نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آواره‌ ویرانی | غزل محمدی نویسنده انجمن یک رمان

Ghazal.M

نویسنده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
942
پسندها
2,552
امتیازها
15,673
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #1
(به نام خالق هستی)
کد:4999
ناظر: Querida •Romeo•

نام رمان: آواره‌ی ویرانی

نویسنده: غزل محمدی

ژانر:

#تراژدی، #جنایی ، #معمایی ، #عاشقانه
خلاصه:
در پیچ و خم اتفاقات در حوادث تلخ و خوش روزگار، لابه لای دروغ‌ها و نیرنگ‌های چند ساله سرنوشت دستش را رو می‌کند. زندگی‌شان را به باتلاق تباهی می‌کشاند تنها یک تار مو تا جدایی فاصله دارند. گریختن تنها راه چاره برای بقای زندگی و وصال دوباره است یک هجرت به آرزوی بازگشت، یک سوظن و یک حادثه‌ی تلخ ملکا را می‌کشاند در مرداب اشتباهات، سوء تفاهم‌ها، و تنهایی‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AREZOO TAVAKOLI

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,046
پسندها
74,657
امتیازها
74,373
مدال‌ها
49
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Ghazal.M

نویسنده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
942
پسندها
2,552
امتیازها
15,673
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #3
سخن نویسنده: شخصیت‌ها و برخی از مکان‌ها و اتفاقات زاده‌ی ذهن نویسنده هستند و وجود خارجی ندارند.

مقدمه:

با سادگی تمام بی‌صدا شکستیم

چه زخم‌هایی که از عزیزان خوردیم

اشک‌ها را پشت لبخندی مخفی می‌کنیم

که خیلی درد می‌کند و هیچکس نمیفهمد

ما را درد همین نفهمیدن می‌کشد نه زخم‌ها!


(احمد‌شاملو)
 
آخرین ویرایش

Ghazal.M

نویسنده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
942
پسندها
2,552
امتیازها
15,673
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #4
***
دستان سردش را بر روی محافظ ایوان بزرگ خانه‌اش که نیم وجبی برف بر روی آن نشسته بود نهاده بود، بی توجه به سرمای استخوان سوزی که در جزء به جزء دستانش نفوذ کرده بود دست پس نکشیده و به تصویر روبه رو، جنگل‌های سر سبزی که گرد برف نشسته بود چشم دوخت؛ از نظر او که مبحوس شده بود. این منظره همانند محوطه‌ی زندانی بود به چشم زندانی! با صدای بلند و فریاد مانند دختری که کلافه از سُری و برف‌های روی هم تلنبار شده چند باری را سکندری زمین خورده بود. سرش به سمت حیاط چرخانده شد، دختر به سختی در میان برف‌هایی که ارتفاعش به نیم متر می‌رسید درحال گام برداشتن بود. یک هفته‌‌ای بود چشم انتظارش بود. از آخرین بار که چشم‌اش به جمال او روشن شده بود سیصد و شصت روز می‌گذشت. بسته‌ی سیگار را از روی میز برداشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ghazal.M

نویسنده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
942
پسندها
2,552
امتیازها
15,673
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #5
دست راستش را زیرچانه زد. متفکر اجزای صورت مشتاق ارغوان را از نظر گذراند.
- خانواده مشکلی ندارن با کاری که تو کارخونه داری؟ شنیدم از پارسال شدی مدیر بخش کنترل کیفیت و دیگه فقط پیام رسان من نیستی!
ارغوان به وضوح از این حرف جا خورد. فکر نمی‌کرد ملکا با کارخانه‌ای که سالی یکبار آن هم برای جلسات آخر سال می‌رفت خبر داشته باشد. لبخند از روی لبانش محو شد. منظور او را به خوبی گرفت. دستکش‌های مشکی رنگش را از دست کشید. پوزخندی زد و گفت:
- من واسه کارام به بابام توضیح ندادم؛ می‌خوام به اون جواب پس بدم؟ به اون ربطی نداره من کجا کار می‌کنم هرچند تازگی خیلی ترش رو و رو اعصاب شده! مدام به پر و پام می‌پیچه! به حساب خودش اولتیماتوم هم داده که نمی‌خوام یک قرون از پولی که در میاری بیاد تو خونه‌ی من! منم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ghazal.M

نویسنده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
942
پسندها
2,552
امتیازها
15,673
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #6
ملکا کلافه نگاهش را به چشمان قهوه‌ای تیره‌ی او دوخت.
- به درک که دود می‌شم می‌رم هوا! روزی سه تا دونه می‌کشم.
ارغوان با حرص نگاهش کرد. مژه‌های سیاه رنگ حجیمش بخاطر دانه‌های برف خیس شده بود. پوست روشن صورتش از شدت سرما، گلگون و یخ شده بود. احتمال این را داد شاید ارغوان بخواهد زندگی ویران او را وسط بکشد بنابراین بحث را به قبل برگرداند.
- بهتره دست از لجبازی با مهرزاد برداری! نمی‌گم خوشحال نیستم از اینکه به فکرمی؛ ولی بحث شوهرت جداست. ااون به شدت از دخترای لجباز و دریده بدش میاد. آدم شو ارغوان! من برادر خودم رو بهتر از تو می‌شناسم. فکر می‌کنی تا کی می‌خواد به قول خودت بشه جن و بسم‌الله؟ یک روزی برمی‌گرده یک کشیده می‌زنه تو گوشت به خودت اومدی، می‌مونه، برگردی بزنی تو گوش‌اش جوابش رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ghazal.M

نویسنده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
942
پسندها
2,552
امتیازها
15,673
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #7
برگه‌های میان دستش مشت شد. آب دهانش را فرو فرستاد. از درون همانند قندیل‌های بلوری آویزان درختان کاج، یخ زد. صدای گرفته و کنترل شده‌اش از گلو خارج شد.
- ارغوان اگه می‌خوای شروع کنی همین الان از اینجا برو! همین طوری‌هم عصبی‌ام، آشفته‌ام نمک نشو بپاش رو زخمام! من دیگه نای حرف‌های تو و خانواده‌ام رو ندارم. چهارسال پیش گفتین، شنیدم دیگه بسمه! دیگه می‌خوام کر شم! پس برو و سعی نکن قانعم کنی که اشتباه کردم.
ارغوان لب رژکشیده‌اش را بر دندان گرفت و از جا برخاست. با پشت زانوهایش صندلی فرفورژه را عقب فرستاد. دستی به موهای لختش که روی صورتش ریخته بود کشید.
- چیه؟ باز داغ کردی؟ عصبی‌ای؟ بخاطر کی؟ خانواده‌ات چی گفتن که ناراحتی؟ اگه ناحق گفتن بیا بزن تو گوشم! از پشتیشون نمی‌کنم؛ ولی حق داشتن. تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ghazal.M

نویسنده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
942
پسندها
2,552
امتیازها
15,673
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #8
از شدت سرمای نشسته بر پشتش کمی خودش را جمع کرد، سمت راست و چپش روی هم رفته چهار در وجود داشت، یکی اتاق خوابش، دیگری اتاق مهمان و دو درب دیگر هم سرویس بهداشتی و حمام! به سمت دری که نزدیک ایوان بود قدم نهاد. در را به داخل هل داد و وارد شد. بدون روشن کردن برق یا کشیدن پشت پرده‌ای سیاه رنگ سه قدم به جلو و در نهایت خودش را روی تخت بزرگ رها کرد. سرجایش غلتی زد، پتو را در دست راست گرفته و از یک سمت به روی خود کشید. خمیازه‌ای کشید و لبخند تلخی برلب نشاند.
- خدا می‌دونست خواب با آدم چیکار می‌کنه که آفرید. خواب تنها جاییه که می‌تونم بدون فکر از عالم و آدم رها شم.
دست بر زیر بالشت فرو برد و نیمه‌ی چپ صورتش را بر روی آن فشرد. اگر دقیقا دوازده ساعت می‌خوابید زمانی برای حاضر شدن و مطالعه‌ی برگه‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ghazal.M

نویسنده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
942
پسندها
2,552
امتیازها
15,673
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • #9
سر برگرداند. دست به سینه به کاپوت ماشین تکیه داد. راه طولانی و بلندی را پشت سر گذاشته بود. از شش صبح در جاده بود و الان هم که ساعت ده شب در این منطقه‌ی بی آب و علف به سر می‌برد.
- در جریانی که متنفرم از اینکه یکی سوال ازم بپرسه نه؟ اونم سوالی که بهش مربوط نیست. سرت به کار خودت باشه! از این به بعد نمی‌خوام هرجا می‌رم دنبالم بیای! اومدن من به اینجا رو هم فراموش کن وگرنه...
دست بزرگ و نیرومندش جلو آمد و یقه‌ی بسته کاپشن او را میان مشتش گرفت.
-وگرنه همین آب باریکه‌ای که به لطف سامر داره بهت می‌رسه قطع می‌شه!
مرد سر پایین افکند و دست او از گریبانش رها شد. ملکایش در آن خانه بود. در خانه‌ای که آجر به آجرش تفاهم او و ملکا بود‌. حاله‌‌ی کمرنگی از نور به بیرون نفوذ کرد. ناگهان تکیه از کاپوت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ghazal.M

نویسنده انجمن
سطح
12
 
ارسالی‌ها
942
پسندها
2,552
امتیازها
15,673
مدال‌ها
15
دست بر جیب پالتو مشکی رنگش برد و کلید را برداشت. داخل در چرخاند و روبه مرد گفت:
- منتظر باش به محض اینکه سیاوش رو فرستادم بیرون با ماشین من بپیوندین به تیم! نباید جا بمونین. سیاوش باید امشب بره تا دردسر درست نکرده! گند بزنی... جلوش رو نگیری با همین اسلحه‌ی پشت کمرم هرجا بری کشتمت!
مهدی با صدای بلند او به خود لرزید و "چشم" قاطعی گفت. سامر در را آرام پشت سرش بست. قامت سیاوش را که کمی جلوتر از او با غم به ساختمان خیره شده بود. از نظر گذراند. به علت درخت توت که قدمت ده ساله داشت و برگ و بار‌اش زیاد بود. جلوی در دیده نمی‌شد. به سمت راست رفته و وارد باغچه شد. خودش را به دیوار چسباند و آهسته سمت برادرش گام نهاد. باید خداراشکر می‌کرد سمت چپ به علت سطح ناهموارش پلیس مستقر نبود. سیاوش که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا