• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سرو پناه | هاجر منتظر کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع hesarabi1399
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 54
  • بازدیدها 763
  • Tagged users هیچ

hesarabi1399

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
913
پسندها
8,746
امتیازها
25,873
مدال‌ها
25
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 5152
ناظر: NADIYA ROSTAMI NADIYA ROSTAMI

عنوان: سرو پناه
نویسنده: هاجر منتظر
ژانر: #اجتماعی #تراژدی #جنایی
خلاصه رمان:
روایت عاشقانه‌ی دو برادر و فراز و نشیب‌هایی که روزگار بر جانشان سایه انداخته است. زندگی فروپاشیده ای که پایمال شده، دندان به دندان با مشقت جای در جای پای بزرگان می‌گذارند و با تلخی روزگار، چاره‌ای جز پناه شدن ندارند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Dalraeda-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,210
پسندها
31,708
امتیازها
64,873
مدال‌ها
29
سن
16
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
IMG_20220209_123807_458.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

hesarabi1399

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
913
پسندها
8,746
امتیازها
25,873
مدال‌ها
25
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام یزدان پاک


مقدمه
نگاهش از قاب بزرگ پنجره به انوار طلایی خورشید بود که خود را با قدرت به شیشه می‌کوبیدند و در تلاشی ستوده، خود را به روی آفتاب‌ سوخته و چروکش می‌رساندند. از این انوار بدش می‌آمد. لب‌های کج‌شده‌اش را به هم فشرد و زیر لب زمزمه کرد:
- اشلون الدهر ابضوا النهار وارانی ظالام؟ «چطور چنین روزگار تیره‌ای می‌تونه توی روز به این روشنی به سرم بیاد؟»
رویش را به سمت نگاه معصوم کودکی محصور در قاب شیشه‌ای آویزان بر روی دیوار گرداند. لبخند وسیع بر لبان نازک کودک دلش را آتش زد. هنوز بدن گرم و کوچکش را در آغوشش به یاد داشت و هنوزم می‌توانست آن شمیم بهشتی را به همان شدت آن روزها در مشامش حس کند. اشک در گوشه‌ی چشمانش جمع شد. طرح چفیه‌ی چهارخانه‌ی سیاه بر بدنه‌ی استیل عصا رقصید و سرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

hesarabi1399

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
913
پسندها
8,746
امتیازها
25,873
مدال‌ها
25
  • نویسنده موضوع
  • #4
بر روی صندلی‌اش نشسته بود و به درختان مقابلش خیره بود. نور از لای پیش‌های درخت‌های نخل می‌تابید و رقصان به گوشواره‌های براق دختران فاطمه‌اش می‌خورد و برق زیبایشان چشمش را نوازش می‌داد. دختران دامن‌های کوتاه عروسکی‌شان را بر روی زمین چمنی باز کرده‌ بودند و در حالی‌که با باربی‌های زیبایشان بازی می‌کردند، می‌خندیدند. صدای چه‌چه خنده‌شان باغ را پر کرده بود. نگاه صادق به دو عروسش و دخترش فاطمه که کمی دورتر از دختران نشسته بودند، افتاد. ماکسی‌های بلندشان پرزرق برق زیر آفتاب می‌درخشید و شال‌های حریر بلندشان تا روی زمین کنار زانو‌هایشان را می‌پوشاند. به عروس و پسر کوچکش نگاه کرد. محمدش با آن لباس سورمه‌ای‌اش روی چمن لم داده بود و سرش را روی زانوی رویا، همسر مهربانش گذاشته بود و رویا موهایش را با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

hesarabi1399

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
913
پسندها
8,746
امتیازها
25,873
مدال‌ها
25
  • نویسنده موضوع
  • #5
او سالیان زیادی را زیر نور آفتاب بر روی زمین‌های زراعی جان داده بود و بعدها با پایی که در آن سال‌های دفاع مقدس، علیل شده بود و بدون همسری که خیلی زود جفای روزگار او را از او گرفته بود و دلِ تنگ و پر شورش را به حال خود رها کرده بود تا به تنهایی بار سنگین تربیت سه پسر و دردانه دخترش را به دوش بکشد، خود را به امروز رسانده بود؛ به این آسایش دوران پیری و کهولت. داد امیر بلندتر شد:
- یِدّی شوف خذو منی سیاره! « بابابزرگ ببین ماشینمو بردن».
پسرها که همگی از امیر بزرگ‌تر بودند بالاخره ماشین را از او گرفته بودند و بی‌توجه به داد و بیدادها و اعتراض‌هایش با آن بازی می‌کردند. لب‌های امیر به سمت پایین کج شده بود و چشمان ناراحتش می‌رفت تا از عصبانیت پر آب شود. وقتی تلاشش نتیجه نداد. با قدم‌هایی که از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

hesarabi1399

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
913
پسندها
8,746
امتیازها
25,873
مدال‌ها
25
  • نویسنده موضوع
  • #6
صدای داد عصبی رسول هم از کنار دستش بلند شد:
- اِشخَبُرکم؟ اِشْوی بِهدای. «چخبرتونه؟ یکم آروم‌تر».
صادق خندان دستش را بلند کرد و گفت:
- خلیهم، یهال. «ولشون کن، بچه‌ن».
رسول عصبی جواب داد:
- یهال حِطو الحوش علی رؤسهم؟ «بچه‌ن خونه رو گذاشتن رو سرشون»؟
بعدم بلند رو به محمد که کنار رویا روی چمن‌های نسبتاً زرد نشسته و او هم با خنده به بچه‌ها نگاه می‌کرد، داد زد:
- محمد، سِکِت وُلدِک. شوف اشلون لَعَب یولَه! حطو حوش علی الراس. «محمد پسرتو ساکت کن. ببین چه قشقرقی راه انداخته! خونه رو زده رو سرش»!
حالا همه‌ی پسرها حتی امیرعلی که بالاخره خودش را از آب بیرون آورده بود، به دنبال امیر ماشین به دست می‌دویدن. محمد دستش را سایبان چشمانش کرد تا بتواند از پس نور خورشید آنها را بهتر ببیند و با خنده داد زد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

hesarabi1399

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
913
پسندها
8,746
امتیازها
25,873
مدال‌ها
25
  • نویسنده موضوع
  • #7
ماشین از کار افتاده بود. امیر با ناراحتی و غم به ماشین در دست‌های پدرش زل زد. بعد از کمی که محمد سعی می‌کرد او را دلداری دهد و رویا بلند شد و به جمع جاری‌هایش پیوست، ناگهان لبخند عریضی بر لب‌های امیر نشست و برق شیطنت در چشمانش روشن شد و گفت:
- اشترولی بعد واحد غیره. «یکی دیگه برام بخرین».
چشمان محمد از تعجب گرد شد و گفت:
- بِس هِسه انا اَمِس هاذا اِشتریتِه اِلِک! «ولی من اینو تازه دیروز واست خریدم»!
امیر سرتق دست‌هایش را بغل زد و ابروهای سیاهش را به هم گره زد و گفت:
- انا یا هی مالتی؟ انا ما ظِبِیتی بالمای، ذکول ظِبو بالمای. اِرید بَعد واحد. «خب، به من چه؟ من که ننداختمش تو آب، اونا انداختن. حالا یکی دیگه می‌خوام».
ماشین را برداشت و به سمت پسرها رفت و آن را جلوی چشم‌های عصبی‌شان، کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

hesarabi1399

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
913
پسندها
8,746
امتیازها
25,873
مدال‌ها
25
  • نویسنده موضوع
  • #8
محمد خندان تفنگ اسباب‌بازی را هدف گرفت و گفت:
- لیِش مایصیر؟ خوش هَم ایصیر. اُوریک؟ « چرا نمی‌شه؟ خوب هم می‌شه. نشونت بدم؟
امیر اخم کرد و دستان کوچکش را به کمرش زد و اعتراض آمیز گفت:
- مایرید. هاذا شینهی مِن لَعب؟ « نمی‌خواد. این چه بازی‌ایه دیگه»؟
ثنا هیجان زده بالا و پایین پرید و موهای خرگوشی فر‌فری و کوتاهش در هوا موج برداشت و جیغ زد:
- عمو موتنی، موتنی. «عمو منو بکش، منو بکش».
محمد تفنگ را سمت ثنای خوشحال گرفت، اما قبل از اینکه ماشه را بکشد، امیر جلو پرید و صدای دنگ ضعیفی از اسلحه‌ی پلاستیکی بلند شد. امیر دست به کمر دو قدم به محمد نزدیک شد و قلدرمآبانه گفت:
- هِسه اتموتنی؟ «حالا منو می‌کشی»؟
و به سمت محمد دوید. محمد تفنگ را انداخت و دست‌‌هایش را بالا گرفت و گفت:
- اِشتَبِهِت،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

hesarabi1399

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
913
پسندها
8,746
امتیازها
25,873
مدال‌ها
25
  • نویسنده موضوع
  • #9
ثنا با جیغ و داد دوباره به محمد حمله کرد و از سر و کولش بالا رفت و موهایش را کشید. محسن با خنده سرش را پایین آورد:
- آی، لاتسوین اِبنِیه. هِسه هم اصیر نوبتیچ، اِشویِه اصَبری. «آی، نکن دختر. الان دیگه نوبت تو هم می‌شه. یکمی صبر کن».
بعد یکی ار دست‌هایش را آزاد کرد و ثنا را هم جفت امیر انداخت و دست‌هایش را گرفت. ثنا مثل یک ورزشکار پیچ‌ و تاب می‌خورد و هر آن که دست محمد را شل کند و آزاد شود:
- آی اِبنیِه، اِشگِد اِتحوسین. اِصبری، اِصبری. هِسه اَییِچ. «آی دختر، چقدر وول می‌خوری. صبر کن، صبر کن. الآن درستش می‌کنم».
و پایش را به دور ثنا حلقه کرد تا نتواند بیشتر از این حرکت کند بعد خندید:
- هِسه لو صِدگ تِحچین حوسی. «حالا راست می‌گی باز وول بخور».
علی که این صحنه را نگاه می‌کرد، با تأسف سر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

hesarabi1399

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
24/11/21
ارسالی‌ها
913
پسندها
8,746
امتیازها
25,873
مدال‌ها
25
بعد عقب رفت و مشت دستش را مقابل دهانش گرفت و تک سرفه‌ای کرد و گفت:
- اِحم، اِحم. اَروح اِخنِگِتهُم. الکی الکی زَعِلوچ. «احم، احم، من برم خفه‌شون کنم. الکی الکی ناراحتت کردن».
رویا یک قدم به سمتش رفت و نگران گفت:
- لاتصعب علیهم، ایهال. «خیلی بهشون سخت نگیر، هر چی نباشه بچه‌ن».
علی به خنده افتاد. بدونی‌که به آنها نگاه کند و یا صدای خنده‌ی زیرش بالا برود، دستش را جلوی دهانش گرفت و گفت:
- واید ایصاعب‌ها! «خیلی سخت می‌گیره حالا»
صدایش را فقط رسول که کنار او نشسته بود شنید و پوزخندی نقش لب‌های پوشیده با سیبیل‌های بلندش شد. صدای گریه‌ی ستایش که هنوز کف آن سوی هال نشسته بود بالا رفت. محمد با جدیت مخصوص خودش گفت:
- لازم صعوبا. «یکم سخت‌گیری لازمه».
بعد با عجله به سمت ستایش رفت او را با آن دامن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا