• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آشوب شعله‌ها | روناهی بازگیر کاربر انجمن یک رمان

سطح رمان رو چطور میبینید؟

  • خیلی خوب

  • خوب

  • متوسط

  • ضعیف


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

I'M_RONAHI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
تاریخ ثبت‌نام
27/7/18
ارسالی‌ها
984
پسندها
18,078
امتیازها
41,103
مدال‌ها
33
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #71
بریم برای دعوا؟
روی صندلی‌ها بشینید، و از ریتم زیر لذت ببرید.
موزیک


درمانده از فریاد زدن و ناامید از پیداشدن بودم که خاطره‌ای در ذهنم روشن شد. دست بی‌جانم را بر خاک گذاشتم. سوارها داشتند بازمی‌گشتند و من زمان را داشتم به باد می‌دادم.
- خیلی خب دارند میرند، ما هم باید بریم.
تمام توانم را جمع کردم و به دستم سرعت بخشیدم. نگاهم بر سوارها بود که همچنان داشتند می‌رفتند. زمزمه‌ام درمانده بود.
- من همین‌جام برنا!
گالوس پرشتاب مرا بلند کرد که ببرد اما پاساک آنها را نگه داشت. سوارها داشتند مستقیم به سوی حفره می‌آمدند. صدای گالوس سرریز از خشم بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

I'M_RONAHI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
تاریخ ثبت‌نام
27/7/18
ارسالی‌ها
984
پسندها
18,078
امتیازها
41,103
مدال‌ها
33
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #72
مشکی‌هایم روی فرمانده قفل شد که در سکوت، جدی و عجیب به نظر می‌آمد. مردمک‌هایش سیاه‌ و درشت‌تر از همیشه بودند و نگاهش بر گردن پاساک ثابت شده بود.
آستیاک دو دستش را بالا برد و سری تکان داد.
- خیلی خب! چی در ازاش می‌خوای؟ طلا؟ آتشدان؟
پاساک داسش را در هوا چرخاند و فریاد زد:
- برید رد کارتون! مگرنه از همینجا به سرزمین مردگان می‌فرستیمتون. معامله‌ای در کار نیست.
پرنیان و برنا شمشیر از نیام کشیدند و آستیاک گرزی سنگین از کمر برداشت. گرمای مرز شدت گرفته بود و بادها دوباره مشغول بازی شده بودند. دو جاسوس دیگر جلو آمدند و پاساک در عقب باقی ماند.
تکانی خوردم که گالوس مرا محکم‌تر کشید و در گوشم نجوا کرد:
- تکون نخور دختر! مگرنه تو رو هم با رفیقات می‌فرستم پیش مردگان.
- اونی که امروز میره به درک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

I'M_RONAHI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
تاریخ ثبت‌نام
27/7/18
ارسالی‌ها
984
پسندها
18,078
امتیازها
41,103
مدال‌ها
33
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #73
فصل هشتم
صدایی مهیب و وحشتناک در تمام تپه‌ها پیچید و ناگهان زمین زیر پایمان دچار لرزش شد. اسب‌ها، همه رم کرده و ما را به زمین انداختند. فریاد گیج آستیاک در گوشم زنگ زد.
- چه خبر شده؟
چشم‌های درشت شده‌ام به حیوانات دیوانه شده خیره شده بودند که دور خود در حلقه‌ای می‌گشتند و از گوش ‌هایشان خون بیرون زده بود. زمین که از لرزه ایستاد، یکباره از زمین زیرپایمان، هاله دود مانندی بلند شد و به دور تن اسب‌ها پیچید. آستیاک خواست به سمتشان برود که داد کشیدم:
- بهش نزدیک نشو! اون... اون نیروی تاریکه.
پرنیان و برنا حالات دفاعی گرفتند. بادها تبدیل به گردباد شده بودند و باید در فاصله کم هم فریاد می‌کشیدیم. هوای گرم شب، یکباره در اطراف هاله سرد شد‌. برنا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

I'M_RONAHI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
تاریخ ثبت‌نام
27/7/18
ارسالی‌ها
984
پسندها
18,078
امتیازها
41,103
مدال‌ها
33
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #74
حدود چهار متر ارتفاع یافته بود و سری بزرگ و عجیب داشت که به فرم یک اسب بود اما پوزه‌اش کوتاه و دندان‌ها تیز و برنده بودند. تمام تنش سیاه بود و چشم‌هایی سرخ و خونین داشت. هنوز هم در خود می‌پیچید و شکل می‌یافت.
فرمانده که ناگهان تصمیمش را گرفت رو به من کرد و با صدایی عجیب مرا باخبر کرد. میانه این همه اتفاق، نمی‌توانستم تغییر خود فرمانده را ندید بگیرم یا صدایش را که حالی چون صدای هومت داشت را نشنیده بپندارم.
- من و تو با این موجود می جنگیم تا اونها فرصت کشتن جاسوس‌ها رو داشته باشند.
در میانه وزش شدید باد و سرمای ناگهانی هوا علامت مبارزه را به آستیاک، پرنیان و برنا نشان داد که حلقه‌های عسلی متعجبش می‌درخشیدند. آخرین‌بار که پشت سرم را نگاه کردم، با جاسوس‌ها در یک مبارزه بودند. چشم‌هایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

I'M_RONAHI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
تاریخ ثبت‌نام
27/7/18
ارسالی‌ها
984
پسندها
18,078
امتیازها
41,103
مدال‌ها
33
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #75
شمشیر را بالا آوردم و ضربه رشته‌های سر جانور را پشت سر هم دفع می‌کردم.
یکباره که سرش را عقب کشید، خواستم به سویش حمله‌ور شوم که فریاد فرمانده مانع شد.
- سرت رو بدزد!
به سوی عقب غلت زدم که با نعره جانور، سر مارش جلو آمد و سمی را به جای پیشینم پرتاب کرد.
فرمانده، نیزه‌ای دو سر درآورد و با جدا کردن آن از وسط آن را تبدیل به دو شمشیر جدا کرد.
- من به سمت سر مارش میرم. سعی کن مشغولش کنی.
فریاد فرمانده که در گوشم پیچید، همزمان یکی از رشته‌های سر جانور به دور بازویم پیچد. شمشیر را به دست دیگرم دادم و رشته را با شمشیر قطع کردم. چشم‌های مشکی‌ام را در چشم‌های خونینش دوختم. نفرتی از این همه سیاهی در تنم جوشید و فریاد زدم:
- قراره بفرستمت به زادگاهت، جهنم!
یکباره صدایی از سوی جاسوس‌ها بلند شد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

I'M_RONAHI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
تاریخ ثبت‌نام
27/7/18
ارسالی‌ها
984
پسندها
18,078
امتیازها
41,103
مدال‌ها
33
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #76
رشته‌های تیز و کشنده جانور که به سمتم آمد، این‌بار تنها دستانم را شعله ‌ور کردم و با شمشیر آتشین به دل آنها زدم. نزدیکی پاهای جانور، خودم را سر دادم و از بین پاهایش رد شدم. شمشیر را که تا انتها در تنش فرو بردم و بیرون کشیدم، نعره بلندی کشید.
- ازش فاصله بگیر.
در حد فاصل پاها و دمش ایستاده بودم و جانور دیوانه شده بود و پاهایش را بر زمین می‌کوبید. چنان شدید بود که زمین را به لرزه درآورده بود. زیر گردن مار بودم و نمی‌توانستم از جا بلند شوم.
یکباره فرمانده پرشی بلند کرد و شمشیری را در چشم راست دم مارش فرو کرد. جانور یکباره بر زمین سقوط کرد اما هنوز جان داشت. فریاد فرمانده مرا به خود آورد.
- گردنش! گردنش رو بزن.
شمشیر را به زمین تکیه دادم و بلند شدم. سر یا دم مارش بر زمین افتاده و از درد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

I'M_RONAHI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
تاریخ ثبت‌نام
27/7/18
ارسالی‌ها
984
پسندها
18,078
امتیازها
41,103
مدال‌ها
33
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #77
این لینک :hanghead:مظلومانه منتظرتونه : لینک گفتمان آزاد
ظاهر تازه فرمانده چطوره؟:62:
یه نظرسنجی هم اون بالاست :barefoot:

اِریس که دستانش را به شکل الهه‌ها بالا کشید، شاید بیست مرده که‌ همه به یک شکل کشته شده بودند، از شکاف بیرون آمدند و به سوی جانور هجوم آوردند. جانور که مجبور شد رشته‌ها را به سوی آنها ببرد، با تمام توان گردن نیمه جان مار را زدم.
از ارتفاع با پهلوهایم به زمین برخورد کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

I'M_RONAHI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
تاریخ ثبت‌نام
27/7/18
ارسالی‌ها
984
پسندها
18,078
امتیازها
41,103
مدال‌ها
33
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #78
- اون چیه؟
با صدای من، نگاه هر سه به من افتاد اما من هنوز خیره سینه شکافته شده آستیاک بودم. به سمتش گام برداشتم که صدای خشمگینش بلند شد.
- به رود سرخ اگه یکیتون نزدیک‌تر بیاد، کله مسخرش رو با همین گرز نصف می‌کنم.
داس پاساک به کناری افتاده بود و به دور دسته‌اش همان هاله سیاه پیچیده بود. به قعر سینه مرد فرو رفته بود، داس را بیرون کشیده و به سویی انداخته بودند اما دور زخم سینه‌اش، هنوز هاله سیاه بود.
پرنیان، دستانش را مشت کرد و رو به او جیغ کشید:
- شاید رو مخ و مزخرف باشی اما نمیشه بمونیم تا توی احمق رواعصاب جلوی ما بمیری.
صورت آستیاک آشفته شد و نیمه سوخته صورتش را چرخاند. کمی من من کرد و نهایتا حرفش را زد.
- من می‌خوام از اون پورتال رد بشم.
بهت بود که جای گرمای هوا را گرفت. سکوت ما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

I'M_RONAHI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
تاریخ ثبت‌نام
27/7/18
ارسالی‌ها
984
پسندها
18,078
امتیازها
41,103
مدال‌ها
33
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #79
وقتی هنگامه ظهر، پس از ساعت‌ها پیاده‌روی آزاردهنده به برج و باروهای سه‌گوش مازون رسیدیم، به یاد شب پیش افتادم. موجی از دلتنگی برای آن دو جاسوس از قلبم رد شد. نمی‌دانستم با این احساس متناقض باید چگونه دست و پنجه نرم کنم.
- بالاخره یه کوفتی وسط این دشت‌ها پیدا شد‌.
پرنیان همچنان که غر میزد، به سمت نگهبان دروازه شهر رفت و نشان هویتش را بیرون کشید.
- این دروازه به دردنخور رو باز کن.
سرباز نگاهش را بر سر و وضع خونین پرنیان گرداند و نیزه‌اش را همراه با نگاه مشکوکش به سمت او گرفت.
- از اینجا برو ببینم زن دیوانه!
چشم‌های بادامی پرنیان گشاد شدند. دهانش را باز کرد و سبدی از انواع ناسزا را به ‌سرباز هدیه کرد. قاعدتا بعد از این واقعه،‌ خبری از دروازه باز نبود.
خسته و گیج از گرمای شهر مازون، زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

I'M_RONAHI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
تاریخ ثبت‌نام
27/7/18
ارسالی‌ها
984
پسندها
18,078
امتیازها
41,103
مدال‌ها
33
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #80
صدای بم و زیر فرمانده، در تونل گوش‌هایم پیچید.
- خیلی وقت بود، کسی به اسم صدام نکرده بود.
جمله‌اش مرا گیج کرد اما به یاد آوردم در حین مبارزه، نامش را صدا زده بودم. چشم‌های مشکی‌ام را چون او به آتش دادم و با صدایی خسته گفتم:
- فرمانده قبل، به اندازه کافی همه رو صدا میزد.
لب‌های او هم چون من کش آمد. لبخندش، همیشه دندان‌نما بود.
- اریس، نرده‌ها! اریس، اسب‌ها! اریس.. .
- پیازها!
مشکی‌های درشتش بر من نشستند و اخم کمرنگی کرد. بعدهم با یک چوب مشغول به هم زدن آتش شد و با ردپای دلخوری گفت:
- خب تنوع تنبیه خوبی داشت. هیچ‌کس هم بی‌نصیب نمی‌موند.
نیم‌رخش، زخم تازه‌ای برداشته بود و سایه بر آن افتاده بود. زمانی که فرمانده بین من و او، مرا رد کرد، تنفری در دلم ریشه زد اما بعدها این حس کمرنگ شد. در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا