نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان معصومان گناهکار | نگینز کاربر انجمن یک رمان

Nwginz

کاربر ویژه
سطح
12
 
ارسالی‌ها
1,007
پسندها
4,512
امتیازها
23,673
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 4760
ناظر: Diana33559 Diana33559

نام رمان: معصومان گناهکار
نویسنده: نگین.ز
ژانر: #اجتماعی #معمایی #عاشقانه
خلاصه: مهگل دختری فداکار و سخت‌کوش است که برای راحت‌تر کردن زندگی خود و خواهر کوچک‌ترش مجبور به پذیرش شرایطی جدید و ناخوشایند می‌شود و در این بین با برگشتن سام به ایران اتفاقات جدیدی رقم می‌خورد و رازهایی برملا می‌شود که حتی معصومیت مهگل را نیز زیر سوال می‌برد... .
 
آخرین ویرایش

Dalraeda-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,162
پسندها
30,650
امتیازها
64,873
مدال‌ها
28

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
IMG_20220209_123807_458.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nwginz

کاربر ویژه
سطح
12
 
ارسالی‌ها
1,007
پسندها
4,512
امتیازها
23,673
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
شاید هنوز هم داستانی پیدا شود که در آن آدم‌هایی بی‌گناه و معصوم وجود داشته باشند؛ اما من همچنان معتقدم که هیچ‌کس نمی‌تواند به خوبی چیزی که همه فکر می‌کنند رفتار کند. حتی کودکی که همه می‌گویند معصوم‌ترین است گاهی بقیه‌ی هم‌سن‌وسالانش را کتک می‌زند، آن وقت آن‌ها انتظار دارند که در این دنیای سیاه، آدم‌هایی سرتاسر پاک پیدا شوند که هر چقدر هم سخت بگذرد باز نجابتشان خدشه‌دار نشود. اگر تو هم همین فکر را میکنی، شاید بهتر است این داستان را هرگز نخوانی
چون در این‌جا
"هیچ‌کس بی‌گناه نیست"
 
آخرین ویرایش

Nwginz

کاربر ویژه
سطح
12
 
ارسالی‌ها
1,007
پسندها
4,512
امتیازها
23,673
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #4
دود سفید رنگ آن قدر در فضا پیچیده بود که تلفیقی از احساس سرگیجه و حالت تهوع را احساس کرد. با سر درگمی دود را با دست کنار می‌زد و با نگرانی اطرافش را که ناواضح بود نگاه می‌کرد. نور صورتی کم‌رنگ به چشمانش می‌تابید و هر چقدر که جلوتر می‌رفت نور کم‌رنگ‌تر می‌شد و صدای جمعیت پشت سرش نیز آرام‌تر. بالاخره به در اتاقی رسید و با امید آنکه راه خروجی را بیابد دستگیره‌ی استیل را در دست گرفت و در قهوه‌ای را هل داد و خودش را داخل اتاق نیمه تاریک انداخت. در آنجا دیگر خبری از آن نور صورتی و دودهای سرگیجه‌آور نبود؛ اما سکوتی که کل اتاق را فرا گرفته بود ترسناک‌تر از تمام آن سروصداها و رفتارهای عجیب جمعیت خارج از اتاق بود. با ترس از درگاه در فاصله گرفت و بعد از گذر از راه‌روی باریک به اتاق بزرگی رسید که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nwginz

کاربر ویژه
سطح
12
 
ارسالی‌ها
1,007
پسندها
4,512
امتیازها
23,673
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #5
دم در دستی به مقنعه‌اش کشید و با فرو بردن هوای پر از سرب شهر لبخندی روی لب‌های بدون آرایش و درشتش نقش بست و آرام وارد کلینیک شد. با همان لبخند بر لب به دو منشی پشت کانتر که چند سالی از خودش بزرگ‌تر بودند و به تنهایی متخصصان زیبایی را با تزریق ژل لب و گونه پولدار کرده بودند، سلام داد و با شنیدن جواب به اتاق مخصوص رفت و مانتوی راه‌رای خاکستری_سفیدش را با روپوش سفید عوض کرد و مقنعه‌ی مشکیش را مرتب کرد. از اتاق بیرون رفت و نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. می‌دانست که روزهای شنبه ساعت نه‌و‌نیم صبح اولین مریض سپهر پاک‌زاد است، پسر بیچاره‌ و کم‌سن‌وسالی که پارسال وقتی مشغول اسکی روی برف بود تعادلش را از دست می‌دهد و نقش زمین می‌شود. از آن زمان به بعد تا چند ماه زمین‌گیر شده بود و حالا به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nwginz

کاربر ویژه
سطح
12
 
ارسالی‌ها
1,007
پسندها
4,512
امتیازها
23,673
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #6
- خانم فروتن، مثل بقیه‌ی مردم!
- هووو! این خیلی بزرگونه‌ست انگار صد سالته! ما خیلی تفاوت سنی داشته باشیم چهار_پنج ساله.
مهگل به لجبازی پسر روبه‌روش لبخندی زد و از یکی‌به‌دو کردن باهاش منصرف شد. می‌دانست که هر چقدر هم بگوید و توضیح دهد گوش سپهر بدهکار نیست پس با قبول اینکه او را همان مهگل صدا کند و صرفاً یک خانم پشتش بیاورد جلسه را به اتمام رساند و هر دو از اتاق خارج شدند.
ساعت کاری به سرعت گذشت و آن‌قدر سر مهگل بیچاره شلوغ شد که با رسیدن زمان نهار و استراحت با تعجب به ساعت دیواری خیره شد و تازه متوجه گذر زمان شد. با برداشتن وسایلش به اتاق استراحت رفت و کنار بقیه‌ی همکاران پشت میزی که حالا با غذاهایی که هر روز برایشان تهیه می‌شد، تزیین شده بود جا گرفت. شاید تنها بخش خوبِ کار کردن در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nwginz

کاربر ویژه
سطح
12
 
ارسالی‌ها
1,007
پسندها
4,512
امتیازها
23,673
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #7
مهگل بی‌صدا سری تکان داد و لقمه‌ی بعدی را در دهان گذاشت که با نشستن دوست صمیمی و البته یکی از صاحبان اصلی کلینیک یعنی ترلان کشاورز در کنارش، سر گرداند که ترلان بدون توجه به او و در ادامه‌ی صحبت قبل به دو دختر منشی گفت:
- تازه هنوز خواهرشو ندیدید!
یکی از دخترها با شگفتی پرسید:
- یعنی خوشگل‌تر از خودشه؟
ترلان نگاهی به دوستش انداخت و با شوخی و کمی شیطنت جواب داد:
- خوشگل‌تر؟ مَهگل در مقابل مَهرو مثل گدای سر چهارراه‌ست.
مهگل که به دیوانه‌بازی‌های دوستش عادت داشت فقط به لبخند پررنگی بسنده کرد و چیزی نگفت؛ اما دو دختر که حالا بیشتر کنجکاو شده بودند با هیجان پرسیدند:
- عکسشو نداری نشون بدی؟
ترلان: راست میگن عکس مَهرو رو بهشون نشون بده.
مهگل سری تکان داد و از سر ناچاری گوشی نه‌چندان مدل جدید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nwginz

کاربر ویژه
سطح
12
 
ارسالی‌ها
1,007
پسندها
4,512
امتیازها
23,673
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #8
- من دارم می‌رم کاری نداری؟
ترلان موهای فرخورده‌ی مش‌شده‌اش را که پوست سبزه‌اش را روشن‌تر نشان می‌داد از جلوی چشمان ریز و مشکی رنگش که با مژه‌های لمینت‌شده آرایش شده بود کنار زد و لبخندی بر لبان قرمز شده‌اش نشاند.
- نه عزیزم.
و بعد با نگرانی اضافه کرد:
- دوباره می‌ری خوابگاه؟
مهگل پوفی کشید و خودش را روی صندلی چرم نزدیک به میز مدیریت ول کرد و با ناراحتی جواب داد:
- مگه جای دیگه‌ای دارم که برم؟ از خرداد درسم تموم شده؛ اما من هنوز سر جای اولمم، چهار روز دیگه هم که دانشگاه‌ها باز بشن دیگه نمیدونم چه خاکی باید توی سرم بریزم.
ترلان هم که از بدبختی دوستش ناراحت شده بود مغموم گفت:
- کاش کل مدیریت اینجا با خودم بود که حقوقتو ۱۲۰ درصد افزایش می‌دادم. اصلاً کاش به جای اون حیوون تو با من زندگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nwginz

کاربر ویژه
سطح
12
 
ارسالی‌ها
1,007
پسندها
4,512
امتیازها
23,673
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #9
- بابا دارم می‌گم طرف خر‌پوله، توقع داری با این همه دم‌و‌دستگاه دخترشو بیاره و ببره؟
از پشت میز بلند شد و با چند قدم بلند خودش را به کنار مهگل رساند و برای تاثیرگذاری بیشتر حرفش مستقیم به چشمان کشیده و مشکی دوستش زل زد و ادامه داد:
- گفتم که من چیزی ازش نمیدونم ولی از شریکم شنیدم دخترش توی یه حادثه فلج شده، بعد از اون ماجرا دیگه از خونه بیرون نمی‌برنش و خیلی روش حساس شدن، گفته یکی رو می‌خواد که سی‌سال اینا داشته باشه و بیش‌تر برای دخترش همدم باشه حالا این وسط یه سری ورزش و تمرین هم انجام بشه که ماهیچه‌هاش بیش‌تر از این تحلیل نرن. می‌دونم که تو از سنی که اون می‌خواد خیلی کمتری ولی... .
- ناراحت شدم؛ اما بازم سر حرفم هستم. من جایی جز مطب کار نمی‌کنم، خانواده‌‌مم موافق این کار نیستن.
با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nwginz

کاربر ویژه
سطح
12
 
ارسالی‌ها
1,007
پسندها
4,512
امتیازها
23,673
مدال‌ها
15
شب را با ناراحتی طی کرد و هشدار دوباره‌ی مسئول خوابگاه موقع ورودش هم مثل ناقوسی در گوش‌هایش طنین‌انداز می‌شد و هر یک ساعتی یک‌ بار او را از خواب می‌پراند. با سردردی که مخلوطی از بدخوابی و کابوس‌هایش بود، چشم‌های تیره‌اش را گشود و به میله‌های فلزی که تخت بالا را نگه داشته بودند زل زد. با اعصاب‌خردی پتوی نازک مسافرتیش را کنار زد و با برداشتن حوله و سایر وسایل حمام، دوش سرسری گرفت و بعد از نیم‌ساعت لباس‌پوشیده و همراه با حوله‌ای که ماهرانه دور موهای بلند و لختش پیچیده شده بود وارد اتاق شد. با چک کردن تلفن‌همراهش تماس‌های از دست‌رفته‌ای از سمت مهرو دید. با استرس شماره‌‌ی خواهرش را گرفت و به محض جواب دادنش با ترس گفت:
- چی شده مهرو؟! چرا سه بار زنگ زدی؟ بابا طوریش شده؟ مامان دوباره فشارش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا