ویژه رمان عاشقانه‌ای برای هیچ | ROSHABANOO کاربر انجمن یک رمان

ROSHABANOO

ویراستار انجمن+نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
10/7/17
ارسال ها
360
امتیاز
16,763
سن
29
کد رمان:1413
ناظر رمان: الهه


نام رمان:عاشقانه‌ای برای هیچ
نویسنده:Roshabanoo
موضوع:اجتماعی، عاشقانه
خلاصه:در کودکی برای مهرسا یه اتفاق خیلی ناگوار میفته که این رویداد، در دوره‌ی جوانی باعث مشکلات شخصیتی و روانی زیادی براش میشه. با مهرسای داستان هم قدم میشیم تا ببینیم اون به چه راه‌هایی برای گذر از این بحران پا می‌گذاره و سرنوشتش چی میشه.(ماجراهای این داستان واقعیست)
33746
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
333
امتیاز
21,133






نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

ROSHABANOO

ویراستار انجمن+نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
10/7/17
ارسال ها
360
امتیاز
16,763
سن
29
یه سلام دوباره، دوستان داستانی که می‌خوام شروع کنم یه واقعیت تلخه، داستان‌های اجتماعی اکثرا تلخ هستن اما امیدوارم در طول داستان از اتفاقات خوب و شیرین هم لذت ببریم. اما این مژده رو میدم که پایان خوشی داریم. برای دوستانی که روحیشون لطیفه احترام قائلم اما نمیشه که همیشه از گل و بلبل گفت. کارهای من همیشه متفاوت خواهند بود، عاشقانه داریم اما به اعتدال. امیدوارم در پایان، این کار اون چیزی بشه که من در ذهن دارم و می خوام ثبت بشه. پیشاپیش از دوستانی که همراهیم می کنن، سپاس گزارم.:love_struck:





به نام آن‌که سرآغاز و پایان هر چیزیست.


«در دل خسته‌ام چه می‌گذرد؟
این چه شوریست باز در سر من؟
باز از جان من، چه می‌خواهند
برگ های سپید دفتر من؟

من به ویرانه‌های دل، چون بوم،
روزگاریست های‌و‌هو دارم.
ناله‌های دردناک و روح‌گداز،
بر سر گور آرزو، دارم.

این خطوط سیاه سردرگم
دل من، روح من، روان من است
آنچه از عشق او رقم زده‌ام
شیره‌ی جان ناتوان من است.

سوز آهم اثر نمی‌بخشد
دفتری را چرا سیاه کنم؟
شمع بالین مرگ خود باشم
کاهش جان خود نگاه کنم.

بس کنم این سیاه‌کاری، بس!
گرچه دل ناله می‌کند:«بس نیست!»
برگ‌های سپید دفتر من،
از شما رو سیاه‌تر، کس نیست!

زنده یاد فریدون فروغی»
 

ROSHABANOO

ویراستار انجمن+نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
10/7/17
ارسال ها
360
امتیاز
16,763
سن
29
وارد کوچه‌ی باریک و همیشه خلوت شدم و جست‌و‌خیز کنان به سمت درب کوچک سبز رنگ دویدم. کیف مدرسه را از روی شانه‌ام پایین انداختم و برای به صدا در‌‌آوردن زنگ قدیمی خانه، روی پنجه‌ی پا بلند شدم.
بدنم از تلاش برای بلندتر شدن قدم و کشش زیاد خسته شده و با لمس کوتاهی پایین افتادم، اما با صدای کوتاه زنگ بلبلی با لبخند از موفقیتم، قدمی عقب رفته و منتظر چهره‌ی مهربان مامان شدم. لحظاتی بعد به جای مامان، چهره‌ی خواب‌آلود دایی پیمان در قاب در ظاهر شد.
جلو دویدم و با سلام بلندی از کنارش گذشتم. با خنده دستی بر سرم کشید و با بستن در، به دنبالم راهی شد. با گذشتن از راهروی کوچک و سه پله‌ای که فاصله‌ی در اصلی تا نشیمن بود، وارد شدم و به عادت همیشه شروع به در‌آوردن لباس مدرسه و پر حرفی کردم. مقنعه ی سفید را از سر کشیدم و در حین باز کردن دکمه‌های مانتوی گشاد آبی رنگم، با هیجان گفتم:
-وای دایی به جای درس خوندن خوابیدی! مامانم خونه نیست نه؟ اگر بود که الان کلی بهت غر می‌زد. مگه تو کنکور نداری بچه؟ الان چه وقته خوابه؟
مانتو را از تن بیرون کشیدم و ادامه دادم:
-واقعا می خوای کنکور بدی دایی؟ همش دو ماه دیگه مونده، تو که هنوز هیچی نخوندی!
تکیه زده به چهارچوب در، بازوهایش را بغل کرده و با خنده به وراجی‌های من که تقلید از حرف‌های همیشگی مامان بود، گوش می‌داد. وسایلم را جمع کردم تا به تنها اتاق خانه ببرم و در همان حال به سمتش چرخیدم.
-مامان کی میاد دایی؟ من خیلی گشنمه.
بالاخره تکیه‌اش را از دیوار گرفت و جلو آمد. دستی به موهای بهم ریخته‌ام کشید و آن‌ها را بیشتر به هم ریخت و گفت:
-تا شب نمیاد. برو دست و روت رو بشور و بیا تا ناهار بخوریم. آبجی برامون غذا گذاشته.
چشمی گفتم و به سمت اتاق و سپس سرویس بهداشتی دویدم. دقایقی بعد کنار دایی سر سفره‌ی کوچک نشستم و شروع به خوردن کردم. با دهان پر پرسیدم:
-مامان کجا رفته؟ واقعا تا شب نمیاد؟
نگاهش را از ظرف مقابلش گرفت و به من داد. کمی در سکوت نگاهم کرد و به آرامی گفت:
-رفتن بیمارستان. نینی کوچولو داره به دنیا میاد.
چشم‌هایم گرد شد و به آنی بغض در گلویم نشست. هم خوشحال بودم از آمدن خواهر یا برادر جدیدم و هم غمگین از نبودن در کنار مامان و بابا.
-چرا صبر نکردن من بیام؟ منم می خواستم برم.
دایی ابتدا با تعجب نگاهم کرد و ناگهان صدای خنده‌اش بلند شد. با تعجب تماشایش کردم.
-چی شده؟
با همان خنده پرسید:
-کجا بری؟
بغضم با خندیدن دایی بیشتر شد و اشتهایم ته کشید. با حالت قهر عقب کشیدم و گفتم:
-من می‌خواستم برم. من مامانمو می‌خوام. می‌خوام اونجا باشم. از اون بچه متنفرم. اون از الان جای منو گرفته. مامان و بابا دیگه منو دوست ندارن.
خنده‌ی دایی قطع شد و با بهت به لحن ستیزه‌جو و لجباز من نگاهم کرد. دنبال راهی بود تا آرامم کند.
-این حرفا چیه عزیزم؟ بیا اینجا دختر خوب، ناهارمونو بخوریم، باید مشقاتو بنویسی منم باید تست بزنم. اگر دختر خوبی باشی بعد درس باهات بازی می‌کنم.
اخم هایم را درهم کردم و با تخسی چانه بالا انداختم:
-نمی‌خوام. تو هم اونو بیشتر دوست داری.
لبخند دوباره به صورتش بازگشت.
-آخه اون که هنوز نیومده تا ببینم دوسش دارم یا نه! تازه تو نینی کوچولو ندیدی تا حالا؟ خیلی زشتن. مطمئن باش من تو رو بیشتر دوست دارم خوشگل دایی.
با شک نگاهش کردم تا میزان صداقتش را بسنجم. نه! راست می‌گفت، دایی همیشه دوستم داشت و لوسم می‌کرد. همیشه در مقابل تنبیه‌های مامان حامی‌ام بود. در این سه سالی که با ما زندگی می‌کرد، همیشه مراقبم بود و من هم او را بیش از اندازه دوست داشتم.
 

ROSHABANOO

ویراستار انجمن+نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
10/7/17
ارسال ها
360
امتیاز
16,763
سن
29
با اشاره‌اش جلو رفتم و میان دست‌هایی که به قصد در آغوش گرفتنم دراز شده بود، جای گرفتم. لپم را بوسید و ظرف غذا را جلو کشید. طبق معمول همیشه لوسم کرد و خودش غذا در دهانم گذاشت. من نیز نشسته در آغوشش‌، به سینه‌اش تکیه دادم و با آرامش نهارم را خوردم.
بعد از غذا و جمع کردن سفره‌ی کوچک دو نفره، شروع به انجام تکالیفم کردم تا مزاحم دایی نباشم و او طبق برنامه‌ریزی‌اش ساعتی تست بزند. قول داده بود تا بعد از آن‌، با من بازی کند.
ساعتی بعد طبق قولش بازی کردیم و من به وجد می‌آمدم از حضور پررنگ دایی پیمان عزیزم! با حس گرمی دستی که روی بازوهایم نشست، از جا پریدم.
-بالاخره پیدات کردم، دیدی نتونستی از دست من قایم بشی؟
اخم‌های گره خورده از ناکامی‌ام در بازی، با حرکت انگشت‌هایش به سوی پهلوهایم، به لبخندی عمیق تبدیل شد. لحظاتی بعد که صدای خنده‌هایم در خانه پیچید، دیگر اثری از اخم و ناراحتی پیدا نبود. میان قهقهه‌هایم با جیغ التماس می‌کردم تا دست از قلقلک دادنم بردارد.
-بسه... وای دردم گرفت... دایی... توروخدا...دارم می‌میرم!
با لبخندی بر ل**ب چشم در چشمم دوخت و به آرامی عقب کشید. دستش دوباره روی بازوهایم نشست و با یک حرکت، در آغوش بزرگش گم شدم.
-بیا اینجا ببینم خوشگل دایی!
میان فشار بازوهایش نفسم گرفت، اما اعتراضی نداشتم. این مرد قابل اعتماد‌ترین مرد زندگی من بود. با عقل کودکانه‌ی هفت ساله‌ام این را می‌دانستم. مانند همیشه لحظاتی در آغوشش ماندم و سپس عقب کشیدم تا بازی را ادامه دهیم، اما قفل دست‌هایش باز نشد. با همان لحن کودکانه گفتم:
-اِ دایی، ولم کنم برم چشم بذارم دیگه.
حصار بازوانش تنگ تر شد.
-یکم همین‌جا بشین عزیزم. بعد بازی می‌کنیم.
ناراضی بودم اما با خیال این‌که خسته شده، در آغوشش آرام گرفتم. سرم در سینه‌اش پنهان شده و صدای قلبش گوشم را پر کرده بود. لحظاتی که گذشت گرما را طاقت نیاوردم و خواستم تا باز هم فاصله بگیرم، اما با یک دست سرم را به سینه‌اش فشرد. در عالم کودکی تغییر ریتم قلب و دمای بالای بدنش توجهم را جلب کرد. انگشتم را روی سینه اش کشیدم و با لحن لوس دخترانه‌ام گفتم:
-دایی مریض شدی؟
صدایش لرزش خاصی داشت:
-چطور عشق دایی؟
شانه بالا دادم و با شیرین‌زبانی گفتم:
-فکر کنم تب داری. وقتایی که من خیلی گرمم میشه و بدنم داغ میشه، مامان میگه تب دارم. تازه ببین قلبت چطور می‌زنه.
به آرامی خندید و دست دیگرش را نوازش‌وار روی کمرم بالا و پایین کشید. از بودن در آغوشش خسته شدم و خواستم بلند شوم، اما فشار دست بزرگش بر روی سر و گردنم، مانع شد. ریتم نفس‌هایش کندتر شده بود اما زیاد شدن فشار دستش، مجال فکر نمی‌داد. حرکت دستش سنگین‌تر شده و در امتداد کمرم راه گرفت.
با وجود همه‌ی اعتمادم به این مرد، کمی ترسیدم. از قصد و هدفش سر درنمی‌آوردم اما حسی غریزی در درونم هشدار می‌داد. دستش که شلوار را لمس کرد، از جا پریدم. فهمید و محکمتر نگهم داشت‌؛ مجال تکان خوردن نداشتم و ترسیده به خود لرزیدم. فشار دستش روی پوستم بیشتر شد و من نالیدم:
-ولم کن، می خوام برم.
آرام و کشیده کنار گوشم ل**ب زد.
-هیـــس!
 
آخرین ویرایش

ROSHABANOO

ویراستار انجمن+نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
10/7/17
ارسال ها
360
امتیاز
16,763
سن
29
دستش با خشونت به بدنم چنگ شد. بغض کردم. توجهی نکرد. گریه‌ام گرفت و دست‌های کوچکم را روی سینه اش فشار دادم تا رهایم کند. صدایم جیغ شد:
-می خوام برم. داری اذیتم می‌کنی.
قلبم چون پتک در سینه‌‌ می کوبید‌. ناله‌ی پرنیازش در میان جیغ‌هایم گم شد:
-تو بدی، دیگه دوست ندارم. مامانمو می‌خوام. ولم کن.
جیغی از ته دل کشیدم. نمی‌دانستم هدفش چیست؟ عقل کوچکم حادثه را تحلیل نمی‌کرد اما این را می‌دانستم که دوست ندارم لمس شوم. جیغ دیگرم باعث شد تا من را روی زمین بخواباند و با دستی که پشت گردنم بود، دهانم را ببندد. با دست دیگرش‌، دست‌هایم را بالای سرم قفل کرد و با نفس های گرم و به‌شماره افتاده‌اش، کنار گوشم گفت:
-چرا جیغ می زنی عزیز دلم. از چی می‌ترسی خوشگلم؟ داریم بازی می‌کنیم.
هق‌هق گریه‌ام باعث تکان خوردن قفسه‌ی سینه و شانه‌‌‌‌های کوچکم بود، به شدت ترسیده بودم. دستش از روی دهانم پایین رفت و زیر لباسم خزید و به نرمی روی پوست بدنم بازی گرفت. توان مقابله نداشتم. جنگ نابرابری بود میان دختربچه‌ای هفت ساله و جوانی هجده ساله!
-من... خیلی... دوست دارم... این بازی... برای همینه. دایی... عاشقته... مهرسای من.
فریاد زدم:
-من دیگه دوست ندارم. ازت بدم میاد. می‌خوام برم پیش مامانم. ولم کن داییه بد. ولم کن!
شنواییش را از دست داده بود و صدایم به گوشش نمی‌رسید، با همه‌ی توان باقی‌مانده‌ام جیغ کشیدم و بعد تاریکی مطلق!


با حس نوازش موهایم با بی‌حالی چشم گشودم. هوا تاریک شده و تنها منبع نور، شب‌خواب دیواری بود. نگاهم در نگاه پر مهر دایی گره خورد. در کنارم دراز کشیده و یک دستش را ستون تنش کرده بود‌، تا بالاتر از من قرار گرفته و چهره‌ام را ببیند. با محبتی عمیقتر از پیش، نگاهش را در صورتم چرخاند و موهایم را نوازش کرد.
با دیدن چشم‌های بازم، فاصله‌ی کم میانمان را کمتر کرد و پیشانی‌ام را بوسید. تمام وجودم را لرزی فرا گرفت. کم کم درد و اتفاقات ساعاتی پیش را به یاد آوردم و در خود جمع شدم. رعشه‌ای که به جانم افتاده بود‌، توجهش را جلب کرد.
با باقی‌ توان تحلیل رفته‌ام سعی کردم تا خود را عقب بکشم و فاصله را بیشتر کنم. فهمید و دستش از نوازش موهایم ایستاد. با اخمی کمرنگ نگاهش را از بالا تا پایین جسم بی رمقم چرخاند و کمی نزدیک تر شد. بالاخره اندکی ندامت در نگاهش دیده شد. با بهت و کمی غم‌، به آرامی ل**ب زد:
-مهرسا، دایی از من می‌ترسی؟
توان سخن گفتن نداشتم پس تنها با تکان سر، حرفش را تایید کردم و باز هم خود را عقب کشیدم. چشم‌هایش را با درد بر هم فشرد و در جا نشست. با صدایی که ناراحتی‌اش عیان بود، گفت:
-عشق دایی ترسوندمت؟ من... من نمی خواستم اذیتت کنم. فقط می‌خواستم عشقمو بهت نشون بدم.
بغض در گلویم نشست و ل**ب‌های کوچکم به لرز افتاد.
-مهرسا دایی، می دونی که من توی دنیا تو رو بیشتر از همه دوست دارم؟
سرم را به دو طرف تکان دادم تا پاسخش را بگیرد. یکه خورد، مکثی کرد و کمی خود را جلوتر کشید و واکنش من باز هم تکرار شد. همان‌طور خوابیده بر روی زمین، خود را عقب کشیدم و این‌بار به دیوار رسیدم.
-کاری که ما کردیم، ببین... همه‌ی آدما وقتی می‌خوان به یکی نشون بدن که دوسش دارن، همین کارو می‌کنن.

آموزه ی اول:
با اینکه عموم افراد تصور می کنند عاملان این سوءاستفاده، افراد دچار مشکلات روانی، جنایتکاران و غریبه ها هستند و با کمال تعجب و وحشت:
30% موارد توسط اقوام نزدیک(پدر-برادر-مادر-عمو و دایی و...)رخ می دهد.
60%موارد توسط فردی که کودک او را می شناسد و نزدیک است(پرستاربچه-ناپدری یا نامادری-مغازه دار محل-مربی مهد کودک-مربی ورزش-راننده سرویس-معلم و...)اتفاق می افتد.
فقط 10%موارد ،غریبه ها مقصر هستند......
 
آخرین ویرایش

ROSHABANOO

ویراستار انجمن+نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
10/7/17
ارسال ها
360
امتیاز
16,763
سن
29
گیج بودم. چه می‌گفت؟ یعنی همه همین کارهای وحشیانه را می‌کردند؟ به یکدیگر درد می‌بخشیدند تا عشقشان را ثابت کنند. عشق دیگر چه بود؟ نه، باور نمی‌کردم. سرم را به دو طرف تکان دادم و ل**ب باز کردم:
-دروغ میگی.
جا خورد. گویی خیالش از حرف زدنم، راحت شد که باز خود را جلو کشید و من، در میان او و دیوار اسیر شدم. بازویم را گرفت و کشید تا بلندم کند. درد در وجودم پیچید و قطره‌ی اشکی از چشمم چکید. مقابلش تکیه بر دیوار نشستم و با وحشت منتظر تکرار وحشی‌گری‌هایش شدم. با هر دو دستش، بازوهای ظریفم را گرفت و نگاهش را در نگاهم گره زد:
-من رو ببین.
لحنش جدی بود. از همان‌ها که سالی یک‌بار پیش می‌آمد و من را تا حد مرگ می‌ترساند. خیره در نگاهم ادامه داد:
-من تو رو خیلی دوست دارم، بیشتر از همه. حتی بیشتر از مامان و بابات! من همون دایی پیمانم که تو دوسش داری. ما با هم یه کاری کردیم تا بهم نشون بدیم چقدر هم رو دوست داریم. باهم مهرسا! با هم اون کارو کردیم، پس بس کن این اداها رو. دیگه حق نداری از من بترسی، فهمیدی؟
با جمله‌ی آخرش تکان محکمی به جسمم داد که سرم بر روی گردن به دوران افتاد. از نهار ظهر تا آن لحظه چیزی نخورده بودم. کلی ترسیده و گریه کرده و پس از آزار و شکنجه‌های او، بیهوش شده بودم. نمی‌دانستم پس از بیهوشی من چه کرده و از چه حرف می‌زند؟! ضعف شدید و ناتوانیم باعث شد تا چشم‌هایم سیاهی رود. خواست رهایم کند که به سختی گفتم:
-من نمی‌خواستم. تو اذیتم کردی. من به مامانم میگم باهام چیکار کردی. میگم دردم اومد و گریه کردم. میگم باهام بد بودی.
هنوز رهایم نکرده، دوباره بازوهایم را در چنگ گرفت. از نگاهش آتش بارید. گره کور ابروهایش لحظه به لحظه کورتر شد و من مانند پرنده‌ای باران زده لرزیدم. سرش را تا چند سانتی‌متری صورتم پایین آورد و با لحنی ناآشنا و پر از تهدید غرید:
-مامانت باور نمی‌کنه. من میگم دروغ میگی و اون‌وقت بخاطر دروغت تنبیه میشی. از ماجرای امروز، برای هیچکس حرف نمی‌زنی مهرسا، اون روی سگ منو دیدی دایی، مگه نه؟ اگر به کسی بگی‌، اول از همه تنبیه میشی و کتک می‌خوری؛ هم از مامان و بابات، هم از من. بعد دیگه همه می‌فهمن تو چه دختر بدی بودی و اون‌وقت، دیگه هیچکس دوست نداره. می‌دونی بعدش چی میشه؟
با چشم‌هایی خیس از اشک و هق‌هق گریه‌هایی که از ترس، در گلو خفه کرده بودم نگاهش کردم. لبخند ترسناکی زد و ادامه داد:
-هیشکی دخترای بد رو پیش خودش نگه نمی‌داره. بچه‌ی کوچولو از راه رسید و همه اونو دوست دارن، پس تو رو می‌برن یه جا گمت می‌کنن. شاید سگا و گرگا بخورنت، شایدم بچه دزدا بیان ببرنت. می‌بینی چقدر ترسناکه؟ دوست داری این بلاها سرت بیاد؟
حالا دیگر صدای گریه‌ام بلند شده بود. از شدت ترس و درد، نفس‌هایم به شماره افتاده و از سر تا پایم می‌لرزید. هق‌هق گریه‌ام هم دلش را به رحم نیاورد. در همان حالت من را از بازوها بلند کرد و روی پاهایش نشاند.
یک دستش دور بدنم حلقه شد و دست دیگرش، موهایم را از صورتم کنار زد. گونه‌های خیسم را با کف دست پاک کرد و من را بیشتر به خود فشرد. آغوشش آشنا بود و آرامترم می‌کرد اما اتفاقات چند ساعت گذشته، از ذهنم پاک نمی‌شد.
-پس باید دختر خوبی باشی و به دایی اعتماد کنی، باشه؟ منم قول میدم که دیگه اذیتت نکنم.
پاسخش سکوت بود، او هم گویی منتظر پاسخ نبود که پس از دقایقی از جا بلند شد و من را محکمتر در آغوش گرفت. هر حرکت کوچک، درد را در بدنم پخش می‌کرد. از اتاق خارج شد و به آشپزخانه رفت. با ملایمت بر روی کابینت نشاندم و خود، به سراغ قابلمه‌ی روی اجاق گاز رفت. کمی از غذای ظهر را در ظرفی کشید و به سراغم آمد. قاشقی از غذا را بالا آورد و مقابلم گرفت تا در دهانم بگذارد. دیگر دوستش نداشتم و قرار نبود محبت‌هایش را باور کنم، پس عقب کشیدم و این از چشمش دور نماند.

آموزه ی دوم:
حقایق بیشتری که باید راجع به پدوفیلی بدانید:
پدوفیلیا افرادی هستند که در طی یک دوره ی زمانی شش ماهه، برانگیختی شدید جنسی مکرر و شدید را با کودکان نابالغ (زیر ۱۳ سال) دارند.
30 درصد مردان آن را در دوران بلوغ تجربه می کنند که در پی خیالپردازی ها، امیال قوی جنسی و یا رفتارهایی شامل فعالیت جنسی با یک کودک صورت می گیرد.
 

ROSHABANOO

ویراستار انجمن+نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
10/7/17
ارسال ها
360
امتیاز
16,763
سن
29
اخمش غلیظ شد و با چشم به قاشق اشاره کرد. دیدن اخمش کافی بود تا در خود فرو روم و بی‌میل اجازه دهم تا غذا را در دهانم بگذارد. چند قاشقی زیر نگاه جدیش خوردم و سپس عقب کشیدم. فهمید که دیگر نمی‌خورم. بشقاب را همان‌جا گذاشت و با یک حرکت، دوباره من را در آغوش گرفت.

***

«۱۸ سال بعد»


با اشاره‌ی منشی که دختری تقریبا همسن خودم است، با استرس به سمت در می‌روم و چند ضربه‌ی نه چندان محکم به آن می‌زنم. صدای مردی از داخل اتاق، اجازه‌ی ورود می‌دهد. نفس عمیقی می‌کشم تا استرسم را پنهان کنم و وارد می‌شوم. از کودکی از برخورد با مردها می‌ترسم و از تنها ماندن با هر مردی پرهیز می‌کنم.
با ورودم مردی جا افتاده با موهای یکدست سپید را نشسته پشت میز روبروی در می‌بینم. با دستپاچگی زیرلب سلامی می‌دهم و در را پشت سرم رها می‌کنم. او برخلاف من با آرامش کامل اشاره‌ای به در می‌کند و می‌گوید:
-بفرمایید خانم فتحی. لطفا در رو هم پشت سرتون ببندید.
به سختی بزاق جمع شده در دهانم را پایین می‌فرستم و به خود نهیب می‌زنم تا طبیعی رفتار کنم. در را با آرام‌ترین حالت ممکن می‌بندم و به سمت مرد برمی‌گردم. با دست اشاره‌ی دوباره‌ای به مبل مقابلش می‌کند و من تازه متوجه حضور شخص دیگری در اتاق می‌شوم. مردی که پشت به من بر روی مبلی دو نفره نشسته است.
با قدم‌هایی لرزان جلو می‌روم و با دیدن چهره‌ی مرد کمی، تنها کمی آرامش می‌گیرم. سلامی می‌دهم و بر روی مبل کناری‌اش می‌نشینم.
با جدیت همیشگی پاسخم را می‌دهد و خطاب به مرد پشت میز می‌گوید:
-خب ایوبی جان این هم خانم فتحی که راجع بهشون صحبت کردیم. خانمم ایشون رو تایید کردن، منم چون می‌دونستم دنبال نیروی جدید هستی به شما معرفی کردم. دیگه ریش و قیچی دست خودت.
آقای ایوبی با لبخندی اطمینان‌بخش رو به من می‌پرسد:
-شما چند سالته دخترم؟ تحصیلاتت چیه؟
باز هم بزاقم را فرو می‌دهم و با صدایی که سعی در کنترل لرزشش دارم، پاسخ می‌دهم:
-بیست و پنج سالمه، دیپلم انسانی گرفتم.
چین کوچکی بر پیشانیش می‌افتد و می‌پرسد:
-چرا دانشگاه شرکت نکردی؟ قبول نشدی؟ سابقه‌ی کار چی داری؟




آموزه ی سوم:
اغلب پدوفیل‌ها خود متاهل و دارای فرزند هستند و این سبب اعتماد خانواده‌ی قربانی به این افراد می گردد. این بیماران بهره‌ی هوشی پایینی دارند.
این بیماری درمان قطعی ندارد. پدوفیل‌ها پس از هر بار حبس و یا دوره‌ی درمان، باز هم به رفتار خود باز می‌گردند.
احتمال دارد با افزایش سن، گرایش به کودکان در این افراد کاهش یابد اما حتی ازدواج هم گرایشات این بیماران را از بین نمی‌برد.
 
آخرین ویرایش

ROSHABANOO

ویراستار انجمن+نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
10/7/17
ارسال ها
360
امتیاز
16,763
سن
29
دستی به لبه‌ی مقنعه‌ام می‌کشم تا موهای بیرون زده‌ی احتمالی را به زیر آن هدایت کنم.
-سال اول قبول نشدم، دیگه شرکت نکردم. شرایط ادامه تحصیل رو نداشتم. سابقه‌ی کار هم ندارم.
سری تکان می‌دهد و موضوع را عوض می‌کند:
-آقای عیوضی خواهش کردن که کاری برات در نظر بگیرم. شما نه سابقه‌ی کار داری و نه تحصیلات مرتبط. جای دیگه ای هم رفتی سراغ کار؟
سرم را به آرامی تکان می‌دهم و می‌گویم:
-با مدرک تحصیلی من فقط بعنوان منشی یا فروشنده قبولم می‌کردن اما حقوقش خیلی ناچیز بود و محیط کار رو هم دوست نداشتم. آخرین جایی که رفتم یه کتاب‌فروشی بود که شرایط بهتری داشت ولی اونم حقوق زیادی نمی داد و تنها فروشندش، یه پسر جوون بود.
درک می‌کند و سر تکان می‌دهد. مکثی می‌کند و می‌گوید:
-مدارکتون همراهتونه؟
منظورش مدارکی است که عیوضی گفته بود همراه داشته باشم، تایید می‌کنم و مدارک را از کیفم خارج کرده و با دستی لرزان روی میزش می‌گذارم. سرسری برگه ها را نگاهی می‌کند و می‌گوید:
-خوب با این حساب محیط برات در اولویته. می‌دونی که اینجا یه دفتر حقوقی با چند تا وکیل جوان و مجربه و همگی جزو بهترین‌های وکالت هستن. غیر از من سه آقای دیگه هم اینجا هستن.
با تردید سر تکان می‌دهم و ادامه می‌دهد:
-مراجعین ما هم اکثرا آقایون هستن از هر قشر و فرهنگی. اگر دوست داری اینجا بمونی، باید بدونی که شما در برخورد مستقیم با همه‌ی مراجعین قرار داری. شاید من خیلی از اون‌ها رو نبینم و نشناسم، اما شما باید باهاشون در ارتباط باشی، حالا یا به صورت حضوری و یا تلفنی. گاهی برخوردهای نامناسبی صورت می‌گیره و باید صبر و تحملت رو بالا ببری.
با هر کلامش سردی تنم بیشتر می‌شود و ترسی عجیب، وجودم را فرا می‌گیرد. نگاهم را به پایه‌ی میز مقابلم می‌دوزم. با حس خیسی چندش‌آور و سرد عرق روی تیره‌ی کمرم، بند کیفم را میان انگشت‌هایم چنگ می‌کنم. کاملا من را تحت نظر گرفته و گویی به احوالاتم پی برده است که ادامه می‌دهد:
-ما اینجا قبلا دو تا منشی داشتیم که یکیشون بچه دار شد و دو ماهی هست که دیگه نمیاد. چند نفری اومدن اما یا اونا از حجم کار ما فرار کردن، یا ما از اونا راضی نبودیم. در حال حاضر خانم صدری به تنهایی کار هر دو نفر رو انجام میده که واقعا کار سنگینیه. به نظرم شما یکی دو هفته اینجا مشغول باش و کار رو یاد بگیر، اگر دو طرف راضی بودیم که قرارداد رو می‌نویسیم.
تپش قلبم امانم را می‌برد. واقعا به همین راحتی است؟ اما حرف‌هایش من را به شک انداخته و از عاقبت کار در چنین شرایطی می‌ترسم. نفسی می‌گیرم و سعی می‌کنم لرزش صدایم را پنهان کنم:
-شما...شرایطی ندارید؟ یعنی شرط و ضامن و این حرفا؟
لبخندش را تکرار می‌کند.
-دخترم بیشتر از سی ساله که این شغل منه. تو شغلم اونقدر آدم دیدم که با نگاه اول بفهمم ذات طرفم چیه. ضامن شما آقای عیوضی هستن. شرط و شروط هم ندارم. شرایط کار ما قوانین دفتره که خانم صدری برات توضیح میده.
من‌و‌من می‌کنم و جانم بر لبم می‌آید تا بپرسم:
-حقوقم چی؟
عیوضی به آرامی می‌خندد و ایوبی با آرامش پاسخ می‌دهد:
-شما فعلا ببین از روح کار خوشت میاد یا نه، بعد راجع به مادیات صحبت کن. اما قول میدم که راضی باشی. برای این‌که خیالت راحت شه من برای شروع حداقل صد تومن رو برات در نظر می‌گیرم. کم کم با توجه به کارت و میزان رضایت همکارا اضافه میشه.
پنچر می‌شوم. این حقوق خیلی کم است. کاش بیشتر بود! این‌همه به دنبال کار گشتم و به نتیجه نرسیدم، حالا کار خوبی پیدا کردم اما با حقوقی ناچیز!
 

ROSHABANOO

ویراستار انجمن+نویسنده افتخاری
عضو کادر مدیریت
ویراستار انجمن
عضویت
10/7/17
ارسال ها
360
امتیاز
16,763
سن
29
با یادآوری صاحب کتابفروشی و نگاه کثیفش که نصف این مبلغ را گفته بود، نور امیدی در دلم می‌تابد. نگاه‌های آقای ایوبی اصلا حس بدی ندارد. در ضمن، ممکن است حقوقم باز هم بیشتر شود، پس باید سخت تلاش کنم. از جا بلند می‌شوم و با تشکر از ایوبی و سپس عیوضی به سمت در می‌روم. قبل از پایین کشیدن دستگیره‌ی در، می‌چرخم و از ایوبی می‌پرسم:
-از کی باید کارم رو شروع کنم؟
-فعلا شرایط و قوانین دفتر رو از خانم صدری بپرس. اگر موافق بودی فردا صبح باید کنار صدری نشسته باشی.
با تشکری دیگر از اتاق خارج می‌شوم. حالا می‌توانم با آرامش بیشتری سالن بزرگ دفتر را آنالیز کنم. قبل از ورود به اتاق استرس مجال کنجکاوی نداده بود.
دیوارها با کاغذ دیواری سفید و طوسی پوشانده شده است و یک پنجره‌ی نه چندان بزرگ رو به روی در ورودی قرار دارد. دو میز در راستای هم در یک سمت سالن گذاشته شده و دورتادور سالن، حد فاصل هفت در سفید رنگ، با صندلی انتظار پر شده است. یکی از درها، درب ورودیست، در دو طرف آن دو در که روی یکی از آن ها علامت سرویس بهداشتی چسبانده شده و از لای در نیمه باز دیگر آشپزخانه پیدا بود.
در امتداد یک دیوار، سه در که کنار هر کدام، تابلوی کوچک نقره ای نصب و بر روی هر تابلو نام یکی از وکلای مشغول در دفتر حک شده و در سمت دیگر و کنار دو میز منشی، درب آخر که متعلق به دفتر آقای ایوبی است. منشی یا همان خانم صدری پشت میز نشسته و مشغول تایپ مطلبی است. جلو می‌روم و او نگاه از مانیتور می‌گیرد.
-چی شد، موندگار شدی؟
لبخند شرمگینی می‌زنم و می‌گویم:
-فعلا موقت میام، اگر راضی بودن می‌مونم. گفتن شما قوانین و کار رو برام توضیح می‌دید.
با خوشحالی از جا بلند می‌شود و دستش را به سمتم دراز می‌کند:
-من پریا صدری هستم، خوشبختم.
متقابلاً ابراز خوشبختی می‌کنم و دستم را در دستش می‌گذارم.
-مهرسا فتحی، منم خوشبختم.
نگاهم را در سالن می‌چرخانم:
-هیچکس نیست؟
می‌نشیند و اشاره می‌کند تا پشت میز دیگر بنشینم.
-نه معمولا صبح‌ها خلوته. همکارا که میرن دادگستری. قرارای ملاقات بعداز ظهرهاست که ادارات تعطیله. امروز آقای ایوبی دادگاه نداشت و دفتر موند.
نگاهم روی میز می‌چرخد و می‌پرسم:
-کار من اینجا چیه؟
کمی نزدیک می‌شود و می‌گوید:
-ساعت کاری ما از هشت صبح تا شش بعداز ظهر، چون باید قبل از بقیه اینجا باشیم و قبل رفتنشون به دادگاه، پرونده‌ها و مدارک رو مرتب و آماده کنیم. از اون طرفم باید قرارای ملاقات تموم بشه تا بعد از بقیه، ما بریم و من درها رو قفل کنم. البته اگر قرار باشه بمونی، به تو هم یه کلید میدم برای مواقعی که من نیستم یا تو زودتر می‌رسی. کار تو بیشتر تایپه؛ مرتب کردن پرونده‌ها و تایپ نامه‌های اداری و لوایح. خیلی سخت نیست اما دقت بالایی لازم داره، مخصوصا که چند تا وکیل تو این دفترن و باید کار هر کدوم رو درست انجام بدیم.
-آقای ایوبی گفت این‌جا بیشتر مراجعین مرد هستن و ممکنه از محیط خوشم نیاد!
لبخندی‌می زند و دستش را روی دستم می‌گذارد:
-مطمئن باش من خودم خیلی روی محیط کارم حساسم. اما این‌جا اونقدر نظم و امنیت داره که اذیت نشی. حالا چند روز که بگذره خودت می‌بینی.
حس خوبی که از رفتار دوستانه‌اش می‌گیرم، باعث می‌شود تا خیلی زود به او اعتماد کنم و پس از مدت‌ها برای دوستی با یک نفر رغبت نشان دهم. این برای شخصی منزوی و خجالتی چون من، خیلی بزرگ و ارزشمند است.
***
 

موضوعات مشابه

بالا