نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان صاحبدلان | سارا رحیمی تبار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Sara.Rahimi tabar
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 50
  • بازدیدها 651
  • Tagged users هیچ

Sara.Rahimi tabar

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
456
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #1
باسمه تعالی
کد رمان: 5009
ناظر:
Roshanak_M Roshanak_M
نام رمان: صاحبدلان

نویسنده : سارا رحیمی تبار
ژانر: #عاشقانه #معمایی
خلاصه :

آنگاه که تقدیر قلم در دست می‌گیرد و داستان عشق می‌نویسد، باید از تبار صاحبدلان بود تا بتوان جور و مشقّتش را به جان خرید و خاک کویش را سرمه چشمان کرد.
در دیار صاحبدلان، درد رنگ می‌بازد، ناامیدی کوله بارش را جمع می کند و غم در سوراخ تنهایی خود می‌خزد. آنجا تنها عشق است و بس! جز عشق نمی‌بینی و جز عشق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

❁Faydim❁

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,245
پسندها
25,220
امتیازها
47,073
مدال‌ها
30
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sara.Rahimi tabar

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
456
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام نامی الله
*‌*‌*
سخن آغازین:
تمامی اسامی، شخصیت‌ها، حوادث، زمان، امکان و سازمان‌ها ساخته‌ی تخیل نویسنده‌است و هیچگونه‌ مستند حقیقی ندارد.
*‌*‌*
مقدمه:
از میان یکی بود ، یکی نبود‌ قصه ها...
از زیر گنبد کبودِ داستان زندگی‌ام
ناگهان تو پیدا شدی
تویی که عطر بهارنارنج لباست
خاطرات خوش کودکی‌ام را قلقلک می‌دهد.
در هجوم ازدحام و بلوای جمع...
آهسته و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sara.Rahimi tabar

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
456
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #4
سرش را به عقب چرخاند و با حفظ همان لبخند رو به نوچه‌اش گفت:
_ مگه نه جعفر؟
جعفر با لبخند سری به نشانه تایید حرف‌های رئیسش تکان داد.
_ بهادر خان چطوره این یکی رو هم بیاریم وَر دل رفیق جون جونیش، اینجا داره زیادی بهش خوش می‌گذره!
و با دستش جوان مجروح دیگری که به صندلی طناب پیچ شده بود را نشان داد و مشتی حواله‌ی صورتش کرد. بهادر نیم نگاه متفکری به جوان انداخت که بی‌حال روی صندلی نشسته بود و گردنش با هر مشتی که روی صورتش می‌نشست، به سمت مخالف می‌افتاد. در ذهنش حلاجی می‌کرد که آیا او را به سرنوشت شهاب دچار کند یا نه! بعد از دقیقه‌ای فکر کردن " نچ" بلند بالا و کشیده‌ای ادا کرد:
_ نچ! این به دردمون نمی‌خوره! ازش آبی گرم نمیشه!
سمت شهاب برگشت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sara.Rahimi tabar

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
456
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #5
خون جمع شده در دهانش را پایین فرستاد. نیشخندی حواله‌ی صورت کبود شده از خشم بهادر کرد و ادامه داد:
_ دستتون ... هیچ وقت به اون... اطلاعات... نمی‌رسه!
از خشم و ترس نفس نفس می‌زد. پس او فهمیده بود! رئیسش حق داشت؛ نباید شهاب را دست کم می‌گرفت. کسی که توانسته بود با آن سن و سال پروژه‌ای به آن مهمی دست بگیرد، فهمیدن راز کثیف‌آن ها برایش مثل آب خوردن بود. حرف‌های تهدید آمیز رئیسش مثل موج سینوسی در سرش بالا و پایین می‌شدند:
« اگه حتی یه نشونه کوچیک دیدی یا شنیدی که ممکنه اون از ماجرای من خبردار شده باشه! درجا خلاصش می‌کنی! فهمیدی؟! وگرنه خودم با دستای خودم سقطت می‌کنم! حالیت شد یا نه؟!»
_ بهادر خان پلیسا ردمون رو زدن! دارن میان! بجنبین!
با شنیدن فریاد نوچه‌اش سراسیمه به عقب برگشت. وقتشان داشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sara.Rahimi tabar

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
456
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #6
چشم‌های خیس و بارانی‌اش، نگران و شتاب زده میان درهای سفیدی که دو طرف راهرو را احاطه کرده بودند، در نوسان بود. کاش کسی به فریاد دلش می رسید؛ دست او و قلب بی قرارش را می گرفت و به دلدارش می‌رساند. فقط خدا می‌دانست که آن مسافت چند صد کیلومتری را با چه آشوبی طی کرد و حالا در میان آن همه چشمان غریبه، به دنبال نگاهی گرم و آشنا می‌گشت؛ نگاهی که به او گفته بودند، قرار نیست بار دیگر نصیبش شود.
_ خانم موحّد ؟
درجایش متوقف شد. این صدا را خوب می‌شناخت. صدا، همان صدای گرفته و بمی بود که آن خبر منحوس را به گوشش رساند و در یک لحظه دنیایش را تیره و تار کرد. به عقب برگشت و در مقابلش مردی مجروح دید که با سر و دست باند پیچی شده و صورتی کبود و گرفته به او نگاه می‌کند. او را نمی شناخت؛ اما همین که مرد او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sara.Rahimi tabar

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
456
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #7
به سرعت نگاه گرفت و در نیمه باز را به طور کامل بست. در قاموسش چشم داشتن به ناموس دیگران نمی‌گنجید و او نمی‌خواست عشقِ مدفون شده‌ی شش سال گذشته‌اش را نبش قبر کند. فکر کردن به پرستو، نامردی به مردی بود که نفس‌های آخرش را می‌کشید و او اهل نامردی کردن نبود.
دستش را از روپوش پزشکی‌اش بیرون آورد و گفت:
_ هومان درستکار هستم؛ از اقوام‌شون!
مرد سری به نشانه‌ی احترام تکان داد و متقابلاً جواب داد:
_ متین راستین هستم، عضو آکادمی ژنتیک ژنوم...
صدایش گرفته‌تر شد و با صدایی آهسته‌تر زمزمه کرد:
_ و البته همکار و دوست شهاب!
هومان سری به نشانه اظهار خوشبختی تکان داد و گفت:
_ به خاطر اتفاقی که برای شهاب افتاده واقعاً متاسفم!
متاسف بود، هم برای شهاب و هم برای پرستویی که مرزی تا بیوه شدن نداشت. مگر چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sara.Rahimi tabar

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
456
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #8
دخترک تیز و فرز در میان جمعیت می‌دوید و هر از گاهی پشت سرش را نگاه می‌کرد تا مبادا آن غول بی شاخ و دم به او برسد. نگاهش به عقب بود و هومان و متین که پیش رویش ایستاده بودند را نمی دید.
_ اگه بگیرمت...
زبان کوچکی که از حلقش بیرون آورد و برای فرهاد زبان درازی کرد، لبخند بر لبان هر دو مرد آورد.
_ واسه من زبون درازی می‌کنی بچه؟
هومان به آن وروجکی که تنها چند متر با او فاصله داشت، خیره شده بود. دخترک مستقیم به سمتش می‌آمد و او بی آنکه بخواهد، زانو زد و دست هایش را برای گرفتن آن آهو بره شیطان باز کرد. عاشق دختر بچه ها بود و صد حیف که باید این آرزو را به گور می‌برد!
نگاه دخترک به پشت سرش بود و با چشمانی گرد شده به مرد غول پیکری که داشت به او می‌رسید، نگاه می‌کرد که ناگهان با جسمی سخت برخورد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sara.Rahimi tabar

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
456
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #9
*** این متن مخفی شده است برای مشاهده ان باید از ان تشکر کنید ! ***
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sara.Rahimi tabar

کاربر سایت
سطح
5
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
456
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
*** این متن مخفی شده است برای مشاهده ان باید از ان تشکر کنید ! ***
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا