نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نفرین دث‌ساید: طغیان (جلد دوم) | محمد جواد وفایی نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Death Stalker
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 30
  • بازدیدها 757
  • Tagged users هیچ

Death Stalker

نویسنده انجمن
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,905
پسندها
138,274
امتیازها
77,373
مدال‌ها
26
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد: ۴۷۵۵
ناظر: HADIS._.pd HADIS._.pd


رمان نفرین دث‌ساید: طغیان (جلد دوم)
نویسنده: محمد جواد وفایی
ژانر: #جنایی #فانتزی #تریلر

خلاصه:
در جهان تاریکی که ابرها راه نور را بسته‌اند، کارآگاهی به دنبال یافتن حقیقتی است که به او کمک می‌کند تا به انتقامش برسد، انتقامی که خواب و خوراک را از او گرفته، انتقامی که کابوس شب و روزش شده. کلاغ‌ها ناپدید شده‌اند؛ اما به کجا رفته‌اند؟ کسی نمی‌داند. تاریخی که آیندگان خواهند خواند را نابینایانی می‌نویسند که درس عبرتی برای بینایان باشد.
درست در زمانی که قتل‌ها پشت سر هم رخ می‌دهند و شهر به آشوب کشیده شده، سر و کله‌ی دو پسر پیدا می‌شود، کسانی که از سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RAHA~A

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
سطح
33
 
ارسالی‌ها
1,632
پسندها
37,787
امتیازها
61,573
مدال‌ها
43
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
رمان.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Death Stalker

نویسنده انجمن
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,905
پسندها
138,274
امتیازها
77,373
مدال‌ها
26
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه
صدای باز شدن در کهنه و زنگ‌زده‌ی مدرسه باعث شد تا پرنده‌ها از روی سیم‌های برق بپرند و به پرواز در آیند. انگار بعد از گذشت این همه سال دیدن چهره‌ی یک انسان برایشان تازگی و همین‌طور کمی وحشت داشت. غروب آفتاب آسمان را خونین کرده و ابرها هم مانند لخته‌های خونی بزرگ به این طرف و آن طرف می‌رفتند. بوی چوب سوخته و جسد مرده‌ی یک سگ در هوا پیچیده بود.
کسی که در مدرسه را بعد از سال‌ها گشوده با پارچه‌ای که دور دهانش بسته بود وارد حیاط مدرسه شد. به ساختمان آن‌جا با شیشه‌های شکسته‌ و خزه‌هایی که بینابین آجرها و همین‌طور روی سقف روییده بود خیره شد. قسمتی از آجرهای در ورودی بر اثر انفجار سوخته و به رنگ سیاه در آمده بودند. صدای هوهوی باد در سالن‌های خالی طنین می‌‌انداخت. در این‌جا چه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Death Stalker

نویسنده انجمن
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,905
پسندها
138,274
امتیازها
77,373
مدال‌ها
26
  • نویسنده موضوع
  • #4
بخش اول : واقعیت
فصل یک: تیغ دو لبه

درون اتاقی کوچک، جایی که سکوت و تاریکی در هم آمیخته شده و نور کمرنگی از میان پرده‌های آبی رنگ به داخل می‌آمد، دو زن روی مبل‌های راحتی آبی رنگی روبه‌روی هم نشسته بودند. صدا نفس کشیدن‌هایشان آن‌قدر آرام بود که اگر کسی به درون اتاق می‌آمد شاید متوجه‌شان نمی‌شد. یکی از آن‌ها که جوان‌تر و به مراتب زیباتر بود دستی به موهای مشکی لَختش کشید و آن‌ها را پشت گوش انداخت. وقتی بعد از مدتی دید که سکوت آن‌جا دارد بیش از حد طولانی می‌شود به لامپ حبابی خاموش بالای سرشان اشاره کرد و گفت:
- میشه چراغ رو روشن کنم؟ محض رضای خدا اینم جزوی از برنامه‌ست؟
زنی که عینک گِردش زیر نوری که از سمت پنجره‌ی اتاق به داخل می‌آمد برق می‌زد، نفسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Death Stalker

نویسنده انجمن
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,905
پسندها
138,274
امتیازها
77,373
مدال‌ها
26
  • نویسنده موضوع
  • #5
مکث کرد چون راه گلویش بسته شده بود. دیگر نمی‌توانست سخن بگوید، دیگر چیزی برای گفتن باقی نمانده بود. کایلی می‌توانست تک‌تک لحظاتی که تبر درون سر و بدنش فرو می‌رفت و بیرون می‌آمد را به یاد بیاورد اما چطور می‌توانست همه‌ی آن‌ها را بر زبان بیاورد؟ چطور می‌توانست مرگش را در آن کابوس توصیف کند؟ حتی نمی‌دانست برای چه دارد می‌میرد. وقتی زیر دست آن قاتل کشته می‌شد، می‌توانست چهره‌ی کسی که او را وارد تمام این ماجرا کرده را هم در میان دیگر جنازه‌ها ببیند، جنازه‌ی یکی کارآگاهان سانفرانسیسکو*.
اوا گفت:
- خیلی‌خب، تا همین‌جا هم خوبه.
او خم شد و کلید چراغ اتاق را بالا زد. نور بلافاصله ظاهر شد و کایلی چشمانش را به خاطر شدت آن روی هم فشرد. مدتی گذشت تا آن‌ها به نور چراغ‌های اتاق عادت کنند.
اوا پاهایش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Death Stalker

نویسنده انجمن
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,905
پسندها
138,274
امتیازها
77,373
مدال‌ها
26
  • نویسنده موضوع
  • #6
او از آن دفتر خاکستری بیرون آمد و در پیاده‌روی شلوغ پا گذاشت. دفتر مشاور اوا درست در وسط شهر بود. ساختمان دو طبقه‌ی کوچک و شیکی که با آجرهای قرمز رنگ چیده شده بود. جلوی خانه‌اش راه‌پله‌ی سنگی کوتاهی وجود داشت که به پیاده‌رویی ختم می‌شد.
کایلی حین پایین رفتن از پله‌ها به پرچین‌های سیاه و فلزی کنارش هم دستی کشید. این پرچین‌ها از باغچه‌ی کوچکی که درست روبه‌روی پنجره‌ی دفتر کاری اوا بود محافظت می‌کرد. شاید کایلی هم باید یک چنین کاری با آپارتمان بی‌روحش می‌کرد، این‌طور می‌توانست آن‌جا را قابل تحمل‌تر کند.
زن جوان به انسان‌هایی نگاه کرد که هرکدام به سمت کاری می‌رفتند. از مرد میانسال کیف به دست گرفته تا اسکیت باران خیابانی و پرستاران بچه. بعد از آن آشوب که چند سال پیش در این شهر به راه افتاده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Death Stalker

نویسنده انجمن
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,905
پسندها
138,274
امتیازها
77,373
مدال‌ها
26
  • نویسنده موضوع
  • #7
شاید به همین خاطر بود که کایلی از بودن در آن‌جا سیر نمی‌شد. چون دوست داشت تنها باشد. نمی‌خواست ببیند که کسی کنارش ایستاده و در مورد مسائل روزمره و موفقیت‌هایش در زندگی با او سخن می‌گوید. از این‌که می‌دید تمام اطرافیانش چنین انسان‌هایی هستند کمی از زندگی ناامید می‌شد. او به دوستی نیاز داشت که روی دیگری از زندگی را تجربه کرده باشد، کسی که آن‌قدر چیزهای عجیب‌وغریب دیده باشد که با شنیدن و دیدن خبرهای قتل نیویورک تعجب نکند. کایلی وقتی دید یک چنین افکاری از سرش می‌گذرد پوزخندی زد. به راستی از چه زمانی یک چنین حسی را درون خودش پرورش داده بود؟ بعد از مرگ لیزا؟ یا شروع شدن کابوس‌هایش؟
زن نفسی کشید و به ساختمان‌های پشت سرش نگاهی کرد. آن‌ها که دو یا سه طبقه بیشتر نداشتند با آن پنجره‌های مستطیل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Death Stalker

نویسنده انجمن
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,905
پسندها
138,274
امتیازها
77,373
مدال‌ها
26
  • نویسنده موضوع
  • #8
زمانی کایلی هم مانند یکی از آن بچه‌ها در چنین جایی درس می‌خواند. مرور دوباره‌ی آن خاطرات با دیدن یک چنین کلاسی کار چندان سختی نبود. تنها باید آن شعر، صدای زیبای معلم و نجوای بچه‌ها را دوباره تصور می‌کرد.
معلم کلاس وقتی برگشت تا مسیر آمده را برگردد، چشمش به آن زن جوانی که در چهارچوب در ایستاده افتاد و ناخودآگاه لبخندی زد. گویا او هم یک زنده شدن خاطرات در ذهنش داشته.
چند دقیقه‌ بعد از تمام شدن کلاس، آن‌ها به رستوران نزدیکی در همان اطراف رفتند. رستوران بزرگ و با صفایی بود، هرچند برخلاف بزرگی‌اش مشتریان کمی داشت. به خاطر تغییر هوای ناگهانی و ابری، لامپ‌های سفید و پرقدرت آویزان شده از سقف روشن شده بودند و نور را به طور مساوی در تمام نقاط آن‌جا پخش می‌کردند. پیشخوان طویلی در از قسمت ورودی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Death Stalker

نویسنده انجمن
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,905
پسندها
138,274
امتیازها
77,373
مدال‌ها
26
  • نویسنده موضوع
  • #9
ماریا پوزخندی زد. انگار همین که این حرف‌ها از دهانش خارج می‌شد هم برایش خنده‌دار بود. او آخرین قلپ از قهوه‌اش را خورد اما متوجه نشد کایلی از میان حرف‌های او به زمین خیره مانده بود.
کارآگاه در ذهنش صحنه‌هایی که لیزا از اتفاقات چند سال پیش تعریف کرده را به سرعت مرور کرد. او یک‌بار گفت در جنگ با آن موجودات تک‌چشم، درست در زمانی‌که نزدیک بود کشته شوند، سروکله‌ی عده‌ای پیدا شدند که به سرعت باد تمام آن‌ها را از دم تیغ گذراندند. چنین تشابهی می‌توانست تصادفی بوده باشد؟ از دورانی تاریکی که کایلی در زندگی‌اش گذرانده، تنها چیزی که به خوبی می‌توانست به یاد بیاورد این بود که هیچ چیزی نمی‌تواند کاملاً تصادفی بوده باشد. ماریا وقتی دید که دختر خوانده‌اش این‌طور در افکار خود غرق شده پرسید:
- هی دختر، به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Death Stalker

نویسنده انجمن
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,905
پسندها
138,274
امتیازها
77,373
مدال‌ها
26
درِ ورودی آپارتمان، آهنی مستطیل شکل زنگ زده‌ای بود که بیشتر اوقات خود را حتی بر روی صاحبانش باز نمی‌کرد مگر با زور. کایلی کلید را در جایش چرخاند اما وقتی دید که صدای باز شدنش را نمی‌شنود، لبانش را روی هم فشرد و شانه‌اش را به آن در آهنی کوبید. چند باری سعی کرد تا بالاخره موفق شد از آزمون اول برای ورود به خانه‌اش بگذرد. بعد از آن نوبت به راهرویی رسید که بوی عسل گندیده از دیوارهای تزیین شده با کاغذ دیواری‌هایی با طرح سگ و گربه می‌بارید. چراغ نفتی کوچکی که نورش تنها فضای زیرش را روشن می‌کرد در میان راهرو از سقف آویزان بود. کایلی همیشه وقتی می‌خواست از این قسمت بگذرد باید بینی‌اش را با آستین می‌پوشاند تا مبادا در میانه‌ی راه بیهوش شود. حتی با این‌که چند بار این مسئله را به صاحب خانه‌اش اطلاع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا