نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان اینجا کبوترها پرواز نمی‌کنند | کارگروهی کاربران انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع 'MASKED'
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 35
  • بازدیدها 1,900
  • Tagged users هیچ

'MASKED'

پرسنل مدیریت
مدیر تالار
سطح
12
 
ارسالی‌ها
497
پسندها
2,999
امتیازها
14,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
به نام خداوند جان و خرد》

کد رمان: 4792
ناظر: .mahi. .mahi.


نام رمان: اینجا کبوترها پرواز نمی‌کنند
نام نویسندگان: سما موسوی و محدثه رستگار
ژانر: #تراژدی #عاشقانه #اجتماعی
986647_9207ca87f1e343dac57e60c72dee722a.jpg
‌خلاصه: یک طلوع درخشان را تبدیل به سیل‌هایی روان کردند! آسمانی پر ستاره را در سوی یک شب با ابرهای سیاه گره زدند! گره هایی کور، که تنها با بریدن این ریسمان‌ها باز می‌شود! و آسمانی که ممکن است تا انتهای این راه تاریک، تنها بغضی از جنس طوفان، همدم همیشگی‌اش باشد!
قلبی که از جنس ابریشم بود، ولی سنگ شد! دنیایی که به رنگینی و لطافت بهار بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Dalraeda-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,163
پسندها
30,678
امتیازها
64,873
مدال‌ها
29
IMG_20220209_123807_458.jpg
"به نام داعیه سرمتن‌ها"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،


خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید....​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

'NOBOD'

پرسنل مدیریت
مدیر تالار گردشگری
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,027
پسندها
10,076
امتیازها
29,873
مدال‌ها
15
مقدمه:
بال‌هایم را بی‌رحمانه کندند!
منی که در پستی بلندی‌های
تمام سال‌های زندگی، همانند
کبوتری در دنیای زیبای خود
پرواز می‌کردم، پرهایم را
ناجوانمردانه از من دریدند!
کبوتری در چنگال عقاب
چه غریبانه جان به جان می‌آفریند!
کبوتر عاجزی که حالا بی‌‌هیچ تقلایی
مظلومانه خود را به چنگال درنده
آن عقاب سپرده!
 
آخرین ویرایش

'NOBOD'

پرسنل مدیریت
مدیر تالار گردشگری
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,027
پسندها
10,076
امتیازها
29,873
مدال‌ها
15
《به نام خداوند جان و خرد.》

آغاز؛

آخرین تکه را هم تکمیل کردم و با لذت وصف نشدنی در تصویر مسحور کننده مقابل غرق شدم! با اینکه تنها یک نقش بود اما واقعی‌تر از یک نقش به نظر می‌رسید! بی‌اندازه زیبا و تماشایی شده بود آنقدری که با تمام وجود محوش شده بودم! مانند همیشه یکی دیگر از شاهکارهای آسمان خانم! خب معلوم بود چیزی که این توسط این انگشتان نقش شود گویی که جان می‌گیرد! لبخندی پهن و پر شوقی صورتم را در بر گرفته و مطمئنم آن لحظه چشمانم چراغانی شده بودند! طبق عادت، بعد از اتمام کار لذت‌بخشی که خیلی وقت بود کار همیشگی‌ام شده بود مثل همان روزی که بی‌هوا تصویر دختری با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

'MASKED'

پرسنل مدیریت
مدیر تالار
سطح
12
 
ارسالی‌ها
497
پسندها
2,999
امتیازها
14,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
با خودم فکر کردم که چه چیزی پشت من قرار داشت؟! چیزی بجز سطل رنگی به رنگ قرمز، در ذهنم نقش نبست! با این فکر، ناگهان سریع با هول و ولا صورتم را برگرداندم که با دیدن سطل رنگ قرمزی که هر لحظه از روی میز کارم بر روی زمین افتاده بود و هرلحظه بر روی فرش خالی تر می‌شد، جیغ نازکی کشیدم و به سرعت به سمت سطل رنگ، خیز برداشتم. فوراً برداشتم و از خالی شدن بیشترش جلوگیری کردم. ولی با این حال بازهم نصف رنگ سطل خالی شده بود! با دیدن پارکت قهوه‌ای رنگمان که تکه بزرگی از آن رنگ قرمز گرفته بود، آهی کشیدم و با تأسف، نچ‌نچ کنان سری تکان دادم. آه خدا حالا مامانم این صحنه را می‌دید، آنقدر به جانم غر میزد که دیوانه بشوم! سطل را صاف سر جایش گذاشتم و بلند شدم تا هرطور که می‌شود زمین را تمیز کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

'NOBOD'

پرسنل مدیریت
مدیر تالار گردشگری
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,027
پسندها
10,076
امتیازها
29,873
مدال‌ها
15
خودم را با خیالی کاملاً آسوده بر روی تخت انداختم و به شدت دمغ و کلافه به آن لباس‌های روی زمین نگاه کردم. کفری و بی‌حوصله از روی تخت بلند شدم و سریع دو_سه تیکه از لباس‌ها برداشتم و به سمت حمام روانه شدم. دستم را آهسته بر روی دسته طلایی رنگ قرار دادم و در سفید را آرام باز کردم و وارد حمام بزرگ با دکوراسیون سفید_طلایی رنگ اتاقم شدم‌. وان بزرگ سفیدی گوشه سمت راست حمام قرار داشت و سمت چپ هم رختکن بود که کرم‌ها و حوله‌ام آنجا بودند. انواع و اقسام شامپوهای مختلف و چندین صابون متفاوت در جای‌های زیبا و مخصوص به خودشان به رنگ طلایی و طبقه‌ای بزرگ با سلیقه خودم چیده شده بودند. به طرف شیر آب قدم برداشتم و با اعصابی داغان بازش کردم‌. لباس هارا با حرص پایین انداختم و بعد از خیس کردنشان،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

•|SERAPH|•

رفیق انجمن
سطح
9
 
ارسالی‌ها
442
پسندها
1,237
امتیازها
7,113
مدال‌ها
11
بر وسطش و آن شلوارلوله‌ای گرم کن مشکی که تا کمی بالاتر از مچ پاهایم می‌رسید کشیده شد. اندامم با وجود لاغری اما در عین حال زیبا و مانند مانکن‌ها بود! همیشه دوست‌هایم میان شوخی‌هایشان می‌گفتند:《خیلی به تو میاد مدل بشی.》
با یادآوری‌اش، بی‌اختیار تک خنده آرامی از میان لب‌هایم خارج شد. خب دیگر دیدن خودم که عادت هرروزم بود بس بود! باید تا قبل از اینکه مامان دوباره نیاید و این‌بار خشمش نثارم نشود برای ناهار می‌رفتم. با لبخند چشم از دختر زیبایی درون آینه روبه‌رویم گرفتم.
‌به آرامی به طرف در رفتم و آن را به طرف خودم گشودم. از اتاق بیرون رفتم، ‌صدای راه رفتنم روی پارکت‌های خانیمان احساس خوبی را به من القا می‌کرد؛ به طرف پله‌ها راه افتادم، خانه ما خانه‌ای دوبلکس بود که پنج اتاق در طبقه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

'MASKED'

پرسنل مدیریت
مدیر تالار
سطح
12
 
ارسالی‌ها
497
پسندها
2,999
امتیازها
14,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
- سلام به روی ماهت، غذا درست میکنم.
عمیق مشامم را به کار انداختم، ولی باز بوی غذا را احساس نکردم، شکست نفسی کردم و گفتم:
- پس این بوهای خوشمزه از اینجا میاد، حالا چی درست میکنی؟!
خنده‌ای نمکی و همینطور شرورانه کرد، واقعا شرورانه بود یا من این‌چنین حس کردم؟ با همان لبخند گفت:
- خورشت کرفس درست می‌کنم عزیزم، دوست داری؟
نگاهی خبیث نثارم کرد. حالا می‌توانستم معنی آن نگاه شرورش را بفهمم! پس حسم درست گفته بود! آن نگاهش واقعا شرور بود. خدای من! چرا خورشت کرفس؟ من عاشق قرمه سبزی بودم و همیشه مادرم در بچگی‌ام مرا گول می‌زد که این قرمه سبزی است! ولی قرمه سبزی کجا و خورشت کرفس کجا. از آن تیکه‌های سبز رنگ که طعم دلپذیر قرمه سبزی را خراب کرده بودند متنفر بودم! صورتم را کج کردم و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

'NOBOD'

پرسنل مدیریت
مدیر تالار گردشگری
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,027
پسندها
10,076
امتیازها
29,873
مدال‌ها
15
اصلاً و ابدا‌ً، ولی دوست داشتم بفهمم بابا کجا می‌رود. از طرفی هم نمی‌توانستم بروم و از خودش بپرسم، مثلا فعلاً با او قهر بودم! مامان انگار حرف دل من را زد!
- سلام. کجا میری لباس پوشیدی؟! تازه غذا آماده شده که... .
و بعد صدای کنجکاو بابا که حدس می‌زدم از روی رفتار من اینگونه شده است جواب داد:《یه کار فوری توی شرکت پیش اومده باید برم. چی گفتی به آسمان؟ چرا قیافش اینجوری بود؟!》
و بازهم صدای مامان با چاشنی بی‌خیالی گوش هایم را نوازش کرد:
- والا هیچی بهش نگفتم الکی اخم کرد!
پوزخندی بر لب‌هایم جا خشک کرد. چیزی نگفته بود! همانکه خورشت کرفس درست کرده بود خیلی بود! کم مانده بود چیزی هم بگوید! وارفته گوشم را از حرف‌هایشان گرفتم و درحالی که حسابی بادم خالی شده بود، راه اتاقم را هدف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

'MASKED'

پرسنل مدیریت
مدیر تالار
سطح
12
 
ارسالی‌ها
497
پسندها
2,999
امتیازها
14,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
مامان دیگر نبود اما صدای قدم‌هایش را که نشان از دور شدنش می‌داد، می‌شنیدم. از راهرو و پله‌ها عبور کردم و خودم را به آشپزخانه رساندم. اَه اَه این پله‌ها چه بودند که من هروقت می‌خواستم بروم به اتاقم باید از این‌ها عبور می‌کردم؟ چه ایده مسخره‌ای! شاید برای زیبایی خانه کارساز بوده است ولی باعث خستگی مداوم من به خاطر زیادی بالا پایین آمدنم می‌شد. دوباره چهره اخمویی به خودم گرفتم و از بین سالن دریایمان که ۴۰۰ متر بود گذر کردم. به آشپزخانه بزرگمان رسیدم؛ پایم را بر روی بلندی‌اش گذاشتم و وارد شدم. با دیدن مامان که بر سر گاز ایستاده بود و یک کاسه سفید با رگه‌های طلایی خورشت‌خوری را در دست داشت و چیزی از قابلمه سرمه‌ای رنگ داخل آن می‌ریخت کنجکاو شدم! با یک قدم بلند خودم را به او که بر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا