نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.

کامل شده مجموعه دلنوشته‌های یخبندان اذهان | دختر اقیانوس کاربر انجمن یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
19
 
ارسالی‌ها
813
پسندها
13,761
امتیازها
31,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #1
به نامِ نامیِ حق!
نام دلنوشته: یخبندان اذهان
نویسنده: دختر اقیانوس (فاطمه فتحعلی)
تگ: محبوب
ویراستار: Agust D
989895_af6b2b03432e2ada902e90c9f254f87c.jpg
مقدمه:
افکارم، رویاهایی که گام‌به‌گام، هرجا، هرقدم و پابه‌پایم در این بیابان برهوت قدم نهادند؛ حال در زمستانِ کویری بدتر از لوت یخ بسته‌اند.
همانند ماموت‌های بلند قد و غول پیکر که در یخبندان جنوب این کره و شمال آن اسیر شده‌اند؛ با چشمان حریص و نم‌ناکشان به آثار تک رد پایم چشم دوخته‌اند و از میان لب‌های بسته و کبود از یخی که دورشان حصار بسته بود، می‌نالند.
ناله‌‌های سوزناک و پر دردشان است که مکثی را مهمان پاهایم می‌کند. گویی در منجلاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Zahra.Rezai

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,027
پسندها
10,283
امتیازها
29,873
مدال‌ها
16
•| بسم رب القلم |•

آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...
585360F9-867A-4DA0-88B2-83D77F96EB7C.jpeg


نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
"قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"

پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
19
 
ارسالی‌ها
813
پسندها
13,761
امتیازها
31,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #3
***
حدقه‌های لرزان چشمانم؛ کورسوی کم جان خورشیدِ دل‌شکسته از ماه را که از شرق به غرب روی بر می‌گرداند، شکار می‌کند.
عشق در نهایت دوری می‌آورد، آری همانند من که دل و دینم را در گروی رویاهایم نهاده‌ بودم و حال از فراغشان در بیابان اذهانم می‌سوزم و ذوب می‌شوم.
قطرات مذاب و آتشینی که از سر انگشتان لاغر و نحیفم چکه‌ می‌کند؛ شن‌های روان و نرم را سوفار می‌کند.
بیابانی که متعلق به مغز هیچ از هیچم بود را خود به آتش کشیده و سوراخ‌سوراخ کرده‌ام.
حال من مانده‌ام و چشمان بی‌فروغ و تهی از احساسم و در منتهاعلیه آن تلخندی که حواله روزگار و آدم‌های مثلاً الکی خوش، می‌کنم.

سوفار: سوراخ
 
آخرین ویرایش

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
19
 
ارسالی‌ها
813
پسندها
13,761
امتیازها
31,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #4
***
صدای غارغار کلاغ مته‌ای می‌شود در مغزم. گویی نوکش دریلی است که به قصد سوراخ کردن دیواری و کوبیدن میخ اذهانش در آن، سخت به‌جان گچ‌های سفید و صیقلی‌اش افتاده باشد.
خبر داشتم مقصودش چیست. قصد کرده بود تابلوی افکارش را سر در عصب‌هایم بزند و با فخر فروشی مالک شدنش را اثبات کند!
از لابه‌لای پرده‌ که به دست نسیم پاییزی می‌رقصید و رقص پر مهارتش را به رخ پنجره‌ی شیشه‌ای می‌کشید؛ به پرهای سیاه و مات کلاغ خیره می‌شوم. زبان بسته خبر نداشت در مغزم گچ ریخته‌اند و درش را قفل و زنجیر کرده‌اند. آنقدر مغزم خالی از هیچ بود که حتی نای فکر کردن هم نداشت.
محتملاً مقصود کلاغک چیز دیگری بود. شاید در پِی رفع‌ابهام کردن مغزم صدایش را پس کله‌اش انداخته بود! ناگاه مات می‌شوم. عصب‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
19
 
ارسالی‌ها
813
پسندها
13,761
امتیازها
31,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #5
***
از میان گرد و غبار و پیچ و خم‌های فرعی مغزم می‌گذرم. دود غلیظی دیدم را تار و گلویم را خشک می‌کند. دستم را به اطراف می‌کشم و سعی می‌کنم از شَر این دود خلاص شوم. سرعت پاهایم را تند و تندتر می‌کنم؛ صدای نفس‌های کشیده و منقطع‌ام در مغزم اکو می‌شود.
آوایی مثل کشیده شدن ناخن روی شیشه و کوبیده شدن پنجره‌های شکسته بهم، ترس به جانم می‌اندازد و راه گلویم را سد می‌کند.
گویی در سیاه‌چالی حبس شده‌ام. سیاه‌چالی خالی از هر موجود زنده‌ای. سیاه‌چالی در مغزم...
چشمه‌ی اشکم می‌جوشد و همانند مرواریدی غلتان از گونه‌ام سُر می‌خورد. راهش را پیش می‌گیرد و در نهایت از پرتگاه چانه‌ام به پایین سقوط می‌کند. حال تنهایی را با تک‌تک سلول‌های مغزم درک می‌کنم. روی زمین سُر می‌خورم و مات به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
19
 
ارسالی‌ها
813
پسندها
13,761
امتیازها
31,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #6
***
سرمایی رخوت‌انگیز در جانم رسوخ کرده و مرا به کنج اتاق تاریکم میهمان می‌کند. سرم را روی زانوهایم می‌گذارم و دستانم است که بی‌جان کنار تن بی‌جان‌تر و فرسوده‌ام رها می‌شود.
انرژی‌ام تحلیل رفته. تیک‌تاک عقربه ساعت سکوت رخوت‌انگیز اتاق را درهم می‌شکست و وادارم می‌کرد پلک‌هایم را باز نگه دارم. در این تابستان داغ درحال یخ زدن بودم و نمی‌دانستم منشأ این سرما کجاست. لرزی در تار و پودم می‌پیچد و دندان‌های سفیدم روی هم ضرب می‌گیرند.
مغزم خاموش و مرکز فرماندهی‌اش خاک خورده است. تاوان این خاک خوردگی را من می‌دهم، منی که تک و تنها در کنج اتاق به خود می‌لرزم و امید دارم کسی مرا از این مردابی که درحال غرق شدنم بیرون بکشد.
قطرات اشک بی‌اراده‌ روی گونه‌ام سُر می‌خورد و همان دم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
19
 
ارسالی‌ها
813
پسندها
13,761
امتیازها
31,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #7
***
صدای رعد و برقی که وحشیانه به جان آسمان افتاده بود، از خواب می‌پراندم. قلبم تند می‌زد، بی‌وقفه، بی‌آنکه مجالی دهد اکسیژن را مهمان ریه‌هایم کنم. مشتم را روی قفسه‌ی سینه‌ام قفل می‌کنم و با تیله‌هایی که محتملاً در خون غرق بودند به پنجره‌ی نیمه باز خیره می‌شوم.
انگشتان نحیفم از ترس می‌لرزیدند؛ اما من با جسارتی ساختگی به آسمان شب رنگی که زیر شکنجه‌های آذرخش درحال جان دادن بود، می‌نگریستم.
صدای نفس‌های کشیده‌ای کنار گوشم لرز را میهمان اندام‌هایم می‌کند. پلک‌هایم از ترس روی هم می‌افتد و همان دم و بازدمی هم که با منت استوار بودند، خفه می‌شوند. دست دراز می‌کنم و در آن تاریکی لبه‌ی پتویم را چنگ می‌زنم و بی‌فوت وقت با آن خود را می‌پوشانم. زیرش مچاله می‌شوم و به صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
19
 
ارسالی‌ها
813
پسندها
13,761
امتیازها
31,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #8
***
عرق تمام صورتم را خیس کرده بود.
با ترس به پارچه‌ی راه‌راهی که دورم می‌چرخید و قد و قواره‌اش را به رخم می‌کشید، زل زده بودم.
آن پارچه‌ زبر مانند و سیاه و سفید مرا یاد خط پایان می‌انداخت.
توسط دستی که شانه‌ام را فشار می‌دهد، از خواب بیدار می‌شوم و به سیاهی مطلقی که این روزها همدمم شده بود، خیره می‌مانم.
آه، بیچاره من که از کابوس و رؤیا؛ کابوسش مهمان‌دار هرشبم شده بود و روحم را همچون آهن‌ربا سمت خود می‌کشاند.
آن پارچه‌ی سیاه و سفید در نظرم قاب می‌شود و همچون داغ روی پیشانیم می‌چسبد.
شاید پیغامی از رویاهای در بندم است، شاید واقعاً به خط پایان رسیده‌ام و این خواب هم تعبیرش!
لبخند تلخی می‌زنم، گویا ناامیدی بر تخت پادشاهی مغزم تکیه زده و تاج بلورینش را تصاحب کرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
19
 
ارسالی‌ها
813
پسندها
13,761
امتیازها
31,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #9
***
نور خورشید سقلمه‌ای می‌زند به پلک‌های سنگینم.
اخم را میهمان پیشانی بلندم می‌کنم.
پیشانی بلند! هه. راستی قبلاًها شنیده بودم هرکه پیشانی بلندی داشته باشد، اقبالش هم بلند است.
لبانم را آغشته به پوزخندی زهرآگین می‌کنم. گویی این قضیه هم همچون عدد سیزده که می‌گویند نحس است، خرافاتی بیش نیست!
بلند می‌شوم و سمت پنجره‌ قدم بر‌می‌دارم. شاید ارواح و اجنه هم با من بازی‌شان گرفته و به قصد آزار، خورشید را میهمان اتاقم کرده‌اند... .
دست دراز می‌کنم تا پرده‌ی تماماً سیه را سایه‌بان اتاقم کنم که دیده‌ام جذب گل رز قرمزی می‌شود.
گل را در مشت می‌گیرم و پرده را وحشیانه می‌کشم تا نور آزاردهنده‌ی خورشید را مهار کنم.
قهقه‌ی بلندی می‌زنم، جداً ارواح و اجنه بازی‌شان گرفته، شاید هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
19
 
ارسالی‌ها
813
پسندها
13,761
امتیازها
31,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #10
***
سی روز شد.
هر روز به مثال همان روز رز قرمز دیدم کنار پنجره‌ی اتاقم!
سی روز است که با طلوع نور خورشید بیدار می‌شوم. گویی معتاد شده‌ام به آن پرتوهای طلایی رنگش... معتاد شده‌ام و گویی موادم آن رزهای قرمزی‌ است که هر روز تعدادش یک عدد بیشتر از روز قبل می‌شود... .
کف اتاقی که سی روز پیش سیاهِ‌سیاهِ بود، حال با رزهای قرمزی که با هربار گرفتنش آن را به زمین پرت می‌کردم، تزئین شده است.
یک چیز عجیب است، خیلی عجیب!
من رؤیا پردازی می‌کردم! با شوالیه‌ای که قصد کرده بود با این رزهای قرمز دلم را ببرد رؤیا پردازی می‌کردم...
و چقدر مضحک که حتی نمی‌دانستم این شوالیه جن است یا انس!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا