• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان از موعد گذشته | نور موحد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نور موحد
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 11
  • بازدیدها 1,061
  • Tagged users هیچ

نور موحد

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
25/1/19
ارسالی‌ها
195
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام یزدان

کد: 5102
ناظر: Sanam_S Sanam_S


نام رمان: از موعد گذشته
ژانر: #اجتماعی #تراژدی #عاشقانه
نام نویسنده: نور موحد


1008240_0cac3406fedb53ad3dbdf581527a5f1d.jpg

خلاصه: نباید بلندپرواز بود، باید مانند خانم‌های باوقار رفتار کرد. در عصر بایدها و نبایدها به دنیا آمد و بزرگ شد. پدرش رفت و مادرش را درونش گم کرد. حالا او مانده بود و یک جنگ داخلی ذهن که همیشه جریان داشت. مانند سربازی شده بود که با ترس هر لحظه و هر دقیقه برای این بایدها و نبایدها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ZARY MOSLEH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,011
پسندها
10,655
امتیازها
29,873
مدال‌ها
27
سن
16
453261

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید....​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

نور موحد

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
25/1/19
ارسالی‌ها
195
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
خواستم پرنده‌ای باشم آزاد
که پرواز کند به هرجا که خواست
نه نگران درنده‌ای باشم و نه آتشی.
خواستم در آسمان باشم
میان ابرهای سفید بال بزنم و نوسه* را بوسه زنم
خورشید که آمد، بتابم
ماه که آمد، چهچه زنم.
اما ناگه ابر سیاه آمد
اختر سیاه را یادم آورد
باید با ترس بال زنم
شب بخوابم و روز خوف کنم

نوسه: رنگین‌کمان
 
آخرین ویرایش

نور موحد

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
25/1/19
ارسالی‌ها
195
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #4
سلام، این رمان تا پارت 33 نوشته بودم ولی به دلایل ویرایشی و تغییرات بزرگی که صورت گرفت مجبور شدم پاک کنم و دوباره رمان رو بنویسم. مرسی:)

فصل اول: او می‌آید
سال 1334 هجری شمسی
از بالای صخره سنگی به جنگل پایین دره خیره بود. کلاغ‌ها با صدای وحشتناکی آواز می‌خواندند و باد یکهو شروع به وزیدن کرده بود. تمام بدنش از ترس به لرزه افتاد و آواهای نامفهوم ولی آشنایی از دهان چفت شده‌اش شنیده می‌شد؛ آوایی که برای یادآور روزهای خوب بود:
- لالالا دِتَر لالا ( لالا دختر لالا)
مِه عمر لالا ( عمر من لالا)

مه سو لالا ( روشنایی من لالا)...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نور موحد

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
25/1/19
ارسالی‌ها
195
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #5
این مدت ذهنمون پرشده از استرس و نگرانی. امیدوارم که حال دل همه‌مون خوب بشه... .

" لیلای من سلام.
خودخواهانه‌ست اگر بگویم دوست دارم صورتت از حرص و عصبانیت مانند لاله شود و قطرات اشک چشمانت را پر کنند؟ دلم می‌خواهد اینگونه باشد چون در این صورت فقط مطمئن می‌شوم که هنوز در گوشه‌ای از ذهنت هستم و خودخواهانه‌تر امیدوارم هنوز هم سویی[1] از چراغ عشقت مانده باشم.
ذهنم نتوانست و قلبم نخواست فراموشت کند؛ در تمام این چهارسال هرلحظه به یاد تو بودم و روزهای گذشته را مرور می‌کردم و به آن دلیل هنوز هم لیلایِ من صدایت می‌زنم.
لیلای من، این نامه را در هر حالی می‌نویسم که در کافه‌ای قدیمی نشسته‌ام. مانند آنچه در رویا داشتیم، در کوچه‌ها قدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نور موحد

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
25/1/19
ارسالی‌ها
195
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #6
- به‌به منوچهرخان. علیکم سلام!
منوچهر جوابی نداد اما همانطور که دهانش باز مانده بود با چشمانی درشت شده حیاط را نگاه می‌کرد. باید تعجب می‌کرد، امروز دومین روزیست که حیاط به این وضع افتاده است. آخرین باری که لیلا همچین چیزی را به یادت داشت، فوت خان بزرگ بود که آن زمان لیلا تنها هشت سال داشت. وقتی دیروز چشم باز کرد و این همه زن را در حیاط دید که یکی در حال هم‌زدن دیگ بزرگ و دیگری در حال مرغ و خروس پاک کردن بود، دهنش باز ماند و آنقدر به آن‌ها خیره شد که آخر سر عصای چوبی طراحی شده بی‌بی به شانه‌اش خورد و او را به خودش آورد. حتی ثریا، خواهرش، هم دادش در آمده بود که واقعا نیاز به این همه سور و سات است؟
لیلا دستش را در مقابل چشم‌های در آمده برادرش تکان داد تا از آن بهت در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نور موحد

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
25/1/19
ارسالی‌ها
195
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #7
بعد از گفتن این حرف بدون اینکه منتظر جواب منوچهر باشد و یا اصلا فرصتی به او بدهد، چرخید و راهش را به طرف مقصدش ادامه داد. گاهی اوقات منوچهر از آستانه تحملش را رد می‌کرد و این برای لیلای زودجوش پذیرفتنی نبود.
لبخند تصنعی همیشگیش را برای حفظ ظاهر به لب آورد و سعی کرد با رهگذران باحوصله احوال‌پرسی کند. وقتی کمی از خانه دور شد خلوت‌ترین راه را برای رفتن به باغ انتخاب کرد تا کسی متوجه مقصد او نشود.
او می‌خواست وارد جنگل گردو شود و به عقاید اهالی، آن باغ جای دختران تنها نیست چون اجنه به سراغشان میایند و آن‌ها می‌دزدند. مبنی حرف آن‌ها کبودی‌های زیادی بود که بعد از برگشتن از جنگل بر تنشان میفتاد؛ آن‌ها فکر می‌کردند اگر مردی به همراشان برود فقط کتکشان می‌زنند ولی اگر بدون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

نور موحد

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
25/1/19
ارسالی‌ها
195
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #8
- عروسیتون؟ چرا نیاد؟
پاهای راحله آویزان بر صخره بود و با سرعت آن‌ها را تکان می‌داد. به این فکر می ‌کرد که چقدر بد می‌شود در عروسی او و پسرِ خان، بزرگ‌های خانواده نیایند.انگار تمام مشکلات حل شده بود و تنها این مورد باقی مانده تا زندگی به کامش خوش بیاید.
- چه می‌دونم. شنیده بودم که ظاهرا این آصف‌خان با برادرهاش با هم یکمی مشکل دارن. بعد از تقسیم سه منطقه، یکمی سر این ارث و میراث دعواشون شده.
نفس عمیقی کشید و به نیم‌رخ لیلا که دیگر او را نگاه نمی‌کرد، خیره شد:
- میگن هر چند آدم خوبیه و کلی خوبی به اون روستا کرده و حتی بالیاقت‌ترین فرد اونجاست ولی آصف خان نباید این همه ارث می‌برد و حق بقیه رو خورده.
اینبار کاملا به سمت لیلا چرخید. راحله با اینکه اسدخان و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

نور موحد

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
25/1/19
ارسالی‌ها
195
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #9
راحله لبانش را بهم فشرد و بی‌خیال از تیکه‌ای که لیلا به او انداخت، با جیغی که نشان از ذوقش بود، گفت:
- واقعا چند وقت دیگه بعد عروسی می‌کنیم؟
لیلا چشمانش را بست و مکالمه ناخوشایند خودش و برادرش در گوشش مانند آوایی که شبیه به زنگ خطر بود، تکرار شد. انگار دوباره آن تلخی را نوشید و گلویش را بغضی تلخ کرد, ولی برعکس آن لبخند مسخره‌ای زد و سرش را به نشانه نه بالا برد و نچ بلندی گفت.
- قراره بدبخت بشی.
در جواب او، قرار نبود راحله حرفش را تایید کند، بلکه همانطور که انتظارش را داشت چشم‌غره‌ای رفت و به زبان آورد:
- بی‌مزه.
لیلا دوباره به روبه‌رو خیره شد و خودش را از پشت بر روی زمین پهن کرد.
- خدای من! به خاطر این مرتیکه تو این یه سال بیشتر از ده بار با این احمق (راحله را با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نور موحد

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
25/1/19
ارسالی‌ها
195
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
9
- خوب عزیز من، این نامه خرداد ماه به دستم رسید. مهدی فکر می‌کرد مثل همیشه تیرماه میایم ولی خب به خاطر کارهای شهر نشد. واسه همین مرداد ماه به دستت رسید. یه حساب هم بکنی می‌بینی که دیر هم داره میاد.
نفس عمیقی کشید و تلاش کرد هوای تازه کمی از استرس و حرصی که بابت آمدنش دارد کم شود.
- آ مهدی! بودی یه شر بود، نبودی یه شر! حالا که داری میای هم یه شر. صد سال نیای الهی.
راه برگشت انگاری طولانی‌تر از رفتن بود، درخت‌های نارنج و پرتقال که هنوز ثمره‌ای نداشتن ولی بوی برگشان با نسیم ملایمی که می‌رد به مشام هر رهگذری می‌خورد. به خانه که رسید خواست دروازه را هل بدهد ولی چشمش به گربه‌ی سفیدی خورد که روی دیوار خانه ایستاده بود. لبخندی زد و به چشمان قهوه‌ای رنگ گربه زل زد.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا