نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دلنوشته‌‌های این‌جا فرشته‌ها همه گریانند|کارگروهی کاربران انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع REIHANEH.N
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 19
  • بازدیدها 357
  • Tagged users هیچ

REIHANEH.N

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,879
پسندها
36,438
امتیازها
66,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1

نام مجموعه: این‌جا فرشته‌ها همه گریانند!

نام نویسندگان:
سونیا جباری
ریحانه نصیری

مقدمه:
دیوارهای غم گنگجشکک قلبش را در مضیقه قرار داده‌اند...غمی که عرصه را هر لحظه تنگ‌تر و نفسش را بند می‌آورد. داد و قال‌ها سکون و آرامش آن خانه‌ی ۵۰ متری را در خود حل کرده و یک دم تمامی ندارند. یک روز از این همه آشوب چه سخت می‌هراسید؛ لیک گویی رمقی برای اعتراض نمانده است. امان از قلب رنج کشیده که از عالم و آدم قطع امید نموده و هر روز تکه‌ای از خود را آن‌قدر به چنگ می‌کشد که توانی برای دوست داشتن و دوست داشته شدن نداشته باشد. با همه‌ی این اوصاف از عمق این دل چاک‌خورده نوایی پیوسته نهیب می‌زند که هنوز هم می‌ترسد...آن‌قدر بزرگ نشده تا از جدل با پدری که دیگر ملکوتی نیست تن و جانش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

R.B

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
19
 
ارسالی‌ها
798
پسندها
13,149
امتیازها
33,403
مدال‌ها
24
•| بسم رب القلم |•


آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...
585360F9-867A-4DA0-88B2-83D77F96EB7C.jpeg




نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
"قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"

پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Ailyak-

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
33
 
ارسالی‌ها
3,840
پسندها
33,248
امتیازها
71,673
مدال‌ها
49
انگشتان لرزانش را چنان برروی گوش‌های خود چفت کرده که از حدت این فشار به سرخی خون مبدل شده‌‌‌اند؛ لیک راه به جایی نمی‌برد و پرده‌ی دریده‌ی شده‌ی سکوت را علاجی نیست. دری پیوسته صدای زور می‌دهد و دری دیگر صدای سرکوب...پژواک فریاد نامردی چه جان خراش در سر پرهیاهوی او می‌پیچد.
می‌داند که در جوارش نشسته است لیک سر بلند نمی‌کند...نمی‌خواهد رخساره به آتش کشیده‌ی او را باری دیگر ببیند. هر بار که دیدار می‌کنند دردش به همان غلظت تکرار می‌شود. او می‌آید با تمام حرف‌هایش، زخم زبان‌هایش بی‌ملاحظه گری‌هایش جانش را در آنی می‌گیرد و می‌رود. هیچ مرامی از لوتی گریش خرج نمی‌کند تا فرزند پیر جوانش را کمکی دهد! نمی‌داند کمر او مانند پیر زنی صد ساله زیر بار تمام آن حرف‌ها خم که نه له شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

REIHANEH.N

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,879
پسندها
36,438
امتیازها
66,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
چندیست در حسرت آغوش پرمهرش زیر آسمان شب، در کابوسی زهرآگین فرو رفته؛ فقط مثقالی محبت و درک از او می‌خواست...ذره‌ای توجه که پدر بفهمد او دختر بچه‌ی شش ساله‌ای نیست که طعم گس غصه را نچشیده و یگانه دغدغه‌اش بازی‌های کودکانه‌ است. او هرگز آن دخترک خوش اقبالی نبوده که با اندکی لواشک و شکلات شیرین سرش را گول بمالند! در ورطه‌ی خواب می‌بیند که تکیه گاهش بر سرش بوسه‌ای می‌زند و به او می‌گوید:
- می‌دانم دخترکم می‌دانم درد تنهایی کشیدی، می‌دانم طعنه شنیدی، می‌دانم حرف‌ها شنیدی، می‌دانم بیشتر از سنت رنج کشیدی اما من هستم...هستم تا باشم دوای زخم نمک پاشیده‌ات!
اما حیف که تن خیسش از شدت غم‌زدگی ماننده جن زده‌ها در جا می‌نشیند و بهت زده به خواب دروغینش می‌اندیشد.
 
آخرین ویرایش

Ailyak-

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
33
 
ارسالی‌ها
3,840
پسندها
33,248
امتیازها
71,673
مدال‌ها
49
با خود می‌اندیشد، دلش برای دختر مچاله شده‌ای که همچو خنجری در ژرف قلب بی‌قرارش جا خوش کرده پر می‌کشد.
فرشته‌ای که با یک عروسک ذوق در دل کوچکش خانه گزیده و خنده‌هایش کودکانه و نگاهش دلنشین است. دخترکی که معصومیتش را از لی‌لی رفتنش می‌شود تماشا کرد.
گاهی دلش از سنگ بودنش می‌گیرد؛ چیزی در وجودش می‌خواهد دوباره همان دختر بی‌آلایشی باشد که با یک نگاه می‌شکست...لیک نه از درونی که ویران شده‌!
آن فرشته‌‌ی بی‌گناه در روزگار قدیم صدای شکستن قلب خود را بغض کرده و اشک‌های دانه‌دانه‌اش، دل دنیایی را می‌لرزاند؛ اما از بخت بد آلوده‌ی دسیسه‌های مردمانی شده‌ که قرار بود همدل و تکه‌گاهی بی‌مثال باشند...!
 

Ailyak-

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
33
 
ارسالی‌ها
3,840
پسندها
33,248
امتیازها
71,673
مدال‌ها
49
درحالی‌که شانه‌های کوچکش از جبر آدمیان خم شده، چشمان شهلای دوست گرمابه گلستانش را کنکاش می‌کند. دریغ از ذره‌ای غم که در دو تیله‌ی سبز رنگش جا خوش کرده باشد...چنان لبخندی رخ بهشتی او را در آغوش کشیده که دل هر بیننده‌ای ضعف می‌رود.
حلقه‌ی باریک اشکی پلک‌های متورمش را در آغوش می‌گیرد؛ شاید صورت پژمرده و چشم‌های بی‌فروغش قابل قیاس با این مجسمه‌ی زیبایی نباشد؛ لیک در ژرف وجود چاک چاک خود گوهری دارد که روزی از روی جهل گمان می‌کرد به تمام زیبایی‌ها می‌ارزد!
امان از این زبان سرخ که درد به جانش ارزانی داشته و لحظه به لحظه حراصه را برایش تنگ‌تر می‌کند. هنوز هم پژواک نطق پرتمسخر این رفیق نارفیق در گوش‌هایش چون ناقوس مرگ می‌پیچد که با انزجار از نداشته‌هایش سخن می‌گفت. نداشته‌هایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

REIHANEH.N

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,879
پسندها
36,438
امتیازها
66,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
چندیست مانند لیوانی که مدام سرد و گرم چشیده، تاب و طاقتش ترک برداشته است؛ هرچند خود نیز دیگر رمق مقاومت ندارد! امان از خاطراتی که چون موریانه ریشه‌ی وجودش را می‌جوند...به یاد دارد از همان خردسالی دست به دست رفیقش حیاط وسیع مدرسه را گز کرده و پرده از آمال و آرزوهایشان برمی‌داشتند؛ لیک چه ساده آن دستان در هم چفت شده از یکدیگر جدا افتادند...! حال او مانده و دستانی که دیگر گرما ندارند. جانکاه است رفیقی که خود را محتاجش می‌دانست، پا بر دل خونش بگذارد و برای رضای دیگری وی را از خلوت‌شان براند.
سالیان درازی از آن روزهای تلخ گذشته و این دل پرزخم، درب زوار درفته‌اش را با سماجت کیپ کرده است. جبر روزگار به این دختر بی‌یار و یاور فهمانده که هیچ‌کس ماندگار نیست؛ اما خاطرات برعکس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Ailyak-

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
33
 
ارسالی‌ها
3,840
پسندها
33,248
امتیازها
71,673
مدال‌ها
49
پس از گذر هفته‌‌هایی که با جهنم توفیری نداشت، حال قرار است در محفلی خانوادگی حضور پیدا کند. محفل کسانی که این دل مهره داغ شده، از ژرف خویش رضا نمی‌دهد هم نشین‌ آنان شود؛ لیک چاره‌ای جز مدارا با زخم زبان‌هایشان ندارد.
در آینه‌‌ی قدی مقابلش زن خموشی را که به سختی قد راست کرده، برای بار آخر می‌نگرد. این پیرزن مفلوک با زور بزک دوزک‌های ناچیز ظاهر رنگ‌پریده‌ی خود را رنگ و لعاب داده و رژی غنچه‌ی لبان وی را به سرخی ناچیزش آغشته نموده است. در این هنگام سوالی ذهن آشوبش را به بازی می‌گیرد...چرا با اینکه کمر این زن کهنه سال خم شده، هیچ چروکی رخ مهتابی‌‌اش را دستخوش آلایش نکرده؟! در این لحظه‌ی به خصوص این زن فرتوت به دختربچه‌ای می‌ماند که هنوز از جام جوانی ننوشیده است!
چراهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Ailyak-

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
33
 
ارسالی‌ها
3,840
پسندها
33,248
امتیازها
71,673
مدال‌ها
49
صدای پچ‌پچ مگس‌های حرافی که مدام کج‌خندی نثارش می‌کنند، چون ناقوس مرگ در سر پرهیاهوی او می‌پیچد. حال که دختر دل‌خواه پدر شده و ذره‌ای آلایش صورت بی‌رنگ و لعابش را دست‌خوش تغییر نکرده است، چرا این مردم جلاد دست از یاوه گویی‌هایشان بر نمی‌دارند؟! چرا این گرگ‌های در پوست میش سوختنش را نمی‌ببند؟ چرا هیزم در آتشی می‌ریزند که این دختربچه را زمین گیر کرده است؟! امان از این گوش‌های تیزی که نطق‌‌شان را با زیرکی می‌شنود.
- چرا رنگش اینقدر زرده؟
- چقدر لباسش اینقدر دهاتیه!
- واه‌ واه تو رو خدا نگاه کن از وقتی اومده سرش توی گوشی بوده.
- خدا می‌دونه داره با کیا حرف می‌زنه...!
پوزخندی میان غم سنگینش سرریز می‌شود. دوست دارد صفحه‌ی شکسته‌ی گوشی را به سمتشان بازگرداند تا آن نگاه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

REIHANEH.N

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
سطح
33
 
ارسالی‌ها
2,879
پسندها
36,438
امتیازها
66,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
او دختریست که وحشت‌های ریز و درشتی را در گورستان دلش مدفون کرده است، ترس‌ها و دغدغه‌هایی که به چشم ظاهر بینان نمی‌آیند!
او یک دختر است...دختری که از کوچه‌های طویل، از غروب‌های خلوت و از خیابان‌های بدون عابر می ترسد!
از صدای موتورسیکلت‌ها و دوچرخه‌هایی که بی هدف در کوچه پس کوچه‌ها می‌چرخند، سخت هراس دارد!
از بوق ماشین‌هایی که ظهرهای گرم تابستان جلوی پاهایش ترمز می کنند... .
اهل این دیار یاوه‌گو تنها مردمانی را مقدس می‌دانند که در چشم‌هایشان نجابتی تصنعی موج می‌زند...در این‌جا، در این وادی غم، ترس‌های صعب العلاج کافیست بو ببرند که رقیب‌شان دختربچه‌ای بی‌پناه است؛ چنان دردی به وجودش تحمیل می‌کنند که در هر کوی گذر اهانت و تهمت‌های ناروا برایش خیالی خام باشد!
 
آخرین ویرایش
بالا