نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان خانه‌ای روی گسل | شقایق گل‌نژاد (گلی) کاربر انجمن یک رمان

AzarmDokht

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
174
پسندها
1,598
امتیازها
9,763
مدال‌ها
8

کد: ۴۷۸۲

ناظر: Blood ᵒᶠ my brain .mahi.

نام رمان: خانه‌ای روی گسل
نویسنده: شقایق گل‌نژاد (گلی)
ژانر: #اجتماعی #عاشقانه

خلاصه:

ساره بعد از ۳۲ سالگی، تصمیم به تغییر نگرشی بزرگ در دنیای خود می‌گیرد و تلاش می‌کند تا مشکلاتی را اول از زندگی خودش و سپس از جامعه پاک کند. در این راه با شخصیت‌هایی آشنا می‌شود و قرار اصلی خود را با مردی به نام شیرخان می‌‌گذارد و از اینجا، قدم‌هایش به سمت ساختارشکنی ذهنی‌اش پیش می‌رود. شخصی سعی می‌کند مقابل او بایستد، زیراکه اعمال ساره، با خواسته‌های او هم‌خوانی ندارد. ساره درگیر مفهوم جبر می‌شود، سعی می‌کند آن‌را بفهمد یا خودش را در میان مفاهیم آن پیدا کند. ناگهان وسط تمام دویدن‌ها، اتفاقی رخ می‌دهد که مجبور می‌شود به لایه‌های درون خودش برگردد و به عبارتی، با خودش رو‌به‌رو شود.

نقد رمان توسط شما عزیزان:
*دوستان هر نقد و نظری در مورد رمان داشتید، در این تاپیک و یا در پروفایلم، با کمال میل می‌شنوم.
 
آخرین ویرایش

RAHA~A

منتقد انجمن + نویسنده برتر
پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
سطح
33
 
ارسالی‌ها
1,608
پسندها
36,592
امتیازها
61,573
مدال‌ها
43
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
رمان.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

پس از ارسالِ 35 پست از رمان‌تان مجاز هستید در تاپیکِ زیر درخواست تگ (تعیین سطحِ رمـان) بدهید:
تاپیک جامع درخواست تگ برای رمان‌ها

دوستان عزیز نقد تگ رمان خود را می‌توانید در تاپیک زیر مطالعه کنید.
تاپیک جامع مخزن نقدِ تگ رمان کاربران

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 25 پست در تاپیک زیر اعلام کنید!
تاپیک جامع درخواست جلد

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید!
تاپیک جامع دریافت جلد

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمانتان به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید!
آموزش ویرایش

نـکـته‌ی مهــم:
لطفا قبل از شروع به پارت‌گذاری، تاپیک آموزشی زیر را مطالعه کنید.
تاپیک جامع آموزش نکات ویرایشی

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان «حداکثر ۴ هفته» است و اگه بیشتر از این باشد به رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفاً قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید. ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.


[با تشکر تیم مدیریت کتاب یک رمان]
 

AzarmDokht

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
174
پسندها
1,598
امتیازها
9,763
مدال‌ها
8

مقدمه

«من خود بلای خویشم، از خود کجا گریزم؟*»
خانه‌ام روی گسل است و شاید تمام من روی گسلی مانده که مدام پس‌لرزه‌ای به جانم می‌اندازد. می‌خواهم دریچه‌ای باز کنم، برای استقامت؛ من با مفاهیم رشدیافته بیگانه‌ام، قصدم ساختن مفاهیم خودم بوده است.


فصل اول

زندگی جز شروع دوباره یک جبر، اتفاق دیگری نمی‌تواند باشد. هستی انسانی چیزی به جز مجموعه‌‌ای از خواستن‌ها و آرزوها نیست. اما معدود افرادی می‌دانند تمام این خواستن‌ها و آرزوها چگونه باید به دست بیایند، چه غم عمیقی در راه رسیدن به آنها نهفته است یا چه چیزی در وجود تو به خاطرش فدا می‌شود.
صدای خش‌خش مانندی در گوشم می‌پیچد. نمی‌خواهم بشنوم، اما صدایشان بیش از اندازه بلند و رساست. نفس عمیقی می‌کشم. دل در دلم نیست. این پایان اگر خوب نشود، تمام برنامه‌هایم از هم می‌‎پاشد. قلی‌خان در اتاق بغلی نشسته است، درحالی که می‌توانم تصور کنم با چه شدتی گوشی را به دست گرفته، فریاد می‌کشد:
- محمد چه می‌کنی، ها؟ صدایتان قطع و وصل میشه... چه شده؟
گویی هنوز حرف‌هایش را باور نکرده است و شنیدن جملاتی که از سمت مخاطبش روانه می‌شود خوشایند نیست. صدایش رفته‌رفته بالاتر می‌رود:
- من این حرف‌ها حالیم نمیشه محمد... خانم این‌جان، خودشون رو رسوندن... باید امشب به مقصد برسی وگرنه... می‌دانی که...
صدای قلی‌خان قطع می‌شود و معلوم نیست دفعه‌ی بعدی با چه حالتی برگردد. دستانم را در هم گره می‌زنم. حتی برای لحظه‌ای هم نمی‌توانم تحمل کنم. «زود باشید دیگه، چیکار می‌کنید؟»
- خانم جان! چقدر بی‌طاقت شدین، الان می‌رسن. این مردم به خطر عادت دارن... خیالتان راحت، کوچه پس کوچه‌های اینجا بوی مخافت میده. همه به شرایط خو گرفتن....
این زن گاهی قدرت خواندن ذهن نیز پیدا می‌کند! بی‌تفاوتی عجیبی درخطوط چهره‌اش موج می‌زند. مانند سنگ صیقلی شده از آب باران و غلتیدن‌های بی‌پایانی است که سر آخر به کنج امنی رسیده و از تلألوی آفتاب لذت می‌برد. آه بلندی می‌کشم و خودم را روی نزدیک‌ترین صندلی پرت می‌کنم. صدای چوب‌هایش از هر طرف بلند می‌شود جوری که گویی همین اکنون از هم می‌پاشد.
- نه قمر... اوضاع خوب نیست. داره دیر میشه و اون مرد منتظره... اگه تا چند ثانیه دیگه نتیجه معلوم نشه، ممکنه همه چی از کنترلمون خارج بشه... باید برسن... من قول دادم.
مقابل پنجره می‌ایستم. نسیم خنکی از میان شاخ و برگ تک درخت حیاط می‌وزد و آرام روی گونه‌هایم فرود می‌آید. آسمان صاف و پر از ستاره است. ماه از همیشه تیره‌تر به نظر می‌رسد. نفس عمیقی می‌کشم و چشمانم را می‌بندم. به آرامش نیاز دارم. به لحظاتی خالی از اضطراب.





* امیرخسرو دهلوی
 
آخرین ویرایش

AzarmDokht

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
174
پسندها
1,598
امتیازها
9,763
مدال‌ها
8
چیزی درون قلبم فریاد می‌کشد. «نترس ساره، چیزی نیست، حل میشه، همه چی به نفع تو تموم میشه؛ برای یک ثانیه هم به خودت غم راه نده». نه نمی‌توانم! ذهنم ذره‌ای آرام نمی‌گیرد. هنوز به آن روز فکر می‌کنم. به صورت آن مرد و جملاتی که به زبان می‌آورد. آن‌ها دروغ می‌گفتند دیگر، نه؟
«- ساره تو چاره‌ای جز قبول کردن نداری... این‌قدر به خودت دروغ نگو... بذار از الان شروع بشه. کار از فردا بگذره... یه ذره فقط فکر کن... نه! نه! اخم نکن. عصبی نشو. فقط گوش کن.»
من مشغول خودفریبی بودم؟ بهراد هرگز نمی‌تواند مرا درک کند. تمام آن حرف‌ها بی‌معنی بود. باورپذیر نیست و شاید او بدش نمی‌آید حق را ناحق کند. پوزخندی بر لبم می‌نشیند. چطور دلش آمد بگذارد آن مرد غریبه چنین حرف‌هایی نثارم کند؟ هیچ‌کدامش کم از صد ناسزا نبود. اما او بدون توجه به حال نامساعدم بازهم ادامه می‌داد و جملاتش را در مغزم می‌کوفت:
«- فقط یه بار به من گوش کن، ببین حرفم چیه... من حالیمه چقدر برات سخته ولی قبولش کن... واقعاً نمی‌دونم چطور باید بهت بفهمونم، ولی تو سعی کن درکش کنی. ساره! همه‌چیز تغییر کرده... تو اگه هشیار نباشی، بدجور به هم می‌ریزه...»
چه حال بدی داشتم. بغض چنان بر حنجره‌ام مشت می‌کوبید که گویی قلندری هجوم سیل را دیده و بر دروازه‌ی شهر مشت می‌کوبد تا مردم را آگاه کند و همه بگریزند، اما مأمور دروازه در خواب است و گوش دیده‌بان را با کاه پر کرده‌اند. او مرا درک نمی‌کند، دلش نمی‌خواهد وگرنه فهمیدن یک آدم که کار سختی نیست. کمی توجه نیاز دارد و غرق شدن در چشمانش.
«- چطور می‌تونم بهت ثابت کنم؟ یه راه بگو که منطق خودت قبولش داره... سخته؟ آره سخته ولی...»
سرش را به افسوس تکان داد. قسمتی دیگر از وجودم لرزید. طوری رفتار می‌کند که انگار من در دنیای جهل غوطه‌ورم و او تنها عالم جهان است. چیزی به زبان نیاورد، اما حرص خوردن، نگاه عاقل اندرسفیه و... همه نشان از دید غیرمنصفانه است.
رنگ اتاق سفید بود. عجیب است! آنقدر عصبی بودم که سفیدی براق و آرامش‌بخش آن، تگ گلدانی که کنار دیوار قرار داشت و گرمای لذت‌بخش لیوان چایی هم نتوانستند آرامم کنند. منظورش از آن جمله‌ی آخری که گفت چیست؟
«ساره! دیگه نمی‌خوام این بحث رو ادامه بدم. هرکاری کردم نخواستی. هرچقدر تلاش کردم، خودت نذاشتی... این جمله رو تا ابد توی ذهنت نگه دار...»
در با صدای محکمی به دیوار کوبیده و رشته‌ی نابه‌سامان افکارم نیز از هم گسسته می‌شوند. جفت ابروانم بالا می‌پرند و حیرت‌زده برمی‌گردم. قلی‌خان است که نگاه پریشانش را به چشمانم می‌دوزد. دلم محکم در سینه می‌‌کوبد.
- چیشده؟
دهانش را به سختی باز می‌کند. گویی می‌خواهد باز کند و بگوید چه شده است،‌‌ منتها از کجایش را نمی‌داند.
- خانم انگار پیداشون کردن. صداها قطع شده. فقط لحظه آخر دیدم داد زدن «یا ابوالفضل، رسیدن.»
مثل مرغی پر کنده، قدمی به سمتش برمی‌دارم، اما به طرف او رفتن و دوباره پرسیدن چه فایده‌ای دارد؟ دوباره قدمی به عقب بازمی‌گردم و نفس عمیقی می‌کشم.
 

AzarmDokht

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
174
پسندها
1,598
امتیازها
9,763
مدال‌ها
8
- دوباره برو و سعی کن باهاشون ارتباط برقرار کنی. باید بفهمیم اونجا چه خبره؛ بجنب.
در را باز می‌کند و از آن خارج می‌شود. متعجب برمی‌گردم و به حیاط خیره می‌‌شوم. نسیم ملایم تبدیل به بادی تند شده است و در میان شاخه‌ها می‌پیچد. آسمان هم گویی از همیشه تیره‌تر است و دیگر ستاره‌ای پیدا نیست. در عرض چند دقیقه آن نسیم ملایم، تبدیل به باد تندی شده است! گاهی بسیار از طبیعت می‌ترسم.
- خانم!
صدای فریاد بلندش تنم را می‌لرزاند. بی‌اراده به سمت همان اتاقی که دلم نمی‌خواست درگیر تحولاتش باشم، می‌روم. اتاقکی کوچک که وسایل ارتباطیمان را آنجا نهاده‌اند.
در را به دیوار می‌کوبم و بی‌سیم را به چنگ می‌کشم. صدای نفس‌نفس‌زدن‌هایی که از سر وحشت می‌جوشد به گوش ‌می‌رسد.
- آروم باشید. الان فقط یه راه وجود داره، از روستایی‌ها کمک بگیرین.
صدای دورگه و وحشت‌زده‌ای در گوشی می‌پیچد. معلوم نیست چقدر ترسیده است که اینگونه می‌لرزد.
- نمیشه خانم. مردم کمک نمی‌کنن.
-‌الان تنها شانسمون کمک روستایی‌‌هاست. تا دیر نشده و بهتون نرسیدن، اونجا پناه بگیرین.
خش‌خش‌های بلند گوشی، کل اتاق را پر کرده است. همه‌چیز نامعلوم به نظر می‌رسد. چه اتفاقی در حال وقوع است؟ صدای بلند مردی که مشغول فریاد کشیدن است گوشم را می‌آزارد. یک کلمه از حرف‌هایش را نمی‌توانم درک کنم. صدای تیمور با نفس‌هایش هم‌ریتم شده است. محمد برو سمت روستا، به محض رسیدن در خونه‌ها رو بزن، از روستایی‌ها کمک می‌گیریم.
- اما خانم، ماشین‌ها رو کجا جا بدیم؟
- الان اصل کار رو باید پنهان کنید، اونا که پنهان شدن دیگه ماشین‌ها مهم نیست.
پر بیراه هم نمی‌گوید. پس چه باید کرد؟ فکری در مغزم جرقه می‌زد. گوشی را محکم می‌فشارم و فریاد می‌زنم.
- انبارها رو پیدا کنید. پشت علوفه‌ها... اونجا بهترین جاست. نمی‌تونن وارد خونه‌ها بشن.
تیمور گویی که فکرم را خوانده باشد، هیجان‌زده فریاد می‌کشد.
- بچه‌ها انبار علوفه خونه‌ها...
بالاخره نفسم بالا می‌آید. خداروشکر که فقط سه ماشین درگیر شده‌اند و بقیه از سمتی دیگر گریخته‌اند. این سه خودرو هم به سرانجام برسد، اوضاع خوب می‌شود.
- خانم، خبر دادن بیش از حد دارن نزدیک میشن، وقت برای تخلیه نداریم. الان فقط باید بچه‌ها رو نجات بدیم.
برق از سرم می‌جهد، آن‌ها می‌خواهند خودروها را رها کنند و بگریزند؟ نه! نه! هیچکس نباید از آنجا بگریزد مگر اینکه امنیت برقرار شده باشد.
- شماها می‌خواید شکست خورده باشید؟ به جای فرار، چند نفر رو بفرستید جلوشون رو بگیرن و سرگرمشون کنن، بقیه بارها رو توی انبارهای علوفه پراکنده کنید.
- اما خانم...
 
آخرین ویرایش

AzarmDokht

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
174
پسندها
1,598
امتیازها
9,763
مدال‌ها
8
- اما نداره... وقتی می‌تونیم، وقتی میشه و توانش رو دارید بارها رو نجات بدیم، چرا کم بیاریم؟ نکنه می‌خوای مردونگیت زیر سوال بره و بشی لق‌لقه‌ی دهن هر پیر و جوون! آینده‌ات به این کار بستگی داره، بفهمن توی توانت نیست و وقت خطر فرار می‌کنی، دیگه کسی بهت اعتمادی پیدا نمی‌کنه. بجنب و وقت رو نکش.
بازدم خشمگینش را بیرون می‌فرستد. گویی مردد شده و مانند انسانی که در برزخ انتخاب گیر افتاده باشد، نفس‌هایی تند می‌کشد. طوری که گویی با همین عمل می‌تواند خود و دنیای درونی‌اش را آرام کند و در صدم ثانیه‌ای آخرین تصمیش را اعلام می‌کند:
- سه نفر اسلحه دست بگیرید، خوب پناه بگیرید. سر گذر اول باید گیرشون بندازیم. ‌راهشون رو سد می‌کنیم. بقیه بجنبید بارها رو ببرید توی انبار...
در حال دویدن است و به آرامی چیزی می‌گوید که صدایش را نمی‌شوم. چه می‌گوید، چه قصدی دارد؟ صدا برای لحظاتی واضح می‌شود، می‌توانم جملاتش را بشنوم.
- بارها رو پشت علوفه‌ها بذارید. بعد ماشین‌ها رو بیرون پارک کنید و بقیه فقط فرار کنید.
چشمانم را ریز می‌کنم. امیدوارم کارشان را درست انجام دهند؛ وگرنه همه‌چیز خراب می‌شود. من در جایی ایستاده‌ام که کوچکترین خطایی تمام آمالم را از هم می‌پاشد. نه اجازه نمی‌دهم خطای احمقانه‌ی آن‌ها مرا از آینده عقب بنشاند.
- خانم! باید بفهمیم کی بچه‌های ما رو لو داده...
عجیب است. قلی‌خان راست می‌گوید این لو رفتن طبیعی نبود. فردی از گروه خ**یا*نت کرده یا بلد راه؟ یا شاید رقبا! هیچ چیزی بعید نیست.
- بگو بچه‌ها دنبال علتش باشن.
- چشم خانم...
چه کسی قصد داشته سر راهم سنگ بندازد و آن سودی که می‌برد چیست؟ از این اقدام ما چه کسانی باخبر بودند؟ فقط مدیر اصلی شرکت و گروه، از آن باخبر بودند؛ ولی زد و بند‌هایی احتمالی نیز ممکن است یا نکند خود افرادمان مقصر ماجرا باشند و یک نفر از آن‌ها به نیتی این کار را کرده باشد؟ هیچ چیزی بعید نیست. باید به موقع دشمن را شناخت، وگرنه دیگر نمی‌شود جلوی اتفاقات را گرفت! از آینده می‌ترسم. چیزی درون قلبم نوید رویدادهای پر ماجرایی را می‌دهد. مسیری که در آن قدم گذاشته‌ام بی‌شک مرا به خواسته‌ام می‌رساند، ولی باید برایش از چه چیزهایی عبور کنم؟


فصل دوم

همیشه از وقوع یک اجبار در زندگی بیزار بود، اجباری که او را از مسیر آرام خواسته‌هایش دور کند ولی دیگر چاره‌ای نداشت. هرآنچه نباید، رخ داده بود. شبگون در انتهای پیاده‌رو نشست و نفسی تازه کرد. خستگی امانش را بریده بود، خستگی جسمی نه، اینبار روحش از کت و کول افتاده بود. ترسی گنگ، اما کم‌جان در وجودش رخنه داشت. همزمان حسی درون سرش فریاد می‌کشید که اتفاقات هولناک یا شاید شوکه کننده‌ای در حال وقوع است مانند یک زنگ خطر.
آدمی که امروز می‌دید؛ اصلا شبیه گذشته‌هایشان نبود. تفکرش، نگاهش و تمام حرف‌هایش چیزی به سابق راه نمی‌برد. شناختن آدم‌ها سخت بود یا خود ناتوانی عمیقی در وجودش داشت؟ ذهنش پر از سوالات متفاوت شده بود که هرکدام برای یافتن پاسخ در مغزش پا می‌کوبیدند.
 

AzarmDokht

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
174
پسندها
1,598
امتیازها
9,763
مدال‌ها
8
- ما ساخته شدیم برای عادت کردن. اینکه فکر کنیم قراره همه‌چیز تو زندگیمون ثابت بمونه، فقط یه خوش باوری و انکاره...
به صورت مرد نگاه کرد. آشفته و پریشان بود و هر لحظه احتمال داشت آتشی از خشم دامنش را بگیرد، اما به طرز غریبی سعی داشت خونسرد نشان بدهد:
- پس تو آماده‌ای! تمام فکرهات رو کردی و منتظر ایستادی.
پوزخند بلندی به نگاهش زد و ایستاد. بالاخره تصمیم گرفته بود یکجا بایستد. درست از لحظه‌ای که با او رو‌به‌رو شده بود، زمین را گز می‌کرد و دست در جیب فرو برده بود. غم سنگین، اما کمرنگی روی ابروانش را پوشانده بود، تا به حال چنین تصویر مقتدری از او در ذهن نداشت و اکنون، آدمی را می‌دید که شباهتی به باورهایش نداشت.
- شبگون، بد نکن... این اجبار نیست، خواهشه. تو هنوز چیزی نمی‌دونی. زمان می‌گذره و بدترین تصویرش رو به تو نشون میده، این « ثابت نبودن زندگی» که ازش حرف می‌زنی، فقط وقتی از آدمی توی موقعیت تو گفته میشه که چیزی از اتفاقات آینده ندونه. زندگی شوخی نیست.
عبور پر سرعت ماشین‌ها تمرکزش را به هم ریخت. خیابان خلاف همیشه، نسبتأَ خلوت شده بود. ابرها رنگ دودیشان را به آسمان تحمیل کرده و غروب آفتاب از بین آن‌ها می‌گذشت و زمین را نیز نارنجی می‌کرد. دلش گرفته بود. وزنه‌ای از جنس غم روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد و احساس خفگی می‌داد.
- اصرار نکن و برو... فایده‌ای نداره. آینده دل‌نگرانم می‌کنه، نه به خاطر تو، به خاطر خاصیت مجهول و ممکن بودنش.
- هنوز غد و یکدنه‌ای... ولی این آتیش از سمت تو داره بلند میشه و گر می‌گیره. ببین کی، چه روزی و توی چه زمانی این جملات رو بهت گفتم و هشدار دادم.
لبخند تلخی روی لبانش نشست. مانتوی بلندش را مرتب کرد و از جا برخاست. وزش باد، مدام روسری را از این سو به آن سو می‌برد و موهایش را به هم می‌ریخت.
- همیشه برای باورهام و اون چیزهایی که فکر می‌کردم درسته جنگیدم، زندگی بدون اینها ارزشی پیدا نمی‌کنه.
لبخند اندوهناک و آرام مرد طوری بود که گویی حسرت و اندوه را می‌شود یکجا در آن خواند. و یا شاید این غم از درون خودش نشأت می‌گرفت و به اخم‌های درهم تنیده‌ی او تسری می‌داد.
- تو خودت هم مرددی.
- شاید... ولی دلم می‌سوزه.

***
اخم‌هایش را در هم کشیده بود، طوری که همه می‌دانستند اتفاقی افتاده یا در شرف وقوع است. شبگون زیرچشمی نگاهش کرد. چنان در خود غرق بود و به گل‌های قرمز قالی کاشان می‌نگریست که گویی دنیا را نمی‌بیند و حتی صدای قیل‌و‌قال کودکانشان را نمی‌شنود.
- آقا سعید اتفاقی افتاده؟
تیز و برنده نگاهش کرد. گویی می‌خواست با نگاهش یک سپر نامرئی درست کند و صاف مقابلش بکوبد و به او بفهماند که حق ندارد خاطرش را مکدّر کند، حتی اگر حال دنیایش خوب نیست.
- نه! می‌گذره آبجی. زمونه‌ست و گاهی سر ناسازگاری داره.
غیظ کرد. بی‌دلیل! آنقدر ذهن خودش مشغول بود که با اخم دیگران نیز عصبی میشد. چه برسد به این حال سعید! حس می‌کرد کنترل احساساتش را ندارد. به خود لرزید. همیشه از احساساتش ضربه خورده و یک‌باره خیلی چیزها تغییر کرده بود.
- چیزی شده بابا؟
باباحاجی بود که سعید را مخاطب قرار می‌داد. سعید رویش را برگرداند و با دیدن چهره‌ی مهربان و سالخورده‌اش، لبخندی تصنعی که از هفت فرسخ پیدا بود، زد.
- حاجی دلم گرفته. نمک می‌خورن و نمک‌دون می‌شکنن... بی‌خیال، ما با بالا و پایین دنیا ساختیم و اینم می‌گذره.
دستش را روی زانویش می‌گذارد و با سرپنجه‌ها، گوشه‌ی ریشش را می‌خاراند.
 

AzarmDokht

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
174
پسندها
1,598
امتیازها
9,763
مدال‌ها
8
حاجی طوری نگاهش می‌کند که انگار تجربه‌ی سالیان سال بازاری بودنش را یکجا در او می‌بیند و می‌خواهد نصیحتی روانه‌اش کند، اما از بی‌حوصلگی‌اش می‌هراسد.
شبگون ایستاد. خواست سفره را بگذارد که ناگهان سینی در دستش لغزید و لیوان‌ها با صدایی تیز به زمین خوردند. دلش ریخت. قلبش در سینه تند تپید و به خرده‌های باقی مانده خیره شد. سعید دستی میان موهایش فرو برد و با خشمی آنی و در عین حال کنترل شده غرید:
- استغفرلله! آبجی حواستم که نیست!
زری جارو را برداشت و با سرعتی عجیب مشغول جمع کردن شد.
زنگ در خانه دینگ دینگ به صدا در آمد و هرچهارنفرشان را پراند. شبگون خواست در را باز کند که سعید زیرلب غرید:
- من میرم، تو کجا!
شبگون ایستاد و چادر گل‌گلی‌اش را روی زمین رها کرد. احساس عجیبی داشت. کاش حامد زودتر می‌آمد. با زری چشم‌در‌چشم شد. سوال از چشمان عسلی‌ای رنگش می‌بارید. گویی می‌خواست تمام جواب‌ها را در صورت او بیابد.
- منتظر کسی بودی شبگون؟
- نه! حتما با آقا سعید کار دارن.
بچه‌ها جیغ‌کشان موی یکدیگر را می‌‌کشیدند. زری به میانشان دوید و آن‌ها را از یکدیگر جدا کرد. در چوبی خانه به دیوار خورد. سعید با چشمانی که از نگرانی گشاد شده بود، وارد شد؛ یکراست کلید‌ها را از طاقچه برداشت و به طرف در برگشت که از اتاق خارج شود، اما با صدای پیرمرد از حرکت ایستاد.
- کجا پسر؟ برات سر آوردن یا خبر دار زدن؟
کنایه‌اش به غایت برای سعید قابل درک بود. سرش را پایین انداخت و کلیدها را در دستش جا‌به‌جا کرد.
- بعداً نهار می‌خورم. شما فعلا بخورید... چیزی نیست، مشکل کاریه. میرم مغازه و برمی‌گردم.
شش چشمی رفتن سعید را نگاه کردند و حاجی سری از تاسف تکان داد:
- معلوم نیست چه کرده!
سماور جوش آمد و آب روی آن ریخت. زری به سمتش دوید و در حین دویدن اضافه کرد:
- انشاءلله خیره، سعید وقتی میگه نگران نباشید، چیزی نیست.
شبگون برگشت و به زری که در حال چای ریختن در قوری بود، نگریست:
- ته حرفش نگفت «به مولا»، وقتی که اینطوری میگه یعنی گرفتاری پشت گرفتاریه و هرچی دل‌خوشی داده برای نگران نبودن حاجیه.
زری سرش را بالا آورد. گویی حرفش را قبول نداشت و می‌خواست کوک مخالفت ساز کند.
- شوهرمه! من بهتر می‌شناسمش. آدم‌ها رو باید توی زندگی و وسط سفر شناخت.
- ولی منکه فکر می‌کنم هنوز از قامت شناختنش عقبی!
زری نفس تندی کشید و پر‌ه‌های بینی‌اش بالا و پایین رفت. از رو‌به‌رو فقط کمی گوشت‌آلود به نظر می‌رسید، اما از نیم‌رخ، اندکی قوز داشت که زیاد به چشم نمی‌آمد. به محض اینکه خواست پاسخ شبگون را بدهد، حاجی میان کلامشان پرید:
- نقل شناختن نیست... خطر اتفاق افتاده شما بحثتون سر شناخت سعیده؟
نگاه عاقل‌اندر سفیهی نثار هردو کرد و ادامه داد:
- منتها شبگون حرفش درست‌تره بابا. ستیز نکن.
زری ابرو در هم کشید و مشغول کارهایش شد. طوری پشت‌ کرد که انگار آن‌ها را نمی‌بیند. هردو خوب می‌دانستند این رفتار زری یعنی آغاز یک دلخوری دیگر.
شبگون بساط نهار را جمع کرد و حاجی را به اتاق فرستاد. بچه‌ها را آرام کرد، اما خودش بی‌قرار بود. نمی‌دانست چه اتفاقی در راه است. کاش حامد برمی‌گشت، وجود او چنان نعمتی بود که گویی در وسط خشکسالی‌ست و حامد چون ابر رحمت می‌بارد و جان تشنه‌اش را سیراب می‌کند. قرار بود چه زمانی برگردد؟ دل‌در‌دلش نبود. شوق آمدن او، چنان قلبش را لرزاند که از درون غنج زد و لبخندی شیرین بر‌‌لبانش جاری شد. چشم زری به او افتاد و با بی‌خیالی سر تکان داد.
 

AzarmDokht

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
174
پسندها
1,598
امتیازها
9,763
مدال‌ها
8
صبح زود با صدای در زدن زری بیدار شد. مانند همیشه می‌خواست نوبت ظرف شستنشان را یادآوری کند. روسری قرمزی پوشید و دامن بلندش را مرتب کرد. نزدیک‌های غروب بود و هنوز خبری نشده بود. این نمی‌توانست عجیب باشد؟
سعید هم دیشب تا آخر وقت مغازه بود و اول صبحی از خانه بیرون زد. زنگ به صدا در آمد. شوقی زایدالوصف بر وجودش مستولی شد و دمپایی به پا کرده و نکرده دوید. از کنار حوض بزرگ خانه گذشت و به در ورودی رسید. نفس عمیقی کشید و سعی کرد لبخند زیبایی روی لب‌هایش بنشاند. آرام در را باز کرد و... مات ماند‌.
- اِ... سلام... چه زود اومدی، تو هم دلت براشون تنگ شده بود، آره؟ قشنگ معلومه...
و لبخندی با وسعت بر صورت ریزنقشش نشانده بود. پشت‌سرش فرزندانش را دید که وارد می‌شوند و دخترک کوچکش که هنوز رد اشک روی گونه‌‌هایش پیدا بود.
- آخ شبگون... نمی‌دونی این آتیش‌پاره‌ات چیکار کرد، از بس گریه کرد و گفت «مامان» که آخرش ننه از خونه پرتمون کرد و گفت «شنقل میرزاها» رو برات بیارم.
لب به دهان گزید و در حین به آغوش کشیدن دخترک زمزمه کرد:
-درست حرف بزن دختر. این چه واژه‌ایه برای بچه‌ها به کار می‌بری!
شمیم لب برچید و با نارضایتی پاسخ داد:
- خب حالا بگیر این تحفه‌هاتو...
- شمیم!
شمیم با بی‌قیدی شانه بالا انداخت و کش چادرش را محکم کرد.
-خب دیگه آباجی، من میرم. ننه گفت زودی برگردم و برم پی آبغوره گرفتن.
غمی در سینه‌ی شبگون نشست. تنها درآمدشان همین آبغوره و رب‌انار و این چیز‌ها بود که آنهم به ماه نکشیده تمام می‌شد. باید فکری می‌کرد. بیچاره حامد! جور خانواده‌ی او را هم می‌کشید و آخ نمی‌گفت که هیچ، وظیفه‌اش نیز می‌دانست. آینده‌ی خواهرکش چه می‌شد؟ چه کسی بنا بود جهاز او را تکمیل کند! تازه داشت به خواستگارش فکر می‌کرد و اگر بله می‌گفت، باز هم حامد بی‌نوا پیشنهاد تهیه جهزیه را می‌‌داد. بار دیگر زنگ در به صدا درآمد. برگشت تا به شمیم بگوید در را باز کند که با جای خالی‌اش مواجه شد. حتما دخترک باز وسیله‌ای جا گذاشته بود یا فراموش کرده بود نطق‌سرایی کند. بی‌‌محابا در را باز کرد و...
- آبجی برو کنار یه چند تا تیر و تخته هست باید بیاد داخل، زری و این سفارش‌هاش.
به خانه دوید و نشست. دخترکش گوشه‌ای کز و اخم کرده بود. چنان پاهای کوچکش را در دستانش گرفته و دورشان حلقه زده بود که مانند عروسک‌های دم ویترین‌ها را می‌مانست.
- دخترم؟
پاسخش را نداد و رو برگرداند. چشمانش گرد شد و دستش روی هوا ماند.
- مگه بچه به سن تو هم قهر بلده وروجک؟
دماغش را کشید و از خانه خارج شد. باید هرچه زودتر اقدامی انجام می‌داد، وگرنه ممکن بود آن‌چیزی بشود که نباید.
وارد آشپزخانه شد و رو‌به‌روی سماور ایستاد. قوری را برداشت و به محض ریختن چای، صدای چیزی مانند قل‌قل کردن آب شنید و احساس کرد بخار گرمی روی صورتش نشسته. برگشت و با دیدن صحنه مقابل چشمانش گرد شد و با صدای بلند زری را صدا زد:
- زری! بدو بیا، آب‌گرم‌کن جوش آورده و کل آشپزخونه رو پر کرده.
لعنتی بر شانس فرستاد و به آب جوشی که با شتاب بیرون می‌ریخت نگاه کرد. به یاد وسایل روی زمین افتاد. ‌سریع دوید و ترشی‌ها را بالای کابینت قرار داد.
- زری بدو الان همه جا پر میشه.
گویی زری اصلا صدایش را نمی‌شنید. گوشه‌ی آشپزخانه رفت و هن‌هن کنان قالی را کشید تا از کنار آبگرم کن دور شود. آب با شدت بیشتری فوران زد.
-زری، باتوام... بجنب... یه دمپایی برای من بیار.
در آشپزخانه به دو طرف کوبیده شد و شخصی داخل دوید. شبگون کمرش را خم کرده و مشغول کشیدن قالی بود.
 

AzarmDokht

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
8
 
ارسالی‌ها
174
پسندها
1,598
امتیازها
9,763
مدال‌ها
8
- شبگون بیا این ور. زورت نمی‌رسه زودباش.
سرجا خشک شد و برگشت. عرق از صورتش جاری و طره‌ای از موها روی پیشانی‌اش چسبیده بود.
- حامد!

فصل سوم

ما همه روزی می‌میریم. و این دور باطل در زندگانی بشری مدام تکرار می‌شود. چه اهمیتی دارد که در کدام برهه از تاریخ زندگی کنیم؟ همه‌ی ما آدم‌های معمولی، تنها جزئی از تماشاگران آن خواهیم بود‌. فقط چند درصد از مردم درمیان میلیون‌ها انسانی که بنا به جبر زاده می‌شوند فرصت جاویدان شدن پیدا می‌کنند. اما تکلیف بقیه‌ی میلیون‌ها نفر از ما معمولی‌ها چه می‌شود؟ ما حتی بعد از مرگ هم فقط می‌توانیم یک تکه جا داشته باشیم با سنگی که معلوم نیست تا چند سال هجمه‌های باد و طوفان‌ را تحمل خواهد کرد.
- خیلی باید مواظب باشی، همه چیز توی دست توئه، از اینجا به بعد حرکات تو می‌تونه سرنوشت‌هایی رو تغییر بده، اداره‌ی این موقعیت کار هرکسی نیست. تو باید عاقلانه مهره‌هات رو انتخاب کنی و بچینی.
تصمیمم درست است. حتی اگر تمام دنیا آن را اشتباه بخواند. من روش دیگری را برای رشد و بالندگی انتخاب کرده‌ام، حتی اگر به قیمت از دست رفتن تعلقاتم باشد.
- تو آدم توانایی هستی ساره، جوری پیش برو که همه‌ی ما توی مسیر درست قرار بگیریم...
دو دستش را در هم گره می‌زند و با نگاهی پیروز و مطمئن ادامه می‌دهد:
- پر خطره، اما برای تو ساده. با اینکه اولین بارت بود، اما کارت رو خیلی خوب انجام دادی... هر مرحله رو که درست پیش بری، ما رو یک قدم به اهدافمون نزدیک‌تر می‌کنی. اما فراموش نکن تمام سیر موفقیت توی یک کلمه‌اس، تیزبینی... دقیق باش و به موقع اقدام کن... و حتماً اینم می‌دونی که اگه موفق نشی، چه فاجعه‌ای می‌تونه برای همه‌ی ما رخ بده.
جملاتش به دل می‌نشیند. از آن‌هاییست که مار را از لانه بیرون می‌کشند. اما ساختار انسانی چیزی جز منفعت طلبی نمی‌تواند باشد. اگر به همدیگر نیازی یا منفعتی نداشته باشیم، چقدر برای یکدیگر ارزشمند باقی خواهیم ماند؟ لبخندی بر صورت می‌نشانم‌‌. احساس آرامش و قدرت از نگاهم ساطع می‌شود و بر تفکرش می‌نشیند. «سیطره» تنها واژه‌ایست که بسیار دوستش دارم، حتی بیشتر از عشق.
- هیچ‌وقت دست از اهدافم نکشیدم، حتی اگه سال‌ها طول می‌کشید، مهم رسیدنه، مهم به دست آوردنه. دنیا غیر از رسیدن به خواسته‌های ما، چه معنایی می‌تونه داشته باشه؟
لبخند موفقیت در چهره‌اش می‌نشیند. مثل همیشه غبغب گوشت‌آلودش جلوی چانه‌اش را گرفته. با اینکه چشمانش ریز است، اما به طرز بی‌نهایتی شوم است، مانند چشمان جغد در تاریکی شب‌.
- من حتی لازم ندونستم از تو تست بگیرم، وجناتت، حتی طریقه‌ی حرف زدنت، بزرگی ذهنت رو نشون میده؛ مطمئنم موفق میشی... تو می‌تونی تبدیل به برگ برنده‌ی ما بشی‌!
- از اعتمادتون ممنونم. من باید از حضورتون مرخص بشم. نمی‌دونم دیدار دوباره‌ی ما در چه زمانی اتفاق میفته اما تا اون روز، به امید دیدار.
از جا بلند می‌شوم. یک صندلی چرمی سیاه و اتاقی که با یک میز اشرافی و چند مبل سیاه در عین سادگی، آراسته شده است شاید آخرین تصورم باشد. نمی‌توانم حدس بزنم بار دیگری چه زمانی خواهد بود و در آن زمان دیگر این اتاق باقی می‌ماند یا خیر. دنیایی که در یک چشم بر هم زدن می‌تواند تغییر ماهیت بدهد و همه چیز را دگرگون کند، باور قابل اعتمادی نیست. ناگهان می‌ایستم و کیف سفیدم را به چنگ می‌کشم.
- عذر می‌خوام... لطفاً راننده‌تون رو صدا بزنید، چون امروز خودروی شخصیم در دسترسم نیست.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا