نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تیتراژ اخر زندگیم | صبا طهرانی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Sabatt
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 108
  • بازدیدها 869
  • Tagged users هیچ

Sabatt

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
ارسالی‌ها
556
پسندها
1,571
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 5045
ناظر: ERIKA-R Querida

نام رمان: تیتراژ اخر زندگیم
نویسنده:صبا طهرانی
ژانر: #مافیای #تریلر #عاشقانه
خلاصه:
صحرا دختری که زندگی تکراری خودش رو سپری میکنه ناخواسته گیر اتفاقات عجیبی میفته.
داستان از یک تاکسی شروع میشه
نه یک تاکسی معمولی، یک تاکسی مرگ آور. رانندش اقاست؟ نه
میشه گفت همه چیز از اونجایی شروع شد که راننده‌ی خانم ما مقابل یک مرد عجیب قرار میگیره اما فقط اون نیست
تو خونه‌ی صحرا هم اتفاق عجیبی میفته...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Dalraeda-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,163
پسندها
30,678
امتیازها
64,873
مدال‌ها
29
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
IMG_20220209_123807_458.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sabatt

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
ارسالی‌ها
556
پسندها
1,571
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #3
پارت ۱

حقوق ماهانه‌ام رو گرفته و با ذوقی وصف ناپذیر مشغول شمردنش شدم.
- صحرا جان میخوای از فردا شیفتت رو کمتر کنی؟
تمام ذوقم در لحظه فروکش کرد. ترس در چشمانم دویدن و نگاه دودو زده‌ام را از مقنعه‌اش به صورتش سوق دادم.
- من کاری کردم که می‌خواین اخراجم کنین؟
نگاه مهربانش را به صورت رنگ پریده‌ام دوخت و با لحن مادرانه‌ای که با آن گمنام بودم، گفت :
- نه عزیزم! درست نیست دختر مجرد و خوشگلی مثل تو تا این وقت شب کار کنه.
نفس آسوده‌ام را رها کردم و با لبخند نصفه نیمه‌ای گفتم:
- شما که بیشتر از هرکسی می‌دونی من چقدر به این کار نیاز دارم! دخل شب بیشتر از صبحه
نگاهش را پایین انداخت و مشغول بررسی حساب و کتاب شد:
- به من مربوط نیست گلم! این فقط یه نظر بود. حالا هم زودتر برو خونه دیر وقته
دسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sabatt

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
ارسالی‌ها
556
پسندها
1,571
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #4
با احساس سردرد بدی از خواب بیدار شدم.
نگاهی به اطراف کردم و طبق معمول باز هر چی به مغزم فشار اوردم، نتونستم دیشب رو به خاطر بیارم. اونقدری مغزم درگیر بود که دیگه فراموشی گرفته بودم.
دست و صورتم رو شستم و نگاهی به ساعت کردم. سریع سمت مبل رفتم و تا خواستم لباس‌هام رو بردارم با دیدن جای خالی‌شون مکثی کردم. سمت کمد رفتم و با عجله لباس‌هایم رو پوشیدم. چه عجب برای یک بار هم داخل کمد گذاشتم‌شون!
در باز کردم و از نرده‌ها سر خوردم و پایین رفتم. سوار ماشین شدم و کارم رو شروع کردم.
داخل آژانسی کار می‌کردم که ویژه‌ی خانم‌ها بود. دختری رو سوار کردم و از آینه بهش زل زدم:
- کجا برم؟
بدون نگاه کردن آدرسی بهم داد و مستقیم به سمت مقصد رفتم.
با دیدن لباس‌های شیکی که پوشیده بود یاد گذشته افتادم.
از کی کارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sabatt

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
ارسالی‌ها
556
پسندها
1,571
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #5
از پله‌ها به سرعت بالا رفتم و کلید رو چرخوندم و وارد شدم.
اولین قدم به سمت اتاق برداشتم و نگاهی به اطراف کردم. لباس‌هام رو با شک در آوردم و روی مبل پرت کردم.
با دیدن لیوان نصفه نیمه آب تعجب کردم.
از دیشب اینجاست؟
بی‌حوصله سمت مبل رفتم و همونجا دراز کشیدم. طولی نکشید که احساس کردم سرم سنگین شده و چشمام رو هم رفت...
***
چشمام رو باز کردم و خسته خمیازه‌ای کشیدم. امروز روز تعطیلی بود و می‌تونستم استراحت کنم. پتو رو کنار زدم و از تخت پایین اومدم. دست و صورتم رو شستم و سمت آشپزخونه رفتم. چایی رو دم کردم و دستم رو زیر چونم گذاشتم و به مبل نگاهی کردم.
لباسام نبود؟ خنده‌ای کردم و گفتم:
_ خیلی فراموش کار شدما آفرین صحرا د کم کم داری با نظم میشی.
ولی...
مگه دیشب رو مبل نخوابیدم؟
مکثی کردم و لیوان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sabatt

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
ارسالی‌ها
556
پسندها
1,571
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #6
من، مامان، بابا اون هم تو یک قاب...
شاید زندگیم از اولش هم نحس بود. پدر و مادری که نمی‌شناختم و حالا مادری که رهام کرده بود و پدری که...
نفس عمیقی کشیدم. بی‌خیال نباید بهش فکر هم بکنم. چشمام رو بستم و تمام برق ‌هارو خاموش کردم و لباس‌هام رو عوض کردم. بهتر بود بیرون برم تا یکمی هم واسه خونه خرید کنم. کلاه مشکیم رو گذاشتم و پیرهن مردونه‌ام رو پوشیدم. اصلا از شال خوشم نمی‌اومد ایش. در رو بستم و سریع به سمت بیرون رفتم. از کوچه پس کوچه‌های قدیمی این محله گذشتم و به فروشگاه رسیدم.
در یخچال باز کردم و قوطی مانستر رو برداشتم و کمی ازش خوردم. به قفسه‌ها نگاهی کردم و وسایل مورد نیاز رو برداشتم و نگاهم به مردی افتاد.
زیر چشمی به هم زل زدیم و قدم‌هام رو تندتر کردم تا چشم تو چشم نشیم. نگاهی کردم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sabatt

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
ارسالی‌ها
556
پسندها
1,571
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #7
چه اتفاقی داره رخ میده؟
چرا هیچی یادم نمیاد؟
چرا این خونه انقدر عجیب شده؟
این‌ها تمام سوالاتی بود که مغز من رو مشغول خودش کرده بود. به موبایل قدیمیم زل زدم. دیگه وقتش شده. تمام لباس‌هام رو روی مبل پرت کردم برق هارو خاموش کردم و موبایل رو یک گوشه از اتاقم قایم کردم. الان دوربین می‌تونه کل خونه رو فیلم‌ برداری کنه.
روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم. داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم تا زود‌تر بتونم بخوابم. طولی نکشید که احساس سنگینی کردم و چشمام روی هم افتاد.
***
با خستگی لباس‌هام رو از کمد برداشتم و با عجله پوشیدم. بعد خوردن یک لیوان چایی به سمت ماشین عزیزم رفتم و استارت زدم. دم چهار راه وایسادم و نگاهم رو چراغ قرمز بود. پسری از ماشین بغلی سوتی زد و گفت:
- هوی خوشگله
زیر چشمی نگاهی کردم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sabatt

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
ارسالی‌ها
556
پسندها
1,571
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #8
بعد از کار، به سرعت به سمت خونه رفتم. در باز کردم و به سمت موبایل هجوم بردم. نفس عمیقی کشیدم و پلی کردم.
اولش خواب بودم و چیز زیاد مهمی نبود و بعد مدتی برق پذیرایی روشن شد.
نفس تو سینم حبس شد و ناباور ادامه‌اش رو دیدم. برق روشن شد و یکمی تکون خوردم و دستی روی بینیم قرار گرفت و تو خواب بیهوش شدم..
ناباور به صحنه‌ی روبروم نگاهی کردم. فرد سیاه پوشی که به سمت آشپزخونه رفت و لیوان آبی رو روی میز گذاشت و لباس‌هام رو توی کمد گذاشت. لباس‌هاش رو عوض کرد و کنارم دراز کشید.
دست‌های لرزونم رو تکون دادم و فیلم رو یک بار از عقب پخش کردم. با دقت زل زدم که دیدم از اتاق بغلی بیرون اومد و...
نگاهم رو بالا آوردم و به اتاق کناری زل زدم. تنها کاری که کردم، این بود که به در زل زده بودم. موبایل رو کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sabatt

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
ارسالی‌ها
556
پسندها
1,571
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #9
جاخالی دادم و بی‌اراده چاقو رو روی بدنش خراش دادم.
ناله‌ای کرد و با عصبانیت بیشتری سمتم اومد. موهام رو کشید که جیغی زدم. دستش رو دور گردنم گذاشت و اروم گفت:
- هیس! آروم باش خانم خانما
صدای اکو مانندش از زیر نقاب وحشتم رو بیشتر کرده بود. لگدی به پاش زدم و شیشه لیوان رو محکم به سرش کوبیدم. روی زمین‌ افتاد. چند قدم عقب رفتم و بعد گذاشتن کلاهم با سرعت به سمت بیرون رفتم. پله‌ها رو با سرعت گذروندم و با دست‌های لرزونم ماشین رو روشن کردم و رفتم.
- اون لعنتی دیگه کی بود؟ تمام این شب‌ها یکی کنار من می‌خوابید؟ می‌دونستم دیوونه نشدم. می‌دونستم لعنتی!
با سرعت خیابون‌هارو رد می‌شدم. تو آینه نگاهم به خودم افتاد. رد قرمز روی صورتم کمی مونده بود. موهای خرمایی پریشون دورم و قیافه‌ی بی‌حالم یک طرف دیگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sabatt

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
ارسالی‌ها
556
پسندها
1,571
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
نفس عمیقی کشیدم و پارک کردم.
از ماشین پیاده شدم و تکیه به ماشینم دادم. به هوا که گرگ و میش بود نگاه کردم. به پلیس زنگ می‌زدم که چی؟
بگم یک آدم روانی تو خونه‌ی من زندگی می‌کرد و من رو بی‌هوش می‌کرد؟ آره من یک مدرک داشتم که اون هم ویدیویی بود که گرفته بودم. بطری آب رو برداشتم و کمی از خوردم. الان بابا توی جای گرم و نرمش خوابیده بود و نمی‌دونست دختر یکی یدونه‌اش اینجا در خیابون‌ها پرسه می‌زنه. بابا خارج از کشور زندگی می‌کرد و مامان...
هه! حتی نمی‌دونم کجاست. همه وقتی می‌دیدنم می‌گفتن بهت نمیاد راننده‌ی تاکسی باشی و درسته، واقعا بهم نمی‌اومد. صورت بی‌نقصی نداشتم و فقط دختر مو بلند با مژه‌های بلند بودم. این دوتا از ویژگی‌های خاص من بود. تنهام و رفیقی هم ندارم. شاید به همین خاطر توی این اوضاع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 12)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا