلبکی گذاشت.
- یه روز پرده رو کنار زدم و با صحنه عجیبی روبه‌رو شدم؛ یک گنجشک توی برفای سفید و سرد افتاده بود و نمی‌تونست کاری بکنه تا اینکه یه گنجشک دیگه اومد کنارش، کمکش کرد ولی خودش توی برف گرفتار شد و از سرما مرد.
داوود آرام سرش را به معنای تایید تکان داد.
- داستان جالبیه ولی منظورتون دقیقا چیه؟
منوچهر از جا بلند شد و طبق عادت بازجویی چرخی دور اتاق زد؛ اتاقی که کفش موکت نسکافه ای و روی آن یه فرش سه در چهار قرمزی پهن شده بود، انتهای اتاق یک پنجره بزرگ قرار داشت اما بخاطر اخلاق سخت تیمسار همیشه بسته بود و پرده ها هیچوقت کنار نمی‌رفتند. پشت به پنجره یک مبل تک نفره سلطتنتی شیری که با گل‌های خاکی زینت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
204
پسندها
695
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
سعی کرد خشم و عصبانیت در صدایش مشخص نباشد اما محکم و سرسخت گفت:
- کار یه ساواکی توی زندان کمیته مشترک شکنجه و حرف کشیدن از زیر زبون زندانیاست گفتی شکنجه کار من نیست و از خشم خدا می‌ترسم گفتم باشه تو فقط به کار بقیه نظارت کن مثل یک رییس اما حالا می‌بینم مثل یه پرستار از زندانیا مراقبت می‌کنی و به پرویز اجازه نمیدی کارش و بکنه.
داوود فهمید که دل پدرش از کجا پر بود... از دست دلسوزی‌های او که به نظر تیمسار کار مسخره ای به نظر می‌آمد.
- اون پیرمرد یه بیماری قلبی داشت و ضربه زدن به قفسه سینش باعث بدتر شدن حالش میشد.
منوچهر روبه‌ داوود ایستاد و نفسش را با حرص بیرون فرستاد. سعی داشت با تک پسرش به آرامی رفتار کند چون پیش بردن کارش با عصبانیت باعث خودکشی دخترش دلارام شده بود. نمی‌خواست این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
204
پسندها
695
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
با این حرف داوود گویی آتشفشانی درون تیمسار شهامت فوران کرد مواد مذابش را به سمت و سوی آسمان پرتاب کرد. او از این که کسی اشتباهاتی که منجر به ساخت خاطرات تلخ شده را به او یادآوری کند متنفر بود. مرگ دلارام هم شامل همین اشتباهات تیمسار میشد. داوود که فهمید پدرش از دستش عصبی شده دست و پایش را گم کرد. نمی‌خواست منوچهر ناراحت شود فقط می‌خواست کاری کند تا این اشتباهات دیگر سر نزند.
- بابا باور کن...
تیمسار ابرو‌هایش را به هم گره زد و با صدای پر تحکمش فریاد کشید:
- ساکت شو.
سرش را پایین انداخت. فکرش را هم نمی‌کرد یادآوری مرگ فجیع دلارام در این حد برای تیمسار مایه شرمساری و عصبانیت باشد.
- انقدر مرگ آروم دلم رو تکرار نکن! فکر کردی خودم خیلی خوشحالم که اون مرده؟
داوود تمام سعیش را کرد که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
204
پسندها
695
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
تیمسار سری به نشانه تاسف و کلافگی تکان داد. فهمیدن منظور داوود همیشه برای او سخت ترین کار دنیا بود. چون همیشه بخشی از حرفش را پنهان می‌کرد.
- من وقتی بچه بودی‌ام هدف واقعیت رو نمی‌فهمیدم چه برسه به الان که مرد شدی!
همین حرف سبب شد لبخند دندان نمایی روی لبان داوود شکل بگیرد اما حرغ بعدی شهامت لبخندش را پاک و اخم‌هایش را درهم کشید.
- کلاغ‌ها خبر آوردن تو خیابون احتشامیه یه حسینیه هست که شب‌ها وسط روضه اعلامیه پخش می‌کنه. با نیروهای ساواک و پلیس برین دست اند درکاران این عمل مفتضحانه رو بازداشت کنین تا درس عبرتی بشه برای دیگران.
قصد داشت پدرش را از این کار منصرف کند. می‌دانست جواب نمی‌دهد و تیمسار تحت هر شرایطی کار خودش را می‌کند اما باز هم خواست شانسش را امتحان کند.
- بخاطر چند ورق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Fatemeh.ghafouri

منتقد آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
204
پسندها
695
امتیازها
4,013
مدال‌ها
8
- جو متشنج اینجا چه بخوای چه نخوای بی اعتمادی و ترس تو وجودت بنا می‌کنه.
داوود ابروهایش را بالا انداخت و با نیشخند پاسخ جمله او را داد:
- چقدر خوب متوجهش شدی، من با اینکه اینجا زندانی نیستم حس بدی دارم دیگه چه برسه به تو.
نوا حلقه دور زانوهایش را محکم کرد و چانه‌اش رابیشتر به آن‌ها فشرد.
- شنیدم شما کسی رو اینجا شکنجه نمی‌کنی، درسته؟
آن جمله خبری داوود را یاد حاج ابراهیمی انداخت که به او آموزش داد به مورچه هم آزار نرساند انسان که جای خود داشت.
- وقتی مسئولیت بزرگ کردنت رو از بچگی پدربزرگ دل رحم و مذهبیت به عهده بگیره همین میشه.
اما نوا به قضیه مشکوک شد و همین شک موجب لب باز کردن دوباره و پرسیدن سوالی که فقط در دو کلمه خلاصه می‌شد شد.
- فقط همین؟
برای داوود اعتماد کار سختی بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا