• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان هاریکا | صبا طهرانی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Sabatt
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 74
  • بازدیدها 576
  • Tagged users هیچ

Sabatt

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
632
پسندها
1,910
امتیازها
12,773
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد: 5094
ناظر: Fatemeh.hoseini Fatemeh.hoseini

نام رمان: هاریکا
نویسنده: صبا طهرانی
ژانر: #عاشقانه #مافیایی
خلاصه:
من هاریکام دختری که اتفاقات قابل باوری واسش افتاده و اتفاقات دوباره مرور میشن.
سوال اینجاست که چجوری و چرا؟
خودم هم نمی‌دونم ولی تا چشمام رو باز کردم زمان به عقب برگشته بود.
با یک یادداشت ساده به یک سال قبل برگشتم. حالا دوباره من برگشتم و اینجام اتفاقات دوباره مرور میشن. تا چشمام رو باز کردم دقیقا وسط حادثه قرار داشتم و حالا منم که همه رو شگفت زده می‌کنم چون من از همه‌ی اتفافات خبر دارم...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ZARY MOSLEH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,052
پسندها
10,889
امتیازها
29,873
مدال‌ها
27
سن
15
453261

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید....​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sabatt

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
632
پسندها
1,910
امتیازها
12,773
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #3
21 مرداد 1401

به تقویم نگاهی کردم و پرتش کردم. نگاهی به‌ پرستار کردم که لبخندی زد:
- حالت بهتره عزیزم؟
لبخند غمگینی زدم و گفتم:
- خوبم... .
سری تکون داد که گفت:
- اون آقایون بیرونن هنوزم نمی‌خوای بیان داخل؟
سرم رو به علامت نه تکون دادم که سری تکون داد.
دیگه هیچی واسه از دست دادن ندارم.
اشک تو چشمام پر شد و به قابی که من و بچه‌ها کنار هم بودیم زل زدم.
نگاهی به ویلچر کردم و با سعی و تلاش روش نشستم و پاهام رو با دستم جا به جا کردم.
در اتاق باز کردم و نگاهی به اطراف کردم. با دیدنشون که گوشه‌ از بیمارستان نشستن کمی ویلچر عقب بردم. با دیدنش که سرش رو میون دستش‌هاش گرفته بود دلم لرزید. بغض کرده نگاهش کردم که سرش رو بالا اورد و نگاهم کرد. قطره اشکم سرازیر شد و به سرعت مسیر عوض کردم و از سالن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sabatt

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
632
پسندها
1,910
امتیازها
12,773
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #4
ناباور نگاهم کرد که گفتم:
- یک سال تونستم زندگیت تغییر بدم ولی تو زندگیم نابود کردی. مافیا بازی واسه هر خر دیگه‌ای می‌خوای در بیار ولی نمی‌تونی واسه من در بیاری برو... .
یک قدم جلو اومد که داد زدم:
- برو دیگه نمی‌تونم راه برم همش تقصیر توئه.
هق هق کردم و فریاد زدم که ناباور یک قدم عقب رفت و با عجله دویید.
پولاد و الوند با دیدنم خشک شده بودن. از ویلچر پایین افتادم و از ته دل جیغ زدم که سوزنی تو دستم فرو رفت. چشم‌های خیس از اشک و بی‌حالم روش موند و هر لحظه تصویرش محوتر می‌شد تا اینکه دیگه چیزی نفهمیدم
***
با درد و سرگیجه چشمام رو باز کردم. نگاهی به اطراف کردم.
باز این اتاق تکراری... .
نگاهی به بیرون کردم که پولاد داخل اومد و نگاهی بهم کرد.
- حالت بهتره؟
سری تکون دادم و گفتم:
- ممنون.
کنارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sabatt

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
632
پسندها
1,910
امتیازها
12,773
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #5
نگاهی به الوند کردم که با تلفن داشت حرف می‌زد.
با الوند و پولاد هیچ مشکلی نداشتم ولی با اون هزارتا مشکل.
الوند سمتم اومد که زمزمه کردم:
- اون کجاست؟
لبخند محوی زد و گفت:
- به زور فرستادیمش بره حالش زیاد خوب نبود.
سری تکون دادم و روم رو به سمت باغ کردم. بعد مکثی گفتم:
- حالش خوبه؟
نگاه خیره‌ای کرد و با لبخند جواب داد:
- نگرانشی.
حرفش نه پرسشی بود و نه چیز دیگه‌ای. سمتش برگشتم و بهش توپیدم:
- فقط خواستم بدونم چشه
لبخندی زد و گفت:
- می‌خواد بره بابت اون قضیه خودش رو به پلیس معرفی کنه.
ناباور برگشتم و بهش زل زدم.
- چی؟
سر تکون داد.
- اره بهش گفتم اخه پسر خوب تو که کاری نکردی ولی زیر بار نمیره می‌دونی که چقدر غد و لجبازه.
نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم ولی ذهنم درگیر شده بود.
یعنی می‌خواد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sabatt

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
632
پسندها
1,910
امتیازها
12,773
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #6
با تعجب نگاهی کردم که با سختی روی ویلچر رفتم و به سمت کاغذ رفتم. خم شدم و از روی زمین برداشتمش.
آهسته در باز کردم و نگاهی به هر دو طرف کردم ولی کسی نبود.
روی تخت رفتم و کاغذ چروکیده رو باز کردم و شروع کردم به خوندن:
- اگه‌ می‌خوای تمام اتفاقات زندگیت جبران شه قرص رو میز رو بخور و بخواب.
نیشخندی زدم و تک خنده‌ای کردم.
- مسخره‌ها.
داخل سالن رفتم و داد زدم:
- خیلی مسخره‌ای.
پرستار دستش رو روی بینیش گذاشت و گفت:
- خانم عه!
پوف کشیدم و با عصبانیت روی تخت رفتم.
من مسخره‌ی خودش کرده. مردن دوستام و از دست دادن پاهام رو کی می‌خواد جبران کنه آخه؟
پرستار داخل اومد و لبخندی زد
- امروز واست سوپ خوشمزه آوردم.
با چندش گفتم:
- خسته شدم همش سوپ.
نگاهی کرد و با مهربونی ادامه داد:
- بخور بهونه نیار.
قاشق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sabatt

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
632
پسندها
1,910
امتیازها
12,773
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #7
***
با صدای بوقی چشمام رو باز کردم.
با تعجب به اطراف زل زدم.
صدای بوق ممتدد توی گوشم پیچید.
برگشتم و به خیابون زل زدم.
با تعجب گفتم:
- اینجا دیگه کجاست؟
- هوی خانم برو کنار دیگه.
نگاهی کردم و با سرعت کنار رفتم که مکثی کردم. انگار باورم نمی‌شد و از شوکی که بهم وارد شده بود حتی نمی‌تونستم نفس بکشم.
آروم به پایین نگاه کردم.
پاهام... .
قدمی برداشتم و همین‌جور به پاهام زل زدم و قدم زدم انقدری که نفهمیدم تا کجا رفتم.
صدایی اومد:
- هاریکا.
با تعجب به اطراف برگشتم.
- هاریکا چرا اونجایی؟
با تعجب برگشتم و به دختری که دست تکون می‌داد زل زدم.
تک خنده‌ای کرد و گفت:
- هاریکا بیا دیگه چرا رفتی اونجا؟
چشمام پر شد. اون دخترک من بود... .
دخترکی که خیلی وقت بود دلم واسه یک لحظه دیدنش تنگ شده بود.
کسی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sabatt

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
632
پسندها
1,910
امتیازها
12,773
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #8
- نه رکسانا نه من از... .
عصبی شونه‌هام رو گرفت و گفت:
- هاریکا باید برگردیم من‌ نمی‌دونم چت شده ولی حالت بهتر میشه.
دستش رو کشیدم و به پاهام اشاره زدم.
- من... من می‌تونم راه برم این یعنی چی؟
با تعجب گفت:
- یعنی میگی نباید راه بری؟
کلافگی تو صدام موج می‌زد و حتی نمی‌دونستم باید چیکار کنم.
بدتر از اون این بود که هوا روشن بود در حالی که من تازه خوابیده بودم.
- من... من باید زنگ بزنم.
موبایلم رو در آوردم و نگاهی به لیست تماس‌هام کردم.
تمامش رکسانا بود و هیچ تماسی از الوند و پولاد نداشتم حتی از اون هم خبری نبود.
با تعجب سرم رو بالا آوردم و به چشماش زل زدم.
- هوم؟ چی‌ شده؟
من پدر و مادرم رو سال‌ها پیش از دست داده بودم و فقط با رکسانا در ارتباط بودم ولی رکسانا... مرد و حالا جلوم ایستاده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sabatt

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
632
پسندها
1,910
امتیازها
12,773
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #9
- دارن میان... .
رکسانا با ذوق به پشت سرمون زل زد و گفت:
- ایشالا دزدیده‌شیم.
نگاهی بهش کردم و لبخند محوی زدم که صحنه‌ای از ذهنم رد شد.
( - اونا همونا نیستن؟
برگشتیم و به پشت سرمون زل زدیم.
- خودشونن... .
با ذوق گفت:
- ایشالا دزدیده‌ شیم.
با اخطار اسمش رو صدا زدم که چشم غره‌ای رفت‌. )
از فکر بیرون اومدم و با اخم بهش زل زدم.
پیچیدم و با سرعت گاز دادم.
- خب حالا کی هستن؟
- یه ادم‌های دیوونه که وقتی دزدیده بشیم هزار تا بلا سرمون میاد و...
منتظر نگاهم کرد که بهش زل زدم و ادامه دادم:
- و من نمی‌خوام اون بلا‌ها سرمون بیاد. پس باید فرار کنیم.
نگاهی بهم کرد که گفت:
- هاریکا.
منتظر نگاهش کردم که گفت:
- نمی‌دونم چت شده ولی خیلی شنگول بودی که... .
تک خنده‌ای کردم و گفتم:
- با این اوضاع شنگول‌ترم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sabatt

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/11/20
ارسالی‌ها
632
پسندها
1,910
امتیازها
12,773
مدال‌ها
10
یک قدم جلو اومد.
اون فکر می‌کرد با نقابی که زده من نمی‌شناسمش؟ ولی من که اون رو حتی از خودش هم بهتر می‌شناختم‌‌‌‌.
شاید اون موقع نمی‌شناختمش؛ ولی الان چی؟
- بدو.
رکسانا متعجب گفت:
- ها؟
بی توجه دستش رو قفل دست‌هام کردم و با سرعت زیادی شروع به دویدن کردم.
داشتم فرار می‌کردم، دوری می‌کردم.
دیگه نمی‌خواستم اون اتفاقات بیفته.
- باید بریم
- اخه کجا بریم؟
مغزم شروع به جست و جو کردن کرد؛ ولی نتیجه‌ای یافت نشد.
- باید یه جا امن بریم، یه جا که عمرا پیدا نکنن.
با تعجب گفت:
- کجا؟
چشمام قفل شد و به گوشه‌ای خیره شدم‌.
- فکر کنم فهمیدم‌‌‌‌.
به سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم. گاز دادم و هر چه سریع‌تر از اونجا دور شدیم.
جلوی خونه‌ی قدیمی نگه داشتم، که خیره به روبرو گفت:
- اینجا کجاست؟
- خدمتکار اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا