نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان غبن | س_رحمانی (دیلر) کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Aisane1
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها 856
  • Tagged users هیچ

تا اینجا از ۵ چه امتیازی به کار میدید؟؟؟

  • ۱

    رای 0 0.0%
  • ۲

    رای 0 0.0%
  • ۳

    رای 0 0.0%
  • ۴

    رای 0 0.0%
  • ۵

    رای 1 100.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1
  • نظرسنجی بسته .

Aisane1

کاربر سایت
کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
135
پسندها
450
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
کد رمان: 4748
ناظر: Diana33559 Diana33559

نام رمان: غبن
(جلد اول مجموعه‌ی در بازی)
نویسنده: س رحمانی (دیلر )
ژانر: #فانتزی #اکشن #روان_شناختی #معمایی #عاشقانه
خلاصه: کادن یادگرفته بود که محکم باشد بی احساس و بی عاطفه ، این دلیل شهرت و راز خون طلسم شده و خانواده اش بود . اما بعضی از راز ها خنجر می‌زنند. کادن تنها دور از خانواده یک روز در راه رفتن به سرکارش پیرزنی رو میبینه که برخلاف ظاهرش اون رو توی ماجرایی میندازه ، ماجرایی پر از راز ها خ**یا*نت ها عشق ها و محبت ها و غبن ها . درون دنیای فانتزی ایی که باز هم همه چیز به خونش پیوند خورده.
 
آخرین ویرایش

MERO.SG

مدیر تالار کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,954
پسندها
27,001
امتیازها
49,573
مدال‌ها
27

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
IMG_20220209_123807_458.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

پس از ارسالِ 35 پست از رمان‌تان مجاز هستید در تاپیکِ زیر درخواست تگ (تعیین سطحِ رمـان) بدهید:
تاپیک جامع درخواست تگ برای رمان‌ها

دوستان عزیز نقد تگ رمان خود را می‌توانید در تاپیک زیر مطالعه کنید.
تاپیک جامع مخزن نقدِ تگ رمان کاربران

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 25 پست در تاپیک زیر اعلام کنید!
تاپیک جامع درخواست جلد

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید!
تاپیک جامع دریافت جلد

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمانتان به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید!
آموزش ویرایش

نـکـته‌ی مهــم:
لطفا قبل از شروع به پارت‌گذاری، تاپیک آموزشی زیر را مطالعه کنید.
تاپیک جامع آموزش نکات ویرایشی

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان «حداکثر ۴ هفته» است و اگه بیشتر از این باشد به رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفاً قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید. ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.

[با تشکر تیم مدیریت کتاب یک رمان]
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] .Selen.

Aisane1

کاربر سایت
کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
135
پسندها
450
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
سخن نویسنده :




رمانی که می‌خونین طنز یا جوری نیست که لبخند به لب‌هاتون بیاره اما تراژدی هم نیست .
اگر می‌خواین این رمان رو بخونین پس از همین حالا بگم که این رمان قراره با ذهنتون بازی کنه و شماره وارد فضایی کنه که حتی نباید به سایه ی شخصیت‌ها اعتماد کنین . قراره توی دنیای سیاست گم شید خون و خونریزی ببینید خ**یا*نت ببینین و با فضاهایی آشنا شید که اشانان ، اشنان چون خیلی اوقات توی کوچه‌ها و همسایه و تاریخ به همچین داستان‌هایی برخوردین .
همچینن باید بهتون بگم که این رمان برای همه ی سنین مناسب نیست . و اضافه می‌کنم شخصیت‌هایی که قراره در درموردشون بخونین و یا از دیدشون داستان رو ببینین شخصیت‌های پیچیده‌ایی دارن ، داستان‌های پیچیده‌ایی دارن و بعضی‌هاشون حتی دچار تروما ها و ضربه‌های روحی ان پس اگر در حین داستان گریه کردین و گفتین چرا این انقدر بدبخته باید بگم خواهریا برادرم بشین سرجات داستان هنوز ادامه داره....











پیشگفتار :





آسمان می غرید . رشته های کنفی کلاف از دستان خواهران مویرای* گریخت . زمین می لرزید، گویی او هم از ترس هیبت اتفاقات اینده لرزه بر اندامش افتاده بود .
مرد فریاد میزد .
سال‌های سال بارها و بارها تلاش کرده شکست خورده و باری دیگر تسلیم شده و دوباره برخاسته بود. حالا اما دیگر نمی‌توانست تلاش کند . جلادانش زنجیر اسارتش را محکم‌تر کشیدند .
درون تابوت زنجیرش کردند ...
برای رهایی فریاد میکشید ..
فریاد می‌کشید و برای بار اخر به دنیا و خانه ی ویران شده ش می‌نگریست .
صدای صاعقه فریاد و شیون از درد مردمی که پاره پاره شده بودند و پاره پاره شدن عزیزانشان را دیده بودند، را از هم می‌درید . جالادانش با تمام قوا اورا به تابوتش برای ابدیت هل دادند ، نفرینش کردند تا برای هر دقیقه بمیرد ، تقلا کند ، نفس بکشد و برای بار دیر در مغاک بمیرد .
سرنوشتی بدتر از مرگ . سرنوشتی مرگبار برای دوستان و همخون ها و ساکنان این دنیا و سرنوشتی بد تر از مرگ برای تا این هارا نظاره کند .



پایان .

*
مویرای (به یونانی Μοῖραι) دراساطیر یونانی ، سه الههٔ سرنوشت هستند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Aisane1

کاربر سایت
کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
135
پسندها
450
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
فصل یک :





یکبار دیگر صفحه را بالا پایین می‌کنم تا از کلمه ی اخر مطمئن بشوم. نویسنده با این پایان جنایت کرده بود. اصلا به این فکر می‌کنم که سه هزار و پانصدو شش فصلی که در سه سال خواندم به این پایان رسیده‌ام گریه‌ام می‌گیرد. تا اخر های داستان امید داشتم شخصیت اصلی نجات پیدا کند، اما داستان به بدترین روش تموم شده بود .

سرصبحی زدحال خورد بهم. با صدای نازک زنی که رسیدن به ایستگاه مترو رو اعلام می‌کرد زود گوشی ام را توی کیفم گذاشتم و محکم بهش چسبیدم. به جمعیت نگاه می‌کنم که دور در را گرفته بودند مردم برای اینکه بچه‌هایشان را از خفگی نجات بدهند ، خودشان راحایل بین اونها و باقی نفرات کرده بودن.

اینم وضعیت مترو بود.

همه عجله داشتند . یه نگاه به جمعیت کردم و بعد مثل پرتاب کننده‌های نیزه خودم را بزور توی جمعیت جا دادم . سیل جمعیت که به سمت بیرون مترو حرکت می‌کرد من را با خودشان بیرون بردند . برای سرکارم عجله داشتم ، اگر یک دقیقه دیر میرسیدم باید یک ساعت به غرغرهای مدیر گروه گوش می‌دادم . از مترو بیرون اومدم .

بودن مترو توی این ناحیه و تجاری بودنش این خیابان را شلوغ کرده بود . بازاری ها داد میزدن تا مردم را به اجناسشان ترغیب کنند بعضی ها هم تخفیف گذاشته بودند . مردم هم برای اینکه باهم میان این همه سرصدا حرف بزنن و صدا به صدا برسه فریاد میزدند . داشتم راه می‌رفتم که پیرزنی بهم تنه زد . اندازه‌ی مادربزگم سن داشت اما تنه‌ایی که زد باعث شده بود شانه‌ام بدجوری دردبکند . حس می‌کردم شانه‌ام در رفته . تکونش دادم تا بلکه دردش بهتر بشه و به پیر زن نگاه کردم .

- مادرجان حالتون خوبه ؟! چیزیتون که نشده .

برخلاف تاثیری که این تنه زدن روی من داشت پیرزن اصلا تکون نخورده بود .
 
آخرین ویرایش

Aisane1

کاربر سایت
کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
135
پسندها
450
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
حس بدی نسبت بهش داشتم .

شده حس کنین یه ادمی قراره ضربه ی بدی بهتون بزنه ؟!
که قراره مسیر سرنوشتتون رو عوض کنه ؟
منتها نه به راه خوبش؟
منم این حس رو داشتم . ناخوداگاه فهمیده بودم این پیرزن قراره به زندگیم گند بزنه اما مثل همه ی ادم‌ها اهمیتی بهش ندادم .

پیرزن موهایی با رشته‌های سفید داشت انگار که همین دیروز پیر شده باشه نه در اثر گذر زمان ، چهره‌اش رو چروک پیری فرا گرفته بود اما چشم هاش....

دست‌هاش زخم زیادی داشتند . پیرزن لبهاش روابا زبونش‌تر کرد . متوجه شده بودم جوری به من نگاه می‌کند که یه گرگ به شکارش نگاه میکند. نه یه شکار سخت مثل اهو یا گوزن . نگاهی که یه گرگ به خرگوش از خدا بی‌خبری می‌ندازد که روحش هم خبر ندارد توی تله است . با شنیدن صداش به خودم و تصوارتم تشر زدم . برنامه های حیات وحش خیلی نگاه کردم که این تاثیر را رویم گذاشتن .

- دشمنت شرمنده عزیز دل . او خدا من شرمندتم ببین وسایلت تا کجا رفتن ، بزار برم بیارم .

به جایی که اشاره کرد نگاه می‌کنم . راست می‌گفت گوشیم تا کوچه‌ی اونور بازار رفته بود . بلند شدم تا قبل از اینکه پیرزن به خودش تکونی بده به گوشیم برسم . به سر کوچه که نزدیک شدم ، دستی جلوی دهنم را گرفت . دست و با زدم تکون خوردم فریاد زدم ، حتی دستش رو گاز گرفتم تا از روی دهنم کنار بره ؛ ولی اون دست تکون نخورد .

صدای پیرزن را شنیدم که گفت :

نگهش دار جیران . تیز بیهوشش کن ، باید ببریمش به محراب .

سوزش درد متوالی سوزن روی گردنم را حس کردم . حس کردم که ماده‌ایی را بهم تزریق می‌کنن ، ولی این اخرین چیزی بود که بعد از بیهوشی فهمیدم...
 
آخرین ویرایش

Aisane1

کاربر سایت
کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
135
پسندها
450
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
با حس افتادن قطره های داغی روی شکمم بیدار شدم . قطره هایی که ازبالای سرم می افتادند و می‌سوزاندنم . دستها و پاهام رو نمی‌توانستم باز کنم ، به بالا نگاه کردم تا ببینیم چه چیزی انقدر داشت می‌سوزاندتم . یک جاشمعی بزگ مثل لوستر بالای سرم بود قطره های مایع شمع از بالا به پایین می‌ریخت .

به اطرافم نگاه کردم . به میزی بسته شده بودم و توان تکان خوردن نداشتم . ترس برم داشته بود . اگر به این فکر نمیکردم که جیغ کشیدنم گروگانگیر هارو به اینجا میکشاند تا حالا اوپرا خوانده بودم .

دست هایم را به تیکه ی بالایی میز بسته بودند و دردشونه هام نشون میداد که خیلی وقتست که در این حالتم . صدای پایین اومدن کسی از پله ها اومد . جوری قرار گرفته بودم که به پله ها دید نداشتم اما تکرار مرتب صدای پای آنها نشانمیداد که پلکان بلندیست . با قطع شدن صدای پا مردی داد زد :

بیبی ، بهوش اومده .

صدای پیرزن را نشنیدم ، اما مرد جوابش را داد . دوباره صدای پا اومد ، اما اینبار دوتا شده بودن اولی صدای پای محکم وپرسرو صدای مرد دیگری صدای پای ظریفی بود . اول مرد توی دیدرسم ظاهر شد . جیس یا جیران نمیدانم کدام بود . تکون نخوردم تا مبادا شده برای یک لحظه توجهش را جلب کنم . مرد میز کوچکی را به سمت جایی که من بودم اورد .

با قرار گرفتن یکدفعه ایی دستی روی گلویم لرزیدم . پیرزن ناخن هایش را توی گلوم فرو کرده بودو فشار میداد . ناخن هایی که توی گلوم رفته بودن گلویم را زخم کرده و این زخم ها می‌سوختند .یقین داشتم از گردنم خون می امد . فشار دست هاش به گلوم اونقدر زیاد بود که راه تنفسم را بسته بودو به خس خس افتاده بودم .

زن دست هایش را از گردنم فاصله داد و بعد انگشتش را روی قسمت زخم کشید . خون ، روی انگشتش را گرفته بود . همان دست را به سمت بینیش برد و بالذت بو کرد و گفت :

همممممم حتی بوشم ادم رو حال میاره شیرینم . مثل معجزه میمونه که فکرشو میکرد توی میانه به یه ایندیرا بربخوریم .

سرش را چرخاند و مرد رو خطاب قرار داد :

-جیران

مرد مسخ شده به انگشت زن نگاه میکرد و بعد مسیر نگاهش را از انگشت زن به رگ گردنم کشید .

-جیران .
 
آخرین ویرایش

Aisane1

کاربر سایت
کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
135
پسندها
450
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
لحظه ایی زن اینجا ایستاده بودو ثانیه ایی بعد مرد را باگلویش به دیوار پرت کرد و چسباند . با دستش چانه ی مرد رو بسمت خودش کشید و گفت :

منو نگاه جیران . یه تار مو از سر دختره کم شه جنازت میکنم . ایندیرا ریخته نیست که این دختره رو پیدا کردیم مفتم نیست که هدرش بدی گرفتی؟

صدای پوم تاک پوم تاک قلبم را در گوش هایم می‌شنیدم . پس از ان پیرزن آن مرد را که جیران اسمش بود را ول کرد و از پله ها بالا رفت .

جیران برگشت و به من نگاه کرد . واضحا حرف پیرزن برایش اهمیتی نداشت .لب هایش را لیسید و گفت :

شروع کنیم خشگله ؟

دستها و پاهایم رو باز کرد . موهام رو توی مشتش جمع کرد و کشیدتشون . دستم را برای کمک به اطراف میکشیدم ، تا اینکه به یکی از چاقو های روی میز رسید . چاقو رو برداشتم و توی چشم هاش فرو کردم . جنبیدم ، بدون اینکه نگاه کنم چند تا چیز دیگر از روی میز برداشتم و بدون توجه به ضعف جسمانی ام از پله ها بالا رفتم . آدرنالین توی خونم دلیلی بود که بدون کشیدن بدنم و سینه خیز رفتن میتونستم حرکت کنم . پله ها را رد کردم . قمه و خنجری که از روی میز برداشتم را در دست هایم جا به جا کردم .

پله هارا رد کردم صدای فریاد و خنده های زیادی از بالا بگوش می‌رسید .(( نه فریاد و خنده کلمه ی مناسبی نیست .)) غوغا و هیاهوی افراد از بالا بگوش می‌رسید . شبیه یک ورزشگاه و همهمه ی مردمی که تیم موردعلاقه اشون رو تشویق میکردن . به یک دوراهی رسیدم . قمه را توی دست راستم گرفتم ودسته ی خنجر را با دست چپم فشار دادم . مردد رو به دوراهی ایستادم .
چپ یا راست.
چپ یا راست .
صدایی از بالای سرم اومد صدای گرومپ گروپ متعدد چیزی به سقف بود .به خودم نگاه کردم یک لباس سفید ساده ی بلند تنم پوشیده بودن . حتی نیازی نیست که از خون را لباسم بگویم ، کاملا اشکار بود که شبیه یک مبارز تازه از جنگ برگشته میموندم.



گرومپ گرومپ .

دوباره چیزی به سقف برخورد کرد .

وقت ندارم . لعنتی . چپ یا راست ؟چپ یا راست ؟

باشه چپ .



پاهای بدون کفشم صدایی تولید نمیکردن اما حتی بدون درنظر گرفتم این هم با سر و صدای بالا صدا به صدا نمیرسید .دوباره به پلکان رسیدم ،کمی ایستادم تا نفسم بالا بیاید و دوباره از پله ها بالا رفتم . صدای شش هایم در اومده بود بعد از فشاری که زن به گلوم داد و این همه دوییدن ، به خس خس افتادم .
 
آخرین ویرایش

Aisane1

کاربر سایت
کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
135
پسندها
450
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6

روی پاگردی ایستاده بودم که در انتهاش دری قرار داشت. به سمتش رفتم. دستم رو روی دستگیره‌ی در گذاشتم، چندبار بالا و پایینش کردم تا در و باز کنم اما در قفل بود.
به قفل نگاه کردم از اون قفل های قدیمی که مادربزرگ‌ها داشتن بود. به گوشم دست کشیدم تا گوشواره ی توی گوشم رو پیدا کنم. خدا خدا می‌کردم تا برنداشته باشن. چقدر ساده‌ام. مثل همیشه امید بچگانه . لباسام رو عوض کردن اونوقت به گوشواره ی توی گوشم کاری نداشته باشن ؟! به سمت در برگشتم محکم با دست و پاهام به درمیکوبیدم خودم رو بسمت در پرت میکردم تا باز شه اما در مثل مجسمه‌ی ازادی تکونی نخورد . داد میزدم سرو صدا میکردم کمک میخواستم تا بلکه کسی اونجاباشه و به کمکم بیاد. ناامید به سمت پله‌ها راه می‌افتم .
سرم رو خم کردم تا از کنج پله ها ببینم کسی اونجاست یا نه . چشمام با دیدن دوتا مرد که داشتن به سمتم می اومدن از ترس گرد شدن . با استرس به اطرافم نگاه میکنم تا اینکه دوتا میله ی نازک که چاشمعی رو نگه داشته بودن رو دیدم. به سمت شون میرم و با تمام زوری که برام مونده جداشون میکنم . دوتا تیکه ی فلز رو برمی‌دارم و به سمت در حرکت میکنم . دو مردی که دیده بودمشون به سر پلکان رسیده بودن فاصله‌ی زیادی بینمون نبود و همین باعث شد من رو ببینن. دست‌هام می‌لرزیدن. بدون توجه به لرزششون یکی از میله هارو توی قسمت بالایی قفل و دیگری رو توی قسمت پایینی گذاشتم و ازدستم به عنوان اهرم استفاده کردم تا این دو میله رو بهم وصل کنم.
دوتا مرد کمتر از دو متر با من فاصله داشتن و می‌دونستن که راه فراری ندارم به همین دلیل ریلکس بودن و حتی به خودش زحمت دویدن نمی‌دادن. تیزی میله‌ها در اثر فشار زیاد توی دستم فرو رفته بودن و از زخمی بوجود آورده بودن خون زیادی می اومد. تمام وزنم رو روی دست راستم گذاشتم، این کار باعث شد میله داخل دستم فرو بره.
لعنت، حتی میتوستم حس کنم که داره به استخونم میخوره. درحالی که دست راستم رو به سمت راست میچرخوندم ، دست چپم رو به سمت خنجر بردم. خجنر رو توی دستم گرفتم و در باز شد. بمحض باز شدن دستم رو کشیدم که باعث شد میله ها از توی دستم دربیان و به بیرون پرت بشن .
دیدن نور بعد از این مدت طولانی لذت بخش بود . به دیوار کنار در تکیه داده بودم سر صدای جمعیت خیلی کمتر شده بودو میتونستم موج اولیه ی جمعیت رو از شکاف در باز ببینم . باید قبل از ایکه جمعیت متوجه ام میشدن از اینجا میزدم بیرون و با پیوستنم و یکی شدن با جمعیت از اینجا میرفتم . اصلاً اینجا کجا است ؟ کجا اوردنم ؟ الان دیگه کی از شمع بجای لامپ استفاده میکنه ؟ انگشت هام که ناخن های نسبتاً بلندی داشتم رو توی دستم و درواقع زخمم فلرو کردم تا درد باعث شه بدنم دوباره حالت دفاعی بگیره.
تکون بخور
تکون بخور
مغزم فرمان میداد اما بدنم اطاعت نمی‌کرد. نفس عمیق بلندی کشیدم و با استفاده از دیوار بلند شدم . لنگ میزدم و دوتا یکی راه میرفتم . جریان آدرنالین توی خونم خیلی وقت بود که فروکش کرده و حالا تنها چیزی که داشتم نیروی اراده‌ام بود.
لولاهای در با باز کردنش جیغ کشیدن. در این بین تنها چیزی که ذهنم رو به خوردش مشغول کرده این بود که چه‌جوری لباس‌هام رو بپوشونم و... !
 
آخرین ویرایش

Aisane1

کاربر سایت
کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
135
پسندها
450
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
از بین این همه همهمه از بین این همه نگاهم به دو تا مرد افتاده بود که من اشاره می‌کردند و خون روی لباسم رو نشون میدادن .
مرد سوم با چشمای طوسی رنگ و صورت خشنش به من نزدیک شد و خنجر توی دستم نگاه کرد ؛ بعد از اینکه هلم داد و من افتادم خنجر توی دستم را گرفت.
من گیج بودم آدرنالین تو خونم خیلی وقت بود که فروکش کرده بود که من دیگه کنترل روی بدن درد و حرکات بدن نداشتم و بدنم جانی نداشته کنیم
من با دو مرد همراه فشارهای زد و گفت
دستگیرش کنید
هاج و واج مونده بودم ؛ دو سرباز کنار مرد به من نزدیک شدن.
تنم می لرزید.
توی اوج بیهوشی دلیل لرزش و فهمیدم احتمالا زخمم داشت افونت میکرد.
اتفاقاتی که سرم اومده بود زخمم باعث شده بود که توی بد ترین لحظه ی ممکن بیهوش بشم.


*******************
همه جا تاریک بود.
صدای جیغ جیغ موش های اطراف را می‌شنیدم برخوردشان با دست و پام رو حس میکردم اما یه چیزی نمی دیدم. تصویر بود چرا اول این اولین بار نبود که دزدیده می‌شدم. اون موقع هم همین وضعیت رو داشتم نه .
دستم درد میکرد . تیر می‌کشید ‌. غیرقابل وصف بود . وفکر نمیکنم بودن توی این سیاهچال یا سلول تاریک به من کمکی بکنه .
دیگه قبولش کرده بودم.
اینجا دنیای من نیست.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Helen8083

Aisane1

کاربر سایت
کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
135
پسندها
450
امتیازها
2,803
مدال‌ها
6
صدای جیغ لولاهای در خبر از باز شدن در میداد و حجوم نور به داخل سیاهچالی که من در آن حضور داشتم چشم هام رو زد .

دیدن نور بعد از این مدت طولانی لذت بخش بود .در این لحظه به عفونت کردن یا نکردن دستم رنگ چه جوری استریلش کنم فکر میکردم.


مرد کنارم ایستاد وقتی دید که تکون نمیخورم با قصد ندارم بازوم رو گرفت و بلندم کرد.

گرفتن دستم توسط مرد باعث شده بود بخوام بالا بیارم ، سرم گیج می رفت و عرق سردی رو کمرم رو شونم حس می‌کردم .

حتی نفس کشیدن سخت بود. مرد بدون توجه به حال من بازوم رو گرفت و کشون کشون با خودش می برد.

انقدر حالم خراب بود که نمی دونستم کجا میری کجا میریم.
وقتی مرد جلوی در بزرگی توقف کرد، داشتم با پلک زدن لایه‌ای از لایه تاری از اشک بر اثر تب ام توی چشمام به وجود اومده بود رو کنار میزدم.

در این لحظه درکی از اطرافم نداشتم و به این فکر می‌کردم که چجوری حواسم رو متمرکز کنم
یا حداقل جلوی خودم را بگیرم که تحت هیچ شرایطی حرف نزنم .
تو این مرحله یا باید شمرده و شایسته حرف میزدم یا اصلاً هیچ کاری را انجام می‌دادم مغز نمی فهمید اما گوش هام میشنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Helen8083

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا