• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان از پس ظلمت بسی خورشیدهاست | نفیسه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Nafiseh_
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 23
  • بازدیدها 369
  • Tagged users هیچ

Nafiseh_

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
23
پسندها
103
امتیازها
490
مدال‌ها
1
داشت می‌رفت که نورسان دستش رو گرفت و گفت:
- نگرانتم، اصلا چجور مردیه؟ نکنه زن و بچه داشته باشه؟
سروین دستش رو کشید و گفت:
- نه بابا زن و بچه چیه؟ مجردِ.
- مجردِ؟
سروین پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- سی و یک سالشه، دو سالم از من کوچکتره.
نورسان اخم‌هاش رو توهم کرد و گفت:
- اونوقت می‌دونی داره ازت سواستفاده می‌کنه؟
سروین ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
- تو مگه با ما بودی که اینو فهمیدی؟ اصلا اینطور نیست من دیگه خودم یه گرگ بارون دیدم.
- سروین مراقب خودت باش ما فقط نگرانتیم.
سروین بغلش کرد و گفت:
- مراقبم فعلا خداحافظ.
***
همه پشت میز ناهار خوردی بیست و چهار نفره نشسته بودن و تو سکوت مشغول خوردن شام بودن که محمود خان گفت:
- دو روز دیگه باید یه جا تو بیمارستان برای عطرین باز کنیم.
عطرین که قاشق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nafiseh_

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
23
پسندها
103
امتیازها
490
مدال‌ها
1
- مامان جان! دیگه شما باید اینو بدونی که عطرین مختاره که خودش تصمیم بگیره برای آیندش.( به سمت پدرش برگشت) همه که نباید دکتر بشن!
دوباره به مادرش نگاه کرد:
- آدما قوه اختیار و اراده دارن بذارید خودش تصمیم بگیره.( از پشت میز بلند شد) دستتون درد نکنه خوشمزه بود.
عطرین با لبخند دنبالش کرد تا وقتی که دیگه تو دیدش نبود، همین که به طرف پدر و مادرش برگشت با اخم اونا مواجه شد و لبخند از روی لبش رفت.
وارد اتاقش شد و پشت میزش نشست. با خودش فکر کرد که خیلی وقته به اینستاگرامش سر نزده، وارد برنامه شد و یه عالمِ پست و استوری بود که باید می‌دید.
استوری‌ها رو به ترتیب دید و به بعضی‌هاش واکنش نشون داد تا رسید به استوری فرنوش. لباس پرستاری تنش بود و عینک جدیدش رو زده و نوشته بود《عینک بهم میاد؟》
لبخندی زد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nafiseh_

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
23
پسندها
103
امتیازها
490
مدال‌ها
1
***
از در ورودی بیمارستان گذشت و ماشین رو همون وسط حیاط نگه داشت و به طرف یکی از نگهبان‌ها رفت و همونطور که سوئیچ رو به طرفش می‌گرفت گفت:
- اقای عزتی لطفا سوئیچ رو به اقای محمودی بدین تا ماشینم رو ببرِ پارکینگ، ممنون.
بعد از دادن سوئیچ به سمت ساختمون بیمارستان راه افتاد. وارد لابی شد. با لبخند به طرف آسانسور رفت. طبق معمول تو طبقه دیگه‌ای بود و باید منتظر میشد.
از اون جایی که عجله داشت دکمه آسانسور دیگه رو هم فشار داد.
با نوک کفشش به زمین میزد و دست به سینه رو‌به روی آسانسور ایستاده بود.
صدایی توی سرش می‌گفت که از راه‌پله برو اما از طرفی حوصله بالا رفتن از پله نداشت.
داشت برمی‌گشت تا از پله بره که یکی از آسانسور‌ها رسید‌.
با لبخند رو‌به‌روی در کشویی ایستاد تا باز بشه. باز شدن در همانا و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafiseh_

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
3/8/22
ارسالی‌ها
23
پسندها
103
امتیازها
490
مدال‌ها
1
***
خسته و گرسنه کلید انداخت و در آهنی ساختمون رو باز کرد.
از حیاط کوچیک گذشت و از پله های سنگی بالا رفت. واحد نقلیشون تو طبقه‌ی دوم بود.
کلید انداخت و در چوبی رو هم باز کرد، کفش‌هاش رو درآورد و روی جا کفشیِ کنار در گذاشت و بعد وارد خونه شد.
در که باز میشد یک‌راست وارد هال می‌شدن، دست چپ آشپزخونه بود و کنارش یه راهروی کوچیک بود که تهش اتاق خواب و توالت قرار داشت.
کسی رو که ندید به سمت اتاق رفت تا لباس‌هاش رو عوض کنه.
با خودش فکر کرد بهتر، می‌تونست تو سکوت کمی بخوابه.
بعد از تعویض لباس‌هاش روی تخت چوبیِ ساده ولو شد.
چشم‌هاش رو بست، انقدر خسته بود به چیزی جز خواب فکر نمی‌کرد.
هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که صدای بستن در خونه بلند شد.
اخمی کرد و به سمت دیوار چرخید و پتو رو روی سرش کشید.
صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا