نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نقاب ذهن | مهسا صفری نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

مهسا صفری

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
ارسالی‌ها
283
پسندها
2,169
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #1
"بسم‌الله الرحمن الرحیم"
کد رمان: 4754
ناظر: NARGES.AV NARGES.AV

نام رمان: نقاب ذهن
نام نویسنده: مهسا صفری
ژانر: #درام #جنایی #روانشناختی #عاشقانه
خلاصه:
از قتل لیلا دو ماه می‌گذرد، اما نجواهای قاتل دامن‌گیر بهترین دوست لیلا، یعنی طنین شده‌اند. او درگیر عشق می‌شود، عشق در میان مهلکه‌ای که بدتر از مرگ است! حقایقی تلخ افشا می‌شود، پرده‌ها کنار می‌رود و او چاره‌ای ندارد، جز آن‌که هشدار پیش از مرگ لیلا را باور کند!
 
آخرین ویرایش

PETROVA.MIR

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,255
پسندها
25,398
امتیازها
47,073
مدال‌ها
30
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

مهسا صفری

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
ارسالی‌ها
283
پسندها
2,169
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #3
دوستان عزیز، ممکنه تا پارت سی و ششم فکر کنید که روال رمان کمی سریعه، اما بعد متوجه میشید که این دلیلِ خاصِ خودش رو داره. ممنونم از نگاهتون.
فصل اول
« پوچی »
بالای این پل، اتفاق افتاد!
هنوز لحظه‌ای که زندگی گذشته‌ام با دستان سرنوشت دفن می‌شد را به خاطر دارم. هنگامی که فریادهای بی‌صدایم توسط غرش رعد و برق بلعیده می‌شد. مشامم پر بود از بوی خون لیلا. چشمان هراسانش، ناله‌های جگرسوزش و صدای قدم‌های آن مرد، تبدیل به کابوسی شده بودند که هر شب تنم را می‌لرزاندند.
موهای بیرون‌زده از گوشه‌ی مقنعه‌ی سرمه‌ایَم را داخل بردم. هوا سرد بود و با وجود لباس گرمی که زیر مانتو مدرسه بر تن داشتم، نسیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

مهسا صفری

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
ارسالی‌ها
283
پسندها
2,169
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #4
من آن چشمان سبزرنگ را از مادرم به ارث برده بودم، اما نسخه‌ی بی‌هیجان و سردش مال من شده بود. ذهن من جایی برای فکر کردن درباره‌ی خودم هم نداشت. حالا همسایه‌های جدید چه اهمیتی برای من داشتند؟ این حرف‌ها برایم بی‌اهمیت‌تر از هر چیزی بودند. با بی‌اعتنایی پرسیدم:
- بابا هنوز سرکارِ؟
- آره. الان که پنج و نیمِ عصرِ. امم...احتمالاََ ساعت نه یا ده شب برمی‌گرده.
غذا را فرو بردم. بغضی ته گلویم بود که سبب می‌شد آب هم حکم سنگ داشته باشد. پدرم روانشناس ماهری بود که به تازگی پنجاهمین سالگرد تولدش را پشت سر گذاشته بود. هر روز با آدم‌هایی که از زندگی ناامید بودند، صحبت می‌کرد. من از آن دسته آدم‌ها بودم که نه با حرف‌هایش درست شدم و نه با میزگرد هزاران روانشناس قهار دنیا، حالم بهبود پیدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

مهسا صفری

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
ارسالی‌ها
283
پسندها
2,169
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #5
داریم به جاهای باریک می‌رسیم :)

*** این متن مخفی شده است برای مشاهده ان باید از ان تشکر کنید ! ***
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

مهسا صفری

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
ارسالی‌ها
283
پسندها
2,169
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #6
دوستان ممکنه فکر کنید که سیر تندی داره این رمان، اما موقتاََ اینطوریه و دلیل خاصی داره که بعداََ متوجه می‌شید.

صدای مادرم بود؛ اما در اوج ضعف و ناتوانی. بالاخره توانستم با آن حجم عظیم از نور سازش پیدا کنم و رضایت دادم دستانم را از روی چشمانم بردارم، اما با چنان صحنه‌ی ترسناکی مواجه شدم که قلبم از تپیدن ایستاد. برای دومین بار، بوی خون فضای بینی‌ام را پر کرد. مبل‌ها سفیدی خود را از دست داده و از آنها خون چکه می‌کرد. به مادرم خیره ماندم که روی زمین افتاده و دستش را روی زخم عمیقی فشار می‌داد که شکمش را پاره کرده بود. مانند تکه‌ای یخ بودم. پاهایم فرمان حرکت صادر نمی‌کردند. نجوای مادر، در سرم سنفونی مرگ نواخت:
- طنین، چرا این کار رو کردی؟
کدام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

مهسا صفری

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
ارسالی‌ها
283
پسندها
2,169
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #7
*** این متن مخفی شده است برای مشاهده ان باید از ان تشکر کنید ! ****** این متن مخفی شده است برای مشاهده ان باید از ان تشکر کنید ! ***
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

مهسا صفری

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
ارسالی‌ها
283
پسندها
2,169
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #8
*** این متن مخفی شده است برای مشاهده ان باید از ان تشکر کنید ! ***
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

مهسا صفری

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
ارسالی‌ها
283
پسندها
2,169
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #9
*** این متن مخفی شده است برای مشاهده ان باید از ان تشکر کنید ! ***
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

مهسا صفری

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
ارسالی‌ها
283
پسندها
2,169
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
*** این متن مخفی شده است برای مشاهده ان باید از ان تشکر کنید ! ***
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا