• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دلنوشته‌های ظلمات لاینفک | Hediyeh.Sکاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع <ɦ3ɖɨʏɛɦ≛
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 9
  • بازدیدها 202
  • Tagged users هیچ

<ɦ3ɖɨʏɛɦ≛

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
25/8/21
ارسالی‌ها
120
پسندها
521
امتیازها
2,803
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #1
به یاد او...

نام مجموعه:ظلمات لاینفک

نام نویسنده:هدیه سعادتی

به دنیای پوسیده‌ی من خوش آمدید‌.

مقدمه:
ما همه قلب‌های از جنس شیشه داریم که وقتی با تموم گرمای وجودمون به یکی محبت می‌کنیم ولی اون با تمومه سردی برخورد می‌کنه،معلومه ترک بَر می‌داره.
 

حامیم

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/4/21
ارسالی‌ها
2,930
پسندها
26,154
امتیازها
53,373
مدال‌ها
27
سن
21
•| بسم رب القلم |•


آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...
585360F9-867A-4DA0-88B2-83D77F96EB7C.jpeg




نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
"قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"

پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

<ɦ3ɖɨʏɛɦ≛

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
25/8/21
ارسالی‌ها
120
پسندها
521
امتیازها
2,803
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #3
از زمانی که چشم باز کردیم در این دنیا ما را عروسک خیمه شب بازی خود کردند و ما را با نخ‌های نامرئی در سکوتی کر کننده بستند و تظاهر به آزادی کردند.
ما را سوق دادند در نمایشی دورغین و انکارگر حقیقت شدند و ما فقط زیر لگت‌های مرز این دو، زندگی کردیم و آخر در شبی خاموش در بالین خود به خوابی ابدی خواهیم پیوست.
 
آخرین ویرایش

<ɦ3ɖɨʏɛɦ≛

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
25/8/21
ارسالی‌ها
120
پسندها
521
امتیازها
2,803
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #4
زمانی تصمیم به سکوت کردم که فهمیدم صدایم شنیده نمی‌شود،زمانی تصمیم به سکوت کردم که فهمیدم حرف‌های بی‌صداست،زمانی سکوت کردم که اصلا حرفی برای گفتن نداشتم،زمانی حرفی نداشتم که دیگر بغض جای کلمات را گرفت.
 

<ɦ3ɖɨʏɛɦ≛

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
25/8/21
ارسالی‌ها
120
پسندها
521
امتیازها
2,803
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #5
جراحت‌های طغیان دارد یاخته‌یاخته‌ وجودم را می‌کُشد و بغض چنگال‌های زهرآلود خود را فرو می‌کند در گلوی تیغ خورده و باندهای خونی مانند طناب‌دار دور گردنم پیچیده است و درد را می‌شود پیدا کرد لابه‌لای شکاف عمیق کنار گردنم یا شایدم میان کلمه‌های انزجار، پیدا کرد.
هرگز فکر نمی‌کردم که واژه‌ها ترسناک‌تر از زخم‌ها باشند یا فکر نمی‌کردم که تمام کلمات در صدمی از ثانیه از ذهنم فرار کنند و به اتاقک زیر شیرونی قلبم پناه ببرند.
مغز تمنای دست‌و پای سرد و کبود شده، بود اما انگار همه چیز آن لحظه به استقلال رسیده بود،دست‌ها برای خود رقصان در هوا بود و پاها سر گردان بر زمین،چشمه‌ی‌آبه چشمانمان دیگر طاقت باریدن ندارد چیزی بیشتر شبیه به انفجار احساسات نیاز دارم،
ریسه‌های خنده دارد کلافه‌ام می‌کند این تضاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

<ɦ3ɖɨʏɛɦ≛

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
25/8/21
ارسالی‌ها
120
پسندها
521
امتیازها
2,803
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #6
آدم ها می‌میرند با خنجر کلمات، آرام آنقدر آرام که آن حوالی‌ام با خبر نمی‌شوند، صبح و شب‌اش هم فرقی ندارد،خونی‌ام نمی‌ریزد، چاقو و تفنگ هم در مرامش نیست،خیالت راحت کسی‌ام با خبر نمی‌شود اما تا جایی که بخواهی اشک دارد، غم دارد و اندکی بغض دارد که با تَه ماندی چای تلخش قورت می‌دهد.
 

<ɦ3ɖɨʏɛɦ≛

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
25/8/21
ارسالی‌ها
120
پسندها
521
امتیازها
2,803
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #7
زندگی با کفش‌های پوسیده‌ی تراژدی با موسیقی پیانیست فرتوت که انگیزه‌ای برای زدن و دستی برای نواختن ندارد می‌رقصد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] ryhneae

<ɦ3ɖɨʏɛɦ≛

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
25/8/21
ارسالی‌ها
120
پسندها
521
امتیازها
2,803
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #8
ما همه زیر موج‌هایی از حرف‌هایی که نگفتیم غرق می‌شویم و در آخر همه‌ی ما تبدیل به یک داستان تراژدی می‌شویم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] ryhneae

<ɦ3ɖɨʏɛɦ≛

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
25/8/21
ارسالی‌ها
120
پسندها
521
امتیازها
2,803
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #9
ولی درک شدن خیلی حس قشنگیه،زمانی که در بریده‌های شیشه‌یی قلبت دست و پا می‌زنی یکی بیاد که دستاتو بگیره و با تموم وجود بکشت بیرون حتی با اینکه میدونه خودشم زخمی میشه.
 

<ɦ3ɖɨʏɛɦ≛

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
25/8/21
ارسالی‌ها
120
پسندها
521
امتیازها
2,803
مدال‌ها
5
در خود می‌لولم و درد رو در خود فشرده‌تر از قبل می‌کنم،اکسیژن به سختی در ریه‌هایم جا می‌گیرد انگار چیزی مانع می‌شود چیزی مانند رویای‌های پوسیده که سال‌هاست کسی دست بهشون نزده انگار گَرد و غبار زندگی روش نشسته و فقط میشه از دور نگاهشون کرد و لبخندی تلخ زد و گذشت.
 
بالا