• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان از پس ظلمت بسی خورشیدهاست | نفیسه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Havvaa
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 39
  • بازدیدها 708
  • Tagged users هیچ

Havvaa

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
42
پسندها
278
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
داشت می‌رفت که نورسان دستش رو گرفت و گفت:
- نگرانتم، اصلا چجور مردیه؟ نکنه زن و بچه داشته باشه؟
سروین دستش رو کشید و گفت:
- نه بابا زن و بچه چیه؟ مجردِ.
- مجردِ؟
سروین پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- سی و یک سالشه، دو سالم از من کوچکتره.
نورسان اخم‌هاش رو توهم کرد و گفت:
- اونوقت می‌دونی داره ازت سواستفاده می‌کنه؟
سروین ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
- تو مگه با ما بودی که اینو فهمیدی؟ اصلا اینطور نیست من دیگه خودم یه گرگ بارون دیدم.
- سروین مراقب خودت باش ما فقط نگرانتیم.
سروین بغلش کرد و گفت:
- مراقبم فعلا خداحافظ.
***
همه پشت میز ناهار خوردی بیست و چهار نفره نشسته بودن و تو سکوت مشغول خوردن شام بودن که محمود خان گفت:
- دو روز دیگه باید یه جا تو بیمارستان برای عطرین باز کنیم.
عطرین که قاشق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Havvaa

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
42
پسندها
278
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
- مامان جان! دیگه شما باید اینو بدونی که عطرین مختاره که خودش تصمیم بگیره برای آیندش.( به سمت پدرش برگشت) همه که نباید دکتر بشن!
دوباره به مادرش نگاه کرد:
- آدما قوه اختیار و اراده دارن بذارید خودش تصمیم بگیره.( از پشت میز بلند شد) دستتون درد نکنه خوشمزه بود.
عطرین با لبخند دنبالش کرد تا وقتی که دیگه تو دیدش نبود، همین که به طرف پدر و مادرش برگشت با اخم اونا مواجه شد و لبخند از روی لبش رفت.
وارد اتاقش شد و پشت میزش نشست. با خودش فکر کرد که خیلی وقته به اینستاگرامش سر نزده، وارد برنامه شد و یه عالمِ پست و استوری بود که باید می‌دید.
استوری‌ها رو به ترتیب دید و به بعضی‌هاش واکنش نشون داد تا رسید به استوری فرنوش. لباس پرستاری تنش بود و عینک جدیدش رو زده و نوشته بود《عینک بهم میاد؟》
لبخندی زد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Havvaa

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
42
پسندها
278
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
***
از در ورودی بیمارستان گذشت و ماشین رو همون وسط حیاط نگه داشت و به طرف یکی از نگهبان‌ها رفت و همونطور که سوئیچ رو به طرفش می‌گرفت گفت:
- اقای عزتی لطفا سوئیچ رو به اقای محمودی بدین تا ماشینم رو ببرِ پارکینگ، ممنون.
بعد از دادن سوئیچ به سمت ساختمون بیمارستان راه افتاد. وارد لابی شد. با لبخند به طرف آسانسور رفت. طبق معمول تو طبقه دیگه‌ای بود و باید منتظر میشد.
از اون جایی که عجله داشت دکمه آسانسور دیگه رو هم فشار داد.
با نوک کفشش به زمین میزد و دست به سینه رو‌به روی آسانسور ایستاده بود.
صدایی توی سرش می‌گفت که از راه‌پله برو اما از طرفی حوصله بالا رفتن از پله نداشت.
داشت برمی‌گشت تا از پله بره که یکی از آسانسور‌ها رسید‌.
با لبخند رو‌به‌روی در کشویی ایستاد تا باز بشه. باز شدن در همانا و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Havvaa

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
42
پسندها
278
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
***
خسته و گرسنه کلید انداخت و در آهنی ساختمون رو باز کرد.
از حیاط کوچیک گذشت و از پله های سنگی بالا رفت. واحد نقلیشون تو طبقه‌ی دوم بود.
کلید انداخت و در چوبی رو هم باز کرد، کفش‌هاش رو درآورد و روی جا کفشیِ کنار در گذاشت و بعد وارد خونه شد.
در که باز میشد یک‌راست وارد هال می‌شدن، دست چپ آشپزخونه بود و کنارش یه راهروی کوچیک بود که تهش اتاق خواب و توالت قرار داشت.
کسی رو که ندید به سمت اتاق رفت تا لباس‌هاش رو عوض کنه.
با خودش فکر کرد بهتر، می‌تونست تو سکوت کمی بخوابه.
بعد از تعویض لباس‌هاش روی تخت چوبیِ ساده ولو شد.
چشم‌هاش رو بست، انقدر خسته بود به چیزی جز خواب فکر نمی‌کرد.
هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که صدای بستن در خونه بلند شد.
اخمی کرد و به سمت دیوار چرخید و پتو رو روی سرش کشید.
صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Havvaa

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
42
پسندها
278
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
***
نفسش رو با حرص بیرون داد و آخرین استکان چای رو داخل سینی گذاشت. فرهاد به کابینت تکیه داده بود و نگاهش می‌کرد.
سینی رو به دستش داد و گفت:
- چرا انقدر خیره نگام می‌کنی؟ میزنمتا.
فرهاد نگاهی گذرا به چایی‌ها انداخت و گفت:
- میدی من ببرم که حرصشون رو دربیاری؟
- آره دیگه فکر نکنن خبریه.
فرهاد از آشپزخونه خارج شد و فرنوش هم پشت سرش.
کنار مادرش نشست و پا روی پا انداخت. نگاهی گذرا به دوتا دختر دایی‌هاش کرد. نرگس که سرش توی گوشی بود و از لبخند‌هاش معلوم بود که داره با نامزدش حرف می‌زنه.
نارینم که از وقتی اومده یک دستش روی شکمشِ انگار که الان بچش میوفته.
- چخبر فرنوش جان؟ کار و بار چطوره؟
لبخند کمرنگی زد و به داییش نگاه کرد و گفت:
- خوبه خدارو شکر می‌گذره.
نگاهش به خشایار که کنار پدرش نشسته بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Havvaa

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
42
پسندها
278
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
رضا دستپاچه به زنش و بعد به زهرا نگاه کرد و گفت:
- والا اومدیم انشاالله قضیه خشایار و فرنوش جان رو تموم کنیم.
فرنوش دست‌هاش رو مشت کرد و چشم‌هاش رو روی هم گذاشت‌. مگه این قضیه تموم نشده بود!
زهرا به فرنوش نگاه کرد. دخترش راضی نبود و می‌دونست. یه لحظه همه سکوت کردن.
زهرا به مرضیه نگاه کرد و بعد به سمت رضا برگشت و گفت:
- والا چی بگم!
نارین با خنده گفت:
- وا عمه، قرار مدار بذاریم دیگه همون بحثای عقد و عروسی.
فرنوش بیشتر ناخنش رو توی دستش فرو می‌کرد. مادرش مگه نگفته بود؟
دقیقا هفته‌ی پیش به مادرش گفته بود جواب«نه» رو بهشون بده‌. از بس مادرش بی زبون بود جلوی اینا.
خشایار هنوز نگاهش می‌کرد، خسته نمیشد؟
نمی‌شنید مادرش و مرضیه چی میگن. باید حرف میزد. بین حرفشون پرید و گفت:
- ببخشید کدوم عقد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Havvaa

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
42
پسندها
278
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
اسپیکر رو روشن کرد، همونطور که به سمت بومش می‌رفت موهاش رو گوجه‌ای جمع کرد و دورش کش انداخت.
رو به روی بوم ایستاد و قلموی موردنظرش رو برداشت و داخل رنگ مشکی زد.
آروم و حالت دار روی بوم می‌کشید و زیر لب با آهنگ می‌خوند.
« من نیازم تو رو هر روز دیدنِ
از لبت دوست دارم شنیدنِ...» ‌
کمی عقب رفت، دستش رو زیر چونش زد و به تصویر نگاه می‌کرد. لبخند تلخی روی صورتش نشست‌. مادرش رو می‌کشید؛ حالا که با دقت نگاه می‌کرد چقدر شبیه خودش بود. اصلا مو نمیزد! چشم‌های درشت آبی، موژه‌های بلند و ابروهای کشیده و پر. تنها فرقشون بینی عمل کرده‌ی دلارام بود.
آهی کشید و دوباره نزدیک بوم شد و اینبار قلموی باریکی برداشت و داخل رنگ سفید زد تا تارهای سفیدی بین موهای مشکی مادرش بکشه.
چند سالی میشه موهاش رو بلوند کرده و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Havvaa

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
42
پسندها
278
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
پوفی کشید و به سمت بوم برگشت‌. موزیک دوباره پخش شد.
زیر لب با حرص گفت:
- نه که خیلی مشتاقن ما رو ببینن، میگه بریم« دیدن».
آخرین باری که دیده بودشون تو مراسم ختم مادرش بود. اونم اصلا باهاشون هم کلام نشده بود، خب شرایطشم نداشت. قبل از اون هم یبار تو نوجوونی دیده بودشون‌.
بی اختیار چشم‌هاش پر از اشک شدن، بوم رو تار می‌دید ولی باز قلمو رو روی موها می‌کشید.
چطور باید باهاش کنار می‌اومد؟ خانواده‌ای که پدرش رو طرد کرده بودن و به هیچ وجه مادرش رو قبول نداشتن؟ اصلا مگه جزٕ خانوادش حساب میشدن؟ هیچ‌وقت نبودن.
مادرش یه زن مسیحیِ دو رگه بود. پدرش ترک و مادرش ایرانی. اونا دو دلیل برای طرد کردن پدرش داشتن، یکی چون مادرش مسیحی بود و یکی دیگه هم چون نامشروع بود.
اشکی که از گوشه‌ی چشمش چکید رو سریع پاک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Havvaa

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
42
پسندها
278
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
آب دهنش رو قورت داد و بدون جواب دادن به سوال مرد جدی گفت:
- شما؟
مرد دست داخل جیب شلوارش کرد و کیف مدارکی رو باز کرد و جلوی دوربین گرفت.
دلارام با دیدن کارت نیروی انتظامی و اسم « سرگرد یوسفی» چشم‌هاش از تعجب درشت شدن.
- امرتون؟
- لطفا تشریف بیارید، چندتا سوال دارم.
بی وقفه گوشی آیفون رو گذاشت و به سمت کارگاه دوید.
مانتو و شالش رو برداشت و پوشید. استرس گرفته بود.
همونطور که به سمت در می‌رفت کاملا موهاش رو زیر شالش زد.
قبل از اینکه در رو باز کنه بسم الله گفت. همیشه تو اینطور موقعیت‌ها یاد خدا می‌اوفتاد.
وارد حیاط کوچیک آتلیه شد و به سمت در آهنی مشکی رنگ رفت؛ در رو باز کرد.
سرگرد دست به جیب ایستاده بود که با دیدن دلارام دست‌هاش رو از جیبش خارج کرد.
- سلام وقت بخیر، سرگرد یوسفی هستم از اداره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Havvaa

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
42
پسندها
278
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
***
پشت پنجره‌‌ی اتاق ایستاده بود و پوست لبش رو از استرس می‌کند. ساعت ۱۱ شب بود و سروین برنگشته و تلفنش رو هم جواب نمی‌داد.
مادر و پدرش رفته بودن شهرستان، خوبیش این بود.
لیانا همونطور که چشم‌هاش رو می‌مالید وارد اتاقش شد و با لب‌های آویرون گفت:
- خاله من خوابم میاد.
به سمت دخترک برگشت و پرده‌ی حریر رو انداخت.
- عزیزم خب برو بخواب.
لیانا لبه‌ی تخت نشست و نق زد:
- که باز مامانم بیاد بیدارم کنه بگه بریم خونه؟
دختر بیچاره راست می‌گفت. کنارش نشست و گونش رو بوسید.
- نه دیگه عشقم مامان بیاد همینجا می‌مونه.
پتوی تخت رو کنار زد و ادامه داد:
- می‌خوای پیش خاله بخوابی؟
لیانا اخ جونی گفت و خودش رو روی بالش پرت کرد.
نورسان لبخندی زد و از جا بلند شد.
- تو بخواب، من یسری کار دارم انجام بدم میام.
از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا