نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوازه‌کُش | فاطمه عبدالهی کاربر انجمن یک رمان

فاطمه عبدالهی

مدیر بازنشسته
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,784
پسندها
32,412
امتیازها
66,873
مدال‌ها
29
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام حق
کد رمان: 4779
ناظر: 'ARMITEN' •Armita•


نام رمان: آوازه‌کُش
نام نویسنده: فاطمه عبدالهی
ژانر: #معمایی #جنایی
خلاصه: فردی ناشناس زنجیره قتلی را آغاز می‌کند. قربانیان تماماً افرادی‌اند که کارآگاه جوان و مستعد لندن با آن‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

MERO.SG

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
28
 
ارسالی‌ها
2,093
پسندها
28,578
امتیازها
57,373
مدال‌ها
27
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
IMG_20220209_123807_458.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید....
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فاطمه عبدالهی

مدیر بازنشسته
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,784
پسندها
32,412
امتیازها
66,873
مدال‌ها
29
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: شاید یک فریاد، هیایو و یا جیغ، به ویژه اگر صاحبِ آن، همان لحظه جان به جان‌آفرین تسلیم کند، شکاف ژرفی در روح انسان به جا گُذارد و به مرور آن‌قدر وسیع شود که آدمی بتواند از میان آن دنیای تاریک درونش را ببیند، به آن پا گذارد و تاجِ شومش را از آن خود کند.

یک

جنایت‌کارهای شهر جداً کم‌کار شده بودند یا جسیکا[1] این‌طور فکر می‌کرد؟ خیلی وقت بود که یک جنایت درست و حسابی به تورش نخورده بود؛ نه قتلی نه دزدی‌ای نه گروگان‌گیری‌ای، هیچی! تمام پرونده‌های اخیر را در نگاه اول فیصله داده بود؛ مانند همانی که یک ساعت پیش در اتمسفر مشوش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه عبدالهی

مدیر بازنشسته
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,784
پسندها
32,412
امتیازها
66,873
مدال‌ها
29
  • نویسنده موضوع
  • #4
زانوی پای باریکِ زنی که روبه‌رویش ایستاده و دستگیره بالای سرش را چنگ زده بود، با چهره‌ی گندم‌گون و استخوانی جسیکا بیش از دو اینچ فاصله نداشت. با این حال، کوشید بدون برخورد آرنجش به پهلوی مرد جوان مو قرمزی که لباس پاکبانی پوشیده و کنار دستش نشسته بود، موبایلش را از جیب داخلی کت مشکی‌فام و آستردارش بیرون بکشد. حسگر کنار بدنه‌ مستطیلی و سرد را لمس کرد، اما دستش عرق کرده بود؛ زیرا زمان نسبتاً زیادی سر پا ایستاده و میله فلزی واگن را محکم گرفته بود. کم‌تر از دو دقیقه از وقتی که روی این صندلی نشسته بود، می‌گذشت.
با بی‌صبری نچی کرد و دست دیگرش که پشت کمر زنی مو فرفری و رنگین پوست فشرده شده و خواب رفته بود را کمی حرکت داد. اما ناگهان احساس کرد هزاران سوزن به پوست دستش فرو می‌روند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه عبدالهی

مدیر بازنشسته
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,784
پسندها
32,412
امتیازها
66,873
مدال‌ها
29
  • نویسنده موضوع
  • #5
به یاد نوجوانی خودش افتاده بود، نه به علت این‌که همانند آن گروه بود، بلکه چون کاملاً با آن‌ها تفاوت داشت. روزی نبود که مادرش مچش را هنگام سرک کشیدن به پرونده‌هایش نگیرد! حتی گاهی هنگام تنظیم دفاعیه حقوقی، جسیکا کنار میز کار مادر می‌نشست و اظهار نظر می‌کرد و باعث می‌شد مادرش بهتر فکر کند. او همیشه به چیزی توجه می‌کرد که دیگران از آن غافل مانده بودند.
تعدادی کت‌و‌شلوارپوشِ کیفِ سامسونت به دست وسط واگن ایستاده و دست‌هایشان را به دستگیره‌ها بند کرده بودند. تنها چیزی که بعد از دیدن چنین صحنه‌ای به ذهن جسیکا خطور می‌کرد، این بود: زندگی کارمندی! و او برای اجتناب از آن، حتی هیچ میز و دفتری را در اداره پلیس نپذیرفته بود! یا در اتاق سربازرس پرونده‌ها را زیر و رو می‌کرد یا همه را زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه عبدالهی

مدیر بازنشسته
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,784
پسندها
32,412
امتیازها
66,873
مدال‌ها
29
  • نویسنده موضوع
  • #6
خون جسیکا به جوش آمد. مرد لبخند حال‌بهم‌زنی به لب داشت و کتش را از دست دیگرش آویزان کرده بود. جسیکا چشم‌هایش را ریز کرد و به آن دو خیره شد. حتی خودش هم نمی‌دانست که متنظر چیست. همان لحظه بود که مرد به طرف موهای بلوند دختر جوان خم شد و چیزی کنار گوشش زمزمه کرد. چهره دختر از ازنجار جمع شد و لب‌هایش لرزید. بخشی از موهای جوگندمی مرد روی چشم چپش سر خوردند و مردمک‌های ریز شده‌اش (به اندازه‌ای ریز که برای چشم‌چرانی کردن کافی باشد) از نگاه جسیکا مخفی ماند. آن‌گاه بود صدای لرزان و نامتعادل دختر در آن هیایو به سختی در گوش جسیکا طنین‌انداز شد: «خفه شو!»
و همین برای برخاستن جسیکا کافی بود. حالا می‌فهمید که فقط متنظر یک جرقه بود. نگاهی به دختر جوان انداخت که سعی می‌کرد هنوز هم دورتر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه عبدالهی

مدیر بازنشسته
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,784
پسندها
32,412
امتیازها
66,873
مدال‌ها
29
  • نویسنده موضوع
  • #7
بلافاصله صدای تایید بقیه بلند شد و سکوت نسبی واگن از هم گسست: «منم دیدم داشتی چی کار می‌کردی عوضی!»، «پیاده شو!»، «گورتو گم کن!». مرد نگاه وحشت‌زده‌اش را به چشم‌های تنگ‌شده جسیکا دوخته بود و سعی می‌کرد حرفی بزند، اما فقط اصوات نامفهومی از حنجره‌اش بیرون می‌آمد. چه داشت که بگوید؟ چه می‌توانست بگوید؟ این‌بار آن مرد بود که در خودش جمع شده بود نه آن دختر مو بلوند!
جسیکا با لبخندی تصنعی به مرد نگاه تهدیدآمیزی انداخت. یقه‌اش را رها و به شکلی نمایشی مرتب کرد. سپس تا آن‌جا که فضا داشت عقب رفت. دختر مو بلوند، نگاه متشکری حواله جسیکا کرد. جسیکا دست راستش را درون جیب شلوارش فرو برد و آن را در خود جمع کرد. چنان به پهلوی گوش برآمده مرد کوبیده بود که دست خودش به سوزش افتاده بود. صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه عبدالهی

مدیر بازنشسته
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,784
پسندها
32,412
امتیازها
66,873
مدال‌ها
29
  • نویسنده موضوع
  • #8
کیسه زباله را از دور جسد با چاقویی که تازه آن را از خون شسته بود، پاره کرد. یقین داشت که طولی نمی‌کشید تا این جسد توجه‌ها را جلب کند. نیشخندی روی صورت کک و مکی‌اش جای گرفت و برای آخرین‌بار به آن کالبد بی‌جان نگاهی انداخت: صورت زُمُخت و شش تیغش را حسابی خط انداخته بود. لباس‌هایش از شدت خون‌ریزی، رنگ دیگری به خود گرفته بودند و هنوز بهت و وحشت را می‌شد در چهره‌ی رنگ پریده‌اش دید.
در حالی که برای دیدن تیتر خبرهای فردا صبح لحظه شماری می‌کرد، دست‌های کشیده‌اش را در دستکش مشت کرد و به سمت اتاق نگهبان راه افتاد.

سه
قتلی هولناک در زیر زمین لندن: گزارش‌ها حاکی از آن‌اند که جسد مردی میان‌سال در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه عبدالهی

مدیر بازنشسته
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,784
پسندها
32,412
امتیازها
66,873
مدال‌ها
29
  • نویسنده موضوع
  • #9
صدای موسیقی برای یک لحظه آهسته شد و جسیکا فهمید پیامی دریافت کرده است. زیر ماهیتابه را با لمس دایره‌ای روی گاز صفحه‌ای آشپزخانه خاموش کرد. دستمال کاغذی نازکی از جعبه روی جزیره آشپزخانه[1] کَند و دستش را با آن پاک کرد و سراغ موبایلش رفت. پیش از آن که پیام سربازرس را ببیند، ایمیلی از کَنه‌ترین طرفدارش توجه‌اش را جلب کرد: «پرونده قتل دیشب تو وست مینستر با توئه؟ میشه بهم بگی به کجا رسیدی؟ خیلی کنجکاوم.». ایمیل ساعت 6:36 دقیقه صبح ارسال شده بود.
ابروهای کمانی و مشکی‌فام جسیکا بالا پریدند. کدام قتل؟ کدام پرونده؟ چرا خودش چیزی نمی‌دانست؟ نگاه سریعی به پیام‌های دیگرش انداخت: «زمان دادگاهِ آدام میلر[2] معلوم شد خانم ترنر[3] »، «قتلی فجیع در ایستگاه وست مینستر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه عبدالهی

مدیر بازنشسته
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,784
پسندها
32,412
امتیازها
66,873
مدال‌ها
29
جسیکا نگاهی به آینه قدی مقابل تختش انداخت. همان وقت بود که صدای جیغ‌مانندِ خانم اسمیت[1] در گوش‌هایش پیچید. خانم اسمیت همسایه‌ای بود که چشم دیدن جسیکا را نداشت. دلیلش را حتی خود خانم اسمیت هم نمی‌دانست! جسیکا دلش می‌خواست می‌توانست گوش‌هایش را مثل چشم‌هایش ببندد، اما ناچار بود هر روز صبح با آوازِ دعوای زن و شوهری راهی صحنه جرم شود.
«اگه ریگی به کفشت نیست چرا نمی‌ذاری به گوشیت دست بزنم؟ هان؟ زود باش اون لعنتیِ وامونده رو بده به من!»
جسیکا مطمئن بود که ریگی به کفش آقای اسمیت است، اما پرونده‌های خانوادگی در تخصص او نبود و حوصله‌شان را هم نداشت.
«به تو هیچ مربوط نیست! اگه بهم اعتماد نداری چرا باهام ازدواج کردی؟ خودت کم غیبت می‌زنه؟ من هیچی نمیگم ولی نفهم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا