• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تریوما | ایلای کاربر انجمن یک رمان

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
تریوما
نام نویسنده:
ایلای
ژانر رمان:
جنایی ، اجتماعی
کد رمان: 5014
ناظر: @پاییز پنهان

تریوما
غدّه‌ای متشکل از سه زخم روانی.
به قلم: ایلای | eYv
خلاصه:
کور بودند و کَر بودند و لال!
زخم‌شان را ندیدند، فریادشان را نشنیدند؛ آن‌ها را در چنگ گرفته و روح‌شان را زنده‌زنده بلعیدند.
چه‌ چیزی می‌توانست مرهم باشد؟ زمان؟ او فقط کینه‌ای عمیق و ابدی را در رگ‌هایشان پروراند، آن‌قدر بزرگ‌شان کرد تا روزی بذر این بی‌رحمی میوه‌ای از جنون دهد.
حال دیگر کسی جلودارشان نیست. آتشی که از ویرانه‌ی کودکی‌های تباه‌ شده زبانه می‌کشد، به زودی همه‌ چیز را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWD

PETRØVA.MIR

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,539
پسندها
28,466
امتیازها
61,673
مدال‌ها
39
  • مدیرکل
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدّمه
من فریبِ این سکوت دروغین را نمی‌خورم؛ حتّی اگر بگویند دیگر نیستی، حتّی اگر بگویند جسم فاسدت را به آغوش خروارها خاک فرستاده‌اند، باز هم بی‌خیالت نمی‌شوم.
تمام این سال‌ها را با درد قلب و خس‌خس نفس‌هایم گذراندم؛ نفس کشیده‌ام و زنده مانده‌ام… تا روزی برای پیدا کردنت وجب‌به‌وجبِ این خاک را با ناخن‌هایم بشکافم.
مرا که می‌شناسی؟ بچّه‌ی سرکشی‌ بودم که کودکی‌ام را در یک بازی قایم‌باشک باختم؛ دنیایم فرو ریخت، روحم متلاشی شد… اما به هر جان‌کَندنی که بود، خودم همین تکّه‌های خونین را به هم بند زدم تا روزی با دست‌های خودم، طناب دارَت را گره بزنم.
حال دیگر ورق برگشته و بازی به راند آخر رسیده...
پس باز هم من چشم می‌گذارم؛ تو هم هر چه‌قدر می‌خواهی در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWD

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #4
«راوی»
تیرماهِ ۱۳۷۶
تهران-خاک‌ سفید


آفتاب می‌تابد، عمود است و بی‌رحم؛ تن کوچه هم مانند نقشه‌ی یک قاره‌ی خشک‌ شده، ترک برداشته است.
ولی بچّه‌های قد و نیم‌ قد فارغ از همه‌ چیز، با کفش‌های قدیمی و دمپایی‌های پاره، روی همین آسفالت داغ توپ پلاستیکی دو لایه را به یک‌دیگر پاس می‌دهند و هوار می‌کشند.
از یک‌طرف بوی گل‌های شمعدانیِ جلوی در خانه‌ی مریم‌ خانم می‌آید و از یک‌ سو، بوی قرمه‌سبزی ته‌گرفته از خانه‌ی همسایه‌ای دیگر.
دکّان حاج‌ رضا هم طبق معمول، با شیرینی‌های خانگی‌ای که همسرش پخته پاتوق بچّه‌ها شده. هر از گاهی هم مُشت‌مُشت از نُقل و شکرپنیرها در جیب بچّه‌ها می‌ریزد و به صدای خنده‌های ذوق‌زده‌شان لبخند می‌زند.
ولی در این همه هیاهو، یک پسربچّه روی پلّه‌ی سیمانی جلوی خانه‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWD

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #5
انگشت‌های خاکی‌اش را آرام باز می‌کند. کفِ دستش، یک تکّه شیشه‌ی ضخیم و سبز رنگ که لبه‌هایش در اثر ساییدگی کمی گرد و مات شده، زیر نور تند آفتاب می‌درخشد.
چشم‌های طاهر گرد می‌شود:
- این‌که فقط یه تیکه شیشه‌ی دلستره!
علیا اخم کودکانه‌ای می‌کند، دستش را عقب می‌کشد و لب‌هایش را جلو می‌دهد:
- نخیرم! این یه زمرد جادوییه، توی کتاب قصه‌ی پری کوچولو ازش خوندم. نگاه کن چطوری نور توش سبز میشه!
شیشه را دوباره بالا می‌آورد و جلوی نور تکانش می‌دهد. انعکاس سبز کم‌‌رنگی روی گونه‌ی عرق‌کرده‌ی طاهر می‌افتد.
طاهر نگاهی به شیشه و بعد به صورت ذوق‌زده‌ی علیا می‌اندازد. گاردش می‌شکند؛ شانه‌هایش که تا الان سفت و منقبض بوده‌اند، کمی پایین می‌افتند و لحنش نرم‌تر و مهربان‌تر از قبل می‌شود:
- باشه… زمرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWD

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #6
شیرِ زنگ‌زده را تا انتها می‌پیچاند تا صدای یک‌نواخت و روی اعصاب آب خفه شود. منتظر است با قطع شدن این صدای شُرشُر، صدای قدم‌های علیا یا خنده‌اش را بشنود؛ ولی هیچ‌ صدایی نیست.
حیاطِ خفه، حالا با بستن شیر آب وهم‌انگیزتر شده و تنها چیزی که این سکوتِ سنگین را می‌شکند، هیاهوی پر نشاط بچّه‌های کوچه و فحش‌های رکیک جواد به هم‌بازی‌هایش است.
طاهر نگاه لرزانش را از اطراف می‌گیرد و با صدای مضطرب می‌گوید:
- علیا... غذامون سرد میشه‌ ها! کوشی؟ نمیای؟ اصلاً من رفتم.
از هول‌زدگی حتّی فراموش کرده که ناهار سالاد الویه دارند و الویه هم اصلاً قرار نیست غذای گرمی باشد؛ گویا فقط به دنبال بهانه‌ای بود تا علیا را پیش خودش برگرداند.
چند قدمِ مردد به سمت ایوان کوچک خانه بر می‌دارد؛ کمی تاریک است. سایه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWD

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #7
علیا حتّی پلک هم نمی‌زند. طاهر که دستپاچه شده عروسک را مثل یک هدیه‌ی صلح به سمت او دراز می‌کند:
- اِم… عروسک، جا گذاشته بودیش.
نگاه پر از بغض علیا بالاخره از گوشه‌ای نامعلوم کنده می‌شود و روی پارچه‌ی عروسک می‌نشیند:
- قرمزی؟!
طاهر لبخند می‌زند:
- آره، قرمزی.
علیا آرام از پله‌ی ایوان پایین می‌آید، دستش را با کرختی جلو می‌آورد، قرمزی را از دست طاهر می‌گیرد و به سینه‌اش می‌فشارد.
طاهر معذّب از فضای سنگین حیاط، دستش را لای موهای مشکی و عرق‌ کرده‌اش می‌کشد:
- دعوا می‌کردن؟
علیا دستش را روی سرخیِ گونه‌اش می‌کشد، نگاهش را می‌دزدد و سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد. طاهر پاپیچ این دروغ نمی‌شود، ترس بزرگتری در دلش دارد که باید جوابش را بگیرد:
- دیگه اجازه نمیدن بیای بیرون؟ بیای پیش من؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWD

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #8
طاهر می‌خواهد بگوید علیا خودش قول داده، که قرار است بیاید و با همدیگر همراه با خوردن الویه کارتون ببینند، ولی نگاه اکبر به قدری سمّی‌ست که زبان طاهر از گفتن کلمات قاصر می‌شود.
اکبر دیگر به طاهر نگاه نمی‌کند.
از جیب شلوارش یک پاکت مچاله‌ی سیگار بهمن بیرون می‌کشد و از روی طاقچه‌ قوطی کبریت نیمه خالی را بر می‌دارد.
سر ناخن‌هایش زرد و جرم‌ گرفته است، یک نخ سیگار بیرون و کبریت را روی زبری قوطی می‌کشد.
شعله‌ی کبریت که بالا می‌آید، برجستگی‌های صورت استخوانی اکبر را روشن می‌کند و در مقابل، گودی‌ گونه‌هایش را بیشتر فرو می‌برد. مرد دستش را دور شعله حصار می‌کند و سر سیگار را به آتش می‌چسباند.
پک اول را که می‌زند، صدای خفه‌ی سوختن سیگار در سکوت حیاط می‌پیچد؛ گونه‌های فرو رفته‌اش هم مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWD

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #9
چهارشنبه.
ساعت دهِ صبح.


با این که تیر ماه است و بچّه‌ها مدرسه‌ای ندارند، امّا ریحانه روی تشکچه‌ی نازکی نشسته و یک دفتر قدیمی با جلد آبی‌ رنگ را جلوی طاهر باز گذاشته.
طاهر، مدادش را که حالا به یک بند انگشت رسیده در مشت عرق‌ کرده‌اش می‌فشارد و متفکر به مسئله‌های سختی که جلویش هستند نگاه می‌کند.
ریحانه با ته خودکار روی دفتر می‌کوبد، صدای تقی از روی ورق زبر کاهی بلند می‌شود:
- حواست کجاست پسرم؟ میگم اگه نسبت پرتقال به سیب‌ها سه پنجم باشه و ما ده تا پرتقال داشته باشیم، سیب‌ها چند تا میشن؟!
طاهر پوست لبش را به دندان می‌گیرد و نوک کندِ مداد مشکی را روی کاغذ فشار می‌دهد؛ آن‌قدر محکم، که یک نقطه‌ی مشکیِ تو پر روی خط آبی جا می‌اندازد.
نگاهش روی فرمول خشک شده، ولی نمی‌داند چطور باید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWD

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #10
نیش طاهر تا بناگوش باز می‌شود؛ علیا هم با عروسکش و پیراهن آبی آسمانی، مثل یک گنجشک از لای در بیرون می‌پرد. به محض دیدن طاهر لبخند پهنی می‌زند و کنارش با دمپایی‌های لنگه‌ به‌ لچچنگه که هر کدامشان یک رنگ است، می‌ایستد.
وقتی طاهر جای خالی دندان جلویی‌اش که تازه افتاده را می‌بیند، انگشت اشاره‌اش را سمت دهان علیا می‌گیرد و بلند می‌خندد:
- علیا شبیه پیرزن‌هایی شدی که دندون مصنوعیشون رو در میارن می‌ذارن تو لیوان!
علیا اول جا می‌خورد، دستش را می‌برد تا جلوی دهانش بگیرد، ولی بعد از ثانیه‌ای چشم‌هایش می‌خندند و لبخند بی‌دندانش رفتار تلخ اکبر را در دل طاهر می‌شوید و می‌برد.
مدّتی می‌گذرد. طاهر و علیا روی یک تکّه موکت، کنار باغچه و زیر درخت شاتوت نشسته‌اند و سعی می‌کنند با سنگ‌ها قلعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWD

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا