نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.

نقد همراه نقد همراه رمان خانه‌ای روی گسل | AzarmDokht / توسط شورای نقد

  • نویسنده موضوع YEKTA ONSORI
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 2
  • بازدیدها 77
  • Tagged users هیچ

YEKTA ONSORI

نویسنده انجمن + مدیر تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
سطح
24
 
ارسالی‌ها
714
پسندها
18,551
امتیازها
39,673
مدال‌ها
26
~بسم رب النور~

IMG_20210302_234904_390.jpg


با سلام خدمت نویسنده محترم!
«نقد همچون آیینه‌ی نگرش ماست، بنگرید آیینه‌ی وجودیت را»
رمان «خانه‌ای روی گسل» بر اساس تعداد پست‌های صلاح دیده شده توسط مدیر مربوط، توسط شورای انجمن یک رمان، بر اساس اصول و پیشنهاداتی برای درخشیدن شما نویسنده عزیز نقد گردیده است.
لطفا کمی صبر کنید تا تعداد پست مشخصی از رمان شما نقد همراه شود و داخل تاپیک قرار گیرند.
پس از مطالعه نقدها، موظف هستید رمان خود را ویرایش کنید.
اگر سوالی در زمینه رمان‌نویسی و چگونگی تغییر رمانتان داشتید می‌توانید در همین تاپیک از منتقدان خود سوالاتتان را شرح دهید و درباره‌ی چگونگی رفع اشکالات، با منتقدان مشورت کنید
اگر مشکلی بود، خصوصی به مدیران نقد تذکر دهید و از بحث و جدل بپرهیزید.
رمان خانه‌ای روی گسل
AzarmDokht AzarmDokht

مدیریت تیم نقد یک رمان.

 

Farzaneh.Rezvani

منتقد انجمن
منتقد انجمن
سطح
19
 
ارسالی‌ها
692
پسندها
11,166
امتیازها
28,173
مدال‌ها
22
این نقد براساس پست‌های ارائه شده توسط نویسنده می‌باشد.
پارت سوم
مقدمه
«من خود بلای خویشم، از خود کجا گریزم؟*»
خانه‌ام روی گسل است و شاید تمام من روی گسلی مانده که مدام پس‌لرزه‌ای به جانم می‌اندازد. می‌خواهم دریچه‌ای باز کنم، برای استقامت؛ من با مفاهیم رشدیافته بیگانه‌ام، قصدم ساختن مفاهیم خودم بوده است.

نویسنده‌ی عزیز، متن انتخابی شما به عنوان مقدمه ناقص است و تمامی چیزهایی که باید برساندداز جمله فضای حاکم بر رمان قبل از شروع، آشنایی مخاطب با موضوع، ارتباط با ژانرهای مربوطه( اجتماعی، عاشقانه) همراه کردن مخاطب با خود، جذب مخاطب با چند جمله‌ که البته این اتفاق با بیت اول رخ می‌دهد و بعد از آن هیچ! این که شخصیت از جانب خود می‌گوید زندگی‌اش روی گسل است و می‌خواهد چکار کند تا به خواسته‌هایش برسد نیازمند بسط بیشتری است تا تمامی موارد ذکر شده‌ی بالا را تحت پوشش قرار دهد.

فصل اول
زندگی جز شروع دوباره یک جبر، اتفاق دیگری نمی‌تواند باشد. هستی انسانی چیزی به جز مجموعه‌‌ای از خواستن‌ها و آرزوها نیست. اما معدود افرادی می‌دانند تمام این خواستن‌ها و آرزوها چگونه باید به دست بیایند، چه غم عمیقی در راه رسیدن به آنها نهفته است یا چه چیزی در وجود تو به خاطرش فدا می‌شود.

این قسمت بیشتر به مقدمه شباهت دارد و با یک ویرایش جزئی می‌توانید با مقدمه‌ی اولیه‌ی رمان ادغام کنید و موضوعات را حذف و افزایش دهید تا مقدمه‌ای دم خور به وجود آید.

صدای خش‌خش مانندی در گوشم می‌پیچد. نمی‌خواهم بشنوم، اما صدایشان بیش از اندازه بلند و رساست. نفس عمیقی می‌کشم. دل در دلم نیست. این پایان اگر خوب نشود، تمام برنامه‌هایم از هم می‌‎پاشد. قلی‌خان در اتاق بغلی نشسته است، درحالی که می‌توانم تصور کنم با چه شدتی گوشی را به دست گرفته، فریاد می‌کشد:
- محمد چه می‌کنی، ها؟ صدایتان قطع و وصل میشه... چه شده؟
گویی هنوز حرف‌هایش را باور نکرده است و شنیدن جملاتی که از سمت مخاطبش روانه می‌شود خوشایند نیست. صدایش رفته‌رفته بالاتر می‌رود:
- من این حرف‌ها حالیم نمیشه محمد... خانم این‌جان، خودشون رو رسوندن... باید امشب به مقصد برسی وگرنه... می‌دانی که...
صدای قلی‌خان قطع می‌شود و معلوم نیست دفعه‌ی بعدی با چه حالتی برگردد. دستانم را در هم گره می‌زنم. حتی برای لحظه‌ای هم نمی‌توانم تحمل کنم. «زود باشید دیگه، چیکار می‌کنید؟»
- خانم جان! چقدر بی‌طاقت شدین، الان می‌رسن. این مردم به خطر عادت دارن... خیالتان راحت، کوچه پس کوچه‌های اینجا بوی مخافت میده. همه به شرایط خو گرفتن....
این زن گاهی قدرت خواندن ذهن نیز پیدا می‌کند! بی‌تفاوتی عجیبی درخطوط چهره‌اش موج می‌زند. مانند سنگ صیقلی شده از آب باران و غلطیدن‌های بی‌پایانی است که سر آخر به کنج امنی رسیده و از تلألوی آفتاب لذت می‌برد. آه بلندی می‌کشم و خودم را روی نزدیک‌ترین صندلی پرت می‌کنم. صدای چوب‌هایش از هر طرف بلند می‌شود جوری که گویی همین اکنون از هم می‌پاشد.
- نه قمر... اوضاع خوب نیست. داره دیر میشه و اون مرد منتظره... اگه تا چند ثانیه دیگه نتیجه معلوم نشه، ممکنه همه چی از کنترلمون خارج بشه... باید برسن... من قول دادم.
مقابل پنجره می‌ایستم. نسیم خنکی از میان شاخ و برگ تک درخت حیاط می‌وزد و آرام روی گونه‌هایم فرود می‌آید. آسمان صاف و پر از ستاره است. ماه از همیشه تیره‌تر به نظر می‌رسد. نفس عمیقی می‌کشم و چشمانم را می‌بندم. به آرامش نیاز دارم. به لحظاتی خالی از اضطراب.
* امیرخسرو دهلوی

پارت چهارم
چیزی درون قلبم فریاد می‌کشد. «نترس ساره، چیزی نیست، حل میشه، همه چی به نفع تو تموم میشه؛ برای یک ثانیه هم به خودت غم راه نده». نه نمی‌توانم! ذهنم ذره‌ای آرام نمی‌گیرد. هنوز به آن روز فکر می‌کنم. به صورت آن مرد و جملاتی که به زبان می‌آورد. آن‌ها دروغ می‌گفتند دیگر، نه؟
«- ساره تو چاره‌ای جز قبول کردن نداری... این‌قدر به خودت دروغ نگو... بذار از الان شروع بشه. کار از فردا بگذره... یه ذره فقط فکر کن... نه! نه! اخم نکن. عصبی نشو. فقط گوش کن.»
من مشغول خودفریبی بودم؟ بهراد هرگز نمی‌تواند مرا درک کند. تمام آن حرف‌ها بی‌معنی بود. باورپذیر نیست و شاید او بدش نمی‌آید حق را ناحق کند. پوزخندی بر لبم می‌نشیند. چطور دلش آمد بگذارد آن مرد غریبه چنین حرف‌هایی نثارم کند؟ هیچ‌کدامش کم از صد ناسزا نبود. اما او بدون توجه به حال نامساعدم بازهم ادامه می‌داد و جملاتش را در مغزم می‌کوفت:
«- فقط یه بار به من گوش کن، ببین حرفم چیه... من حالیمه چقدر برات سخته ولی قبولش کن... واقعاً نمی‌دونم چطور باید بهت بفهمونم، ولی تو سعی کن درکش کنی. ساره! همه‌چیز تغییر کرده... تو اگه هشیار نباشی، بدجور به هم می‌ریزه...»
چه حال بدی داشتم. بغض چنان بر حنجره‌ام مشت می‌کوبید که گویی قلندری هجوم سیل را دیده و بر دروازه‌ی شهر مشت می‌کوبد تا مردم را آگاه کند و همه بگریزند، اما مأمور دروازه در خواب است و گوش دیده‌بان را با کاه پر کرده‌اند. او مرا درک نمی‌کند، دلش نمی‌خواهد وگرنه فهمیدن یک آدم که کار سختی نیست. کمی توجه نیاز دارد و غرق شدن در چشمانش.
«- چطور می‌تونم بهت ثابت کنم؟ یه راه بگو که منطق خودت قبولش داره... سخته؟ آره سخته ولی...»
سرش را به افسوس تکان داد. قسمتی دیگر از وجودم لرزید. طوری رفتار می‌کند که انگار من در دنیای جهل غوطه‌ورم و او تنها عالم جهان است. چیزی به زبان نیاورد، اما حرص خوردن، نگاه عاقل اندرسفیه و... همه نشان از دید غیرمنصفانه است.
رنگ اتاق سفید بود. عجیب است! آنقدر عصبی بودم که سفیدی براق و آرامش‌بخش آن، تگ گلدانی که کنار دیوار قرار داشت و گرمای لذت‌بخش لیوان چایی هم نتوانستند آرامم کنند. منظورش از آن جمله‌ی آخری که گفت چیست؟
تک
«ساره! دیگه نمی‌خوام این بحث رو ادامه بدم. هرکاری کردم نخواستی. هرچقدر تلاش کردم، خودت نذاشتی... این جمله رو تا ابد توی ذهنت نگه دار...»
در با صدای محکمی به دیوار کوبیده و رشته‌ی نابه‌سامان افکارم نیز از هم گسسته می‌شوند. جفت ابروانم بالا می‌پرند و حیرت‌زده برمی‌گردم. قلی‌خان است که نگاه پریشانش را به چشمانم می‌دوزد. دلم محکم در سینه می‌‌کوبد.
دلم محکم در سینه می‌‌کوبد.
—> قلبم محکم در سینه می‌کوبد.
- چیشده؟
دهانش را به سختی باز می‌کند. گویی می‌خواهد باز کند و بگوید چه شده است،‌‌ منتها از کجایش را نمی‌داند.
جمله‌ی اول و دوم با هم متناقض هستند. و نیاز به کمی تغییرات دارد. مانند
دهانش را به سختی باز می‌کند. گویی می‌خواهد باز کند و بگوید چه شده است،‌‌ منتها از کجایش را نمی‌داند.—>
دهانش را به سختی همانند ماهی دور افتاده از آب باز و بست می‌کند، گویی می‌خواهد بگوید چه شده است،‌‌ منتها از کجایش را نمی‌داند.
- خانم انگار پیداشون کردن. صداها قطع شده. فقط لحظه آخر دیدم داد زدن «یا ابوالفضل، رسیدن.»
استفاده از علائم نگارشی به جا برای خوانش بهتر جمله.
لحظه آخر دیدم، داد زدن« یا ابوالفضل، رسیدن.»

مثل مرغی پر کنده، قدمی به سمتش برمی‌دارم، اما به طرف او رفتن و دوباره پرسیدن چه فایده‌ای دارد؟ دوباره قدمی به عقب بازمی‌گردم و نفس عمیقی می‌کشم.
کمی توصیفات احساسات، حالات و مکان را در این قسمت اضافه کنید. مثال
مثل مرغی پر کنده، قدمی به سمتش برمی‌دارم، اما به طرف او رفتن و دوباره پرسیدن چه فایده‌ای دارد؟ هراسان دست‌های سبزه‌اش را مشت کرده است و به ستون پشت سرش بند کرده است. دوباره قدمی به عقب بازمی‌گردم که صدای لخ‌لخ کفش‌هایم باعث می‌شود نگاه رنگی‌اش با چشم‌هایم تلاقی کند. نفس عمیقی می‌کشم و سعی می‌کنم با این کار استرس را از خودم دور سازم.



پارت پنجم
- دوباره برو و سعی کن باهاشون ارتباط برقرار کنی. باید بفهمیم اونجا چه خبره؛ بجنب.
بهتر است قبل از گفتن دیالوگ هر کارکتری، توصیف حالات او را نیز بیان کنید. مثال
انگشت اشاره‌اش را به سمت مرد بی‌نوا نشانه می‌رود و کلماتش را تک به تک ولی محکم ادا می‌کند.
- دوباره برو و سعی کن باهاشون ارتباط برقرار کنی. باید بفهمیم اونجا چه خبره؛ بجنب.

مرد کتش را از روی کاناپه‌ی زرد رنگ کاور شده بر می‌دارد و با قدم‌هایی سریع و محکم
در را باز می‌کند و از آن خارج می‌شود. متعجب به سمت پنجره‌ی بزرگ برمی‌گردم و پرده‌های طلایی‌اش را با دست کنار می‌زنم و به حیاط خیره می‌‌شوم. نسیم ملایم تبدیل به بادی تند شده است و در میان شاخه‌ها می‌پیچد. آسمان هم گویی از همیشه تیره‌تر است و دیگر ستاره‌ای در آن پیدا نیست. در عرض چند دقیقه آن نسیم ملایم، تبدیل به باد تندی شده است! گاهی بسیار از طبیعت می‌ترسم.
تناقض بین جملات وجود دارد. زیرا در قسمت اول به نسیمی که تبدیل به طوفان شده است با یک توصیف ریز در میان شاخه‌ها می‌پیچد اشاره شده است و بعد به توصیف آسمان پرداخته می‌شود و سپس به توصیف همان باد که تند شده است، این خود یک شکاف بزرگ و نداشتن هماهنگی بین جملات است. که نیازمند چینش درست است. مثال
جابه‌جایی دو جمله
نسیم ملایم تبدیل به بادی تند شده است و در میان شاخه‌ها می‌پیچد. در عرض چند دقیقه آن نسیم ملایم، تبدیل به باد تندی شده است! گاهی بسیار از طبیعت می‌ترسم. آسمان هم گویی از همیشه تیره‌تر است و دیگر ستاره‌ای در آن پیدا نیست.

- خانم!
صدای فریاد بلندش تنم را می‌لرزاند. بی‌اراده به سمت همان اتاقی که دلم نمی‌خواست درگیر تحولاتش باشم، می‌روم. اتاقکی کوچک که وسایل ارتباطیمان را آنجا نهاده‌اند.
در را به دیوار می‌کوبم و بی‌سیم را به چنگ می‌کشم. صدای نفس‌نفس‌زدن‌هایی که از سر وحشت می‌جوشد به گوش ‌می‌رسد.
- آروم باشید. الان فقط یه راه وجود داره، از روستایی‌ها کمک بگیرین.
صدای دورگه و وحشت‌زده‌ای در گوشی می‌پیچد. معلوم نیست چقدر ترسیده است که اینگونه می‌لرزد.
- نمیشه خانم. مردم کمک نمی‌کنن.
-‌الان تنها شانسمون کمک روستایی‌‌هاست. تا دیر نشده و بهتون نرسیدن، اونجا پناه بگیرین.
خش‌خش‌های بلند گوشی، کل اتاق را پر کرده است. همه‌چیز نامعلوم به نظر می‌رسد. چه اتفاقی در حال وقوع است؟ صدای بلند مردی که مشغول فریاد کشیدن است گوشم را می‌آزارد. یک کلمه از حرف‌هایش را نمی‌توانم درک کنم. صدای تیمور با نفس‌هایش هم‌ریتم شده است. محمد برو سمت روستا، به محض رسیدن در خونه‌ها رو بزن، از روستایی‌ها کمک می‌گیریم.
توصیف اتاق، توصیف حالت‌ها، توصیف احساسات در این قسمت نیاز است.
- اما خانم، ماشین‌ها رو کجا جا بدیم؟
- الان اصل کار رو باید پنهان کنید، اونا که پنهان شدن دیگه ماشین‌ها مهم نیست.
پر بیراه هم نمی‌گوید. پس چه باید کرد؟ فکری در مغزم جرقه می‌زد. گوشی را محکم می‌فشارم و فریاد می‌زنم.
می‌زد—> می‌زند
- انبارها رو پیدا کنید. پشت علوفه‌ها... اونجا بهترین جاست. نمی‌تونن وارد خونه‌ها بشن.
تیمور گویی که فکرم را خوانده باشد، هیجان‌زده فریاد می‌کشد.
- بچه‌ها انبار علوفه خونه‌ها...
بعد از سه نقطه اگر جمله به پایان رسیده است با توجه به نوع جمله پایانش، نقطه، علامت تعجب، علامت سؤال خواهیم گذاشت.
- بچه‌ها انبار علوفه خونه‌ها... —> - بچه‌ها انبار علوفه خونه‌ها... .


بالاخره نفسم بالا می‌آید. خداروشکر که فقط سه ماشین درگیر شده‌اند و بقیه از سمتی دیگر گریخته‌اند. این سه خودرو هم به سرانجام برسد، اوضاع خوب می‌شود.
نویسنده باید کمی توضیح بیشتری بدهد تا مخاطب بداند محتوای در حال روایت چگونه دارد پیش می‌رود و از زبان چه کسی، نیازمند توصیف است تا بتواند آن را تصور کند.
- خانم، خبر دادن بیش از حد دارن نزدیک میشن، وقت برای تخلیه نداریم. الان فقط باید بچه‌ها رو نجات بدیم.
برق از سرم می‌جهد، آن‌ها می‌خواهند خودروها را رها کنند و بگریزند؟ نه! نه! هیچکس نباید از آنجا بگریزد مگر اینکه امنیت برقرار شده باشد.
- شماها می‌خواید شکست خورده باشید؟ به جای فرار، چند نفر رو بفرستید جلوشون رو بگیرن و سرگرمشون کنن، بقیه بارها رو توی انبارهای علوفه پراکنده کنید.
- اما خانم...
کلامش را کامل بیان نکرده است که بین حرفش می‌روم و می‌گویم:

پارت ششم

- اما نداره... وقتی می‌تونیم، وقتی میشه و توانش رو دارید بارها رو نجات بدیم، چرا کم بیاریم؟ نکنه می‌خوای مردونگیت زیر سوال بره و بشی لق‌لقه‌ی دهن هر پیر و جوون! آینده‌ات به این کار بستگی داره، بفهمن توی توانت نیست و وقت خطر فرار می‌کنی، دیگه کسی بهت اعتمادی پیدا نمی‌کنه. بجنب و وقت رو نکش.
بازدم خشمگینش را بیرون می‌فرستد. گویی مردد شده و مانند انسانی که در برزخ انتخاب گیر افتاده باشد، نفس‌هایی تند می‌کشد. طوری که گویی با همین عمل می‌تواند خود و دنیای درونی‌اش را آرام کند و در صدم ثانیه‌ای آخرین تصمیش را اعلام می‌کند:
- سه نفر اسلحه دست بگیرید، خوب پناه بگیرید. سر گذر اول باید گیرشون بندازیم. ‌راهشون رو سد می‌کنیم. بقیه بجنبید بارها رو ببرید توی انبار...
جمله ناتمام نمانده است و قصد ادامه دادن نویسنده ندارد، در نتیجه باید علامت پایانی بر سر جمله بعد از سه نقطه بگذارید.
ببرید توی انبار... .

در حال دویدن است و به آرامی چیزی می‌گوید که صدایش را نمی‌شوم. چه می‌گوید، چه قصدی دارد؟ صدا برای لحظاتی واضح می‌شود، می‌توانم جملاتش را بشنوم.
- بارها رو پشت علوفه‌ها بذارید. بعد ماشین‌ها رو بیرون پارک کنید و بقیه فقط فرار کنید.
چشمانم را ریز می‌کنم. امیدوارم کارشان را درست انجام دهند؛ وگرنه همه‌چیز خراب می‌شود. من در جایی ایستاده‌ام که کوچکترین خطایی تمام آمالم را از هم می‌پاشد. نه اجازه نمی‌دهم خطای احمقانه‌ی آن‌ها مرا از آینده عقب بنشاند.
- خانم! باید بفهمیم کی بچه‌های ما رو لو داده... .
عجیب است. قلی‌خان راست می‌گوید این لو رفتن طبیعی نبود. فردی از گروه خ**یا*نت کرده یا بلد راه؟ یا شاید رقبا! هیچ چیزی بعید نیست.
جمله تأکیدی است پس نیازمند نقطه نیست.
هیچ چیزی بعید نیست.—> هیچ چیزی بعید نیست!
- بگو بچه‌ها دنبال علتش باشن.
- چشم خانم...
توصیفات بین این دو دیالوگ نیازمند هست.
چه کسی قصد داشته سر راهم سنگ بندازد و آن سودی که می‌برد چیست؟ از این اقدام ما چه کسانی باخبر بودند؟ فقط مدیر اصلی شرکت و گروه، از آن باخبر بودند؛ ولی زد و بند‌هایی احتمالی نیز ممکن است یا نکند خود افرادمان مقصر ماجرا باشند و یک نفر از آن‌ها به نیتی این کار را کرده باشد؟ هیچ چیزی بعید نیست. باید به موقع دشمن را شناخت، وگرنه دیگر نمی‌شود جلوی اتفاقات را گرفت! از آینده می‌ترسم. چیزی درون قلبم نوید رویدادهای پر ماجرایی را می‌دهد. مسیری که در آن قدم گذاشته‌ام بی‌شک مرا به خواسته‌ام می‌رساند، ولی باید برایش از چه چیزهایی عبور کنم؟

فصل دوم
همیشه از وقوع یک اجبار در زندگی بیزار بود، اجباری که او را از مسیر آرام خواسته‌هایش دور کند ولی دیگر چاره‌ای نداشت. هرآنچه نباید، رخ داده بود. شبگون در انتهای پیاده‌رو نشست و نفسی تازه کرد. خستگی امانش را بریده بود، خستگی جسمی نه، اینبار روحش از کت و کول افتاده بود. ترسی گنگ، اما کم‌جان در وجودش رخنه داشت. همزمان حسی درون سرش فریاد می‌کشید که اتفاقات هولناک یا شاید شوکه کننده‌ای در حال وقوع است مانند یک زنگ خطر.
آدمی که امروز می‌دید؛ اصلا شبیه گذشته‌هایشان نبود. تفکرش، نگاهش و تمام حرف‌هایش چیزی به سابق راه نمی‌برد. شناختن آدم‌ها سخت بود یا خود ناتوانی عمیقی در وجودش داشت؟ ذهنش پر از سوالات متفاوت شده بود که هرکدام برای یافتن پاسخ در مغزش پا می‌کوبیدند.

پارت هفتم
- ما ساخته شدیم برای عادت کردن. اینکه فکر کنیم قراره همه‌چیز تو زندگیمون ثابت بمونه، فقط یه خوش باوری و انکاره... .
به صورت مرد نگاه کرد. آشفته و پریشان بود و هر لحظه احتمال داشت آتشی از خشم دامنش را بگیرد، اما به طرز غریبی سعی داشت خود را خونسرد نشان بدهد:
- پس تو آماده‌ای! تمام فکرهات رو کردی و منتظر ایستادی.
پوزخند بلندی به نگاهش زد و ایستاد. بالاخره تصمیم گرفته بود یکجا بایستد. درست از لحظه‌ای که با او رو‌به‌رو شده بود، زمین را گز می‌کرد و دست در جیب فرو برده بود. غم سنگین، اما کمرنگی روی ابروانش را پوشانده بود، تا به حال چنین تصویر مقتدری از او در ذهن نداشت و اکنون، آدمی را می‌دید که شباهتی به باورهایش نداشت.
- شبگون، بد نکن... این اجبار نیست، خواهشه. تو هنوز چیزی نمی‌دونی. زمان می‌گذره و بدترین تصویرش رو به تو نشون میده، این « ثابت نبودن زندگی» که ازش حرف می‌زنی، فقط وقتی از آدمی توی موقعیت تو گفته میشه که چیزی از اتفاقات آینده ندونه. زندگی شوخی نیست.
این « ثابت نبودن زندگی»—> این« ثابت نبودن زندگی»
عبور پر سرعت ماشین‌ها تمرکزش را به هم ریخت. خیابان خلاف همیشه، نسبتأَ خلوت شده بود.
تناقض بین دو جمله عبور پر سرعت ماشین‌ها یا خلوت بودن خیابان؟
ابرها رنگ دودیشان را به آسمان تحمیل کرده و غروب آفتاب از بین آن‌ها می‌گذشت و زمین را نیز نارنجی می‌کرد. دلش گرفته بود. وزنه‌ای از جنس غم روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد و احساس خفگی می‌داد.
می‌داد کلمه‌ای مناسب نیست. جای آن کلمه‌ی می‌کرد در وسط جمله حذف و آخر جمله اضافه شود. وزنه‌ای از جنس غم روی سینه‌اش سنگینی و احساس خفگی می‌کرد.
- اصرار نکن و برو... فایده‌ای نداره. آینده دل‌نگرانم می‌کنه، نه به خاطر تو، به خاطر خاصیت مجهول و ممکن بودنش.
- هنوز غد و یکدنه‌ای... ولی این آتیش از سمت تو داره بلند میشه و گر می‌گیره. ببین کی، چه روزی و توی چه زمانی این جملات رو بهت گفتم و هشدار دادم.
لبخند تلخی روی لبانش نشست. مانتوی بلندش را مرتب کرد و از جا برخاست. وزش باد، مدام روسری را از این سو به آن سو می‌برد و موهایش را به هم می‌ریخت.
- همیشه برای باورهام و اون چیزهایی که فکر می‌کردم درسته جنگیدم، زندگی بدون اینها ارزشی پیدا نمی‌کنه.
لبخند اندوهناک و آرام مرد طوری بود که گویی حسرت و اندوه را می‌شود یکجا در آن خواند. و یا شاید این غم از درون خودش نشأت می‌گرفت و به اخم‌های درهم تنیده‌ی او تسری می‌داد.
- تو خودت هم مرددی.
- شاید... ولی دلم می‌سوزه.
***
اخم‌هایش را در هم کشیده بود، طوری که همه می‌دانستند اتفاقی افتاده یا در شرف وقوع است. شبگون زیرچشمی نگاهش کرد. چنان در خود غرق بود و به گل‌های قرمز قالی کاشان می‌نگریست که گویی دنیا را نمی‌بیند و حتی صدای قیل‌و‌قال کودکانشان را نمی‌شنود.
- آقا سعید اتفاقی افتاده؟
تیز و برنده نگاهش کرد. گویی می‌خواست با نگاهش یک سپر نامرئی درست کند و صاف مقابلش بکوبد و به او بفهماند که حق ندارد خاطرش را مکدّر کند، حتی اگر حال دنیایش خوب نیست.
- نه! می‌گذره آبجی. زمونه‌ست و گاهی سر ناسازگاری داره.
غیظ کرد. بی‌دلیل! آنقدر ذهن خودش مشغول بود که با اخم دیگران نیز عصبی میشد. چه برسد به این حال سعید! حس می‌کرد کنترل احساساتش را ندارد. به خود لرزید. همیشه از احساساتش ضربه خورده و یک‌باره خیلی چیزها تغییر کرده بود.
- چیزی شده بابا؟
باباحاجی بود که سعید را مخاطب قرار می‌داد. سعید رویش را برگرداند و با دیدن چهره‌ی مهربان و سالخورده‌اش، لبخندی تصنعی که از هفت فرسخ پیدا بود، زد.
- حاجی دلم گرفته. نمک می‌خورن و نمک‌دون می‌شکنن... بی‌خیال، ما با بالا و پایین دنیا ساختیم و اینم می‌گذره.
دستش را روی زانویش می‌گذارد و با سرپنجه‌ها، گوشه‌ی ریشش را می‌خاراند.
حاجی طوری نگاهش می‌کند که انگار تجربه‌ی سالیان سال بازاری بودنش را یکجا در او می‌بیند و می‌خواهد نصیحتی روانه‌اش کند، اما از بی‌حوصلگی‌اش می‌هراسد.
شبگون ایستاد. خواست سفره را بگذارد که ناگهان سینی در دستش لغزید و لیوان‌ها با صدایی تیز به زمین خوردند. دلش ریخت. قلبش در سینه تند تپید و به خرده‌های باقی مانده خیره شد. سعید دستی میان موهایش فرو برد و با خشمی آنی و در عین حال کنترل شده غرید:
- استغفرلله! آبجی حواستم که نیست!
زری جارو را برداشت و با سرعتی عجیب مشغول جمع کردن شد.
زنگ در خانه دینگ دینگ به صدا در آمد و هرچهارنفرشان را پراند. شبگون خواست در را باز کند که سعید زیرلب غرید:
- من میرم، تو کجا!
شبگون ایستاد و چادر گل‌گلی‌اش را روی زمین رها کرد. احساس عجیبی داشت. کاش حامد زودتر می‌آمد. با زری چشم‌در‌چشم شد. سوال از چشمان عسلی‌ای رنگش می‌بارید. گویی می‌خواست تمام جواب‌ها را در صورت او بیابد.
- منتظر کسی بودی شبگون؟
- نه! حتما با آقا سعید کار دارن.
بچه‌ها جیغ‌کشان موی یکدیگر را می‌‌کشیدند.
این ‌قسمت به صحنه‌پردازی و توصیف مکان نیاز دارد تا مخاطب درک درستی از یک خانواده در کنارهم داشته باشد و دغدغه‌ی آن خانواده دغدغه‌ی خودش نیز شود. مثال سفره قرار است کجا پهن شود؟ در سالن یا اتاق، ایوان... ؟ نویسنده می‌تواند شبیه شبگون که چادر گل‌گلی‌اش را روی زمین رها کرده است، یک زرنگی دیگر بکند و بگوید چادر در کجا فرو آمده است؛ حیاط، راهرو، سالن، اتاق و... . همچنین حجاب شبگون را برای مخاطب بازگو کرده است. از طرفی عصبانیت سعید نیازمند کنش‌های بیشتر احساساتی و توصیف حالات است، همچنین کارکترهای مقابل که در حال ایفای نقش هستند باید دستپاچگی، فرز و چابک بودن یا ترس و لرز و... را برای مخاطب نمایان سازد و... . زیرا این جمله فقط نوشتار نویسنده است و مخاطب درک درستی از احساسات و کنش‌های حالات نخواهد داشت.
دلش ریخت. قلبش در سینه تند تپید و به خرده‌های باقی مانده خیره شد.
(دلش هوری فرو ریخت. قلبش در سینه شروع به تند تپیدن کرد که از ترس شنیدنش، سینی را به بغل گرفت. چشم‌هایش به خرده‌های باقی مانده خیره شد.)
زری به میانشان دوید و آن‌ها را از یکدیگر جدا کرد. در چوبی خانه به دیوار خورد. سعید با چشمانی که از نگرانی گشاد شده بود، وارد شد؛ یکراست (یک راست) کلید‌ها را از طاقچه برداشت و به طرف در برگشت که از اتاق خارج شود، اما با صدای پیرمرد از حرکت ایستاد.
- کجا پسر؟ برات سر آوردن یا خبر دار زدن؟
کنایه‌اش به غایت برای سعید قابل درک بود. سرش را پایین انداخت و کلیدها را در دستش جا‌به‌جا کرد.
- بعداً نهار می‌خورم. شما فعلا بخورید... چیزی نیست، مشکل کاریه. میرم مغازه و برمی‌گردم.
شش چشمی رفتن سعید را نگاه کردند و حاجی سری از تاسف تکان داد:
- معلوم نیست چه کرده!
سماور جوش آمد و آب روی آن ریخت. زری به سمتش دوید و در حین دویدن اضافه کرد:
- انشاءلله خیره، سعید وقتی میگه نگران نباشید، چیزی نیست.
شبگون برگشت و به زری که در حال چای ریختن در قوری بود، نگریست:
- ته حرفش نگفت «به مولا»، وقتی که اینطوری میگه یعنی گرفتاری پشت گرفتاریه و هرچی دل‌خوشی داده برای نگران نبودن حاجیه.
زری سرش را بالا آورد. گویی حرفش را قبول نداشت و می‌خواست کوک مخالفت ساز کند.
- شوهرمه! من بهتر می‌شناسمش. آدم‌ها رو باید توی زندگی و وسط سفر شناخت.
- ولی منکه فکر می‌کنم هنوز از قامت شناختنش عقبی!
زری نفس تندی کشید و پر‌ه‌های بینی‌اش بالا و پایین رفت. از رو‌به‌رو فقط کمی گوشت‌آلود به نظر می‌رسید، اما از نیم‌رخ، اندکی قوز داشت که زیاد به چشم نمی‌آمد. به محض اینکه خواست پاسخ شبگون را بدهد، حاجی میان کلامشان پرید:
- نقل شناختن نیست... خطر اتفاق افتاده شما بحثتون سر شناخت سعیده؟
نگاه عاقل‌اندر سفیهی نثار هردو کرد و ادامه داد:
- منتها شبگون حرفش درست‌تره بابا. ستیز نکن.
زری ابرو در هم کشید و مشغول کارهایش شد. طوری پشت‌ کرد که انگار آن‌ها را نمی‌بیند. هردو خوب می‌دانستند این رفتار زری یعنی آغاز یک دلخوری دیگر.
شبگون بساط نهار را جمع کرد و حاجی را به اتاق فرستاد. بچه‌ها را آرام کرد، اما خودش بی‌قرار بود. نمی‌دانست چه اتفاقی در راه است. کاش حامد برمی‌گشت، وجود او چنان نعمتی بود که گویی در وسط خشکسالی‌ست و حامد چون ابر رحمت می‌بارد و جان تشنه‌اش را سیراب می‌کند. قرار بود چه زمانی برگردد؟ دل‌در‌دلش نبود. شوق آمدن او، چنان قلبش را لرزاند که از درون غنج زد و لبخندی شیرین بر‌‌لبانش جاری شد. چشم زری به او افتاد و با بی‌خیالی سر تکان داد.

نکته پایانی: نویسنده‌ی عزیز از صحنه‌پردازی و توصیفات چهارگانه قافل نشوید که کمک بسزایی در روند و رشد رمانتان خواهد داشت. همچنین از بسط دادن جملات نهراسید و آن‌ها را آغشته به توصیفات بیان کنید. برای شخصیت‌های رمان‌تان تمایز قائل بشوید و امضای هر کدام را برای خود او باقی بگذارید مانند سعید که هر وقت ته جمله‌اش نگوید به مولا باید منتظر گرفتاری پشت گرفتاری باشند.
امیدوارم از نقد بنده در جهت پیشرفت رمانتان استفاده کنید.
 

Dina☆_☆

منتقد آزمایشی
منتقد آزمایشی
سطح
1
 
ارسالی‌ها
47
پسندها
196
امتیازها
503
مدال‌ها
2
۲۱
جلوی شبگون ایستاد، درست وسط هال. به چشمان سیاهش زل زد و انعکاس تصویر خودش را در آن دو گوی شب‌گیر دید. دستش را جلو برد و نوازش‌گرانه از بین تارهایی که روی پیشانی شبگون خیمه زده بود، عبور داد. از برخورد دستان گرمش، شبگون احساس امنیت می‌کرد. حس اعتماد یا شاید عشق از گرمای دستانش رد می‌شد و به صورت شبگون برخورد می‌کرد. دچار حس متضادی شده بود. از طرفی حس آرامشی که گرفته بود و از طرفی مردی که می‌خواست برود و او را در این خانه جا بگذارد.
*لحن حامد را در اینجا توصیف کنید. مثلا از شکی که در وجودش است بگویید و لحن نامطمئن و در عین حال آرامش دهنده
- عزیز من! از چی دلت گرفته که این‌طوری با بغض نگاهم می‌کنی؟ فکر کردی من دلم براتون تنگ نمیشه؟ به خداوندی خدا، به همین یه دونه پدری که برام مونده، برای منم سخته؛ ولی چاره چیه؟ چرخ زندگیمون نباید بچرخه؟ خرج خوردوخوراکمون نباید دربیاد؟ تو نباید راحت زندگی کنی؟ هرکاری که می‌کنم، برای آرامش و آینده‌مونه. شبگون، علاقه‌‌‌ی من به کار نیست که گلایه می‌کنی، از علاقه‌‌‌‌ای که به شما دارم، درگیر کارم تا همیشه کنار هم شاد باشیم.
شبگون بی‌محابا دست حامد را از پیشانی‌‌‌‌‌اش کنار زد. تحمل این حرف‌ها را نداشت. خوب حامد را درک می‌کرد و این حسرتی را که کنج نگاه حامدش چنبره زده بود، دیده بود؛ اما چه می‌تواست انجام دهد؟ حامد راست می‌گفت. خواسته‌‌‌ی شبگون زیادی بود. اگر حامد کار نمی‌کرد که حساب دخل و خرجشان دیگر با هم نمی‌خواند و حالا از او می‌خواست تا نرود یا شغلش را عوض کند. منطقی نبود؛ اما ترسی که کنج دلش ریشه داشت، این حرف‌ها حالی‌‌‌‌‌اش نمی‌شد.
- می‌فهممت حامد. می‌شناسمت ؛ ولی من می‌خوام تو باشی. تو بمونی کنارم. من می‌خوام صدای تو توی این خونه باشه. نرو!
حامد چشمان سیاهش را با تردید گرداند و صاف در عمق چشمان شبگون خیره شد. حسی را درک می‌کرد؛ اما ناآشنا. درک این جمله کمی سخت است. (بهتر است نوع نگارشش را عوض کنید. مثلا احساسات شبگون برایش ناآشنا بود و...) این اخم و نگرانی شبگون را نمی‌توانست فقط به رفتن خودش نسبت دهد؛ اما نمی‌خواست به چیز دیگری فکر کند. هرچه شبگون بیشتر اصرار می‌کرد و این نگاه شب‌زده‌‌‌ی غمگین و پر خواهشش را به چشمانش می‌دوخت، سردرگم‌تر می‌شد و سؤال‌‌های وارونه از مغزش عبور می‌کرد. چیزی را حس کرده بود؛ اما نمی‌توانست بیانش کند. چیزی کنج مغزش می‌خواست جرقه بزند و مسیری در دیدگانش روشن کند؛ اما درست در میان راه مانند کبریتی در غاری تاریک، خاموش می‌شد.
- چته شبگون؟ دردت چیه؟ حسم راست میگه؟ چیزی ته نگاهت هست که بیانت قاصره؟ مرد میدون زندگیت نیستم اگه دردات رو به جون نخرم.
قدمی جلوتر رفت و درست مقابل چشمان درشت و سیاه شبگونش ایستاد. سرش را کمی پایین آورد. مماس صورتش قرار گرفت و ادامه داد:
- اگه چیزی هست که سر دلت سنگینی کرده، بگو. اگه چیزی هست که ناراحتت کرده، بگو. یک تنه سـ*ـینه‌‌‌‌‌‌م رو سپر می‌کنم و از بین می‌برم دلیلی رو که شبگونم رو دل‌نازک و چشماش رو نم‌دار کرده.

۲۲

هرچقدر حامد بیشتر حرف می‌زد، دلش قرص‌تر می‌شد و چشمانش ابری‌تر. کاش حامد این‌قدر حرف نمی‌زد. کاش شانه‌‌‌ی ستبرش همیشه مأمن و تکیه‌گاهش نبود. به خودش آمد.این به خود آمدن کمی غیر منتظرست. می‌توانید احساسات را بیشتر توصیف کنید و شاخ‌وبرگ بیشتری به آن بدهید. می‌توانید بعد از اینکه بیشتر از حامی بودن حامد گفتید، بگویید: با حس کردن نگاه منتظر حامد بالاخره به خود آمد یا...
- نه حامدجان، چیزی نیست. دلتنگی برای نبودنته. دلهره از وابستگیته.
لبخندی به لبان کشیده و قیطانی حامد نشست. این زن ساحره‌‌‌ی کلام و ناز بود و حامد در مقابلش بی‌اراده، سست و مانند کودکی بی‌پناه می‌شد.
- من میرم. شماره‌‌‌ی مقصدم رو نوشتم. روی تلفنه. کاری داشتی بهم زنگ بزن. خرجی این ماهت رو گذاشتم همون جای همیشگی. مواظب خودت و بچه‌ها باش!
حامد دیروز او را رها کرد و رفت. آه بلندی کشید و مانتوی بلند و اپل دارش را به تن کرد؛ رنگش را خیلی دوست داشت. خودش به محل کار سابقش رفته بود و آن را با خنده و شوخی از دوستانش خرید. او می‌گفت رنگ یاسی زیبا نیست و شبگون پافشاری کرده بود که دقیقا رنگ یاسی زیباست نه رنگ سبز یشمی و بالاخره موفق شده بود آن را تصاحب کند.
نگاهی به ساعت دیواری انداخت. زمان با چه سرعتی می‌گذشت. کیفش را از چوب لباسی کنار در قاپید و نفس زنان پا تند کرد و از خانه خارج شد. خیابان دم غروب پر هیاهو بود، هر کسی از طرفی به طرف دیگر می‌جهید و بعد به سرعت ناپدید میشد، گویی امروز روزی بود که همه عجله داشتند، درست مثل خود او.
عرض خیابان را طی کرد. به طرف دیگر رسید و به دنبال مغازه چشم چرخاند. دفعه‌ی پیشین همین کنار جوب آب و نزدیک تیر برق بود، نبود؟ با کنجکاوی سرش را به دور و اطراف چرخاند، پس مغازه کجا رفته بود؟ هول زده به ساعت پشت ویترین نگاه کرد. خدا به صاحبش خیر دهد که ساعت‌های فروشی را هم دقیق کوک کرده بود و همه کار می‌کردند. چشم چرخاند. مغازه جلوی چشمش بود و ندیده بود. حرص خورد. از دست بی دقتی خودش شاکی شد، پنهانی پایی بر زمین کوبید و به سمت مغازه پرواز کرد.
- آقا من امروز ساعت شیش (شش) یه تماس از شهرستان داشتم. سلام.
مرد جوان با ریشهایی (ریش‌های) جوگندمی با تعجب به این تازه وارد پر سر و صدا
(سروصدا) خیره شد و با فراغ بالی (فراغ‌بال) زمزمه کرد.
- پس شبگان خانم شومایی آبجی؟
-شبگان نه آقا، شبگون.
نگاهی به شبگون انداخت و سریع چشم دزدید.
- این اسمه آخه شوما داری خواهر من؟
- ببخشید اگه با سلیقتون جور درنیومد.
غیظ کرد و با انزجار رو برگرداند. از آدم‌هایی که چایی نخورده پسرخاله می‌شدند خوشش نمی‌آمد، فقط چندبار بود که به آنجا رفته بود، اما دلیلی نداشت تا مرد در مسئله‌ی خصوصی‌اش دخالت کند و نظر بدهد.
- یکی زنگ زد و مشخصات شوما رو داد، نبودی قطع کرد.
آه از نهادش برخواست و ابروانش درهم رفت. بدجور زمان را از دست داده بود. ای وای که الکی تماس از دست رفت. مثل کودکان شده بود، بی حال روی صندلی کنار دخل نشست و به اتاقک‌های تلفن خیره شد. حال باید چگونه او را پیدا می‌کرد؟ طفلک حتما به سختی جایی را برای تماس گرفتن پیدا کرده بود و او با سبک‌سری فرصت را از دست داده بود. حال چگونه از او باخبر میشد!(؟!) نکند مشکلی برایش پیش آمده باشد؟ فکری به ذهنش رسید. می‌توان این کار را هم کرد: با فکری که به ذهنش رسید/ با فکری که در ذهنش جرقه زد... ) سریع و هیجان‌زده رو به مرد کرد و گفت:
- آقا شماره‌ای چیزی نداده بود باهاش تماس بگیرم؟ چیز دیگه‌ای نگفته بود؟
منتظر به صورت مرد نگاه کرد که با فراغ‌بالی (فراغ‌بال)مشغول ورق زدن دفتر مقابلش بود. اگر شماره‌ای داده یا پیغامی گذاشته بود عالی میشد. آنوقت می‌توانست دوباره با او تماس بگیرد.


۲۴
برگشت، (؛) مرد تلفن‌چی بود که از مغازه بیرون آمده و به دنبالش می‌گشت. برای لحظه‌ای پای‌ش (پای‌اش) سست شد، اما سعی کرد قوی باشد و به سرعت خودش را به او رساند.
- بیاید خانم، دوباره زنگ زد.
لبخند پر نشاطی بر صورتش نقش بست. گویی تمام خطوط چهر‌ه‌ی زنانه‌‌ش (زنانه‌اش)چند سالی جوان‌تر شد. همیشه از ناکام ماندن بدش می‌آمد و حال از آن احوال در آمده بود.
-خیلی ممنونم آقا، کدوم اتاقک برم؟
به سرعت سمت اتاقک پنجم رفت و در را بست. هیجان‌زده شده بود. گوشی پرتقالی رنگ را برداشت.
(می‌توانید تاثیر هیجان را روی لحنش را توصیف کنید. مثلا از شدت هیجان نفس‌های همیق می‌کشیدو لبخندش حتی زمانی که می‌خواست حرف بزند، از روی لبش پاک نشد یا هیجان و شادی‌اش باعث شده بود بلندتر از همیشه حرف بزند)
(- سلام رعنا. آره، خوشحالم صدات رو می‌شنوم. به سلامتی رسیدی؟ همه چی امنه؟
-آره همه چی عالیه. تو خوبی؟ بچه‌هات خوبن؟ من خیلی به تو مدیونم.
لبخندی زد. آرامش تمام وجودش را پر کرد و دیگر هیچ استرسی حالش را به بازی نگرفته بود.
- بچه‌ها خوبن. خیلی نگرانت بودم، خداروشکر رسیدی
.
این قسمت می‌تواند حذف شود تا مخاطب خسته نشود. مثلا می‌توانید بگویید: بعد از احوال‌پرسرسی و مطمئن شدن از حال خوبش، احساس آرامش تمام وجودش را پر کرد و...)
هرچند با کلی مصیبت و استرس اومدم، ولی الان همه چی خوبه، فقط... فقط می‌ترسم شبگون، نکنه پیدام کنن؟
این سوال و دلهره‌ی خودش نیز بود. کاش هرگز آن‌ اتفاقات نیفتاده بود و می‌توانست زمان را به عقب برگرداند. آنوقت شاید با یک تصمیم دیگر می‌توانست دنیایشان را تغییر دهند و این طفلک نیز تا این حد نمی‌ترسید. خودش را به جای او تصور کرد، اگر او هم این اتفاق برایش می‌افتاد قطعاً روزهای پر نگرانی‌ای را باید از سر می‌گذراند.
- خدابزرگه، فعلا اونجا بمون، من اینجا سعی می‌کنم اوضاع رو آروم‌تر کنم، یا شاید یه راه دیگه پیدا کردیم. از چیزی نترس، این راه رو انتخاب کردی، پس محکم پاش بمون. قطعاً جلوی پامون سنگ‌های زیادی می‌ندازن، تعجبی هم نداره، منافعشون داره به خطر میفته، اما ما باید قوی باشیم. ما نباید با هر سنگی پا پس بکشیم، این اونا هستن که باید مسیرشون رو تغییر بدن و به صلاح جامعه حرکت کنن، نه ما. هرچند دلم نمی‌خواد مجبور بشیم... اما اونا باید مسیر رو همونطور که ما می‌خوایم پیش ببرن. من کوتاه نمیام چون وجدانم اجازه نمیده رعنا، تو هم کوتاه نیا.
(از مصمم بودن و مرددی رعنا بگوید. می‌توانید بگویید در قلبش چه می‌گذرد)
من از هدفم دست نمی‌کشم فقط نگران تو هستم. چیزی هم برای از دست دادن ندارم؛ شاید تنها کاری که ازم برمیاد همین باشه، ولی... تو خانواده داری.
غد بود، با کله‌ای که بوی قرمه‌سبزی می‌داد. اما چیزی در درون خودش هم وجود داشت که بوی تردید می‌داد. واقعاً مسیر درستی را انتخاب کرده بودند؟ قرار بود چه تاوانی برایش بدهند! شاید بهتر بود قبل از وقوع واقعه به علاجش فکر می‌کرد... اما نمی‌شود وجدان را نادیده گرفت. انسان اگر بنا باشد هربار خاموش شود، پس از انسانیت چه باقی می‌ماند؟ اگر بنا باشد به خاطر احساسش از اهدافشان دست بکشند، پس چه فرقی با انسان‌هایی داشتند که از ترس جسم و جانشان پا روی شرافت می‌گذاشتند؟ خودش درس آزادگی و آرمان‌خواهی را به رعنا آموخته بود. خودش.
هفتم
(وقتی راوی تغییر می‌کند بهتر است بگویید تا مخاطب گیج نشود)
لحظه‌ی دفنش را فراموش نمی‌کنم. حس عجیبی داشتم. تازه پاییز از راه رسیده است. قبرستان بوی مرگ می‌داد. چرا باید از رفتن به قبرستان به احساس خوبی رسید؟ آنجا یادآور به نیستی رسیدن است. یادآور ترک تمام تعلقاتی که من زودتر‌ از آن‌ها دل کنده‌ام. تصویر لحظه‌ای که بدنش را به خاک می‌سپردند شاید هرگز از خاطرم نرود. خاک‌هایی که آرام آرام دورش را پر می‌کرد. صدای غارغار کلاغ‌ها آهنگ موزون این مرگ شده بود. چرا باید کاری را انجام داد که دیگران و جامعه می‌خواهند؟ وقتی آخر تمام داستان زندگی به مرگ تبدیل می‌شود، دیگر زیستن با معیارهای دیگران که اصطلاحاً به آن «خوب» می‌گویند چه اهمیتی دارد؟ چرا نباید آنطوری زندگی کرد که آدم را خوشحال می‌کند. پایان آن زن چه بود؟ دفن شدن در خاک! پایان ما چه خواهد بود؟
- فرید آروم‌تر برون، می‌خوام باد آروم توی ماشین بپیچه... می‌خوام بوی پاییز رو احساس کنم.
پایان! ترس وحشتناکیست که فرصتی محدود را نشان می‌دهد. ما و تمام دغدغه‌ها و آمالمان (آمال‌مان) یک پایان خواهیم رسید‌. پس چرا نباید آنطوری که دلم می‌خواهد زندگی کنم؟ زندگی چیست؟ یک بازی‌ای که همه می‌دانیم پایانش به باختی عمیق و ژرف مشخص و محدود می‌شود... صدای پیامک به گوش می‌رسد! بازش می‌کنم، نام محبی به چشم می‌خورد.
- تسلیت عرض می‌کنم. من رو در غم خودتون شریک بدونید بانو. فقط خواستم عرض کنم همونطور که می‌دونید مهندس جلالی روی تأخیر حساس هستن؛ زودتر تشریف بیارید.
صدای ناله‌های بهراد اذیتم می‌‌کرد. مظلومانه گوشه‌ای از قبر مادرش نشسته بود و می‌گریست. اشک‌های خواهرم اما پایان نمیافت. او نیز گوشه‌ای را برای خود پیدا کرده بود. اما از فردای آن روز چه شد؟ همه به زندگی خود بازگشتند. کسی او را با بدی‌ها و خوبی‌هایش به یاد نمی‌آورد. کسی از دستش کاری ساخته نیست. حتی اگر آن زن بدی کرده باشد نیز نمی‌شود کاری کرد. بعضی از آزار و اذیت‌ها هست که هرگز فرصتی برای اثبات پیدا نمی‌کنند؛ حتی یک کاهلی یا اهمال می‌تواند زندگی دیگری را تغییر دهد. اما چه کسی می‌فهمد اهمال دیگری تمامش را به آتش کشیده است؟ این نیز نوعی از بدی کردن و بی‌توجهیست (این نیز نوعی از بدی و بی‌توجهی کردن است/ این نیز نوعی بدی کردن و بی‌توجهی ست)ما آدم‌ها بیش‌از آنچه تصور می‌کنیم به هم گره‌خورده‌ایم؛ ولی بیشتر بدی‌هایی که در حق هم کرده‌ایم، نادیدنیست. (اگر بخواهید می‌توان گفت: قابل دیدن نیست یا...)
آخرش باید مرد. آخرش فراموش می‌شوی. آخرش ردی از تو جز تلی خاک و یک مشت اسکلت باقی نمی‌ماند. دیگر دلیل خوب بودن چیست؟ آن دنیا؟ آن دنیا را کسی با چشم خودش دیده؟ به غیر از خواب و خیال! من از این بی‌حاصلی بیزارم. اما می‌توانم دنیایم را خودم بسازم و زیبا کنم. منطق! دلیل؟ چیزی بیش‌از‌این که باید به روش خود زیست؟ زندگی فقط یک بازیست... چه کسی معنی مطلق خوب بودن را تعیین می‌کند؟ خوبی مطلق وجود دارد؟
- بپیچ سمت محل کارم. داره دیر میشه.
پا به شرکت می‌گذارم. منشی سرش را بلند می‌کند و با دیدنم سلام گرمی تحویل می‌دهد. با صدایی محکم پاسخش را می‌دهم و به سمت اتاق کارم می‌روم. من و طراحی صنعتی؟ آنهم در حیطه‌ی بسته‌بندی کالا ومحصولات، عجیب نیست؟ یک چیزی اینجا اشتباه قرار گرفته است.
(بگویید که میز منشی کجا قرار دارد و یا یک توضیح کلی از محیط شرکت بدهید. م
بگویید اتاقش کجا قرار گرفته. اتاق‌های دیگری هم آنجا هستند؟ درها چگونه است. سکوت در شرکت حکم فرماست یا صدای همهمه‌ی بقیه کارمندان هم میاید؟ کف شرکت پوشیده از چیست؟ نور داخل شرکت از لوستر/ لامپ و... است؟ و... )

- خانم مهرادیان گرامی. صبح شریفتون به خیر. البته اول باید تسلیت عرض کنم، اما مطلع هستید که نظم چقدر برای من مهمه.

۲۵
( بگویید این فرد چشم عسلی از کجا امده است؟ توی اتاق بوده یا وقتی او پشت میز چوبی/فلزی یا... جای گرفته بی‌اجازه وارد اتاق شده است؟ )

به چشمان عسلی شفافش خیره می‌شوم. چه کسی می‌داند آدم‌هایی که در روز می‌میرند، چه آرزوها و امیالی دارند که در حسرتش مجبور به ترک این دنیا شدند؟ من دلم نمی‌خواهد در آرزوهایم، حتی در رسیدن به دیوانگی‌هایم بمیرم.
- آقای جلالی! من متوجه‌ی نگرانی‌هاتون هستم. کار عقب نمیفته. می‌تونید تشریف ببرید.
بهت‌زده نگاهم می‌کند. او رئیس است و من کارمندی جزء، اما لحن حرف زدنم دیوانه‌اش می‌‌کند.
-امیدوارم!
طعنه‌اش باعث ظهور نیشخندی ناخواسته در صورتم می‌شود. اخم می‌کند و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون می‌رود. محبی مانند شکارچی‌ای که در حال شکار است، تمام لحظات را با دقت نگاه کرده است و حالا تازه موقعیت را درک کرده است.(بگویید محبی کجا اتاق نشسته و در کدام قسمت اتاق قرار دارد. میز او در کجا قرار دارد؟ اتاق دلگیر و کوچک است یا کوچک اما دل‌باز بخاطر پنجره‌ی بزرگ؟ )
- احوال خانم مهرادیان عزیزمون. بشین. آقای جلالی رو که می‌شناسی. به دل نگیر...
کیفم را روی میز می‌گذارم و می‌نشینم. ادامه می‌دهد:
- بازهم تسلیت میگم. با بچه‌ها یه سر برای مراسم اومدیم اما شما رو نتونستیم پیدا کنیم.
برگه‌های روی میز را مرتب می‌کنم. او هم مثل تمام انسان‌های معمولی حرف‌هایش را چون ماشینی که از پیش اطلاعات را به مغزش داده باشند، می‌خواند. خشک و رسمی پاسخ می‌دهم:
-ممنونم. نمی‌خواید کارتون رو شروع کنید؟
با دهانی باز نگاهم می‌کند. شاید انتظار داشت بگریم و با قلبی که از درد فشرده شده، پاسخ تسلیتش را به گرمی بدهم. ما معمولی‌ها موجودات عجیبی شده‌ایم. زندگی رباتی و ارزش‌های از پیش تعیین شده، ما را دگرگون و تبدیل به آدم‌هایی کرده که در بطن ماجرا شبیه به همیم. حتی رفتارهایمان رفتارهای‌مان نیز مانند همدیگر است. گاهی اصلاً به حرف‌هایمان (حرف‌های‌مان)فکر نمی‌کنیم و به زبان می‌آوریم. مانند همین تسلیت محبی.
- همیشه عجیبی! یه طور خاصی رفتاز (رفتار)می‌کنی که کنجکاوم می‌کنه!
با یک تا‌ی ابرویی که ناخواسته بالا پریده، نگاهش می‌کنم. او کی سمت میز من آمد؟ به پشتی صندلی تکیه می‌دهم. از زیرچشم نگاهش می‌کنم. منظورش از این حرف چیست؟
- در بادی امر، اصلا اهمیتی نداره شما چی فکر می‌کنید آقای محبی. لطفا سر کارتون برگردید.
آرام می‌خندد. نمی‌دانم این خنده ناشی از چیست ولی حتم دارم طولی نمی‌کشد تا ابرازش کند.
- رک بودنتون، گاهی آزار دهنده‌اس بانو! اما وقتی آدم به شیوه‌ی برخوردتون عادت می‌کنه، تبدیل به اخلاق جالبی میشه.
خودکاری را برمی‌دارد و در حین بازی با آن ادامه می‌دهد:
- حرفاتون رو بدون ترس، پاچه‌خواری و... مسائلی از این قبیل عنوان می‌‌کنید. جسور بودن عادت خوبیه. مخصوصاً جنگیدن برای اهداف... که شما دقیقاً این کار رو درست انجام می‌دید بانو...
چه در سرش دارد؟ او چیزی از من می‌داند یا شاید احساس کرده است؟ نه ممکن نیست. من ردی به جا نگذاشته‌ام!
- مطمئن حرف می‌زنید آقای محبی!
برمی‌گردد و با سری کج، ریز و دقیق نگاهم می‌کند. طوری که انگار با خودش می‌گوید: «من ختم کلام هستم، چرا می‌خواهی مرا بازی بدهی...» شاید هم یک لغزخوانی بدون کلام است! هرچه هست دلم نمی‌خواهد همان چیزی باشد که من در شرف آن هستم. نباید به حرفش بها بدهم. سرم را پایین می‌اندازم و برگه‌های طراحی دیروز را روی آن قرار می‌دهم. من یک طراحی فوق‌العاده باید نشان بدهم. چیزی که چشم‌ها را مسحور کند.
-فرید، از فردا تا یک‌هفته باید با من باشی، مقصد رو برات پیامک می‌کنم، اما یادت نره کسی از رفتنمون نباید باخبر بشه. وسایل ایمنی بردار
 
بالا