نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سیاه‌مَست | آرزو توکلی نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع AREZOO TAVAKOLI
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 17
  • بازدیدها 742
  • Tagged users هیچ

AREZOO TAVAKOLI

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,098
پسندها
75,971
امتیازها
74,373
مدال‌ها
49
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
- و کفی بالله نصیرا -
- و بس است یاری خدا! -

ناظر: ERIKA-R Querida
کد رمان: 5053

عنوان: سیاه‌مَست*
نویسنده: آرزو توکلی
ژانر: #اجتماعی #عاشقانه
خلاصه:
سال‌های زیادی از آن کشمکش تکان دهنده‌ی میان سه دوست، گذشته است. همان سال‌هایی که بنیان هر خانواده را با قدرت در هم شکست و در گوشه‌ای از قلب هر کدامشان زخمی برجای گذاشت. حالا پس از تمام آن سال‌ها، زمانی که فتاح خان بالاخره به آرامش می‌رسد، سر و کله‌ی دردسری پیدا می‌شود که قرار نیست به سادگی دست از سر زندگی‌اش بردارد!



پ.ن مهم: عبارت عنوان صرفا در معنای کنایی بیان شده و هیچ ارتباط مستقیمی با معنای اصلی این عبارت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Dalraeda-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,163
پسندها
30,678
امتیازها
64,873
مدال‌ها
29
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
IMG_20220209_123807_458.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

AREZOO TAVAKOLI

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,098
پسندها
75,971
امتیازها
74,373
مدال‌ها
49
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #3
مقدمه:

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست

جز باده‌ای که در قدح غم‌گسار توست

ساقی به دست باش که این م**س.ت می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست

هر سوی موج فتنه گرفته‌ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست

سیری مباد سوخته‌ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه‌ی شیرین گوار توست

بی‌چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست

هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست

ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست

- هوشنگ ابتهاج



همیشه توی نوشتن اهل ریسک بودم، اهل دل به دریا زدن و شکست خوردن. اشتباهات زیادی کردم، درس‌های زیادی گرفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

AREZOO TAVAKOLI

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,098
پسندها
75,971
امتیازها
74,373
مدال‌ها
49
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #4
***
وارد سرویس بهداشتی شد و در حالی که چادر خاکی را با حرص در کیفش می‌چپاند، به سمت روشویی رفت. دستانش از ترس و حرص می‌لرزید و از همان تصویر نامشخص آینه‌ی چرک دستشویی هم به خوبی می‌توانست بفهمد رنگش به میت طعنه می‌زند.
دستش پر از آب سرد، بارها و بارها به صورتش کوبیده شد و به نفس‌نفس افتاد. سرش داغ بود، تنش تب داشت، چیزی انگار در گوشش صوت می‌کشید و نگاه خیره و سنگین زنی که تازه از دستشویی بیرون آمده بود، داشت اعصابش را بیشتر بهم می‌ریخت. امروز چشمان زیادی اینطور تحقیرآمیز نگاهش کرده بودند، امروز...امروز چشمان زیادی به نفرتش دامن زده بودند. قبل از اینکه بخواهد تمام حرصش را سر و او خالی کند، صدای گوشی‌اش مانع از هر حرکتی شد.
با دستانی که به وضوح بی‌رنگ بود و می‌لرزید، کیفش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

AREZOO TAVAKOLI

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,098
پسندها
75,971
امتیازها
74,373
مدال‌ها
49
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #5

صفحه‌ی گوشی‌اش را روشن کرد و نگاهش روی ساعت چرخید. نزدیک به یازده بود. گاهی ماشینی رد می‌شد و هرازچندگاهی چند نفری از پیاده‌رو رد می‌شدند. بعضی تنها و در سکوت، بعضی دو نفره و خندان.
انگشتانش دور دسته‌ی کیف پیچید و در حالی که از جایش بلند می‌شد، آهنگ بی‌کلامی را با ولوم پایینی پلی کرد‌. لخ‌لخ کنان پاهایش را روی زمین کشید‌ و مسیر نامشخصی را در پیش گرفت. با این اوضاع در ساعت خوبی به خانه نمی‌رسید؛ همینطوری هم همسایه‌ها چپ‌چپ نگاهش می‌کردند، حالا کافی بود حوالی ساعت یک به خانه برسد که باز مجبور باشد نصیحت‌های این و آن را تحمل کند‌.
سری جنباند و همانطور که وارد کوچه‌ای می‌شد، در لحظه‌ی حس کرد صدای گریه‌ی کودکانه‌ای را شنید‌‌.‌ صدا که قطع شد مطمئن شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

AREZOO TAVAKOLI

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,098
پسندها
75,971
امتیازها
74,373
مدال‌ها
49
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #6
با احتیاط جلو رفت و دستش را روی شانه‌اش گذاشت که به سرعت ناله‌ای کرد و پلک‌هایش از هم فاصله گرفت‌. خواست چیزی بگوید اما فکش به قدری درد می‌کرد که فقط کلمات نامشخصی به گوش رسید. مانده بود باید با این مرد و آن بچه چه کند. چه کسی را داشت که با او تماس بگیرد و این وقت شب به دادش برسد؟ چه کسی می‌توانست دنبالش بیاید و بعد هزاران بار حرف‌های تکراری تحویلش ندهد؟!
نفسش را محکم رها کرد و با تردید دستش را زیر بازوی مرد برد. قوای بدنی‌اش کم نبود اما در برابر آن جثه‌ی سنگین جانی نداشت. به سختی مرد را از روی زمین سرد بلند کرد و در حالی که او را به دیوار تکیه می‌داد، خیره‌اش شد. صدای ناله‌های مرد اشک آن پسربچه را دوباره درآورده بود. گوشی‌اش را بالا آورد و نور را در صورت مرد انداخت تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

AREZOO TAVAKOLI

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,098
پسندها
75,971
امتیازها
74,373
مدال‌ها
49
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #7

چشمان شوکه شده‌اش را به مچ دستش دوخت و با تمام جانی که داشت، خودش را عقب کشید. نمک‌نشناس بی‌لیاقت!
- آدم بخواد ثواب هم بکنه کباب می‌شه...اصلاً منو سننه، انقدر اینجا بمون تا...استغفرالله!
مرد چشمانش را بست و او هم همانطور که با حرص کیفش را به چنگ می‌کشید از جا بلند شد. بدون اینکه نگاهی به او بیندازد چند قدمی فاصله گرفت‌ اما وقتی صدای گریه‌ی آن بچه دوباره بلند شد، در جایش ایستاد و دندان‌هایش را روی هم فشرد. همین امروز اوضاع درهم زندگی‌اش و نتیجه‌ی اعتماد بی‌جای پدرش یک تو دهنی محکم نثارش کرده بود اما باز هم قرار نبود آدم شود.
با حرص بیشتری به عقب چرخید و با قدم بلندی دوباره کنار مرد قرار گرفت. این‌بار بی‌اهمیت به ناله‌ها و مقاومتش، زیر بازویش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

AREZOO TAVAKOLI

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,098
پسندها
75,971
امتیازها
74,373
مدال‌ها
49
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #8
انگار حالا که به وضوح به تخت سینه‌ی فراخ آن مرد چسبیده بود، فهمیده بود در تمام این مدت در چه فاصله‌ای از این مرد بوده است. سریع خودش را جمع و جور کرد و به سرعت فاصله گرفت‌. این‌بار با فاصله‌ی بیشتری او را از دو پله بالا برد و از آنجایی که جایی را نمی‌توانست ببیند، بی‌هوا او روی اولین کاناپه‌ی نزدیک به در، رها کرد.
بالاخره بعد از نزدیک به یک ساعت توانست کمرش را صاف کند. همانطور که به سمت در می‌رفت، دوباره ریموت کرکره را زد و کلید برق را که در همان نزدیکی بود، فشرد.
یک آن انبوهی از نورهای چراغ‌های شیرینی فروشی، چشم هرسه‌شان را زد. در حالی که چشمانش را مالش می‌داد به عقب برگشت و تازه توانست آن بچه و پدرش را به خوبی ببیند. مرد سراپا مشکی پوش بود و با آن ریش‌های بلند به نظر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

AREZOO TAVAKOLI

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,098
پسندها
75,971
امتیازها
74,373
مدال‌ها
49
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #9
یکی بیاد و میزان علاقه من به کارکترای مرد روی اعصاب رو کم کنه :219:


- آب...
در جایش پرید و به سرعت بطری آب معدنی را از یخچال کوچک گوشه‌ی مغازه برداشت. وقتی لیوانی پیدا نکرد، همانطور به سمتش دوید و بطری را به لب‌های کبودش نزدیک کرد. فرهان اولین جرعه را که خورد، از سرمای آب لرزی کرد و در میان درد وحشتناک تنش به سرفه افتاد.
به وضوح از حال خراب مرد دستپاچه شد. آنقدر سرفه می‌کرد و می‌لرزید و درد می‌کشید که انگار چیزی نمانده بود همان‌جا خفه شود. هول شده جلوتر رفت و سعی کرد کمکش کند تا از آن حالت درازکش درآید. روی کاناپه‌ی فیلی رنگ چند قطره خون ریخته بود و خوب می‌دانست فردا بخاطر همین چند قطره خونش پای خودش است.
سر تکان داد و این بار بطری را به آرامی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

AREZOO TAVAKOLI

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
ارسالی‌ها
4,098
پسندها
75,971
امتیازها
74,373
مدال‌ها
49
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #10
برای لحظاتی همانطور که مچ دست او را از روی مانتو گرفته بود، خیره‌ی چشمانش ماند و با وجود دردی که داشت، چیزی نگفت. مدیون او بود اما تا قسمتی هم از این لحن تند عصبی شده بود اما تنها چیزی که این وسط اهمیت داشت، چشمان او بود. این چشم‌های میشی رنگ که غد و عصبی نگاهش می‌کرد و ته تهش یک غم سنگین خوابیده بود، غریبه نبود! این نگاه را جایی دیده بود، صاحبش را حس کرده بود و حالا این آشنایی بی‌رد و نشان داشت دیوانه‌اش می‌کرد. لابد او را می‌شناخت که کمکش کرده بود، وگرنه کدام دختری آن ساعت از شب بیرون از خانه گز می‌کرد و بعد هم دلش برای یک مرد کبود و زخمی می‌سوخت؟
بی‌اختیار با وجود درد تن و فکش، زمزمه کرد:
- تو منو می‌شناسی!
چند ثانیه‌ای در چشمان فرهان خیره ماند و عاصی شده پوزخند زد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا