در حال تایپ رمان دختری به نام سوزان | sara.gh کاربر انجمن یک رمان

وضعیت رمان چجوریه؟

  • خیلی خوبه .ازش خوشم اومد

    رای 4 66.7%
  • خوبه .

    رای 2 33.3%
  • ضعیفه اصلا خلاقیت نداره

    رای 2 33.3%
  • خیلی بده بهتره اصلا ننویسیش

    رای 1 16.7%

  • مجموع رای دهندگان
    6

Devil's Daughter

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/7/18
ارسال ها
385
لایک ها
1,111
امتیاز
6,963
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#1
کد رمان: 1406
ناظر: PaRIsA-R

نام رمان:دختری به نام سوزان
نام نویسنده:sara.gh
ژانر:اجتماعی .غمگین.همخونه ای.وکمی هم کل کل
خلاصه:دختری به نام سوزان که بچه ی سر راهی بوده و توسط یه خانواده ی دیگه ای بزرگ میشه.و توی یه تصادف همه ی خانواده ی ناتنی اش رو از دست میده .و توسط پسری به نام مهرداد با خانواده ی واقعی اش اشنا میشه.باید دید که چه اتفاقاتی برای سوزان خواهد افتاد.از جدالی بر سر یک ثروت تا قربانی شدن سوزان به خاطر همان ثروت
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,642
لایک ها
21,995
امتیاز
43,073
سن
22
محل سکونت
تهران
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Devil's Daughter

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/7/18
ارسال ها
385
لایک ها
1,111
امتیاز
6,963
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#3
رمان دختری به نام سوزان
به قلم:SARA.GH
ژانر :اجتماعی.غمگین.وکمی هم طنز.
مقدمه:

رمانی نوشتم کاملا واقعی هست اما اسامی اشخاص عوض شده.گاهی وقتا همه ی ماها توی زندگیمون به مشکلاتی برخورد میکنیم که شاید رد شدن از اونها کار اسونی نباشه.اما کسب تجربه های جدید از ویژگی های انسان هست.فقط گاهی وقت ها زمان میتونه همه چیز رو عوض.نباید تسلیم شد.چون زندگی درست از همون لحظه ای که شکست میخوری و دوباره بلند میشی شروع میشه.
SARA.GH

سوزان:

توی اتاق نشستم و زل زدم به دیوار اتاقم. در اتاقمو میزنن.صدای امیر میاد (داداش ناتنی ام)
-بدو دیگه دختر دیر شد.الان چالوس ترافیکه.
-باشه اومدم.
تعجب نکنین من بچه ی این خانواده نیستم.البته خانوادم بهم گفتن که یه اقایی منو تحویلشون داده و رفته.اونا هم منو بزرگ کردن.خب منم به خاطر این موضوع افسرده شده بودم .اما کم کم دیگه به حالت عادی برگشتم.اونا منو مثل دختر خودشون بزرگ کرده بودن.وبه قول خودشون برای اونا من هیچ فرقی با امیر ندارم وحتی من از اون هم عزیزترم.!قرار بودبرای هفته ی بعد که 22 سالم میشد جشن تولدمو شمال بگیرم. از جام بلند شدم.چمدونمو برداشتم .توی اینه به خودم نگاه کردم.دیگه خیلی وقت بود که ارایش نمیکردم.موهای خرمایی ام رو زیر شال درست کردم.چشمای ابی خوش رنگی داشتم.همیشه بقیه از قیافم تعریف میکردن.از اتاق اومدم بیرون.نیم ساعت بعد توی جاده بودیم.
-اووف چقد شلوغه.
-حق با توِئه دخترم.الان سبقت میگیرم.
سرعتمون خیلی زیاد شده بود.جلو یه پیچ خیلی تند بود وما هر لحظه بهش نزدیک تر میشدیم.داد زدم
-یا خدا.
پرت شدیم پایین و تاریکی مطلق.*******************


چند روزه که چشمام بسته است.نمیتونم هیچ واکنشی نشون بدم.اما امروز همه ی تلاشم رو کردم و دستم و تکون دادم.پرستار با خوشحالی از اتاق رفت بیرون و چند دقیقه ی بعد چند نفر وارد اتاق شدن.یه دکتر بود و چند تا پرستار.دیگه میتونستم خوب همه جارو ببینم.
-دخترم اسمتو یادته؟من کی بودم؟اهان یادم اومد من ارمیا بودم.ارمیا سلطانی.همینو هم به دکتره گفتم.
-دخترم متاستفم ولی توی اون تصادفی که کردی همه ی خانوادت فوت کردن وتو زنده موندی.بهت تسلیت میگم.یه اقایی بیرون ایستاده میخواد تورو ببینه اون بهت خون داده میخوای ببنیش؟
سرم رو به معنای اره تکون دادم.به خاطر فوت خانوادم خیلی ناراحت شدم.اونا خیلی برای من زحمت کشیده بودن.اشک از چشمام اومد پایین.در اتاق باز شد و یه مرد جوون که بهش میخورد 29 باشه وارد اتاق شد..ورزشکار بودنش رو هر ادمه کوری میتونست از بازو های عضلانیش بفهمه.چشماش مشکی بود.مثل شب.کیف سامسونتش رو روی مبل کنار اتاق گذاشت و گفت:
-سلام.من مهردادم .مهرداد پناهی.حالت بهتره؟
-سلام بله.مرسی.شنیدم شما به من خون داده بودید.
-اره .............(ادامه دارد)
 
آخرین ویرایش

Devil's Daughter

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/7/18
ارسال ها
385
لایک ها
1,111
امتیاز
6,963
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#4
.یعنی درواقع اونروز اومده بودم بیمارستان تا دوستم که اینجا کار میکنه رو ببینم.اون بهم گفت که یه دختره به خون احتیاج داره و گروه خونیه من
بهش میخوره منم اینکارو انجام دادم
.نگاهش به گردنبندم که روی میز بود افتاد.
-اون ماله توئه؟
-اره .یه یادگاریه.
-اینو کی بهت داده؟
-از بچگی داشتمش.
-اسمت چیه؟
-ارمیا.ارمیا سلطانی.چطور؟
-هیچی.ببینم پشت اون گردنبند یه نوشته ی عجیب و غریب نیست؟
اون از کجا میدونست؟
-چرا.
-تو خودتی!؟پووف بیا اینم خل شد.
-صبر کن الان میام.
از اتاق رفت بیرون.نیم ساعت دیگه هم توی اون اتاق بودم.این پسره هم یه جوری با شک نگاهم میکرد.در اتاق باز شد و یه مرد دیگه ای که انصافا اونم خیلی خوشتیپ بود وارد اتاق شد.به من نگاهی انداخت وروبه اون پسره مهرداد گفت
- مهرداد مطمئنی خودشه؟
-کاری نداره با یه ازمایش میفهمیم.بعدشم فعلا که خال زیر گردنش و گردنبندی که داره اینو ثابت میکنه.
-هی هی تو از کجا میدونی من یه خال خورشیدی اونم زیر گردنم دارم؟
-وقتی ازمایش دادی بهت میگم.


.-چه ازمایشی؟من هیچ ازمایشی نمیدم.
-اصلا تو چرا اینقدر حرف میزنی؟مگه خانوادت فوت نشدن؟پس الان باید ساکت باشی مگه نه؟
بهم برخورد ولی با این حال گفتم:
-اولا به توچه ؟ثانیا اونا خانواده ی واقعیم نبودن.یعنی من ماله یه خانواده ی دیگه بودم اما اونا منو پیدا کردن.
مهرداد با بهت رو به اون پسره گفت:
-اینم نشانه ی سوم.من میگم خودشه.حالا تو بگو نه!
چند دقیقه بعد یه پرستاره اومد و یه چند قطره ازم خون گرفت.از اون پسره هم گرفت.
- من میخوام برم خونه ام .میشه بگین از من چی میخواین؟
بعد هم روبه مهرداد گفتم:
-خون تو رو هم که پس دادم.
-فعلا نمیشه هیچ جایی بری.
-چرا؟
-چون میخوایم جواب ازمایش بیاد.
-اوف!
در باز شدو اون پرستار دوباره اومد داخل و یه برگه داد دسته مهردادو رفت بیرون.مهرداد هم در پاکت رو باز کرد.و خوند.روبه اون پسره گفت:
-جواب مثبته.اون واقعا خودشه.
هر دوتاشون با بهت نگاهم میکردن.
-وا چیه؟اون پسره که اسمشم نمی دونستم گفت:
-لعنت بهش.الان باید پیداش میشد؟ ببین مهرداد فعلا به مامانت اینا و اقا بزرگ خبر نده.
-باشه به کسی درموردش چیزی نمیگم.
از اتاق رفت بیرون.
-خب دیگه میشه الان از این بیمارستان چندش اوربرم بیرون؟
-نچ!ببین این پسری که الان اینجا بود اسمش سامیاره.تو گفتی که بچه ی اون خانواده نبودی درسته؟
-اره.
-و اون گردنبند هم ماله توئه؟
-اوف اره.خب که چی؟
-تو خواهر سامیار هستی.
-یعنی چی؟
-یعنی داداش واقعیه تو سامیاره.ازمایش دی ان ای هم اینو ثابت کرده.
-اگه اون داداشه منه پس مامانو بابام کی ان؟
-اونا به رحمت خدا رفتن.مامانت زنه خیلی زیبایی بود.اون میشد زن عموی من.توی اتاق عمل وقتی تورو به دنیا اورد از دنیا رفت.چون شبیه مامانت بودی اسمت رو سوزان گذاشتن.
-سوزان.......سوزان!بی تفاوت سری تکون دادو گفت:
-اره به معنای سوزاننده و اتشینه!حالا بزار ادامش رو بگم. اون گردنبند هم متعلق به مامان بزرگه.اونو به عنوان یه هدیه بعد از تولدت توی گردنت انداخت.
-پس چرا من گم شدم؟ خانواده ای که منو بزرگ کرده بودن گفتن من گم شده بودم!
-بابای تو یعنی عموی من دشمنای زیادی داشت.یکی از اونا برای اینکه داغه تورو به دل بابات بزاره تورو یه هفته بعد از به دنیا اومدنت دزدید و برد.بابات با تلاش زیاد تونست چند وقت بعد اون ادم رو پیدا کنه و ازش حرف بکشه.اون گفت که تورو تحویل یه خانواده ی دیگه داده.اونا هر چقدر دنبالت گشتن دیگه نتونستن پیدات کنن.
 
آخرین ویرایش

Devil's Daughter

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/7/18
ارسال ها
385
لایک ها
1,111
امتیاز
6,963
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#5
-چرا سامیار اینطوری کرد؟
-چیزه زیاد مهمی نبود.یکم اعصابش از کار خورد بود.من میرم کارهای ترخیصت رو انجام بدم.
-ممنون.من باید هرچه زودتر برگردم خونه ام.
-برگردی؟
-اره دیگه مگه قراره بمونم؟به حالت تمسخر شصتشو گوشه ی لبش کشیدو گفت:-اهان اونوقت کجا قراره بمونی؟
-خونه ی خودم.
-هی یادت نره که تو الان دیگه دختر اون خانواده نیستی.پس چون هیچ وصیعت نامه ای هم وجود نداشته که ثابت کنه اموال ماله توئه.همه چیز متعلق به دولت میشه.پس الان هیچ خونه ای هم وجود نداره
-باشه مهم نیست میرم خونه ی یکی از دوستام.
-نمیشه.نمیخواد بری سر بار دوستات بشی.بعدشم مثلا تا کی میتونی اونجا بمونی ؟یه هفته؟یه ماه؟ فوقش دو ماه نگهت دارن.بعدش دیگه باید از اونجا بری.پس با من میای خونم !
جوابی نداشتم که بگم.حرفاش درست بودن.وقتی دید جوابی ندارم پوزخندی زد و از اتاق رفت بیرون.پسره ی از خود راضی.اصلا انقدر پوزخند بزن تا دهنت مثل میمون کج بشه:/ پاهام درد میکرد.از روی تخت بلند شدم.یه پلاستیک کنار تخت بود داخلش رو باز کردم یه مانتو نقره ای رنگ نسبتا بلند بود با یه شلوار جین.کار این پسره است.ولی این بداخلاق از کجا میدونست که سایز من اینه؟ خیلی بیشعوره !همه رو پوشیدم شال رو هم سرم کردم .روی تخت نشستم تا بیاد.چند دقیقه بعد وارد اتاق شد.
-بلند شو بریم.
بدون حرف پشت سرش راه افتادم ولی به خاطر اینکه پام درد میکرد خیلی کند راه میرفتم.اون گند اخلاق هم هر از چند گاهی برمیگشت عقب و با عصبانیت نگاهم میکرد .اخرش کلافه شد و برگشت کنارم و گفت:
-نمیتونی یه کم تندتر بیای؟
هه منم مثله خودش گفتم:
-نه !میدونی چرا؟چون همه مثله تو کور نیستن و میتونن ببینن و بفهمن که پام ضرب دیده و درد میکنه.به همین خاطر هم نمیتونم تند راه برم.هنوز دو قدم برنداشته بودم که توی هوا معلق شدم.
-به چه حقی منو بغل کردی؟بزارم زمین! مدام جفتک میپروندم.
-اه چه مرگته؟تموم تنم خاکی شد!
-بزارم زمین.
با عصبانیت نگاهم کرد
-که دوباره مثله پنگوئن های فلج راه بری و بقیه هم منو مسخره کنن؟
پسره ی نفهم کند ذهن!خدا که بهش عقل نداده؟فقط از دار دنیا بلده یا پوزخند بزنه یا گند اخلاق باشه .اصلن من چرا دارم با این مریض روانی میرم خونش؟
 
آخرین ویرایش

Devil's Daughter

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/7/18
ارسال ها
385
لایک ها
1,111
امتیاز
6,963
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#6
منو گذاشت زمین و سوییچ رو از توی جیبش در اورد.کنجکاو بودم بدونم ماشینش کدومه.رفت سمته یه بی ام دبلیو شاسی بلند.اوووه بابا خفن!الان معلوم شد چرا اینقدر مغروره خوب معلومه دیگه با پوله باباش خورده و خوابیده همین میشه دیگه به خودم اومدم دیدم داخل ماشین نشستم و ماشین رو روشن کرده
–هی کجا داری میری؟
-اخ خدا این چقدر زبون نفهمه.
-هه جالبه منم همین نظر رو راجبه تو دارم.
-گوشاتو باز کن ببین بهت چی میگم.بهتره اون زبونتو کوتاه کنی وا گرنه خودم از ته حلقت کوتاهش میکنم تا دیگه یاد بگیری نباید اینطوری حرف بزنی !
زیر ل**ب اداشو در اوردم که متاستفانه شنید.
-نه مثله اینکه اینطوری نمیشه.
یهو با سرعت کشید توی خاکی که باعث شد جیغ خفه و کوتاهی بکشم.من میگم این پسره دیوونست معلوم شد دروغ هم نمیگفتم.کمربند صندلیشو باز کرد و به سمتم خم شد.از چشماش معلوم بود اعصابش خیلی داغونه. انگار که ترسو توی چشمام دید که پوزخند زد:
–گوشاتو باز کن خانوم کوچولو!من اعصاب ندارم.یعنی واضح بگم با ادمایی که نتونم باهاشون کنار بیام و بخوان نافرمانی کنن بدجور رفتارمیکنم فهمیدی؟
اون فهمیدیه اخر رو با صدای بلند گفت که زهرم اب شد.پسره ی عنتر.دوباره ماشین رو روشن کرد و راه افتاد .بعد از یک ساعت و نیم رسیدیم به یه عمارت.این پسره ی خشک هم توی راه همش مثله میرغضب ها نشسته بود.فک کنم اینا خانوادگی اینجوری ان.!(خانواده ی اون خانواده ی تو هم محسوب میشن.-خوب بابانخور منو حالا!-خوردنی نیستی.).با صدای میرغضب به خودم اومدم:
-پیاده شو.
اه !همش دستور میده.ولی کنجکاو بودم داخل عمارت رو ببینم.وارد که شدیم یه چند تا زن خدمتکار اونجا بودن.یکیشون که لباساش با بقیه فرق داشت اومد جلو و کت این پسره ی نچسب رو ازش گرفت.مهرداد یا اقای پناهی(حالا چه فرقی میکنه)همشونو صدا کرد.به ردیف وایستادن.
-همتون خوب گوش کنین ایشون خانوم کوچیکه هستن.
خانوم کوچیک عمته پسره بی تربیت.ولی حیف که ازش میترسیدم واگرنه نشونش میدادم کوچولو کیه!یه ذره سخنرانی کرد و در اخر هم فهمیدم 3 تا خدمتکار زن تویه این خونه هست یه زن 27 ساله به اسم مینا که معلوم بود دختره خوبیه.یه زن دیگه به اسم لیلا (که اومد کت اون پسره مهرداد و گرفت )بهش میخورد 49 یا 50 سالش باشه بود.که اونم بهش نمیخورد زن بدی باشه.ولی یه دختردیگه به اسم سارینا اونجا بود که بهش میخورد 25 یا 26 باشه.از همون اول یه جوری نگاهم میکرد انگار که ارث باباشو خوردم ؛دختره ی وحشی.خدمتکارش هم مثل خودش وحشیه.(مهرداد و میگه)اصلا از این دختره خوشم نیومد.میرغضب اونا رو مرخص کرد و گفت که صبح زود میان و شب هم میرن.
 
آخرین ویرایش

Devil's Daughter

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/7/18
ارسال ها
385
لایک ها
1,111
امتیاز
6,963
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#7
دستمو کشید و از پله ها برد بالا.طبقه ی دوم یه راهرو بود که توش 6 تا اتاق داشت.(چه خبره؟اینهمه اتاق؟)در دومین اتاق رو باز کرد و دست بیچاره ی منو هم دیگه داشت له میشد با خودش کشید داخل اتاق ودر رو بست واو !چه اتاق خوشگلی.همه چیزش بنفش و یاسی رنگ بود.من عاشق این رنگم.یه کمد کنار دیوار بود یه تخت دونفره ی بزرگ هم وسط اتاق بود.بقیشو بعدا میگم.
-اینجا اتاقه توئه.تو هم از این به بعد اینجا و توی این خونه می مونی.این جا یه سری قانون داره و توئم باید اون هارو رعایت کنی.فهمیدی؟
بی حوصله سرمو تکون دادم.که ادامه داد:
-قانون اول=هرچی من میگم باید بگی چشم.فهمیدی؟
اووف انگار با نفهم طرفه هی میگه فهمیدی؟
-دست کمی هم نداری!
-چی؟
-زیر ل**ب حرف زدی منم جوابتو دادم.حالا خوب گوشاتو باز کن.قانون دوم =حق بیرون رفتن از این خونه رو نداری حتی نمیتونی وارد حیاط بشی.در ضمن فکر فرار کردن از اینجا رو از اون سرت بیرون کن.نگهبانا همه جا هستن. اینکه بتونی از اینجا و از دست من فرار کنی غیر ممکنه حتی اگه زیر سنگم باشی بازم پیدات میکنم.قانون سوم= اون زبونتو کوتاه میکنی حق اینکه بخوای جلوی من زبون درازی کنی رو نداری.قانون چهارم=وقتی من مهمون دارم حق نداری از اتاقت خارج بشی.قانون پنجم=این قانون ها میتونن اضافه بشن.اهان ! سرپیچی کردن از این قانون ها مجازات داره .عصبانی گفتم:
-یعنی چی مگه اینجا زندانه؟
-هه اره !اینجا زندانه و تو هم زندانیش هستی و باید تاوان پس بدی.
-چه تاوانی؟
حالت صورتش یه جوری شد انگار که مثلا نباید حرفی میزده یا یاد یه خاطره ای افتاده.
-به تو ربطی نداره.
-یعنی چی؟داری میگی باید تاوان پس بدم بعد میگی بهت ربطی نداره؟
جوابم و نداد و از اتاق رفت بیرون.منظورش چی بود؟ ولش کن اصن پسره ی مشکل دار.!رفتم سمت پنجره از اینجا میشد تمام حیاط و در ورودی رو ببینم.همونطوری پشت پنجره وایستاده بودم که دیدم این پسره توی ماشینش نشست و برای نگهبان تک بوقی زد تا در عمارت رو براش باز کنه.حالا که اون رفته منم میرم تا همه جا رو ببینم و کنجکاویم رو برطرف کنم.از اتاق رفتم بیرون.از اتاق روبه رویی ام شروع کردم ودر اتاق رو باز کردم.یه اتاق با دکوراسیون سبز پسته ای رنگ.چه اتاق با حالی !وسایل اتاق یکی بودن فقط ماله من یاسی رنگ بود و این اتاق سبز پسته ای.در اتاق رو بستم وبیرون اومدم.وارد اتاق کناریم شدم یه اتاق با دکوراسیون مشکی و قرمز بود.فکر کنم اتاق این پسره همین اتاق بود چون روی میز کنار اتاق پر از عطر و ادکلن های تلخ بود.(حتما میپرسین از کجا میدونم تلخ بود چون تست کردم)در اون اتاق رو هم بستم و اومدم بیرون.در اتاق های بعدی رو هم باز کردم که رنگ هاشون آبی اسمونی قهوه ای سوخته رنگ و صورتی کم رنگ بودن.اما یه اتاق که از بقیه جذاب تر بود برام اتاقه ته راهرو که همه چیزش سفید بود.احساس میکردم توی اون اتاق یه حس خیلی خاص دارم.یعنی یه جوری بود که وقتی وارد اتاق میشدی فکر میکردی افسرده شدی یا بی روح شدی.از یه طرف هم بهت ارامش میداد و از طرف دیگه هم احساس ترس میکردی.از اون اتاق هم اومدم بیرون .همه ی اتاق ها دکور و وسایل هاشون یکی بود.فقط رنگشون فرق میکرد.
 
آخرین ویرایش

Devil's Daughter

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/7/18
ارسال ها
385
لایک ها
1,111
امتیاز
6,963
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#8
ازپله ها اومدم پایین وارد آشپزخونه شدم که هیچ کسی رو به غیر از مینا توی آشپزخونه نبود.منو که دید لبخندی زدو گفت:
-چیزی میخواستین خانوم؟
-نه .فقط حوصله ام سر رفته بود اومدم پایین.چرا کسی تو خونه نیست؟
-رفتن خرید خانوم.فکر کنم نیم ساعت دیگه برگردن.
-مینا؟ این آقا مهردادتون شغلش چیه؟نمکی خندید و گفت:
-والا خانوم اینجوری که لیلا خانوم میگن آقا شرکت دارن.شرکت مهندسی و ساختمانی.اره فکر کنم همین بود.
ابروهام رو بالا انداختم و گفتم :
-اره دیگه وقتی با پوله بابات بخوری بخوابی کمتر از اینا هم نباید داشته باشی!چیزی نگفت
که دوباره ادامه دادم:
-من میرم بالا توی اتاقم.
بعد هم بدون اینکه منتظر جوابی ازش باشم راه افتادم سمت راه پله ها.در اتاق رو باز کردم .حالا وقتش بود که توی اتاق خودم فضولی کنم.اول از همه رفتم سراغ کمد که گوشه ی اتاق وجود داشت.درش رو باز کردم .توش خالی بود!عجبا!من فکر کردم الان مثل این داستانا و فیلما یه عالمه لباس اینجا هست.نا امید رفتم سمت میز آرایش .توی اون هم خالی بود.کنار پنجره ایستادم و به منظره ی باغ نگاه کردم.نمیدونم چرا ولی یه لحظه خیلی دلم گرفت بغض کردم .روی تخت نشستم و زانو هامو بغل کردم .ای کاش خانوادم الان اینجا بودن!درسته که اون ها خانواده ی ناتنی ام بودن ولی من خیلی دوستشون داشتم .هرچی که بود بالاخره اونا منو بزرگ کرده بودن.اگه الان اینجا بودن بازم امیر مثل همیشه تا میدید مامان و بابا به خاطر ناراحتیه من ناراحتن از سر حسودی هم که شده بود میگفت:
-لوس!فقط این کار هارو میکنی که توجه مامان و بابا بهت جلب بشه.
از روی حرص دنبالش میکردم و همدیگرو میزدیم.
اما آخرش من باز هم میفهمیدم که تموم این کار ها رو فقط برای اینکه من ناراحتی از یادم بره انجام میداده.
امیر خیلی جوون بود .حقش نبود به این زودیا از این دنیا بره.حقش نبود بدون اینکه لباس دامادی بپوشه و ازدواج کنه از دنیا بره.ای کاش به جای اونا من مرده بودم و اونها الان زنده بودن.همینطوری داشتم به فکر کردنم ادامه میدادم که یهو یه طرف صورتم سوخت.به خودم اومدم و دیدم مهرداد زده توی گوشم و پشت سرش اون 3 تا خدمتکار وایستادن.
به مهرداد نگاه کردم روی تخت نشست و گفت:
-چه مرگته چرا هرچقدر صدات میزنم جواب نمیدی ؟
-به تو چه؟اصلا به چه حقی زدی توی گوشم؟
از لای فک بهم چسبیدش که در اثر عصبانیت و حرص خوردن بود رو به اون 3 نفر گفت:
-همتون برید بیرون.
اون ها هم فورا رفتن بیرون و در اتاق رو بستن.بازوم رو با دستش گرفت و فشار داد.
-بهت گفتم زبونتو کوتاه کن. نگفتم؟
دستم داشت میشکست.وقتی دید که جواب نمیدم فشار دستش رو روی بازوم بیشتر کرد. دیگه واقعا دستم داشت میشکست.اونقدری درد داشتم که اشکم در اومد. فشار دستش کمتر و کمتر شد.دیگه دستشو از دور بازوم برداشت .با دستش چونمو آورد بالا .توی چشماش نگاه کردم.وقتی من رو با چشمای اشکی دید حالت نگاهش عوض شد.دیگه خصمانه نگاهم نمیکرد .از اتاق رفت بیرون. پسره ی وحشی دستم خورد شد اما نکرد حتی یه عذر خواهی کنه.از اتاق رفت بیرون رفتم جلوی اینه میخواستم بدونم چه بلایی سر دستم اورده که اینقدر درد میکنه.پیراهنم رو در اوردم.اما با چیزی که توی اینه دیدم وحشت کردم.دور بازوم خیلی کبود شده بود.کاملا کبود بود رد انگشتاش روی بازوم مونده بود.اومدم لباسم رو بپوشم که در اتاق یهویی باز شد ومهرداد وارد اتاق شد.جیغ بلندی زدم و فورا پیراهنم رو چنگ زدم و پوشیدم.نگاه مهرداد روی بازوم بود.هه حتما دیده که چه دسته گلی به آب داده.میخواستم از اتاق برم بیرون که نذاشت و گفت:
- تقصیر خودت بود دختر عمو.
 
آخرین ویرایش

Devil's Daughter

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/7/18
ارسال ها
385
لایک ها
1,111
امتیاز
6,963
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#9
–میدونی فکر کنم اگه صفت پرو رو از لغت نامه ها حذف کنن تو بی هویت میشی.اخه این کلمه مخصوصه توئه.!الانم برو کنار میخوام برم بیرون.
گفتم الان عصبانی میشه ولی این بشر خیلی پرو و بیخیال بود از اتاق رفت بیرون. در اتاق رو قفل کردم .رفتم روی بالکن یه صندلی اونجا بود.اتاقای دیگه بالکن نداشتن فقط همین یدونه اتاق بالکن داشت.و من از این بابت خیلی خوشحال بود چون حداقل از روی بالکن میتونستم بیرون رو ببینم و هوایی تازه کنم.والا این دیونه ی روانی که گفته بود نمیتونم از اتاق برم بیرون.اصلا کی گفته من باید به حرف اون گوش کنم؟از فردا خودم میرم بیرون .روی تخت دراز کشیدم.به اینده ام فکر کردم.به اینکه زندگی ام بعد از این چی میشه؟ ولی هر چقدر فکر میکردم بیشتر ذهنم درگیر میشد.تا اینکه کم کم ذهنم خسته شد و خوابم برد. ******************************


صبح با اعصابی داغون بلند شدم.خواستم دستم رو تکون بدم اما خیلی درد میکرد.دیشب هم بدجور خوابیده بودم.دستام درد میکرد اما اون دستم که دیشب توسط اون روانی کبود شده بود بیشتر درد میکرد. دست و صورتم رو شستم .تازه تونستم پلاستیک های کنار اتاق رو ببینم چهارتا پلاستیک کنار اتاق بودن.اصلا اینهارو کی اوردن که من خبردار نشدم؟یه نگاه به ساعت انداختم که چشمام از حدقه در اومد ساعت 2 بعد از ظهر بود.یعنی من این همه خوابیدم؟رفتم سراغ پلاستیکا.تو پلاستیک اول فقط لباس ز*ی*ر* بود از خجالت آب شدم.توی پلاستیک دوم یه چند تا شلوار لوله تفنگی بود.و 3 تا مانتو وچند تا هم شال و روسری بود.توی پلاستیک سوم هم لباس خونگی بود.توی پلاستیک چهارم هم چند تا لباس مهمونی بود. یه شال در اوردم وروی سرم انداختم.(به هر حال نامحرمه دیگه)از اتاق رفتم بیرون رفتم طبقه ی پایین. دوباره هیچ کسی توی خونه نبود .وارد اشپزخونه شدم ولی اونجا هم هیچکسی نبود.اومدم برم طبقه ی بالا که در خونه رو زدن.در رو باز کردم که یه پسره سرشو بلند کرد و نگاهم کرد.-بفرمایید؟-تو خدمتکار جدیدی مگه نه؟برای همینم هست که منو نمیشناسی.لیلا خانوم کجاست؟-اولا که من خدمتکار نیستم .بعدشم نیستن .-نمیخوای بزاری بیام داخل ؟حداقل بقیه ی صحبت هامون رو اونجا ادامه بدیم چشمامو ریز کردم و نگاهش کردم که خنده ی کوتاهی کرد.با دستم اشاره کردم
-بله بفرمایین داخل.
 
آخرین ویرایش

Devil's Daughter

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/7/18
ارسال ها
385
لایک ها
1,111
امتیاز
6,963
محل سکونت
از کوچه باغ های تنهایی
#10
خودم کنار وایستادم و اون اومد داخل.رفت روی مبل نشست .و زل زد به من و گفت:
-خب اسمت چیه ؟
(فوضول اخه به تو چه؟)به اجبار جواب دادم:
-ارمی...نه........یعنی ..سوزان.یکم مکث کردمو گفتم:
-اسمم سوزانه.
-چه اسم قشنگی !منم رهامم .از اشناییت خوشوقتم مادمازل.
کلمه ی مادمازل رو با یه حالت خاص و خنده داری گفت که ناخداگاه یه لبخند زدم.گفت:
-نمیخوای بشینی؟
دلم نمی خواست کنارش باشم اماگفتم:
-اوم......خب اینطوری زشت میشه.چیزی میخورین؟
-اولا که زشت عمه بزرگه دوما با من یه نفرم چرا جمع میبندی؟راحت باش .من چیزی نمیخورم بیا بشین. رفتم و نشستم روی مبل روبروش.با سوالش به خودم اومدم:
-خب چه نسبتی با مهرداد داری سوزان بانو؟
-سوزان بانو؟
-اره .ترجیح میدم اینطوری صدات کنم البته اگه ناراحت نمیشی.؟!
-نه ناراحت نمیشم.
لبخندی از روی رضایت زد.
-خب نگفتی نسبتت با مهرداد چیه؟
-بهتره اینو از خودش بپرسین.
تعجب کرد.ولی دیگه چیزی نگفت .اون سعی داشت با حرف هاش منو بخندونه .رهام ادم خیلی شوخی بود و خیلی خوب میتونست ادم رو شاد کنه .اینو توی این دوساعتی که اینجا بود فهمیده بودم. داشتیم میخندیدیم که یهو در باز شد ومهرداد وارد خونه شد.وقتی من و رهام رو دید که داریم میخندیدیم برزخی نگاهم کرد.وحشتزده شدم
ولی سعی کردم چیزی نشون ندم چون ما که کاری نکرده بودیم.رهام گفت:
-سلام داداش.کجا بودی تو؟من دو ساعت اینجا منتظر توئم.اگه سوزان نبود که تا الان رفته بودم.مهرداد پوزخندی زدو گفت:
-هه!خوب چرا نیومدی شرکت پیشه خودم؟
-راستش من فکر کردم خونه ای بعد گفتم بیام یه سری هم به لیلا خانوم بزنم که سوزان جون در رو باز کرد وگفت خونه نیستی.منم نخواستم صحبت با یه همچین خانم شیرینی رو از دست بدم.این شد که گفتم اینجا منتظرت بمونم.
(اخه لعنتی الان چه وقته سوزان جون گفتنت بود؟!این پسره بهم هشدار داده بود.البته خب علط کرده!مثلا میخواد چیکار کنه؟)به مهرداد نگاه کردم که حالا
با این حرف مثل اسپند روی اتیش شده بودوبرزخی تر نگاهم کرد.تا اومدم حرفی بزنم گفت:
-دختر عموم همیشه انقدر شیرین بوده مگه نه؟
بعد هم یه جوری نگاهم کرد.سرم رو انداختم پایین خیلی تیکه مینداخت.رهام از این حرفش خندید.گوشیش زنگ خوردو گفت:
-ببخشید الان برمیگردم.
بعد هم رفت دورتر از ما ایستاد.مهرداد با تن صدای اروم و کنترل شده ای گفت:
-بهت گفتم سرپیچی از قوانین چه عواقبی داره.نشونت میدم.صبرکن!
وقتی دید رهام داره میاد این سمت ازم فاصله گرفت.رهام گفت:
-متاستفم سوزان ولی یه کاری برام پیش اومده باید فورا برم.ولی حتما یه روز دیگه میام تا با هم بریم بیرون باشه؟
با ناراحتی سرم رو تکون دادم.اگه این رهام میرفت مهرداد میخواست تنبیه ام کنه.وقتی اون رفت مهرداد اومد و گفت:
-چیه؟نکنه خیلی ناراحت شدی که رفته؟
خنده ی بلندی کرد و ادامه داد:
-اصلا عیبی نداره خانوم کوچولو خودم از دلت در میارم.بعد هم به سمتم هجوم اورد.جیغ زدمو دوییدم بالا.
 
آخرین ویرایش
بالا