نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان امپراطور دل | مهدیس امیرخانی کاربر انجمن یک رمان

تا اینجای رمان چطور بود؟

  • کلیشه ای بود.

    رای 3 30.0%
  • خوب بود.

    رای 2 20.0%
  • پردازش بد بود

    رای 0 0.0%
  • عالی

    رای 5 50.0%

  • مجموع رای دهندگان
    10
  • نظرسنجی بسته .

مهدیس امیرخانی

کاربر سایت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
118
پسندها
1,681
امتیازها
9,653
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • محروم
  • #1
کد رمان: 4764
ناظر: 'NOBOD' ☆DameNoire

نام رمان: امپراطور دل
نام نویسنده: مهدیس امیرخانی
ژانر: #عاشقانه ، #اساطیری ، #فانتزی
990505_5900866a12b1a72f0757c9e2e30ce15d.jpg
خلاصه:
دخترکی با زندگی‌ای عادی، در کنار خانواده‌اش... ناگهان اتفاقی می‌افتد، اتفاقی تلخ که تلخی‌اش ناگهان با عشق شیرین می‌شود.
دختری که بعد از کشتن خانوادش به اسارت گرفته می‌شود، عاشق پادشاه بی‌رحم می‌شود!
 
آخرین ویرایش

Dalraeda-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,163
پسندها
30,694
امتیازها
64,873
مدال‌ها
29

IMG_20220209_123807_458.jpg
"به نام داعیه سر متن‌ها"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "


آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

مهدیس امیرخانی

کاربر سایت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
118
پسندها
1,681
امتیازها
9,653
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • محروم
  • #3
- نباید کسی زنده بماند، همه ‌را بکشید. سرشون رو تقدیم رئیس می‌کنیم.
با صدای بلند و خشن مرد از خواب آرامم می‌پرم. اینجا چه خبره؟
در چوبی باز می‌شه و تایکان یکی از کارگران پدرم، پشت در ظاهر می‌شه، و لب به سخن باز می‌کند.
من: چه خبر شده؟
تایکان: خانم هر چه سریع‌تر باید از اینجا بریم. به خانه حمله کرده‌اند.
بدون این‌که به من فرصت حرف زدن بدهد دستم را گرفت و مرا به بیرون کشاند.
من: چرا درست حرف نمی‌زنی؟ مگر چه حادثه‌ای رخ داده است؟
تایکان: لطفا ساکت باشید.
بعد از این‌که سروگوشی آب داد، مرا از در مخفی بیرون برد و بهم کمک کرد از دیوار پایین بپرم.
من: پس چرا نمی‌...
با دیدن تایکان غرق در خون کلماتم نیامده رفتند.
- فرمانده دختر فارات اینجاست.
ذهنم شروع به پرداختن اتفاقات کرد، پاهایم شروع به حرکت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهدیس امیرخانی

کاربر سایت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
118
پسندها
1,681
امتیازها
9,653
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • محروم
  • #4
دستپاچه از جایم برمی‌خیزم، الهی! چه بلایی بر سرم آمده؟ چه اتفاقی برای خانواده‌ام افتاده است؟ با هول شروع به داد زدن می‌کنم،
من: چرا من اینجا هستم؟ برای چه لباس برده‌گان در تن من هست؟ پدر و برادرم کجا هستند؟ شما ها چه کسانی هستید، از من چه می‌خواهید؟ دست از سرم بردارید.
مردی با چهره‌ی عبوس که هرکسی را می‌ترساند وارد شد. مردی درشت هیکل که جای چاقو روی چشمش بود. بیشتر که دقت کردم، هراسم از این مرد بیشتر شد. دست بدلیش، که از جنس آهن بود مرا تا مرز سکته برد و آورد. لباس سرتاپا مشکی‌اش اورا ترسناک‌تر می‌کرد، با آن چهره‌ی عبوس و ترسناک جرأت نگاه کردن به اورا نداشتم.
- ای دخترک قستاخ ساکت باش، مگر نه،
خنده‌ی بسیار ترسناکی کرد و دست فلزی‌اش را نشانم داد و گفت:
- مجازات بزله گویی در این مکان را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهدیس امیرخانی

کاربر سایت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
118
پسندها
1,681
امتیازها
9,653
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • محروم
  • #5
هق‌هق‌ام به گوش فلک رسید، ولی هیچ کس به داد هق‌هق‌ام نرسید. آه! روزگار! چه کرده‌ای بامن؟ مگر گناهم چه بود؟ برای چه من در این حالم؟ الهی! به دادم برس.
- پاشید! فرز باشید. وگرنه همه‌تان باهم زنده به گور خواهید شد. بیاید بیرون. زود باشید. سریع!
به محض خارج شدن این سخن از دهن یکی از راهزن‌های ترسناک تمام دختران به تکاپو می‌افتند. من هم از این قاعده مستثنی نبودم. مرد ترسناک دیروز که به گمان رئیس راهزنان هست طناب سفید رنگی که خاکستری شده بود را برداشت و دستان همه را یک ‌به ‌یک با آن بست. بعد از آن هم سر طناب را به زین اسب بستند.
- راه بی‌افتید.
بعد هم شلاق را بر روی زمین کوبیدند. از ترس پلکم پرید، اگر این شلاق بر تن من کوبیده شود، چه می‌شود؟ از اندیشیدن به این موضوع لرزیدم؛ جیغی زدم؛ گویا همین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهدیس امیرخانی

کاربر سایت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
118
پسندها
1,681
امتیازها
9,653
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • محروم
  • #6
پاهایم دیگر تحمل وزن سنگینم را ندارند، روی زمین می افتم و زمین زبر دستانم را زخمی می‌کند. گریه‌ام را از سر می‌گیرم. به گونه‌ای هق‌هق می‌کنم که گویا قرار است جانم را بربایند.
شلاق نازک باری دیگر به تنم نواخته می‌شود.
آنقدر ناتوان شده‌ام که حالم بهم می‌خورد و از هوش می‌روم. تا این همه خفت و خواری را تحمل نکنم.
چشم که گشودم، مردمان فراوانی را در اطراف خود دیدم. آرام از جایم برخاستم. متوجه شدم که در میدانی هستم، و جماعتی که بیشتر مرد بودند مرا احاطه کرده است.
در فکر پردازش اطراف بودم‌، که صدای التماس و شیون دختری بلند شد.
یکی از دخترانی که برده بود فروخته شد.
چی؟
فروخته شد؟
یعنی الان توی پایتخت هستم؟ توی پایتختی که با آن همه شکوه و جلال پر از اشرف زادگان ظالم بودند که با مردمان عادی رفتاری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهدیس امیرخانی

کاربر سایت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
118
پسندها
1,681
امتیازها
9,653
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • محروم
  • #7
زیبا!؟ هه! نه! چیزی در دنیای سیاه این مردم زیبا نیست. حداقل دیگر نیست. من‌هم زیبا نیستم! از همه متنفر شده‌ام. برای بار اول در عمرم سوار کجابه شده‌ام، ولی برایم هیچ اهمیتی ندارد که دارایی اربابم چه مقدار است؟ می‌دانی برای چه؟ خوب واضح و روشن است، زیرا خودم نیز جزء همین دارایی هستم. آری! من خریده شده‌ام! پس کالایی بیش نیستم. هنوز هم دیر نشده است. باید از این قفس کوچک رهایی یابم، حتی اگر به قیمت جانم تمام شود!
نقشه‌ای که کشیده‌ام را بار دیگر در ذهنم مرور می‌کنم و همه جوانب را می‌سنجم.
حالا وقتش است. به سمت مرد حجوم می‌برم مانند، یک شیر زخمی شده! با انگشترم خطی روی صورتش می‌اندازم و تا به خودش بی‌آید، چاقویی را که از برده فروشان کش رفته‌ام را زیر گلویش می‌گذارم. در این کار حرفه‌ای هستم، پدرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهدیس امیرخانی

کاربر سایت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
118
پسندها
1,681
امتیازها
9,653
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • محروم
  • #8
برده، برده، برده، برده.... کلمه‌ای که این روزها قصد جانم را کرده‌ است. دیگر تحمل ندارم، گریه می‌کنم، ولی کسی توجه‌ای نمی‌کند. ناله می‌کنم، کسی توجهی نمی‌کند. جیغ می‌کشم، بازهم همه بی‌تفاوت نگاه می‌کنند، داد می‌کشم، ولی کسی گوشش بدهکار نیست.
- ای دخترک رعیت! چطور به خودت جرئت دادی فرار کنی. تو از این لحظه به بعد برده‌ی پادشاه هستی.
با این حرفش لحظه‌ای به هپروت می‌روم. پادشاه من را خریده است؟ پس برای همین است که فرمانده مرا کتک می‌زند. با شلاقی که به تنم خورد، از هپروت بیرون آمدم.
- نزنید. آخ! جیغ! بس کنید! آه! آخ‌! آخ! آخ! جیغ!

***
دو ساعتی است که، در انباری قصر نشسته‌ام. از بس کتک خورده‌ام که لباس خاکستری‌ام پاره شده‌ است. خون بینی و دهانم با هم قاطی شده‌اند و می‌خواهند در خونریزی کردن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهدیس امیرخانی

کاربر سایت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
118
پسندها
1,681
امتیازها
9,653
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • محروم
  • #9
سانراب، قصر پادشاه هاکان.
***
به تصویر دختری که قرار است همسرم شود، می‌نگرم. به چهره‌اش که نگاه می‌کنم یه حس خاص در قلبم شروع به حرکت می‌کند. تا به حال از نزدیک او را ندیده‌ام، اما مطمئن هستم که لایق اینکه ملکه‌ من شود را دارد.
چیز کمی از او می‌دانم. ولی این را خوب می‌دانم که زیباست.
نه که زیباییش افسانه‌ای یا کمیابی داشته باشد، چیزی در چهره‌آش بود که هاکان را مجذوب خود کرد.
به پادشاه سامتایان قول دادم، بعد از اینکه رازانا به عقدم در اومد زمین‌ها را به خودشان برگردانم. ولی من نقشه‌ی دیگری دارم.

رازانا:

زنی با لباس سرمه‌ای با نوارهای نارنجی داشت وارد شد.
- پاشو.
همین. به همین راحتی به من دستور می‌دهند، زیرا من از این به پس خدمتکار قسمت شمالی قصر هستم.
لباس مخصوص خدمتکارهارا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

مهدیس امیرخانی

کاربر سایت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
118
پسندها
1,681
امتیازها
9,653
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • محروم
  • #10
دلخور شدم. مگر من چه گفته‌ام که اینگونه جوابم را داد؟ جرئت نداشتم که به کسی چیزی بگویم چون من به عنوان برده‌ی خدمتکار اینجا هستم.
- خوب گوش کن. قوانین قصر رو برات می‌گم پس خوب گوش کن چون برای بار دوم تکرار نمی‌شن بلکه به شدن تنبیه میشی.
۱_ حق نداری جز ضلع شمالی قصر به قسمت‌های دیگه بری و فضولی کنی.
۲_ موقع کار حق نداری حرفی بزنی. خدمتکارها دست‌هاشون کار می‌کنند نه دهن و چشم و گوش‌شون.
۳_ اگر به کسی بی‌احترامی کنی، بدترین تنبیه را برایت درنظر خواهم گرفت. پس حواست را جمع کن.
۴_ اگر به وسایل و اشیاء قصر آسیبی برسانی، تنبیه در انتظارت است.
۵_ تو به عنوان خدمتکار خریداری شده‌ای. بنابراین باید کارهایی که بقیه برات می‌گن را انجام بدی. در غیر اینصورت اونا حق تنبیه کردنت را دارند.
۶_ نمی‌توانی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 2, کاربر: 1, مهمان: 1)

بالا