نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سیگار فروردین | حنانه بامیری نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Hannaneh Bamiri
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها 1,102
  • Tagged users هیچ

Hannaneh Bamiri

نویسنده افتخاری + منتقد انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
12
 
ارسالی‌ها
409
پسندها
2,991
امتیازها
16,943
مدال‌ها
18
کد رمان: ۴۷۶۷
ناظر: .Aurore. "AMOUR

نام رمان: سیگار فروردین
نام نویسنده: حنانه بامیری
ژانر: #اجتماعی #عاشقانه
خلاصه: روزها در پس پرده‌ی مه‌آلود و غباراندودِ غم به دنبال خوشبختی می‌گشت؛ تا خوشبختی روی خوش نشانش می‌داد، اِقبال بد رخ نمایان می‌کرد و چیزی جز سیاهی در پشت پلک‌های بازش نمی‌ماند.
گندم...دختری از تبار روستا و زاده‌ی غم، پس از مرگ پدرش به سمت تقدیر تازه‌اش می‌تازد و به اسم سرنوشت و با اجبار همسر مردی می‌شود. غافل از اینکه سایه‌ی سنگین سیاهی با بخت او عجین شده و فاجعه‌ای تازه گریبانش را می‌گیرد. فاجعه‌ای به‌نام مرگ!

 
آخرین ویرایش

CHISTA.S

مدیرتالار کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
15
 
ارسالی‌ها
578
پسندها
9,870
امتیازها
24,873
مدال‌ها
23
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
716201_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان


نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!

تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید

تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

پس از ارسالِ 35 پست از رمان‌تان مجاز هستید در تاپیکِ زیر درخواست تگ (تعیین سطحِ رمـان) بدهید:

تاپیک جامع درخواست تگ برای رمان‌ها

دوستان عزیز نقد تگ رمان خود را می‌توانید در تاپیک زیر مطالعه کنید.

تاپیک جامع مخزن نقدِ تگ رمان کاربران

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید!

تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 25 پست در تاپیک زیر اعلام کنید!

تاپیک جامع درخواست جلد

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید!

تاپیک جامع دریافت جلد

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمانتان به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید!

آموزش ویرایش

نـکـته‌ی مهــم:

لطفا قبل از شروع به پارت‌گذاری، تاپیک آموزشی زیر را مطالعه کنید.
تاپیک جامع آموزش نکات ویرایشی

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان «حداکثر ۴ هفته» است و اگه بیشتر از این باشد به رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.


لطفاً قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید. ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.


[با تشکر تیم مدیریت کتاب یک رمان]
 

Hannaneh Bamiri

نویسنده افتخاری + منتقد انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
12
 
ارسالی‌ها
409
پسندها
2,991
امتیازها
16,943
مدال‌ها
18
به نام خالق قلم
مقدمه:
می‌سوزد و می‌سوزاند... .
چون سیگاری روشن در نخستین ساعات فروردین
چون شعله‌ی آتش و داغیِ شکست نور
سوخت و ساخت و سوزاند هر چه پیرامونش بود... .
او زن نبود... .
سیگاری بود گوشه‌ی لب؛
روشن شد، به آتش کشید و سوخت تا بسوزند.
او انسان نبود
او سیگار بود... .
سیگار فروردین!
 

Hannaneh Bamiri

نویسنده افتخاری + منتقد انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
12
 
ارسالی‌ها
409
پسندها
2,991
امتیازها
16,943
مدال‌ها
18
فصل اول

خون خونش را می‌خورد؛ تا دکمه‌ی طبقه‌ی سوم آسانسور را بفشارد و درب آسانسور کیپ شود، جانش بارها به لب رسید و به کالبدش بازگشت.
بغض سنگین بارها در سیب گلویش نشست و پشت پلک‌های بازش کمین کرد اما دریغ از قطره‌ای که بر روی گونه بیفتد یا حتی چشم را تر کند.
گله داشت؛ تلخی وعده‌های شیرینی که در گذشته شنیده بود، چنان شیره‌ی وجودش را می‌مکید که جز عصاره‌ی بی‌روح اندوه چیزی باقی نمی‌گذاشت.
برای چندمین بار نگاه مردّدش بر روی برگه‌ی مچاله‌ی در دستش به حرکت در آمد و ترس در جانش رخنه کرد.
ترسِ مصیبتی که گریبانش را گرفته بود طوری روح و روانش را به بازی گرفته بود که مسیر کوتاه آزمایشگاه تا شرکت دیگر نه رمقی برایش باقی بگذارد و نه پایی. لب خشکش را با زبان تر کرد و از تصور نوشیدن جرعه‌جرعه آب خنک، دشواری راه را تحمل کرد.
برگه را درون کیفش جا داد و تا رسیدن به انتهای راهروی عریض شرکت و کوبیدن در اتاق مورد نظرش، اضطراب تا بیخ گلویش بالا آمد و در قفسه سینه‌اش لانه کرد.
سن زیادی نداشت اما سال‌ها بود که سیگار می‌کشید؛ به نیکوتین خو گرفته بود؛ نامش را اعتیاد نمی‌گذاشت، روشنفکری می‌خواندش. همیشه پشت پنجره‌ی قدی اتاقش می‌ایستاد و با هر پک که به سیگار می‌زد، خیره‌ی برج میلاد می‌شد و دماوندی که در میان انبوه آلودگی دیگر نمایان نبود.
تقه‌ی در هم نتوانست نگاهش را از میعادگاه همیشگی‌اش جدا کند.
- بیا تو.
داخل اتاق که شد، از تندی و تلخی بوی توتون، حالت تهوع در جانش ریشه دواند؛ مشمئزانه بینی‌اش را جمع کرد و انتهای روسری کرمش را مقابل بینی گرفت. طبیعی بود؛ تا مدت‌ها باید بوی سیگار و هر بویی که به مذاقش خوش نمی‌آمد را تحمل می‌کرد تا نحسی آن دوران هم می‌گذشت.
گل از گلش شکفت؛ نگاهش را از پنجره گرفت و با لبخند کج بر لب، سرتاپای زن مقابلش را برانداز کرد.
- باد آمد و بوی عنبر آورد.
عبوس و گله‌مند خیره‌ِی چشمان میشی‌اش شد و دست به کمر به رقص دود سیگار در هوا خیره ماند.
- چند روز منتظرت بودم؛ خبری ازت نبود. تلفن شرکت هم که مثل همیشه یه خط در میون می‌گیره.
سنگینی بغض راه گلویش را بست؛ سر پایین انداخت و به ریشه‌ی ناخن شصتش چشم دوخت.
- چطوری خانم‌خانما؟ نبینم اون اخماتو! به جون تو این چند روز انقدر کار سرم ریخته بود که وقت سر خاروندن هم نداشتم.
 

Hannaneh Bamiri

نویسنده افتخاری + منتقد انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار ویرایش
سطح
12
 
ارسالی‌ها
409
پسندها
2,991
امتیازها
16,943
مدال‌ها
18
نگاهش رنگ شیطنت گرفت؛ مانند پسر بچه‌ی تخسی که در هوای دست انداختن کودکی دیگر باشد.
- دلت برام تنگ شده بود؟
صدای پوزخندش در گوش مرد پیچید و پژواک یافت. خود را روی صندلی انداخت و با صدایی لرزان مخاطبش قرار داد:
- دلتنگ شدن یا نشدن من مگه اهمیتی داره؟
- دِ اهمیت داره که می‌پرسم؛ مثل من که دلم برات اندازه‌ی یه گنجشک شده بود.
آخ از حرف‌هایش! از حرف‌هایش که دلش را می‌لرزاند و قند در آن آب می‌کرد. اما تلخی خبری که پایش را به شرکت کشانده بود، به عشق‌بازی مردش می‌چربید.
- باز که اخمات توهمه؛ باور کن درگیر یه پروژه‌ی تپل بودم... .
کنارش روی صندلی نشست و دستی به ریش بلند قهوه‌ای‌اش کشید.
- اگه بدونی تو چه مناقصه‌ای بردم دیگه اینطوری واسه من ادا اطوار نمی‌ای سرکار اِلیه. ولی چه کنم که نازتم خریدار داره.
صورت جلو برد و مزد خبرِ خوش نطلبیده را طلب کرد.
- حالا ماچ رو رد کن بیاد.
مانند برق گرفته‌ها از جا پرید و چشم غره حواله‌ی چشمان دریده‌ی مرد کرد.
- حیا کن؛ اینجا محیط کاره.
خندید؛ مستانه و دیوانه‌وار. به تبعیت از زن، از روی صندلی برخاست و مقابلش سینه ستبر کرد.
- کی جرأت داره در این اتاق رو بکوبه و وارد بشه تا زمانی که اجازه‌ی ورود بهش داده نشده؟
کیفش حسابی کوک بود؛ به یُمن نیکوتین و پیروزی و...زنی که روبه‌رویش ایستاده بود.
گامی به جلو برداشت و دست بالا آورد تا گونه‌های بر افروخته‌ی زن را لمس کند اما زن، هراسان و سراسیمه خود را عقب کشید. اندوهش به حس زنانگی‌اش می‌چربید.
- من حامله‌م.
جا خورد؛ خشکش زد، ماتش برد و در همان حالت ماند. نگاه پر از تشویش‌اش روی صورت سرخ زن چرخید و ناباور لبخند زد.
- شوخی می‌کنی دیگه... .
برگه را از کیف بیرون کشید و روی میز کار پرتاب کرد؛ نگاهش روی تک‌تک کلمات نامفهوم چرخید و روی علامت مثبت ثابت ماند.
عیش از خاطرش رفت و هر چه زده بود از سرش پرید. دست در جیب شلوار طوسی‌اش فرو برد و موهای آراسته‌ی هم‌رنگ ریشش را آشفته کرد.
- یعنی که چه حامله‌ای؟ ما قرار مدارامون رو قبلا گذاشتیم؛ حرفامون رو زدیم.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا