نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بی‌هویت | اِیوین الف کاربر انجمن یک رمان

نظرتون راجع‌به رمان؟

  • عالی

    رای 0 0.0%
  • متوسط

    رای 0 0.0%
  • افتضاح:(

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    0

NIGHTMARE

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
181
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 5016
ناظر: 'MASKED' •|AZRAEL|•

نام رمان: بی‌هویت
نام نویسنده: اِیوین الف|Eyvin_A
ژانر: #ترسناک
خلاصه:
ترس...
صدای پای مرگ...
بوی خون...
به آخرین اشتباهش که مرتکب شد، (او) را فرا خواند.
مرگ قدم‌قدم به او نزدیک می‌شد، او چاره‌ای جز گریختن نداشت.
ترس درونش رخنه کرده بود و ریشه‌های مرگ ثانیه‌ به ثانیه او را در برمی‌گرفت.
زمانی که تسلیم شدن را پذیرفت؛ صدای تقلای عزیزانش برای زنده ماندن به گوشش رسید و با روحی آسیب‌دیده آماده‌ی جنگیدن با (او) شد.
غافل از اینکه برای اتمام این بازی؛ یکی باید پیشنهاد مرگ را قبول می‌کرد.

رفقا اگه جایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

MERO.SG

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
28
 
ارسالی‌ها
2,089
پسندها
28,420
امتیازها
57,373
مدال‌ها
27
IMG_20220209_123807_458.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

NIGHTMARE

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
181
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #3

مقدمه:

گذشته که حالم را گرفته است.

آینده که حالی برای رسیدنش ندارم.

و حال هم حالم را به هم می‌زند...

چه زندگی شیرینی…!

می‌شود بلیطم را پس بگیری؟

مقصد را اشتباه آمده‌ام… اینجا را...

لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NIGHTMARE

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
181
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #4
*به نام خدایی که داننده‌ی رازهاست*
رمان بی‌هویت​

(خب رفقا... قبل از شروع رمانم لازمه یک سری نکاتی رو بگم. اولین نکته اینه که این رمان اولین قلم بنده‌ست و من تمام سعیم رو می‌کنم که با وجود تازه‌کار و نوقلم بودنم اشکالات کمی داشته باشم و بتونم کاری کنم که خواننده‌ها از خوندن رمانم لذت ببرن و حقیقتاً نمی‌دونم چقدر توی این کارم موفقم. دومین نکته اینه که این رمان توی ژانر ترسناک نوشته می‌شه و خبری از ژانر عاشقانه نیست و این ژانر رو وارد رمان نکردم و از همین الان از دوستان عاشقانه دوست عذر می‌خوام. سومین نکته اینه که اگه از رمانم خوشتون اومد با لایک و یا نظرات و انتقادات خودتون در بهتر شدن قلمم کمک کنید و بهم انگیزه بدید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NIGHTMARE

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
181
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #5
در اتاق رو باز کردم. چند ثانیه همه نگاهم کردن و بعد هرکس مجدداً به کار خودش مشغول شد.
روی مبل‌ها جا نبود، به‌اجبار روی زمین نشستم. از سر رفتن حوصله‌م گوشیم رو به دستم گرفتم تا مثل دو سوم افراد حاضر در جمع توی گوشی غرق بشم.
روشن کردن اینترنت همانا، دریافت حجم انبوهی پیام از سامان همانا.
یک ثانیه استرسی بهم سرازیر شد و همه‌ی احتمالات بد به ذهنم هجوم آورد. اما وقتی پیام‌های سامان رو باز کردم چیزی جز شکلک‌های گل و گیاه و انواع و اقسام حیوانات ندیدم.
دستم رو، روی کیبورد گوشی گذاشتم و نوشتم:
- باز تو حوصله‌ت سر رفت؟!
به ثانیه نکشید که پیامم رو دید و بهم زنگ زد. زنگ خوردن گوشیم با بلند شدن صدای موسیقی راک هماهنگ شد! چاره‌ای جز قطع کردن گوشی به روی سامان نداشتم. ظاهراً قطع کردن گوشی تاثیری نداشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NIGHTMARE

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
181
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #6
کمی تاب خوردم و تصمیم گرفتم به جای نشستن روی تابی که هر لحظه امکان سقوطش بود، داخل خونه برم. تنها چیزی که باعث می‌شد زیاد از مهمونی‌های زنانه بدم نیاد، غیبت کردن‌هاشون راجع به کبری و صغری و بلقیس و امثال اونه. می‌شینم یک گوشه و حرف‌هاشون رو گوش می‌دم و توی دلم می‌خندم. خلاصه بساط شادیه!
گوشیم رو توی جیب شلوارم گذاشتم. قبل از اینکه وارد خونه‌شم سمت حوض رفتم. خم شدم تا دست‌هام رو آب بزنم که با دیدن چهره‌ای که یک درصد شباهتی به قیافه‌ی من نداشت شوکه شدم! پوستی به سفیدی گچ، لب‌های ترک خورده و نگاه ناراحت و افسرده‌ای که تا عمق وجود آدم نفوذ می‌کرد و صورتی استخوانی و لبخندی مرموز همه و همه باعث شد، برای ثانیه‌ای قلبم تپیدن رو فراموش کنه. حس کردم خون توی رگ‌هام یخ زد. محکم پلک زدم و دوباره با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NIGHTMARE

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
181
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #7
داشتن خداحافظی می‌کردن. از جام بلند شدم و جواب خداحافظیشون رو با لبخندی که سعی می‌کردم به زور روی صورتم نگه‌دارمش دادم. خاله داشت میومد سمتم تا ازم خداحافظی کنه. منم به رسم ادب رفتم جلو تا بدرقه‌ش کنم. با لبخند گفت:
- بنیامین‌جان فعلا خاله. یک سری هم به ما بزنی بد نیستا!
چه عجب! انتظار داشتم دوباره از زن گرفتنم بگه ولی هیچی نگفت. جوابش رو دادم:
- باور کنین این روزا انقدر سرم شلوغ بود که یادم رفت بیام خونتون. حتما یک روزی میام.
لبخندی زد و سرش رو تکون داد:
- باشه. قولتو یادت نره‌ها، خدافظ.
سرم رو تکون دادم و باهاش دست دادم، جوابش رو دادم و رفت سمت در ورودی تا از خونه خارج‌شه. تو پنج دقیقه کل خونه از جمعیت خالی شد و مامان و بنفشه با کمک هم خونه رو تمیز کردن. بنفشه هم‌زمان که پیشدستی‌ها رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NIGHTMARE

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
181
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #8
سامان در حالی که پک عمیقی می‌زد، از لا‌به‌لای دود سیگارش بهم خیره شد. چند ثانیه بهم زل زد؛ چند ثانیه بهش زل زدم و منتظر جواب موندم. همچنان بدون پلک زدن بهم خیره شده بود و منم که نمی‌دونستم فاز این بشر چیه منتظر به چشم‌هاش خیره شده بودم.
- اوه، یک دقیقه بدون پلک!
برگشتم و به پاشا خیره شدم که گوشی رو توی دستش گرفته بود و احتمالاً داشت از روی تایمر، زمان می‌گرفت.
- مسخره
بعد این حرفم سامان از اون وضعیت اسفناک خارج شد و خندید.
- باید قیافتو می‌دیدی.
استفهامی نگاهش کردم:
- چطور؟
- خنده‌دار شده بود.
با چهره‌ی کاملاً بی‌تفاوت نگاهش کردم. کارهاش از این بهتر نمی‌شد!
- تو کی می‌خوای بزرگ شی؟!
در حالی که سیگارش رو توی جاسیگاری خاموش می‌کرد، شونه‌هاش رو بالا انداخت و گفت:
- هیچ‌وقت
با چشم‌هایی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NIGHTMARE

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
181
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #9
***
حدود دو ساعتی بحث کردن بچه‌ها رو نگاه می‌کردم. سرم داشت منفجر می‌شد. از آخر صبرم لبریز شد و تقریبا با داد و عصبانیت گفتم:
- د بسه دیگه! دو ساعته مثل موش و گربه با هم کل‌کل می‌کنین!
با این حرفم ساکت شدن اما این ساکت بودن زمان زیادی دوام نیاورد؛ چون دوباره بحثشون از سر گرفته شد. چقدر هم که به حرفم گوش کردن! سرم رو با افسوس تکون دادم و گوشیم رو، روشن کردم و با دیدن ساعت که نه و پنجاه دقیقه رو نشون می‌داد یاد قولی که به بنفشه دادم افتادم. از جا بلند شدم و سوییچ ماشین رو از روی میز عسلی برداشتم.
- کجا.
کامیار بود که من رو خطاب قرار داد. بهش نگاه کردم و گفتم:
- باید بنفشه رو ببرم بیرون.
آهانی گفت و لیوان چایی‌ش رو از روی اپن برداشت و اومد سمتم و گفت:
- باش دادا مراقب خودت باش.
باهاش دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NIGHTMARE

کاربر سایت
سطح
1
 
ارسالی‌ها
51
پسندها
181
امتیازها
523
مدال‌ها
2
با قدم‌های آهسته خودم رو به در ساختمان رسوندم. به‌خاطر فرار کردنم مهلت بستن در رو نداشتم. به در نیمه‌باز نزدیک شدم و در رو کامل باز کردم.
رو‌به‌روی در بلافاصله به راه‌پله ختم می‌شد. نه پارکینگی وجود داشت و نه حیاطی. به‌اجبار برای اینکه دید بهتری داشته باشم پاهام رو داخل گذاشتم. گوشیم رو، روشن کردم و مجدداً چراغ قوه‌ش رو زدم. نور رو توی راه‌پله چرخوندم اما چیزی ندیدم. دو قدم دیگه جلوتر رفتم و یک پام رو، روی پله‌ی اول گذاشتم. سرم رو بالا گرفتم تا به طبقات بهتر دید داشته باشم. سریع نور رو توی طبقات چرخوندم ولی لرزیدن دستم مانع ثابت موندن گوشی می‌شد. از طرفی جرأت رفتن به راه‌پله و گشتن طبقات رو نداشتم. چند دقیقه مشغول دیدن طبقات بودم بلکه چیزی که دنبالم بود رو ببینم؛ اما فقط من بودم و من.
از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا