برگزیده رمان گناهی از جنس بی گناهی | دنیا هاشمی کاربر انجمن یک رمان

نظرتون درباره ی رمانم و شخصیتاش

  • قشنگه - ادامش بده - شخصیتاش عالی ان

    رای 24 96.0%
  • معمولیه - می خوای بده می خوای نده _ شخصیتاش خوبن

    رای 2 8.0%
  • افتضاح و تکراریه - اصلا ندی هاا - شخصیتاش افتضاحن

    رای 0 0.0%
  • نظری نـــــــــــــدارم

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    25

Donyo-o

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
919
لایک ها
3,085
امتیاز
18,373
#31
#29
نمیدونستم درست و غلط چیه ، فقط اینو میدونستم که یک خطا و تصمیم اشتباه دیگه باعث میشد آیندم هم مثل گذشتم نابود بشه . با صدایی که تناژ ضعیفی داشت گفتم :
_ چرا ؟ چرا به من کمک می کنی ؟ ( پوزخندی زدم و ادامه دادم ) هیچ گربه ای محض رضای خدا گربه نمی گیره .
مثل همیشه نفس عمیقی کشید و با لحن خونسردی گفت :_ درست میگی هیچ گربه ای محض رضای خدا گربه نمی گیره ، منم اگه می خوام با من زندگی کنی به خاطر اینه که خیلی تنهام ، بعد از مرگ مامان بابام و معتاد شدن و غیب داداش عزیزم خیلی تنها و منزوی شدم . می خوام از تنهایی در بیام و یکیو در کنارم داشته باشم یکی که بشه همدمم رفقیم ، هم خونه ام .
تو عمق چشماش جز صداقت نمی تونستم چیزی ببینم ‌. این دختر بیش از حد تو دلم جا باز کردی بود تو این مدت کوتاه . با دختر با جذبه ای که تو اون انبار کذایی دیدم زمین تا آسمون فرق می کرد . جذبه نداشت ، مغرور و تنها بود ؛ شباهت زیادی از نظر اخلاقی با من داشت و همین باعث می شد احساس نزدیکی بیشتری به این دختر چشم مشکی داشته باشم ‌. با لبخند بی جونی و قدر دانی گفتم : _ من خیلی تنهام تا الان که هجده سالمه یه ‌دوست بیشتر نداشتم . با بقیه دیر می جوشم ولی ... ولی تو خیلی به من شبیهی با این تفاوت که چند سال از من بزگتری اما خیلی زودتر از اون چه که فکر می کردم با تو جوشیدم .
دختره با هیجانی که شادیو به قلب ضعیفم تزریق می کرد گفت : _ یعنی ...
حرفشو بریدمو گفتم : _ میام باهات تهران تا یه زندگیه خوب رو باهم شروع کنیم ‌‌.
لبخندی زد و منو محکم بغل کرد و گفت : _ پشیمون نمی شی .
***
یک ماه از اون روز می گذره . همه چیز بعد از رضایت دادن ساندرا به فروختن سهمش از خونه ی اجدادیش توی یکی از روستا های نزدیک به کردستان و ساختن یک زندگی آروم و بی دردسر تو تهران آروم و بی دردسر با یکمی شادی شده . انقدر این روزا حالم خوب بود و با نقاشی کردن احساساتمو می ریختم بیرون که هجده سالِ قبل از این یک ماهو به کل از یاد برده بودم . اما خوب می دونستم که زندگی همیشه هم برای من لذت بخش نیست و یک ماه خوشی و راحتی استارت یک عمر بدبختیه .
با صدای عصبی ساندرا سرمو از روی بوم که سخت مشغول طرح زدن با رنگ مخصوص بودم بلند کردمو به ساندرا نگاه کردم :
_ دختر ستون فقراتت نابود شد از بس اون کله اتو کردی تو بوم ، بلندشو بریم خرید .
با شنیدن اسم خرید سیخ نشستم . اصلا دوست نداشتم از این خونه ی با صفای ویلایی که دو هفته ی پیش به سختی و بدون هیچ کارگری چیدیمش بیرون برم ؛ چون می ترسیدم آدمایی که یه روزی با بی رحمی تمام ولم کردنو ببینم و خب ، مسلماً همچین چیزی نمی خواستم .
با صدای تحلیل رفته ای گفتم : _ خرید واسه چی ؟
اخماشو تظاهری کشید تو همو گفت : _ نمی خوای که تا آخر عمر لباسای منو بپوشی ؟ هوم ؟ پس بلند شو آماده شو بریم برای تو خرید که یه خبر فوق العاده خوب برات دارم .
راست می گفت ، تا کی می خواستم از لباسای اون استفاده کنم . به خاطر همین مطیع سری تکون دادمو گفتم : _ باش پس من میرم اتاقت آماده شم ، بعدشم تو برو .
سری تکون داد و گفت : _ فقط کیف لوازم آرایشی منو بیار تا تو لباس می پوشی من به خودم برسم .
بعد از این حرفش لبخند دلبری زد و با چشمکی که زد لبخند بی جونی روی ل**ب های خشک و ترک برداشتم نشست که ترک لبم از هم باز شد و خیسی خونو روی ل**ب هام احساس کردم . به طرف اتاقش که کنار اتاق خودم بود رفتم و با بی حالی دستمو روی دستگیره ی در گذاشتمو به سمت پایین کشیدم . نمی تونستم سرگیجه ی شدید و درد قفسه ی سینه امو انکار کنم و انقدر زیاد بود که به دیوار اتاق تکیه دادمو و با دستم قفسه ی سینمو مالش دادم اما از درد قفسه ی سینم ذره ای کم نشد . با بی حالی تکیه امو از دیوار براشتمو به سمت میز آرایشی ساندرا که سفید و سورمه ای بود رفتم و کیف چرم و قهوه ای آرایشیو برادشتمو به سمت ساندرا قدم برداشتم . تا به ساندرا برسم نزدیک بود از سرگیجه چند بار پخش زمین بشم اما به روی خودم نیاوردمو کیف آرایشیو گرفتم جلوی ساندرا که تا گردن کلشو کرده بود تو گوشیش ؛ سرشو بلند کرد و دست دراز کرد تا کیفو از دستم بگیره و در همین حین به من لبخند زد که یه دفعه چشمش روی لبم خشک شدو لبخندش ماسید . با هول از جاش بلند شد و گفت : _ لبت چی شده دختر ؟
لبخند کم جونی بهش زدمو اومدم حرف بزنم که سر گیجه و بی حالی امونم و برید پخش زمین شدم و کم کم هیچ چیزی نفهمیدم .
 
آخرین ویرایش

Donyo-o

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
919
لایک ها
3,085
امتیاز
18,373
#32
#30
چشمامو به سختی باز کردم . هاله ای از نور سفید چشممو زد به خاطر همین چشمامو به هم فشار دادم و دوباره چشمامو باز کردم . اولین چیزی که به چشمم اومد ساندرا با چشمای متورم ، سرخ ‌و پر از اشک بود ‌. اگه بگم دلم هری ریخت با دیدن ساندرا تو اون وضع دروغ نگفتم ‌.
این دختر تو این مدت کم منو بد جوری وابسته و شیفته ی خودش کرده بود . با بغض ناشی از دیدن ساندرا تو این وضع و با این آشفتگی همراه با صدای دو رگه و گرفته ای گفتم : _ ساندرا ... حالت خوبه ؟
ساندرا که انگار تازه متوجه چشمای بازم شده بود با هول از جاش پاشد با سرعت از در خارج شد ‌. نفسم تنگ بود و به سختی نفس می کشیدم ، اما سعیمو کردم تا بتونم نفس بکشم و سعی ام هم بی فایده نبود . با نگاهی کوتاه به محیط اطراف متوجه شدم که الان بیمارستانم .
در اتاق باز شد و مردی قد بلند و با هیکلی لاغر و روپوشی سفید وارد اتاق شد و به دنبالش دو تا دختر با همون روپوش وارد شدند و مشغول چک کردن وضعیت نا بسامان من شدند . دکتر که متوجه شده بودم همون مرد بلند قامت با پوست تیره است با خوش رویی منو مخاطب قرار داد و گفت : _ به به ، بالاخره خانوم خانوما بهوش اومدند (همون طور که سرش تو چارت بود ادامه داد ) خواهرتو که نصف جون کردی دختره خوابالو .
وقتی دید من جوابشو نمیدم فقط مثل بز زل زدم بهش سر شو آوردبالا و با لبخند صمیمی ادامه داد : _ یکم استراحت کن عصر مرخصت می کنم .
لبای خشکمو با زبونم تر کردمو با صدای گرفته و ضعیفی گفتم : _ چرا غش کردم ؟ من اصلا آدم غشی نیستم . (اومد حرفی بزنه که من سریع ادامه دادم) خواهش می کنم ... خواهش می کنم بگید من چِم شده .
نفس عمیقی کشید و به دوتا پرستارای خانوم اشاره کرد برند بیرون و نشست روی صندلی کنار تخت و گفت : _ ببین نمی خوام بهت دروغ بگم ... من دکتری ام که حرفامو خیلی رک به بیمارام می گم و شاید به خاطر این رک بودنم دل خیلی از مریضام هم تا الان شکسته باشم برای خودم نفرین و ناله درست کردم (خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد ) ولی خب به هر حال دوست ندارم با بیمارم رودر وایسی داشته باشم . با تو هم همینطور .
پریدم وسط حرفشو گفتم : لطفا مقدمه چینیو بزارید کنار و بهم بگید .
دوباره نفس عمیقی کشید و گفت : _ تو دچار یک نوع بیماری قلبی که در نوع خودش حاد هم هست شدی . این بیماری اسمش آریتمی قلبی یا اخلال ریتم قلبیه که به خاطر ریتم غیر طبیعی قلب این اسمو بهش دادند . این حالت ممکنه تنها به شکل یک مکث موقت باشه و اونقدر کوتاه باشه که تعداد ضربان کلی قلب را تحت تاثیر قرار نده یا در عوض ممکنه باعث بشه که ضربان قلب خیلی سریع یا خیلی آروم باشه . بعضی آریتمیا باعث بروز هیچ علامتی نمی شه . اکثر آریتمی ها امکان داره باعث بروز علایمی مثل سبکی سر یا سرگیجه بشه . متاسفانه بیماری تو که همینه و حاده به تشخیص من و یکی از متخصصین عالیه قلب و عروق لازمه که ادامه ی زندگیتو از ضربانساز یا باتری قلب استفاده کنی البته راه های دیگه ام هست اما این راه ریسکش کمتره .
احساس می کردم یه چیزی مثله سنگ تو گلوم گیر کرده . کاش همون موقع که با پرنیا رفته بودم دکتر حرف دکتره رو جدی می گرفتم .
زندگیم کلا رو هوا بود ولی این طوری که معلومه دیگه رو همون هوا هم جایی ندارم .
اومد از جاش بلند بشه که با صدای گرفته ناشی از بغض گفتم : _ زنده نمی مونم ! نه ؟ می میرم ؟ آره ؟
لبخند آرامش بخشی زد و با طمعأنینه گفت : _ این چه حرفیه دختره خوب ؟ معلومه که زنده می مونی ! ما یک نوار قلب ساده ازت گرفتیم و فهمیدیم ضربان قلبت نا منظمه ، منم که بهت گفتم مشکلت با یه ضربان ساز یا باتری قلب حل میشه و جای نگرانیه زیادی نداره .
 
آخرین ویرایش

Donyo-o

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
919
لایک ها
3,085
امتیاز
18,373
#33
#31
با صدای در که خبر بیرون رفتن دکترو میداد به خودم اومدم . لبخند تلخی روی لبای خشکم نشست و با همون لبخند زیر ل**ب زمزمه کردم : _ بدتر از اینم دیدم ، این که چیزی نیست روزگار ، تلاش بعدیت چیه برای از پا در آوردن من تقدیر لعنتی ؟
***
پنج ماهی از اون روزی که مرخص شدم می گذره حالم از سه ماه پیش که تو قلبم ضربان ساز یا باتری قلب گذاشته شد خیلی بهتره و فقط گه گاهی نفسم تنگ میشه که خب ، این مشکلم هم به کمک اسپری حل شد . زندگی بر وقف مراد می گذشت و من تو این پنج ماه جز بیمارستان و خونه جایی نرفته بودم و این بیرون نرفتنم از ترسی که تو وجودم بود نشأت می گرفت ؛ ترس از اینکه تو این تهران درندشت یه آشنا ببینم و دوباره خورد بشم ، ترس از اینکه آرامش این پنج ماه از بین بره .
ساندرا دختری با بیست و پنج سال سن و خیلی مهربون و با معرفت بود و اونم به نوبه ی خودش تو زندگی سختی های زیادی کشیده بود که دو تا از بزرگترینش از دست دادن مادر و پدرش و بعد از اون معتاد شدن داداش بیست سالش و گم و گورشدنش بوده اما خب ساندرا با همه ی این درد ها دختر شوخ و باحالی بود که همیشه سعی داشت منو از لاک خودم در بیاره و البته موفق هم بود !
ساندرا روانشناس موفقی بود و با وجود از دست دادن خانوداش فامیل هاش به گفته های خودش با معرفت بودند و هواشو داشتند .
با صدای جیغ جیغوی ساندرا که از سالن میومد به خودم اومدم وبا لبخند محوی که نا خودآگاه رو لبم نشسته بود از اتاق رفتم بیرون و به اشپز خونه که صدای ساندرا ازش میومد رفتم . ساندرا با کلاهی روسرش که از نوشته هاش مشخص بود کلاه تولده با آویز های دور گردنش کمرشو به نرمی تکون می داد و می رقصید .
لبخندی از هیجان دیدن کیک تولد و ساندرا تو اون وضعیت زدم و با صدای هیجانی گفتم : _ سلام ... تولد کیه ؟
دست از قر دادن برداشت و با اخمای تو هم رفته و دست به کمر نگاه مشکی و نافذشو به چشمام دوخت و گفت : _ دختره ی گوسفنـــد ، تولد منه ، بی ذوق بیشور ( بی شعور) یادت رفته دیگه ضایعش نکن و به جای اینکه بپرسی تولد کیه بپر بغلمو ماچم کن میمون آمریکایی !

مثل همیشه بی صدا خندیدم ؛ خندم که قطع شد رو به ساندرا که با لبخند به من نگاه می کرد و دیگه خبری از تهاجم تو نگاهش نبود گفتم :
_ ببخشید آجی این روزا تولد خودمم یادم رفته ولی با این حال تولدت خیلی مبارک باشه .
خنده ی نرمی کرد و با صدای ظریف و در عین حال جذابش گفت : _ توقعی نیست خوشگلکم ... راستی شناسنامه و کارت ملیت هم برات حلش کردم و تا یک ماه دیگه دستتن . ( خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد ) من برم خوشکل کنم بیام کیک بخوریم .
حرفش که تموم شد با عجله از آشپزخونه خارج شد و صدای بلندش که خطاب به من می گفت : "_ تو هم برو یه چیز درست درمون بپوش می خوایم سلفی گیرون راه بندازیم . " لبخندی روی ل*با*م نشوند . به اتاقم رفتمو و یکی از پیرهنای قشنگ و اسپرتی که یک ماه پیش با ساندرا خریده بودیمو و البته با پول اون با شلوار مشکی و لوله تفنگی پوشیدم و از اتاق زدم بیرون .موهای بلندمو که یه وری بافته بودمو باز کردمو دورم ریختم.
حس خوبی بهم دست داد و دوباره با دیدن موهام یاد روزی افتادم که همه ی دخترا به اجبار مدیر کانون و به خاطر شپشی که افتاده بود تو کانون صف ایستاده بودند و نظافتچی بی اعصاب و عنق کانون شهلا خانوم با خشونت به ترتیب مو های دختر های هفت ، هشت ساله تا هفده ساله رو که بعضیاشون با گریه بعضیاشون با بیخیالی تو صف بودنو می زد . اون موقع من دوازده سالم بود و به موهام علاقه ی زیادی داشتم و به هیچ وجه دوس نداشتم مثله پسرا کچل کنم .
هیچ وقت یادم نمیره که چقدر تلاش کردم و از زیر دستشون در رفتم و گریه زاری راه انداختم که بیخیالم شدند و گفتند به جهنم وقتی شپش گرفت خودش میادو التماس می کنه موهامو کوتاه کنید ؛ اما بر خلاف تصور اونا شپش نگرفتم چون هم همه جارو ضد عفونی کرده بودند و هم من بیشتر از قبل به موهام می رسیدم .
با صدای نگران ساندرا از فکر گذشته اومدم بیرون و تازه متوجه اشک جمع شد تو چشمام شدم .
ساندرا _ دختر چرا انقدر به گذشتت فکر می کنی که اینجوری ذهنتو درگیر کنی و گولی گولی اشک بریزی ؟ هان ؟ به این فکر کن اگه مامان بابات رضایت نمی دادند تو زندان بزرگ سالان حبس ابد بودی و باید هزار سختی و بدبختیو اونجا با زنای وحشی تحمل می کردی .
راست می گفت اگه اونا هر چند بر خلاف میل هیربد رضایت نمی دادند من الان اینجا با ساندرا نبودم تو زندان با زنایی که هر کدومشون خلافی کردند بودم .
 
آخرین ویرایش

Donyo-o

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
919
لایک ها
3,085
امتیاز
18,373
#34
#32
اشک تو چشمامو قبل از اینکه پایین بیاید با سر انگشت سبابه ام گرفتم و با صدای لرزونی که سعی در شاد نشون دادنش داشتم روبه ساندرایی که با نگرانی بهم نگاه می کرد سعی کردم بحثو عوض کنم و گفتم : _ دختر چه خوشکل شدی ! ( با شیطنت چشمکی بهش زدم و ادامه دادم ) همچین هولویی تو این خونه بود و من بی خبر بودم ؟!
خنده ای کرد و با استرس پرسید : _ هیلدا ... خدا وکیلی من خوشکلم ؟
لبخند رو لبم بیشتر شد ؛ با صدایی که ته مایه های خنده داشت با شیطنت گفتم : _ اِی ، میشه تحملت کرد !
اینو که گفتم انتظار داشتم طبق معمول دنبالم بزاره و موهامو بکشه و سعی به قلقلی کردنم بکنه اما بر خلاف تصورم با صدای استرسی و ناراحت گفت : _ واقعا ؟!
لبخند از روی لبم پر کشید . با صدای جدی و نگرانی گفتم :_ معلومه که خوشکلی دیوونه ! آخه ای چه سوالیه ؟!
مشکوک بهش نگاه کردم و ادامه دادم : _ هوم ؟ این چه سوالیه !؟
نفس عمیقی کشید و گفت : _ اول کیک و هات چاکلت می خوریم بعدش . باشه ؟
سری تکون دادم و گفتم : _ باشه . فقط چاک هات لت درست کردی خودت ؟
بلند بلند شروع کرد به خندیدن . باتعجب بهش نگاه می کردمو زیر ل**ب تند تند می گفتم : _ این دختره خل شد رفت ... نچ نچ ... از دست رفت خَــــــــــر !
خنده ی ساندرا بند اومد و با صدایی که ته مایه های خنده داشت گفت : دختر هات چاکلته ! ببین چند بار برات بخش بخش کردم ! هات ... چاک ... لـــــت . آخرش هم درست نمی گی !
اخم مصنوعی بهش کردم و به تندی گفتم : _ خُبه خُبه ... من که مثل تو ، تو اجتماع نبودم ! من بین چارتا (چهارتا ) بچه نفهم تر از خودم بزرگ شدم . چه میدونم این کوفت و زهرمارا چیه ؟
خنده ی مهربونی کرد و گفت : _ باشه بابا ، چرا می زنی ؟ اصلا تو برو بشین من خودم هات چاکلتو درست می کنم و با کیک میارم . برو
لبخند ملیحی به صورت آرایش کردش زدمو به سمت مبل های هال رفتم و خودمو روی کاناپه ی مقابل تلوزیون رها کردم . چند دقیقه ای به در و دیوار نگاه کردم تا خانوم تشریف فرما شد . قیافش با اون آویزی که دور گردنش انداخته بود و کلاه تولدی که رو سرش بود کلی بامزه شده بود مخصوصا که لباسش یه لباس عروسکی صورتی کوتاه ناناز بود . با صدای ساندرا به خودم اومدم و حواسمو دادم به حرفاش : _ واه واه دختر زشته اینجوری یه دختر دم بختو نگاه می کنیـــا !
شروع کردم به بی صدا خندیدن و وقتی خندم بند اومد ، لبخند عمیقی زدمو با مهربونی گفتم : _ دختر تو خیلی با نمکی ... آدم دوست داره درسته قورتت بده !
همیشه تو ابراز احساسات به دوستام مشکلی نداشتم چون به نظر من تو این مدت کم اگه آدما احساساتشونو به هم نشون ندهند آخرش فقط براشون حسرت می مونه و حســـــــــــــرت . ساندرا با لبخند گفت : _ الهی من دورت بگردم چشم قشنگه من نمک از خودته عشق زندگیم .
از ابراز احساساتی که بهم کرده بود نم اشک تو چشمام نشست ؛ نم اشکی شوق که به خاطر یه ابراز احساسات معمولی و بی ریاست !

ساندرا که نم اشکو تو چشمام دید خواست حرفی بزنه که سریع گفتم : _ اشک شوق داشتنه توئه . بریم کیک بخوریم ... خب ؟
ساندرا خندید و گفت : _ باشه شیکموی من . پــــــــــــــیش به سوی کیک تولدم .
با شوخی های ساندرا و خنده های بی صدای من کیک خشمزه ی شکلاتی نقلیو کلشو با هات چالکت یا چه میدونم همون که ساندرا می گه خوردیم .
ساندرا با شوقی که باعث برق چشمای مشکیش شده بود ظبط بزرگ گوشه ی سالن و روشن کرد و شروع کرد باناز و مهارت رقصیدن .
ساندرا _ بلندشو بیا وسط دختر ... کادو که برام نگرفتی حداقل بیا برام قر بده دلم بازشه جیــــــگر .
لبخندی زدم و با مهربونی گفتم : _ ببخشید دیگه آجی من که از خودم پول ندارمو از اون گذشته تولدو یادم رفته بود .
ساندرا همون جور که با قر به سمت من میومد گفت : _ طوری نیست پاشو برام برقص ( چشمک شیطونی زد و ادام داد ) جبران کادو .
ابرویی بالا انداختم و با لحن متاسفی گفتم : _ شرمنده ... من اون قدر بدنم خشکه که نمی تونم یه قر معمولی بدم چه برسه به رقص که اصلا بلد هم نیستم به خدا .
 
آخرین ویرایش

Donyo-o

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
919
لایک ها
3,085
امتیاز
18,373
#35
#33
لباشو غنچه کرد و بغ گفت : _ نه من خیلی بلدم ( پاشو به زمین کوبید و کلافه ادامه داد ) یا بلند می شی یا یه کاری می کنم خود به خود بلند شی !
لبخند مرموزش بعد از این حرف فقط و فقط نشون دهنده ی این بود که این وروجک با وجود این که از من بزرگتره می خواد منو با شیطنت هاش بکشه وسط ؛ به خاطر همین دو تا دستمو به نشانه ی تسلیم بالا بردم و همون طور که از جام بلند می شدم گفتم : _ باشه بلند شدم بابا !
خنده ای کرد و صدای آهنگ و بیشتر کرد و شروع کرد با ناز رقصیدن ، من هم مثله مونگولا خودمو تکون می دادمو بشکن می زدم .
ساندرا که تو حال و هوای خودش بود یه دفعه چشمش افتاد به من که مثل مونگولا کمر خشکمو تکون می دادم و بشکن میزدم و نشست رو زمینو شروع کرد به غش غش خندیدن . با چشمای گشاد نگاش می کردم که سرشو آورد بالا و اومد با خنده حرفی بزنه که چشمش به قیافه ی من افتاد و دوباره به خندیدنش با شدت بیشتری ادامه داد . صدای زنگ خونه باعث چشمای گرد من نگران و خنده های ساندرا قطع بشه . ساندرا با تعجب یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت : _ یعنی کیه ؟
شونه ای بالا انداختمو گفتم : _ شاید یکی از فا میلاتونن . نه ؟
سری به نشونه ی منفی تکون داد و گفت : اونا که آدرس اینجارو هنوز ندارند البته به جز عمه ام که اونم مسافرته.

اومدم نظریه ی بعدیو بگم که صدای زنگ دوباره بلند شد . ساندرا از جاش بلند شد و همون طور که به سمت اتاقش می رفت گفت :
_ روسری من تو آشپز خونه است بنداز سرت ببین کیه تا من برم لباسمو عوض کنم .
باشه ای گفتمو سریع روسری خاکستری ساندرا رو از روی اپن برداشتمو به سمت در ورودی آپارتمان رفتم تا ببینم کیه این موقع !
درو بازکردم ؛ پسری با قد بلند موهای به هم ریخته و کاپشن چرمی همون طور که کَت های یه پسر لاغر و بی جون و گرفته بود دستش بلند شده بود تا فکر کنم مجدداً زنگ بزنه که با دیدن من دستش پایین اومد و گفت : _ برو کنار بیارمش تو .
با تعجب داشتم بهش نگاه می کردم که تا اومد حرفی بزنه سریع اخمامو کشیدم توهم و با طلب کاری گفتم :_ ببخشید یه پسره غریبه رو چرا می خواین بیارین خونه ما ؟
اخمی کرد و کلافه گفت : _ مگه اینجا منزل بهادری نیست ؟
سری تکون دادم و با همون اخما گفتم : درسته هست اما خب چه ربطی داره ( اشاره ای زدم به پسر بی جون توی دستاشو ادامه دادم ) به این پسر و البته شما داره ؟
همون موقع ساندرا با هول اومد و با جدیت گفت : امرتو...
وقتی نگاهش به پسرِ بی جون و نحیف بین دستای پسر قد بلنده افتاد حرف تو دهنش ماسید و محکم با دست راستشو کوبید رو گونه ی سمت چپشو به سمت پسره رفت و با بغض هون طور که سعی داشت پسر لاغره رو از بین دستای پسر قد بلده بیرون بکشه گفت :
_ الهی من بمیرم و این روزا رو نبینم برادرم ... الهی من به فدای تو بشم ، کجا بودی ؟ هان ؟ نگفتی یه خواهر دارم که میمیره از دوریم ؟ نگفتی بی معرفت ؟
پسر لاغره که حالا فهمیده بودم برادر ساندرا ، سالاره سر بی جونشو بالا آورد که با اشکی که تو چشمای معصوم مشکیش دیدم فهمیدم فقط خوده خرم بدبخت و بی کس نیستم ؛ خیلی های دیگه هم هستند که مثل منه بیچاره هستند و بین زمین و آسمون معلق .
ساندرا خم شده بود و کفشای کهنه و سفیدی که پای سالار بودو در میاورد و آروم آروم اشک می ریخت . سالار با بغض به آبجی بزرگ ترش نگاه می کرد و دهنش هی باز و ببسته می شد انگار می خواست چیزی بگه اما شهامت و قدرتشو نداره یا شاید هم دل گفتنشو نداره نمی دونم فقط می دونم که خیلی برای ساندرا خوشحال شدم چون شاهد گریه های شبانه اش و نمازایی که برای سلامتی تک برادرش می خوند بودم .
پسر قد بلنده که کلافه مدام دست تو موهای خوش حالت خرماییش می کرد به حرف اومد و گفت : _ خب دیگه سالار خواهرتو هم برات پیدا کردم . کاری نداری داداشم ؟
سالار به سرعت به سمتش برگشت و گفت : _ داداش تو رو خدا منو فراموش ...
پسره پرید وسط حرفشو با جدیت و مهربونی بدون کوچک ترین لبخندی گفت : _ اسممو فراموش می کنم ولی تورو نه ! پنجشنبه هم میام که با هم بریم کلاس .
سالار لبخند کم جونی زد و گفت :_ فدای تو بشم داداش که تو بدترین شرایط دستمو گرفتیو هنوزم ولش نکردی ! ایول لله داری به ولله .
پسره سری تکون داد و با خداحافظی بدون توجه به آسانسور روبه روی واحد از پله با عجله پایین رفت .
 
آخرین ویرایش

Donyo-o

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
919
لایک ها
3,085
امتیاز
18,373
#36
#34
توجهم به ساندرا که با شوق بلند شده بود و برادرشو نگاه می کرد جلب شد . دست سالارو گرفت کشیدو به سمت سالن برد و تند تند شروع کرد به حرف زدن :
_ چه خوبه که برگشتی ... تو بهترین کادو تولد زندگیمو بهم دادی داداش کوچولوی سرتقم ... الهی من به فدای چشمای سگ دارت بشم .
سالار که از رفتار ها و حرفا های ساندرا تازه انگار از کارش پشیمون شده بود دستشو کشید رو صورت سفید خواهرش که از اشک خیس شده بود و گفت : ساندرا !
همین تلنگر کافی بود تا ساندرا دست سالارو ول کنه و چهار زانو بشینه رو زمینو های های مثل ابر بهار گریه کنه . قلبم از با سوز گریه کردنش فشرده شد .
سالار از بهت در اومد و کنار خواهر بزرگترش زنو زد و بدون غرور ، بدون کوچکترین توجهی ، به من با صدای بلند شروع به گریه کرد . از این که هر دوشون بی توجه به من و این که غرورشون حالا خدشه دار میشه یا نه دارند زار زار تو بغل هم گریه می کنند اشک تو چشمام جمع شد اما نمی خواستم خلوت خواهر و برادرانه اشونو به هم بزنم به همین خاطر بی حرف و سر و صدا به اتاقم رفتم طاق باز روی تخت تک نفره ی گوشه اتاق خوابیدم .
فکرم پر شد از این که اگه مثل دخترای دیگه بودم یعنی زندگیم چطور می شد ؟ خب معلومه مثل اکثر دخترای دیگه هر وقت از مدرسه بر می گشتم مامانم می یومد به استقبالمو با غر غر از لکه های روی مقنعه ی سفیدم گله و شکایت می کرد و در نهایت با بو*س*ه که من روی گونه اش می زنم لبخند قشنگی تحویلم میده و با مهربونی مادرانه ای منو دعوت به خورشت قیمه ی خوشمزه ای می کنه که عطرش تو خونه پیچیده . سر سفره بابا باهام شوخی می کنه و مامان مدام تذکر میده " سر سفره صحبت نکنید " و " با دهن پر حرف نزنید " و منو بابام هم بی توجه با شیطنت بیشتر به کارمون ادامه می دیم . بعد از غذا مامان بابا جلوی تلوزیون می شینند و من با قد کوتاهم و دستای کوچولوم براشون چایی می ریزم و می برم و مامان هم باز غرغر می کنه که "چرا تو ریختی اگه دستو بالت می سوخت چی ؟ " منم با لبخند سعی می کردم دل مامانو به دست بیارم تا دیگه غر غر نکنه ؛ بابا با مهربونی قربون صدقم میره و آغوششو باز می کنه و من هم می پرم تو بغلش ، اونم در حالی که قربون صدقم می ره پیشونیمو می بو*س*ه . مامان با عشق به این صحنه زل زده . واقعا چه قدر خوبه این خانواده ی خیالی ؛ جالی تر از همه اینه که تو این توهم و خیال من ده ، نه سالم بیشتر نیست و بهتر از همه تک فرزندم ؛ که این برای من بهترین چیز تو دنیاست . نمی دونم ساعت چند بود که با این افکار شیرین که کمی تهش تلخ می زد خوابم برد . صبح با تکونای دست ساندرا هول زده تو جام نیم خیز شدم و ترسیده با ساندرا که با لبخند دندون نمایی بهم نگاه می کرد ، نگاه کردم .
وقتی متوجه شدم ساندرا بی هیچ دلیلی منو آفتاب نزده بیدار کرده دوست داشتم خودمو دار بزنــــــــــــــم .
با خشم رو به ساندرا که هم چنان با اون لبخند دندون نمای حرص درآرش نگاهم می کرد گفتم : _ خل شدی؟! آفتاب نزده منو بیدار کردی بهم لبخند می زنی ؟
ساندرا با این حرفم ریز خندید که باعث شد جری تر بشم و تا خواستم دهنمو باز کنم و به باد فحش بگیرمش ساندرا زودتر با لحنی که ته مایه های خنده داشت گفت : _ دختر ... چرا عصبی میشی ؟ اول ماه رمضونه ، بیدارت کردم سحری بخوری تا جون داشته باشی روزه بگیری .
دروغ چرا تعجب کردم از این که ساندرا می خواد روزه بگیره . درسته نمازشو می خونه و بعضی مواقع هم دستش قرآن دیدم اما فکر نمی کردم در این حد معتقد باشه که بخواد روزه بگیره . ساندرا که انگار تعجبمو از چشمامو حالتم فهمیده بود ، تک خنده ی تلخی کرد و با لحن غمگینی گفت : _ تعجب نکن هیلی جون از وقتی مامان بابام رفتند و منو داداشمو تنها گذاشتند به این نتیجه رسیدم منم مثل مامان بابام خوب باشم تا برم پیششون بهشت .

ناراحت شدم اما تو صورتم بروز ندادم و حرفو عوض کردم و با لحن تقریبا شادی گفتم : _ خب ، خب می خوای برای سحری به ما چی بدی اخوی ؟!
ساندرا هم که انگار متوجه شد دنبالشو نگرفتو با لحن شیطونی گفت : _ اخوی جان فکر کنم اون اخوی جان تا الان چیزی برای من و شما باقی نذاشته .
خندیدمو گفتم : _ پس زود برو تا منم یه آبی به دستو صورتم بزنمو بیام .
ساندرا هم سری تکن داد و از اتاق زد بیرون . بین دو راهی اینکه شال بزارم جلوی سالار یا نزارم مونده بودم . از طرفی می گفتم من اون مهمونیو با اون سر و وضع رفتم و اون همه آدم هم منو دیدند حالا برای سالار شال بزارم ؟ اما از طرف دیگه ای هم می گفتم من آدم شدم می خوام روزه بگیرم نماز بخونم قرآن بخونم پس باید هم شال بزارم . در آخر هم تصمیم بر این گرفتم که شال بزارم . از اتاق خارج شدمو اول به سرویس بهداشتی توی راهرو رفتمو بعد از عملیات لازم به آشپزخونه رفتم .
با صدای بلند سلامی گفتم که سالار هم با خوش رویی جوابمو داد . از این که خودشو برام نگرفتو مثل آدم جواب داد متوجه شدم آدم از خود راضی و مغروری نیست .
 
آخرین ویرایش

Donyo-o

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
919
لایک ها
3,085
امتیاز
18,373
#37
این پست رو تقدیم می کنم به روشنک.ا @روشنک.ا عزیز که با لایک هاش همیشه به من انگیزه می ده .
تقدیم می کنم به phantom.hive @phantom.hive عزیز که با نقد و نظرات سازنده اش منو رمانمو همراهی می کنه .
تقدیم می کنم به Yasan @Yasan عزیزم که به من انگیزه میده .
تقدیم می کنم به ★ƦЄƳӇƛƝЄ★ @★ƦЄƳӇƛƝЄ★ عزیز که همیشه رمانمو لایک و با نظراتش منو خوش حال می کنه .
#35
اما نمی دونم وقتی هم که بفهمه من پیششون زندگی می کنم چه عکس العملی نشون می ده چون حتی خود ساندرا هم به خاطر تنهاییش منو پیش خودش آورده بود و حتی خرج عملمم داد اما الانو که داداشش برگشته مطمئن نیستم ساندرا و داداشش بخوان پیششون زندگی کنم و با این شرایط من آواره می شم ! فکر کردن به آوارگی باعث می شد مو به تنم سیخ بشه و حالم دگرگون ؛ اما خب اومدن من به این خونه مسلماً همیشگی نبوده و یه روزی باید از این جا می رفتم . ساندرا که متوجه شده بود تو فکرم و غذا نمی خورم و فقط با غذام بازی می کنم از بازوم نیشگونی گرفت و گفت : _ نیم ساعت دیگه اذانه زود بخور دیگه !
سری تکون دادم مشغول خوردن سبزی پلو با تن ماهی شدم که دستپخت ساندرا بود و یکی از پنج غذایی بود که توانایی درست کردنشو داره . سعی کردم تا اینجام و هنوز بهم چیزی نگفتند به رفتن فکر نکنم ؛ درسته در وهله ی اول آدمی کَنِه و تِلِپ به نظر بیام اما اگه عمیق کسی به این موضوع فکر کنه متوجه میشه که من هیچ سر پناهی ندارم و مجبورم . سالار خنده ی مردونه و زیبایی کرد و گفت : _ آبجی خانوم از این هنرها نداشتیا ! حتما هیلدا خانوم یادت دادند .
از این که اسممو می دونست تعجبی نکردم چون بی شک ساندرا بهش گفته ؛ اما این که می گفت من به ساندرا آشپزی یاد دادم و البته با احترام اسممو خطاب کرد باعث شد لبخند عریضی روی صورتم جا بگیره که همین باعث جیغ ساندرا و پس گردنی که اول سالار و بعد هم من از ساندرا خوردم ، شد . با این کار ساندرا منو سالار نگاهی به هم انداختیم و قهقه امون بالا رفت . سالار دیگه نمی خندید و با حالت خاصی و یک لبخند به من نگاه می کرد و ساندرا طوری به من نگاه می کرد که انگار روانی دیده . با دیدن حالت های این خواهر و برادر خودمو جمع و جور کردمو بعد از تک سرفه ای خطاب به ساندرا گفتم :_ ساعت چند اذانه ؟
ساندرا نگاهی به ساعت روی دیوار آشپزخونه که به شکل فلفل دلمه ای بود انداخت و با حالت متفکری گفت : _ بیست دیقه بیشتر وقت نداریم ها !
بعد از این حرفش به سرعت از جاش بلند شد و به سمت دستشویی رفت ؛ منو سالار هم بی توجه به اون غذامونو تموم کردیم و داشتیم آب می خوردیم . ساندرا که از دستشویی اومد بیرون سریع من پریدم تو دستشویی و مسواکمو زدم و اومدم بیرون ؛ بعد از من ، هم سالار رفت دستشویی واونم بر خلاف ساندرا که لفتش داد سریع اومد بیرون و به سمت تلویزیون چهل و هشت اینچ رفت و با کنترلی که روی مبل افتاده بود تلوزیونو روشن کرد و زد شبکه دو ؛ تهرانی اند دیگه !
دقیقه شمار پایین صفحه نشون می داد که تا یک دقیقه و بیست و هفت ثانیه ی دیگه اذانه . منم از فرصت استفاده کردمو یک لیوان آب دیگه هم خوردم . وقتی صدای اذان توی خونه پیچید حال و هوای خاصی داشتم ؛ از اون حال و هوا هایی که دوست داری بشینی و تا خود افطار عبادت کنی ، از اون حال و هوا هایی که خاص بود ، دوست داشتنی بود ، بکر بود . با رفتن سالار به دستشویی به خودم اومدم و دیدم ساندرا هم نیست . به آشپز خونه که رفتم ، دیدم ساندرا خم شده و مس پاهاشو میکشه . منم به سمت شیر آب رفتم و مشغول وضو گرفتن شدم . بعد از وضو ساندرا دو تا چادر نماز و سه تا جا نماز آورد و سه نفری ایستادیم تا نماز صبحو به جا بیاریم . سالار جلو تر از ما ایستاده بود و من سمت راستش و ساندرا سمت چپش بود البته در حالی که سالار جلو تر از ما بود .
سالار با صدای باند اذان و اقامه رو خوند ؛ منو ساندرا هم زیر لبی اذان و اقامه رو با آرامش خوندیم . با شروع نماز بلند خوندن سالار باعث می شد بعضی جاها ادامه ی سوره یا ذکری که می گم یادم بره و مجبور بشم از اول بخونم اما خب بالاخره نماز صبحگاهی با صلواتی که هر سه تا مون بلند ختم کردیم تموم شد .
بعد از قبول باشه گفتن به سالار و ساندرا و جمع کردن چادر و جا نماز به اتاقم رفتم و به محض گذاشتن سرم رو بالشت خوابم برد . صبح با داد و فریاد ساندرا و سالار از خواب پریدم . می خواستم برم بیرون ولی دم در ایستادم ؛ اصلا چرا باید برم تو بحث خانوادگیشون دخالت کنم ؟ اصلا به من چه ؟ با این حرف قانع شدمو با تردید نشستم لبه ی تخت . صداشون بنلد بود و میومد . آدم فوضولی نیستم اما خب می خواستم ببینم چی میگند . شاید به من مربوط شد !

سالار _ بس کن ساندرا ، می فهمی بـــــــــس کن . وقتی منِ بیشعور معتاد و بدبخت بودم آریا و وریا بودند که دست منو گرفتند . کار برام پیدا کردند ، سر پناهم دادند تـــــــــــــــــــــرکم دادند ! میفـــــــــــــــهمی لعنتی ؟
ساندرا _ نه فقط خودت می فـــــــــهمی همه نفهمند اما توئی که می فهمی ! سر منم داد نزن بیشـــــــعور. تو اگه می فهمیدی این کارا چقدر جرمه و اگه گیر بیفتی چه به روزت میاد اینجوری برای من هوار نمی کشیدی . چرا انقدر بیشعوری ؟ چرا قبول نداری اگه گیر بیفتی اون سر لعنتی و پوکت میره بالای دار ؟ هــــــــــــان ؟
دستم جلوی دهنم بود و به حرفاشون گوش می کردم . یعنی سالار چه غلطی کرده که ساندرا اینجوری روانی شده . با فریاد سالار از جا پریدم .
سالار _ نمی خوام بشنوم نمـــــــــــــــــــــی خوام .
و بعد از این فریاد سالار تنها صدایی که اومد صدای محکم کوبیده شدن در بود . با این فکر که الان ساندرا بیرونه و به من احتیاج داره از در اتاق خارج شدم .
 
آخرین ویرایش

Donyo-o

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
919
لایک ها
3,085
امتیاز
18,373
#38
#36
از اتاق که خارج شدم در کمال تعجب سالار روی زمین با تکیه به ستون وسط خونه نشسته بود و سرشو تو دستاش گرفته بود . خواستم راه اومده رو برگردم و برم تو اتاق چون نمی شناختم سالارو ، و نمی دونستم چطور پسریه ولی همین که اومدم برگردم سالار سرشو بالا آورد و چشماشو قفل چشمام کرد . با دیدن چشمای مشکیش که در حصار سرخی محض بود یادم به روزی افتاد که برای اولین بار ساندرا رو دیدم افتاد به خاطر همین دلم هری پایین ریخت . از تصور حال و روز اون روزم و فکر اینکه تیکه تیکه میشم دلم هری پایین ریخت . سالار از جاش بلند شد به سمتم اومد و روبه روم ایستاد . قلبم مثله گنجشک می زد ؛ نمی دونستم قصدش از این که پا شده و جلوی من وایستاده چیه ولی خُب سعی کردم به خودم مسلط باشم و چهرمو کاملا عادی نشون بدم . سالار با صدای گرفته ای گفت : _ کمکم کن مو خرمایی .
با بهت بهش نگاه کردم . تازه از بهت در اومدم و متوجه شدم بدون انداختن شال جلوش ظاهر شدم ؛ نفسم تو سینم حبس شد . فکر این که پیش خدا قول داده بودم باعث شد قلبم فشرده بشه . پشتمو به سالار کردمو به سریع خودمو با قدم های بلند به اتاقم رسوندم و شالمو از روی زمین چنگ زدم و به سرم انداختمو رفتم تو سالن .

سالار همون جا خشکش زد بود که با دیدن من با شال زیتونی رنگی که تازه به سرم انداخته بودم لبخند محوی روی لبای مردونش نشست . به سمتش رفتم و گفتم : _ چه کمکی از دست من بر میاد ؟ ( وقتی سکوتشو دیدم ادامه دادم ) ربطی که به دعوای صبحت با ساندرا نداره ؟
نگاه کلافه و خونینشو دوخت به نگاه مشوکمو گفت : _ کمک می خوام ... می خوام ... میخوام به کمکت یه چیزیو بدزدیم .
با چشمای گرد شده بهش نگاه کردمو گفتم : _ تو درباره ی من چی فکر کردی ؟ کجای قیافه ی نکبتیِ من به دزدا می خوره ؟
نفسشو کلافه با صدا به بیرون فوت کرد و با لحن خواهشی گفت : _ خواهش می کنم ازت . قیافه ی تو هیچ هم شبیه دزدا نیست . ولی الان به کمک یه جنس مونث برای دزدیدن چیزی که می خوام نیاز دارم . ( وقتی سکوتمو دید ادامه داد ) به خداوندی خدا که خطر زیادی نداره ؛ یه دزدی ساده است .
نفس عمیقی کشیدمو گفتم : _ چرا با ساندرا دعوا می کردی ؟ سر همین موضوع بود ؟
دستشو کلافه تو موهای حالت دارش کرد و گفت : _ آره ، از ساندرا می خواستم کمکم کنه ... اما ... اما اون گفت کمکم نمی کنه و می خواست منم منصرف کنه .
سری تکون دادمو با تردید گفتم : _ باشه کمکت می کنم ؛ نمی دونم ساندرا برات گفته یا نه ولی من ده سال کانون اصلاح بودمو تو مرامم نیست که دستی که به سمتم دراز شده رو نگیرم . ختم کلام می خوام بهت بگم با کمکم نظرت راجبم عوض نشه من اهل دزدی نیستم و فقط محض کمک و معرفت این کارو می کنم .
خندید ؛ بلند و از ته دل ، بی آلایش ، با پاکی ، با معصومیت ؛ این پسر مثل خواهرش در نظر من حداقل ظاهرش فرشته جا افتاده بود .
وقتی نگاه خیرمو لبخند محومو رو خودش دید از خندیدن با صدای بلند دست کشید و با لبخند مهربونی گفت : _ ساندرا برام گفت سختی های زیادی کشیدی . منو ساندرا هم سختی های زیادی کشیدیم اما خَب تو از وقتی که گفتی کمکم می کنی خواهر من شدی و من می تونم این تضمینو بهت بدم که تا عمر دارم هوا تو دارم خواهری .
دوست داشتم اشکشو داشتم تا میشستم و یک دل سیر گریه می کردم تا حالم جا می اومد اما امان از وقتی که آدم غرورش براش بی اهمیت میشه ، غم دنیا روی شونه هاش سنگینی می کنه ، از بغض نفسش بالا نمیاد ، اما اشکی برای ریختن نداره ؛ تو این موقع هاست که آدم قدر اشکاشو می دونه !
این پسر به وجود یک روز شناختن من حالا داشت تضمین برادری به من می داد ، تضمین این که هوامو تا آخر عمرش داره . اما برادر خودم چی ؟ برادری که وقتی از پشت طناب دار چشمهای خوشحالو ل**ب خندونشو به خاطر اعدام شدنم دیدم چی ؟ برادری که از وقتی به دنیا اومدم بهم بی توجه بود و وقتی اون اتفاق افتاد نابودم کرد چی ؟ پس حق برادری هیربد چی میشه ؟ هیربد کی می خواد برام برادری کنه ؟ سهم اون از حق برادری چیه ؟ هیچی ، واقعا هیچی ، هیربد هیچ سهمی تو برادری کردن در حق من نداشت ! هیربد فقط هم خون من بود و بس . خونی که از وجودش تو رگهام شرمم میشه باهاش مشترکه ؛ و این چه مضخرف و بی معنیه !
نمی دونم چقدر وقت بود که خیره به گل فرش تو فکر بودم اما می دونم زمان زیادی بود که با تکون های دستی به خودم اومدم . ساندرا بود که داشت با نگرانی به من نگاه می کرد . اصلا ساندرا کی اومد ؟ خنده دار بود ، حتی متوجه اومدنش نشده بودم . با صدای ساندرا حواسمو به حرفاش که با نگرانی خواهرانه بیان می شد گوش دادم : _ دختر چرا مثله مجسمه خشکت زده وسط سالن ؟ سالار کجا رفت ؟ ای بابا چرا حرف نمی زنی ؟ جون به سرم کردی تو دختر !
با صدایی که تناژ ضعیفی داشت گفتم : _ نمی دونم کجا رفت . ( نگاهمو بالاخره از گل قالی گرفتمو به چشمای مشکیش سوق دادمو ادامه دادم ) کجا رفته بودی ؟
مشکوک نگاهم کرد و گفت : _ رفته بودم تا فروشگاه سر خیابون ؛ بعدشم رفتم یه سر به مطب زدمو گلامو آب دادم که تا شنبه دووم بیارن .
لبخند مصنوعی زدم و گفتم : _ بستنی هم خریدی ؟ نخریده باشی خودت می دونی چیکارت می کنم .
ساندرا با لحن جدی گفت : _ چرا می خوای بپیچونی ؟ سالار کاری کرده ؟ ( تا اومدم دهن باز کنم ادامه داد ) نکنه از تو هم کمک خواست؟ هـــان ؟
هانو با صدای بلندی گفت که باعث شد از جا بپرم. نمی دونستم بگم یا نه ولی تصمیم گرفتم نگم تا خود سالار که اومد ازش بپرسم به خاطر همین خودمو کنجکاو نشون دادمو گفتم : _ چه کمکی ؟ آخه چرا باید تو رو بپیچونم ؟ از اون گذشته مگه سالار چه جور پسریه که می گی کاری کرده یا نه؟
نفسشو نا محسوس از آرامش به بیرون فوت کرد و با لبخند مصنوعی گفت : _ اوسکلت کردم ببینم عکس العملت چیه .
از این که نمی تونست این دختر پاک دروغ بگه لبخندی روی ل**ب های خشک شدم نشست اما سریع جعمش کردمو با خشمی مصنوعی مشتی حواله ی بازوش کردمو گفتم : _ اوسکول خودتی بیشور ( بیشعور) بعدشم تو یعنی بزرگتری جا اینکه من از این شیطنتا کنم تو می کنی ؟
خنده ای کرد و لپمو کشید و گفت : _ باشه بابا چرا میزنی ؟ بعدشم تو عرضه شیطنت کردنم نداری .
 

Donyo-o

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
919
لایک ها
3,085
امتیاز
18,373
#39
#37
اخم ریزی کردمو گفتم : _ اصلا تو خوب . بستنی گرفتی یا نه ؟
خنده ای کرد و گفت : _ آره شکمو برای تو و سالار خریدم که حالشو ببرید .
لبخندی به مهربونی های این دختر چشم مشکی زدمو به دنبالش به آشپز خونه رفتم . پلاستیکای خریدو رومیز ناهار خوری چهار نفر ه ی وسط آشپزخونه گذاشت و همون طور که مشغول درآوردن چیزای تو پلاستیک ها بود انگار که داره با خودش حرف میزنه زیرلب گفت : _ یعنی این پسره ی احمق کجار رفته ؟
خودمو زدم به کری و چیزی نگفتم و به جاش بستنی لیتری که ساندرا با فکری مغشوش و درگیر سالار از پلاستیک خارج کرده بود رو از روی میز برداشتم و از کابینت کاسه ی بزرگ آبگوشت خوریو بیرون آوردم و با قاشقی که از آب چکان برداشته بودم و می خواستم مشغول خوردن بستنیِ قهوه ای که ساندرا خریده بود بشم که ساندرا با شیطنت ابرویی بالا انداخت و با لحنی که ته مایه های خنده داشت گفت : _ راحت یه بستنی لیتری کاملو بخور ؛ برای سالار یکی دیگه خریدم . بعدم شما روزه ای خانــــوم . با جمله ی آخر حرفش تازه یادم افتاد روزه ام و باعث شد نگاه پر حسرتی به بستنی قهوه بندازم اما قسمت اول حرفش که یادم اومد خنده ی ریزی کردم و مثل ساندرا با شیطنت ابرویی بالا انداختم و گفتم : _ نمی گفتی هم راحت بودم ، می خوردم .
با چشمای ور قلمبیده به من نگاه می کرد جوری که فکر کردم الان چشمای مشکیش میوفته رو زمین ؛ از دیدن حالتش با صدای بلند شروع کردم به خندیدن . ساندرا به خودش اومد و سریع به سمتم خیز برداشت و پس گردنی شیرینی بهم زد اما من از رو نرفتم و همچنان به خندیدنم با صدای بلند ادامه دادم . با صدای زنگ خنده ام قطع شد و ساندرا هم از آشپزخونه خارج شد تا بی شک درو به روی سالار باز کنه ؛ منم تو این فاصله شالی که دور گردنم بودو روی سرم کشیدم . با صدای سالار که به درگاه آشپزخونه تکیه داده بود نگاهم به سمتش کشیده شد : _ سلام بر آبجی هیلدای خودم . چطور مطوری آبجی خانوم ؟
با چشمکی که ضمیمه ی حرفش کرد رسماً داشتم بال در میاوردم . واقعا جالب بود که از برادر خودت خوبی نبینی اما از یه غریبه که فقط قراره کمکش کنی جملات محبت آمیز بشنوی . لبخند دلنشینی روی لبای خشک شدم نشوندمو با صمیمیت خاصی گفتم : _ بــَــه سلام داش سالار . تو رو دیدم عالی شدم . تو چطوری ؟
خنده ی نمکینی کرد و با محبت برادرانه ای گفت : _ بُرارِت ( برادرت ) عالیه . ( نیم نگاهی به ساندرا که با یه تای ابروی بالا رفته نظاره گر خوش و بش ما بود انداخت و ادامه داد ) ولی انگار ساندیسمون خوب نیست.
ساندرا پای سمت چپشو محکم به زمین کوبید و با لحن لوس و ننری که باعث شد من نمایشی عوق بزنم گفت : _ پس من چی ؟منم موحبت(محبت)موخوام ( می خوام ) .
سالار خنده ی بلندی کرد و با قدم های بلند به سمت ساندرا رفت و پیشونیشو بوسید و با لبخند و چشمایی که مهربونی توش داد می زدن گفت : یکی یدونه ام چطوره ؟
ساندرا خودشو لوس کرد و همون طور که به من نگاه می کرد با تخصی تند تند ابرو بالا مینداخت ب*و*س محکمی روی لپ سالار نشوند . از بچه بازی هاش خنده ی بلندی کردمو با صدایی که ته مایه های خنده داشت گفتم : _ وای دختر ... وای ... انگار نه انگار که تو پنج سال از این برادرت کوچکتری ! همچین خودتو لوس می کنی هر کی ندونه فکر می کنه سالار برادر بزرگترته.
با این حرفم سالار ریز خندید که با پس گردی شیرین ساندرا دهنشو بست ؛ ساندرا هم با اخم مصنوعی و ریزی گفت : _ از جلو چشام خفه شو.
زدم زیر خنده با صدایی که ته مایه های خنده داشت گفتم : _ باشه سلطان ادبیات پارســــــــی !

ساندرا بی توجه به حرف من انگار که چیزی تازه به یادش اومده باشه با جدیت روبه سالار گفت : _ کجا بودی تا الان ؟
سالار یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت :_ با اینکه دیگه پسربچه ی سیزده ساله نیستم که رفتو اومدمو بهت گزارش بدم اما خب کلاس بودم .
ساندرا با همون جدیتی که چشمای مشکیشو سگ دار تر نشون می داد گفت : _ کلاس چی ؟
سالار لبخند کلافه ای زد و دستشو تو موهای خوش حالتش فرو کرد و با لحن کلافه ای گفت : _ کلاس ترک اعتیاد . چرا انقدر سوال جوابم می کنی؟
ساندرا طبق عادت همیشگیش نفس عمیقی کشید و گفت : _ همین جوری پرسیدم داداش کوچولو . چرا عصبی میشی ؟
سالار بحثو کش نداد و با جمله " من میرم تا افطار بخوابم " به اتاقش رفت . ساندرا همون طور که کلافه دکمه های قابلمه ای مانتوی خاکستری رنگشو باز می کرد و به سمت اتاقش می رفت با صدایی که تناژ آرومی داشت گفت : _ منم برم بخوابم که تا افطار دووم بیارم .
 

Donyo-o

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
7/10/18
ارسال ها
919
لایک ها
3,085
امتیاز
18,373
#40
#38
با رفتن ساندرا به اتاقش منم بی حال جلوی تلوزیون روی کاناپه های شکلاتی خودمو انداختم و به فکر فرو رفتم . می دونستم کارم خیلی اشتباهه که می خوام دزدی کنم ؛ حتی ناراحت و شرمنده ی قول و قرارایی که با خدای خودم گذاشتم هم هستم . فکر اینکه من می خواستم دور هر چی کار خلاف شرع و قانون رو خط بکشم ولی صبح بر خلاف تموم خواسته هام و قول و قرارهام با خدا قول دادم به داداش دوستم یا بهتره بگم داداش جدیده ی خودم کمک کنم اونم تو چه کاری ؟ دزدی . زیر ل**ب زمزمه وار "خدایا فقط همین یه باره" ای گفتم و پلکامو روی هم گذاشتم.
با سر و صدای ساندرا که سعی در بیدار کردنم داشت چشم سمت راستمو نیمه باز کردم و با صدای کلافه و خشمگینی گفتم : _ بزار بِکَپَم .
با آرامشی که از تموم شدن غرولند ها و غرغر های ساندرا باعث شده بود بگیرم پلکامو روی هم گذاشتم و تا اومدم بفهمم چی شد صورتم و بلوزم و البته شالم با آب یخ تر شده بود . نفس نفس زنون و با خشم روبه ساندرای احمق که نیشش تا بناگوشش باز بود کردم و گفتم : _ چرا همچین غلطی کردی احمق بی شعور ؟!
ساندرا ابرویی بالا انداخت و با خونسردی همون طور که به سمت آشپزخونه می رفت گفت : _ ده بار صدات زدم به روی خودت نیاوردی منم روت آب ریختم بلندش.
دستمو به صورت خیس و یخم کشیدم و با صدای بلند گفتم : _ ساندرا سالار نیستش ؟
ساندرا هم مثل خودم با صدایی بلند از تو آشپزخونه گفت : _ نه رفته یکم خرت و پرت برای خونه بخره تا امشب که مهمون داریم قشنگ ازشون پذیرایی کنیم .
بدون این که بپرسم مهمون کیه خودمو انداختم تو حموم و دوش سریعی گرفتم که خدایی نکرده سالار وسطش نرسه ؛ چون اون جوری زشت می شد. بعد از تموم شدن حموم کردنم با صدای بلند ساندرا رو صدا زدم که خودش در حمومو زد و حوله امو بهم داد منم پوشیدمش و سریع وبی توجه به اطراف پریدم تو اتاقم. بعد از پوشیدن تونیک سبز و آبی تیره ای با شال و شلوار مشکی و موهای بافته شده از اتاق بیرون رفتم . با دیدن ساندرا که شیک و پیک کرده در حال کلنجار رفتن با سبد میوه و چیدن میوه هاست مطمئن شدم ساندرا چاخان نکرده و واقعاً مهمون دارند . اما دوست نداشتم ازش بپرسم "چه کسایی مهمونتونن "، "اصلا من هم باید حضور داشته باشم یا برم تو اتاق تا مهموناتون برن ؟ " ؛ دوست نداشتم چون کنجکاوی و فوضولی بی جا باعث شده الان اینجا تو این زمان و تو این خونه به سمت کاناپه ی تک نفره ی شکلاتی مورد علاقه ی ساندرا برم و بشینم روش ؛ آره ، این حقیقت محضِ که من اگه به خاطر گناه نکردم محکوم نمی شدم شب اول ماه رمضونو در کنار خانواده ی خودم روزه امو باز می کردم هر چند تا اون جایی که من یادمه تو اون خانواده هیچ کس نماز نمی خوند جز آقا جون . با کشیده شدن فکرم به سمت آقا جون یاد خوابی که چندین ماه پیش دیدم ، افتادم . چه خواب عجیبی بود واقعاً ! لحظه به لحظه اشو یادم نبود اما حرفای آقا جون و صورت همیشه مهربون و روشنش ثانیه به ثانیه اش توی مغزم حک شده بود . با فکر به این که مادرجون مرده باشه طبق خوابی که دیدم باعث شد یکم ناراحت بشم ، ولی فقط یکم ؛ چون من خیلی وقت بود که احساس سبکی داشتم ، احساس سبکی از احساس ، از معرفت حتی ، از غرور ؛ آره درست سه سال و شیش ماه پیش روز تولد پونزده سالگیم روزی که فاطمه دختر هجده ساله ای که می خواست به جرم قتل کسی که قصد ت*ج*ا*و*ز بهش داشته سرش بره بالای دار ، بهم گفت : _ " نگران نباش هیلدا . تکِ این دنیا درازه .
اون روز از احساس خالی شدم تا مبادا حسِ ترس ، سه سال باقی مونده ی عمرمو تباه کنه . من که می مُردم پس بهتر بود ترسی نداشته باشم تا اینکه هرروز از ترس و استرس مرگ بمیرم . حقیقتاً از اون جا بود که تونستم خودمو جمع و جور کنم و پایه های دوستیمو با نازنینم محکم کنم.
ولی خب بالاخره منم آدمم ، یه وقتایی دلم آغوش مهربون یه مادر و دست حمایت گر یه پدر می خواد ؛ یه وقتایی یکیو می خواد تا برادرانه بهم محبت کنه . یکیو می خواد که وقتی ناراحتمو از همه جا بریدم منو بکشه تو بغلشو با صدای لرزون بگه : _ خواهری گریه کنی منم گریم می گیره ها !" ، یه وقتایی یه تکیه گاه می خواد ، یه وقتایی دوستایی که زیر خروارها خاک خوابیدند و می خواد تا بازم بلند بشند و بگند : _ " تکِ این دنیا درازه " ، یه وقتایی ، دلم بدجور خانواده می خواد .
با صدای ساندرا از خیالات بیرون اومدم و گوشمو به حرفاش یا بهتره بگم غرغراش سپردم : _ دختر تو نمی خوای بپرسی اصلا مهمونا کی هستند ؟ اصلا ذره ای کنجکاوی تو اون وجود لعنتیت قل نمی خوره ؟ اصلا وایسا ببینم تو دختری ؟ بکش پایین ببینم دختری مطمئن شم .
وقتی دید با دهن باز و با تعجب و چشمای درشت شده نگاهش می کنم ادامه داد : _ هان ؟ چیه ؟ چرا این طوری نگاه می کنی ؟ مگه دروغ میگم ؟ اگه دختر بودی حداقل یک درصد ببین یک درصد کنجکاوی تو وجودت قل می خورد . ولی تو ... !
پوفی کردمو بی حوصله گفتم : _ خیلی حرف می زنی ها . کی اذان میشه ؟ دیگه روده بزرگه روده بزرگه رو بیخیال شده می خواد بره سراغ قلب .
خنده ی کوتاهی کرد و به ساعت دیواری طرح پروانه ی روی دیوار نگاه کرد و گفت : _ الان که ساعت پنج و ربعه ، شیش ربع کم اذانه ؛ یعنی نیم ساعت دیگه . تازه تو اصلا کاری به اذان نداشته باش کار به اومدن مهمونام داشته باش چون وقتی اونا اومدند می تونی روزه اتو باز کنی . بعدم ، خوبه زود اذان میشه اگه ماه رمضون تو تابستون بود که باید تا هشت و نیم صبر می کردیم .
 
آخرین ویرایش
بالا