نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تو پایان من بودی | ستاره شباهنگ کاربر انجمن یک رمان

ستاره شباهنگ

تازه وارد
سطح
0
 
ارسالی‌ها
14
پسندها
47
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 5088
ناظر:
'MASKED' 'MASKED'
نام رمان: تو پایان من بودی
نام نویسنده: ستاره شباهنگ
ژانر: #عاشقانه
خلاصه:
ماجرای عشقی فراموش شده که بعد از سالها مثل آتشی زیر خاکستر دوباره زبانه می کشد و جان و روح صاحبش را می سوزاند...
مردی که بی جرم و گناهی ترد می شود...
دختری که روزگار از وجودش یک تکه یخ می سازد که هیچ آتشی نمی تواند گرمش کند.
 
آخرین ویرایش

PETROVA.MIR

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,255
پسندها
25,410
امتیازها
47,073
مدال‌ها
30
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ستاره شباهنگ

تازه وارد
سطح
0
 
ارسالی‌ها
14
پسندها
47
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #3
شهریار

صداي آلارم گوشي بهم مي‌گفت كه بايد بيدار شم. به پشت روی تخت دراز کشیدم و به زور چشمهامو باز کردم، کف دستهامو روی صورتم کشیدم بعد سعی کردم بشینم، بعد از مدتها یه خواب درست و حسابی کرده بودم. از باریکه نور سمجی که از لای پرده خودشو توی اتاق جا داده بود فهمیدم روز آفتابی خوبیه. خب خوش به حال مارال یک روز کاملاآفتابی اونم تو اواخر آذرماه استانبول کیمیا بود.
وقتی بالاخره تونستم از رخت خواب کنده بشم یه راست رفتم سمت حموم. خودمو که توی آینه دیدم ترسیدم. خب فکر کنم هنوزم کمبود خواب داشتم، اینو می‌تونستم از حلقه کمرنگ زیر چشمم بفهمم و ته ریش چندروزه نامرتبی که این ظاهر خسته رو تشدید کرده بود. یه هفته توی مرز علاف شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ستاره شباهنگ

تازه وارد
سطح
0
 
ارسالی‌ها
14
پسندها
47
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #4
دستامو توی جیب شلوارم کردم، مونده بودم که چرا همه سعی داشتن منو مارال و به هم بچسبونن مارال اگر آخرین دختر روی زمین هم بود مطمئنا انتخاب من نبود. اون خیلی دختر خوب ومهربونی بود اما یک جور گیجی خاصی داشت که گاهی می رفت رو مخ آدم. خیلی ملو و وارفته بود. سوای اون وقتی آینده‌ش جلوی چشمم بود منظورم هولیا خانم بود، یه خانم ملوس خپل و بغلی! چرا باید انتخابش می‌کردم؟ سلیقه من دخترای بلند و کشیده بود، با قد کوتاها زیاد جور نبودم.
البته اینا حرفهایی نبود که بخوام به نارین بگم چون بعدش طوفانی به پا می شد که نگو، پس فقط گفتم: نارین بذار من برم به کارام برسم خودتم برو دنبال کارات ازین حرفای بی خود هم دست بردار.
نارین با تاسف سری تکان داد و رفت تا شخص دیگه‌ای رو پیدا کنه اما یهو یاد ساعتم افتادم، ساعت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ستاره شباهنگ

تازه وارد
سطح
0
 
ارسالی‌ها
14
پسندها
47
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #5
دلآرام

توی وان بیشتر فرو رفتم، بعد از یه سفر طولانی از کالیفرنیا تا استانبول واقعا این وان آب گرم بی‌نظیر بود. هر چند هیچ علاقه‌ای به اینجا بودن نداشتم وخیلی وقت بود که دفتر این خونه و این شهر و کلا این کشور رو بسته بودم وده سال بود که حتی هوس برگشتن به اینجا هم به سرم نزده بود اما خب جشن نامزدی مارال رو واقعا دیگه نمی‌شد بپیچونم. مخصوصا که رامین هم نمی‌تونست بیاد، وگرنه اینجور مجلسها و موقعیتها رو همیشه رامین انجام می‌داد... اما الان در این لحظه که توی وان آب گرم فرو رفته بودم زیاد هم ناراحت نبودم، توی آرامش بی‌نظیری غرق بودم و داشتم از بوی شمع معطری که بالای سرم در حال سوختن بود لذت می‌بردم چشمهام رو بسته بودم و فارغ از همه چی از تماس آب گرم با پوستم لذت می‌بردم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ستاره شباهنگ

تازه وارد
سطح
0
 
ارسالی‌ها
14
پسندها
47
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #6
بازم شگفت زده شدم، چقدر پررو و با اعتمادبه نفس بود،گفتم: تو فکر کن من با یه فرشته ام.
یه لبخند رومخی روی لبش بود، انگار خودش هم نمی‌دونست داره لبخند می‌زنه، یکم وراندازم کرد و بعد گفت: از کی تا حالا فرشته‌ها با شیاطین قرار میذارن.
از حاضر جوابیش واقعا عصبی شده بودم، مشخص بود تا صبح هم بخوام باهاش چونه بزنم نه کم میاره نه اذیت می‌شه. چشمام رو براش درشت کردم و نفسم رو بیرون فوت کردم و گفتم:
ـ «ببین... زود برو بیرون وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.»
و اینو واقعا می‌گفتم چون اگه یکم دیگه ادامه می‌داد با اولین چیزی که دم دستم بود می‌زدم توی سرش. من نمی‌خواستم حتی ببینمش و اون داشت با من چونه می‌زد.
نمیدونم تو صورتم چی دید که دستش رو به علامت تسلیم بالا آورد و با همون لبخند تو مخی نگاهم کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ستاره شباهنگ

تازه وارد
سطح
0
 
ارسالی‌ها
14
پسندها
47
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #7
«تسایف» رو پشت میز صبحونه پیدا کردم، مثل همیشه با اشتهای عجیبش در حال خوردن بود، تسایف عضو غیر رسمی این خانواده بود. همه کاره و هیچ کاره! بیشتر یجورایی شریک کاری من بود اما کارهای زیادی برای ادشیر انجام می‌داد، با دیدن من با دهن پر لبخندی زد و گفت: به‌به سولطان شهریار خان!
آدم ساده ای به نظر می‌رسید اما پیچیدگی‌های خودش رو داشت، نه جدی بود نه شوخطبع، یه مرد روس کله‌خراب که کم کم باهاش آشنا میشین، پشت میز نشستم و جواب دادم: سلام. چطوری؟
یه جرعه چای روی لقمه بزرگ عسل و سرشیر خورد و گفت: عالی.
برای خودم چای ریختم توی فنجون و گفتم: داری با عروس میری گردش؟
حرفم به وضوح دمغش کرد و لقمه ش رو قورت داد و گفت: به جون تو اصلا حوصله ندارم.
صداش رو پائین آورده بود و ادامه داد: نارین بدجور گیر داده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ستاره شباهنگ

تازه وارد
سطح
0
 
ارسالی‌ها
14
پسندها
47
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #8
تسایف قبل از اینکه نارین دهنش رو باز کنه با همون صدای کلفت و لهجه خشن روسی به فارسی دست و پا شکسته گفت: آقای تسایف در خدمت شماس.
دلآرام با بی‌علاقگی سری تکان داد و دوباره نگاهش به سمت منی چرخید که هنوزم نتونسته بود چشم ازش بردارم. و گفت: واقعا یاد نگرفتی به خانوما زل نزنی؟
لحنش خیلی طعنه آمیز بود که البته من رو متوجه این موضوع کرد که تو نگاه کردن بهش زیاده روی کردم ولی با پروئی که مخصوص یه مرد مثل من بود گفتم: یه نظر حلاله!
قوری رو برداشت و برای خودش چای ریخت و با شنیدن حرف من یه ابروش بالا رفت و با همون صدای متکبرانه گفت: یه نظرتو انداختی، بسه دیگه، درویش کن.
قسم می‌خورم که تا حالا توی عمرم اینجوری مسخ یه زن نشده بودم. معمولا دخترا خودشون میومدن سمتم. به یاد نداشتم بخوام مخ بزنم یا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ستاره شباهنگ

تازه وارد
سطح
0
 
ارسالی‌ها
14
پسندها
47
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #9
هولیا خانم بالای پله ها منتظرمون بود اون نمونه کمال یک زن ترک بود. پوست روشن و گونه های برجسته و چشمهای روشن. مارال کپی برابر اصل خودش بود. ینی از الان میشد فهمید مارال سی سال دیگه چه شکلی میشد. که اتفاقا چیز بدی نبود. از هولیا میشد کاملا مطمئن بود که مارال توی میانسالی هم زیبا و جذاب خواهد بود. من عکس همسر اول اردشیریعنی مادر دلآرام رو دیده بودم، یه زن باریک و ریز نقش چشم ابرو مشکی که نمیشد گفت دلآرام شباهت خاصی بهش داشته باشه. دلآرام یه جونور قد بلند بود با چشمهان زاغ و کشیده‌ی گربه ای و ابروهای پر با حالت مغولی که تا نزدیک شقیقه‌اش جسته بود. می‌تونستم قسم بخورم از پانزده سالگی تا امروز هیچ تغییرمثبت یا منفی تو ظاهرش ایجاد نشده بود. حتی از سالهای نوجوانی‌اش زیباتر هم بود به طور عجیبی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ستاره شباهنگ

تازه وارد
سطح
0
 
ارسالی‌ها
14
پسندها
47
امتیازها
33
وقتی به خودم اومدم دیدم هنوز همونجا ایستادم و به مسیری که دلآرام ازش رفته بود خیره موندم. دلآرام همون روز به من گفت که همیشه ازم متنفره! و هرگز نمی‌خواد من اطرافش باشم، من رو بی هیچ دلیلی از خودش روند و بهم گفت که هرگز بهش فکر نکنم، با من مثل یه تیکه آشغال طفیلی رفتار کرد و هنوز هم همون رفتار رو با من داشت حتی بعد از گذشت اینهمه سال.
اونروز 21 ساله بودم و الان 35 ساله و هنوز هم دلآرام به من به چشم آشغال نگاه می‌کرد، و این برام دردناک بود چون می‌دیدم هنوزم همونقدر مثل قبل می‌خوامش، این حق من نبود، نه وقت من دیوانه‌وار دوستش داشتم، وقتی اون سال منو از خودش روند به قدری بهم ریختم که مجبورشدم بدون اینکه کسی بفهمه کلی جلسه تراپی داشته باشم، من فرو ریختم و جوری زمین خوردم که مطمئن بودم هرگز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا