• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پیچک موهایت | زهرا تاجیک کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Zahra tajik
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 43
  • بازدیدها 1,180
  • Tagged users هیچ

Zahra tajik

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
148
پسندها
1,183
امتیازها
6,433
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد: 5044
ناظر: "ASEMAN" 'MASKED'

نام رمان: پیچک موهایت
نام نویسنده: زهرا تاجیک
ژانر: #عاشقانه #مافیایی
1006291_ae117bdeded61ef0f2969bd2e2d87e31.jpg
خلاصه: داستان درباره دختری به اسم ترمه‌ست که با کشته شدن مادرش به دست پدرش می‌ترسه و از خونه فرار می‌کنه، اما کینه‌ای که تو دلش نشسته روز به روز رشد می‌کنه و بزرگتر میشه تا یه روز تصمیم می‌گیره برگرده و انتقام بگیره.
 
آخرین ویرایش

ZARY MOSLEH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,011
پسندها
10,652
امتیازها
29,873
مدال‌ها
27
سن
16
IMG_20210513_022959_674 (1) (2) (1) - 2022-02-02T001729.324 (1).jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید....​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Zahra tajik

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
148
پسندها
1,183
امتیازها
6,433
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: گاه باید دفتر و خودکاری در دست داشت تا مرهمی باشد بر ذهن آشفته‌ات، گاه باید سفرکرد و در راس کشتی ایستاد تا ببینی ملوان باتجربه چطور کشتی‌اش را در طوفان هدایت می‌کند؛ درست است گاه باید پشت دست زبردستی بنشینی تا ببینی چگونه بازی باخته را به نفعه خود می کند.

پاهام‌ رو داخل شکمم جمع کرده بودم، به طور ناخودآگاه دستام رو روی گوشم گذاشته بودم و فشار می‌دادم؛ اخه نمی‌خواستم فحش‌ها و ناسزاهایی که به مادرم میده رو بشنوم.
با صدای سیلی‌های پی‌درپی بی‌اراده هق زدنام اوج گرفت.
هیچ وقت به من کاری نداشت؛ یعنی کتکم نمی‌‌زد ولی اون می‌دونست همه وجود من خلاصه شده در یک اسم، خلاصه شده در تنها کسی که دارمش اون منو تنبیه روحی می‌کرد.
با صداش لرزه به اندام ظریفم نشست.
- پول امروز من چی‌شد هان؟! باید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Zahra tajik

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
148
پسندها
1,183
امتیازها
6,433
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #4
جوابی ازش دریافت نکردم با داد گفتم:
- قول دادی فردا پول کتابای مدرسه رو میدی مگه یادت رفته!
صدای در که بلند شد به خودم اومدم؛ انگار یکی روحم و از دنیای موازی از تو داستانا کشیده بیرون.
با دیدن مرضیه خانوم با گریه داد زدم و گفتم:
- مریضه خانوم بابام زدش با من قهر کرده، بیا بهش بگو با من آشتی کنه باهام حرف نمی‌زنه گناه من چیه؟!
مریضه خانوم با دیدن مامان با ترس جیغی زد، که بقیه همسایه ها هم اومدن مش رمضون یکی از کاسب‌های محل با داد گفت:
- مریضه خانوم بجنب ببریمش بیمارستان بجنب.
با کمک همسایه‌ها مامانم رو به بیمارستان بردن.
با گریه گوشه حیاط چنبره زده بودم و به بحثشون گوش می‌دادم یکی می‌گفت:
- این زن تحمل نمی‌کنه میمیره.
اون یکی می‌گفت:
- وا زبونت رو گاز بگیر بچه‌اش رو نگاه کن! ده سال بیشتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Zahra tajik

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
148
پسندها
1,183
امتیازها
6,433
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #5
دقیقا نمی‌دونم کجام‌ نمی‌دونم چقدر از خونه‌مون فاصله دارم تنها چیزی که می‌دونم اینه که مامانم و می‌خوام نیاز دارم باشه تا دستام رو بگیره، خودم رو تو بغلش حبس کنم تا کمی از ترسم کم بشه.
با دیدن پارک و دیدن بچه‌ها چشمام برق زد می‌دونی همیشه دوست داشتم بیام پارک و روی اون تاب‌های قشنگ و بامزه بشینم و مامانم تابم بده، ولی الان که مامانی اینجا نیست؛ مامانی همیشه می‌گفت هر جا رفتم و گمشدم اون میاد ونجاتم میده پس می‌شینم زیر این درختا تا بیاد.
ساعت ها گذشته بود، از سرما داشتم به خودم می‌لرزیدم ولی، می‌دونستم مامانی میاد دیر می‌کنه ولی میاد.
همه رفته بود و هیچ کس توی پارک نبود انگار مامانی اینبار زده بود زیر قولش، قرار نیست بیاد هق هقام اوج گرفتن.
ماشین سیاه رنگی کنار پارک توقف کرد، مردی سیاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Zahra tajik

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
148
پسندها
1,183
امتیازها
6,433
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #6
اسمش سخت بود یا تلفظش برای من مشکل بود؟! اشکام رو پاک کردم و گفتم:
- ترمه‌ترمه اقا خانی!
سری به نشونه فهمیدن تکون داد و گفت:
- ترمه کوچولو من یه جایی رو می‌شناسم که، پر از شکلات و اب نباته میایی بریم بهت نشونشون بدم؟! دلم نمیاد همه شون رو تنهایی بخورم.
- نه آخه اگه بابام بفهمه اومدم بیرون مامانم و کتک می‌زنه، تازه بهمم میگه دیگه نمی‌تونم کتاب بخونم.
کمی فکر کرد با برقی که تو چشماش افتاده بود گفت:
- خب بریم کتابخونه یه عالم کتاب داستان توی خونه‌ام دارم.
دستام رو بهم کوبیدم و گفتم:
- آخجون کتاب باشه میام ولی، بعدش ببرتم پیش مامانم باشه؟!
سری تکون داد رو فرد درباز کن گفت:
- مصطفی برو خونه، زنگ بزن منشیم قرارهام رو لغو کن.
سرم رو روی پاهاش گذاشت همون‌طور که نوازش می‌کرد گفت:
- بخواب دختر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Zahra tajik

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
148
پسندها
1,183
امتیازها
6,433
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #7
روی زانوهایش نشست، دستی به موهام کشید با بغض رو به مرد گفت:
- میرم آماده بشم بیشتر بمونه نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم.
با بغض چهار زانو روی زمین نشستم رو به مرد گفتم:
- بهم دروغ گفتی؟! اینجا که کتابی نبود، تو هم بهم الکی گفتی؟!
کلافه دستی تو موهاش کشید کمی با کرواتش بازی کرد.
ناچار جلوی پاهام نشست و گفت:
- بهت قول میدم دفعه بعدی که آوردمت اینجا یه عالمه کتاب رنگ وارنگ نشونت بدم.
کمی گیج شده بودم دفعه بعد یعنی، باز هم می‌تونستم توی این خونه طلایی قدم بذارم؟! البته که از خدام بود هیچ وقت زیبایی رو توی این قاب ندیده بودم، من زیبایی رو توی مادرم خلاصه می‌کردم؛ حالا که فکرش رو می‌کنم اون خیلی زیباتر از این خونه پر زرق و برقه اصلاً مگه من کلاغم که عاشق اینجا بشم؟! خیلیم زشته.
با صدای قار و قور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Zahra tajik

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
148
پسندها
1,183
امتیازها
6,433
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #8
همسایه‌ها با دیدن من با شدت به گریه خودشون ادامه دادن یکی از همسایه‌ها کتفم و گرفت و وسط خونه کشوند.
درحالی که به سر و صورتش می‌کوبید با گریه داد زد:
- بچه‌ش رو می‌خواست، می‌خواست از بچه‌اش مراقبت کنم چطوری این وظیفه سنگین و به عهده می‌گیرفتم؟! دم اخری می‌خواست بچه‌اش تو بغل خودش باشه.
گیج شده بودم درباره چی حرف میزنن؟!
دستم تو دست صدف سفت فشرده شد بهش نگاه کردم و گفتم:
- چیزی نیست خاله دریا بعضی موقع‌ها خونه مون و می‌دیم به همسایه‌ها قرض برای اینکه ختم بگیرن یا حتی عروسی شاید یکی از همسایه ها فوت کردن.
با این حرفم هق‌هق‌های زن‌های دورم بلند تر شد.
چشمم به مرضیه خانوم افتاد که، چادر کشیده بود رو سرش و هق‌هق می‌کرد با خنده به سمتش رفتم جلوش نشستم و گفتم:
- خاله مرضی از مامانم خبر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Zahra tajik

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
148
پسندها
1,183
امتیازها
6,433
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #9
تقه‌ای به در زده شد، دریا با اقا پیازه وارد شدن روبه‌روم نشست دستی به موهام کشید و گفت:
- از الان به بعد اسم تو گلوریا دیازه ما تصمیم گرفتیم برگردیم اسپانیا و تو رو باخودمون می‌بریم.
دستم رو دور عکس محکم کردم من سن کمی داشتم اما، این دنیا با سن و سال کاری نداره می‌سوزونه من مجبور بودم که درک کنم من کسی رو اینجا نداشتم.
سرم رو پایین انداختم با صدایی که از شدت گریه گرفته بود گفتم:
- می‌خوام برای اخرین بار برم پیش مامانم خواهش می‌کنم.
سری تکون دادن دریا لبخند مهربونی زد و گفت:
- تا پاسپورت و شناسنامه تو رو پیدا کنیم یک ماه میشه.
اقا پیازه حرفش رو ادامه داد:
- و به طور قانونی تو رو فرزند خونده خودمون کنیم فکر نکنم درکی از حرفام داشته باشی ولی، اگر پدر و مادر صلاحیت نگه داری یه بچه رو نداشته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Zahra tajik

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
18/9/21
ارسالی‌ها
148
پسندها
1,183
امتیازها
6,433
مدال‌ها
8
سن
19
آقا پیازه بغلم کرد با خنده گفت:
- خب شما چندروز میری یه جایی مهمونی بعد برمی‌گردی پیش خود ما قبوله؟!
دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم:
- آقا پیازه من چرا باید برم اونجا منو کجا دارید می‌فرستید؟!
با این حرفم صدف با گریه اتاق و ترک کرد آقا پیازه دستی روی موهام کشید و گفت:
- اولا آقا پیازه نه آلاریکو، دوما شما چند روز میرید مهمونی بعد میایی پیش خودمون.
با ناراحتی لب زدم:
- اسمت خیلی سخته عمو، پس بابام چی میشه؟!
بلندم کرد به سمت آشپزخونه راه افتاد با اخم‌های درهم شده گفت:
- هیچکس نمی‌تونه خودش رو جای تو بزاره، نه مادر داری نه بابای درست و حسابی فکر کن تندیسی‌ که ستایشش می‌کردی به مرور زمان بشه کابوس شبات بشه دلیل ناراحتیات، یه جایی میرسه تو زندگی که درک درستی از واقعیت‌های اطرافمون نداریم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا