در حال تایپ رمان استیج | رویا نظافت کاربر انجمن یک رمان

رمانم چطور بود؟

  • خیلی خیلی عالی بود

    رای 9 90.0%
  • خیلی خوب بود

    رای 1 10.0%
  • خیلی افتضاح بود

    رای 0 0.0%
  • اصلا نخوندم

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    10

تصویر رویا

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
2/14/18
ارسال ها
321
لایک ها
1,217
امتیاز
8,433
سن
42
محل سکونت
میان درختهای پاییزی،همان کلبه همیشگی
#21
part_17#

(باران)
به شهر زل زده بودم و تو فکر فرو رفته بودم.عاقبت من چی میشد؟همینطور باید درس میخوندم؟اخرش چی میشد؟
باصدای بفرمایید گارسون،به خودمم اومدم و با دیدن استییک چشام برق زد.
یه میز فوق العاده تک نفری چیده شده بود.واقعا محشر بود اینجا.خدا به ادم پول بده تا همین جاها خرج کنه.
تشکری کردم و بعد رفتن گارسون اروم مشغول خوردن شدم.
گوشیمو برداشتم همونجور که داشتم غذا میخوردم یه سر به اینستا زدم و پست های الکی رو لایک کردم.والا پسرا همه عملی دخترا همه عملی دیگه شورش در اومده.
یهو با ریختن نوشابه روی مانتوم،برق از سرم پرید.پوف!گندت بزنن همینو کم داشتیم!
دستمو بلند کردم تا گارسون بیاد.
چشمامو از عصبانیت روی هم فشار دادم با صدای گارسون به خودم اومدم.
-بفرمایید بانو.چیزی لازم دارید؟
با اخم نگاهی بهش انداختم و گفتم:
-سرویس بهداشتیتون کجاست؟
-بفرمایید انتهای رستوران سمت راست مال بانوان هست.
سری تکون دادم و به سمت دسشویی راهی شدم.صدای کفش هام توجه خیلی از مردها و پسرا رو جلب کرد که نگاهشون به سمت من کشیده شد.زیاد معلوم نبود که نوشابه ریخته رو مانتوم چون بنفش پررنگ بود و زیادی تو دید نبود.خداروشکر که روشن نپوشیدم وگرنه کارم زار بود.
☆☆☆
(رایان)
سفارشارو دادیم و منتظر بودیم گارسون غذارو بیاره.
سمیر دستی تو موهایی که دورشو زده بود و وسطش مونده بود،کشید و گفت:
-اخ اخ رایان قیافه دختره که میاد تو ذهنم دلم میخواد بزنم دندوناشو خورد کنم.دختره حاضر جواب چشم گربه ای.درست عین گربه اس بخدا!
-زیادی داری بهش فکر میکنیا شایان.بیخیالی طی کن پسر!
-بابا دختره همچبن درو کوبید من سه متر جابه جا شدم تو جام.دختره بی فرهنگ دهاتی!
با اوردن غذا ترجیح دادم چیزی نگم و سکوت کنم.
همونطور که داشتم غذا میخوردم؛زل زدم به بیرون پنجره.خیلی ارامش میداد اینجا.
-حق باتوعه رایان.اینجا به ادم خیلی ارامش میده.مخصوصا بااین فضا و این پنجره که به شهر دید داره.
سری تکون دادم و تو چشمای شایان نگاه کردم و همونطور که اروم غذامو قورت میدادم،گفتم:
-دیدی جای بدی نمیارمت؟!قدر منو بدون.
یکدفعه متوجه نگاه خیره شایان به یک چیزی شدم و سریع رومو برگردوندم ببینم شایان داره به کجا نگاه میکنه.
یه دختره داشت به سمت سرویس بهداشتی میرفت.معلوم بود از خونواده بافرهنگی بود چون لباس پوشیدنش و راه رفتنش اونجوری نشون میداد.تیک تیک کفش هاش هم باعث میشد نگاه یه عده ای به سمتش کشیده بشه.
-به چی زل زدی شایان؟
-هیچی لباساش جالب بود.
سری تکون دادم.
شام رو توی سکوت خوردیم و حرفی رد و بدل نشد.
دوباره صدای تیک تیک کفش هایی که داشت بهمون نزدیکتر میشد،باعث شد منم کنجکاو بشم ببینم دختره چجوریه که لباسای خاصی پوشیده.خاص بود چون تو تن هیشکی تا حالا ندیده بودم مدلشو.
 

تصویر رویا

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
2/14/18
ارسال ها
321
لایک ها
1,217
امتیاز
8,433
سن
42
محل سکونت
میان درختهای پاییزی،همان کلبه همیشگی
#22
part_18#

همینطور که میخواستم نگاه کنم که ببینم طرف چه شکلیه،دختره با صدای گارسون روشو از ما گرفت.
دیگه توجهی نکردم و به شایان نگاه کردم.با دیدن هم پقی زدیم زیر خنده.
-دختر ندیدیا پسر!
-نه یه لحظه خواستم ببینم چه شکلیه همین باور کن!
با گفتن این حرف دوباره زدم زیر خنده.اخه تا حالا نشده بود که به دختری نگاه کنم یا کنجکاو بشم در موردش.
-راستی یاس چیشد رایان؟
همونطور که دستم به لیوان اب رفت و یه قلوپ ازش خوردم،لبامو جمع کردم و اخم کردم و به لیوان نگاه کردم و گفتم:
-نمیدونی چه کَنه ای شده.ولم نمیکنه.نمیتونم به مامانم بگم.اخه تا بگم یکی بدتر از یاس پیدا میکنه برام راستشو بخوای سر همین موضوع هم رابطه خوبی با مامانم ندارم.
شایان دستی به ته ریش مرتبش که همیشه مرتب بودند،کشید و گفت:
-اخه من نمیفهمم چه اجباریه!وقتی دوسش نداری چرا باید بگیریش!والا.
-اوف اینقدر به موضوع ها فکر کردم که مغزم هنگه بخدا!فقط به کنسرت روز یکشنبه فکر میکنم الان.خیلی هیجان دارم.میایی که برای کنسرت؟!
شایان یه لبخند دلنشین زد که واقعا جذابیتش رو هزار برابر کرد و با چشماش فهموند که میاد.چشمکی براش زدم و یه لبخند هم روش.
☆☆☆


(باران)

خودم رو به سرویس بهداشتی رسوندم و فوری با اب نوشابه ای ریخته بود،با دست شستم.واقعا خدارو شکر که اصلا معلوم نبود وگرنه ابروم یکدفعه به باد میرفت.موهامو مرتب کردم جلوی ایینه.عجب جیگری شده بودما!دقیقا چشمام شبیه آزاده صمدی شده بود.
از آیینه دل کَندم و اومدم بیرون.اروم ولی با قدمهای محکم و اخمی که روی صورتم بود،به سمت میز خودم رفتم.اصلا نمیخواستم ببینم کیا دارن نگام میکنن.همین که داشتم به میز دوتا پسر خوشتیپ نزدیک میشدم ،گارسون از پشت صدام زد.
-ببخشید خانم!
وایسادم و رومو برگردوندم و به گارسون به حالت سوالی نگاه کردم.
-ببخشید خانم چیزی شده؟مشکلی که پیش نیومده!
لبخند مهربونی زدم ک گفتم:
-نخیر ممنون حل شد.ممنون که به فکر مشتریاتون هستید.
یه چشمک نثارش کردم و با تیک تیک کفشام به سمت میزم رفتم.سفارش دسر هم داده بودم برای همین منتظر موندم دسر رو بیارن و بعدش بزنم به چاک.خدایی امشب عالی بود حیف تنها بودم اگه سپیده بود که یه عالمه باهم میخندیدیم.ترجیح دادم وقتی از رستوران بیرون اومدم زنگ بزنم بهش.فکر کنم هنوز با دوستاش بود که هیچ خبری ازش نبود.یدفعه دلم شور افتاد و ترجیح دادم همینجا زنگ بزنم بهش.سابقه نداشت که اصلا بهم زنگ نزنه یا اس نده.
گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم.مشترک مورد نظر خاموش میباشد.!
استرس بدی گرفتم یهو.
باران اروم باش!چیزی نشده که حتما باطریش تمدم شده!باران فکر کن مغزتو به کار بگیر نفس عمیق بکش اروم باش و دوباره شماره اش رو بگیر!
با یه نفس عمیق دوباره شماره سپیده رو گرفتم!بازم میگفت که خاموشه.برای بار سوم و چهارم و پنجم و دهم گرفتم بازم خاموش بود.لعنتی!
دیگه موندن جایز نبود باید میرفتم ببینم چیشده که خاموشه.شاید خونه بود و خواب بود!با اعصابی که خورد شده بود،گوشی رو تو کیفم گذاشتم و منتظر موندم صورت حساب رو بیارن.
سیصد هزار تومن!
سه تا تراول صدی با یه تراول پنجاهی برای انعام گذاشتم و کیفمو برداشتم و با قدمهای نسبتا تند از رستوران بیرون اومدم.
بااولین تاکسی که دیدم سریع به سمت خونه راهی شدم پیاده حوصله نداشتم برم و استرس هم نمیزاشت پیاده راه برم.
فورا کرایه تاکسی رو دادم و از ماشین پیاده شدم.دل تو دلم نبود نگران بودم و دلهره داشتم.سپیده همیشه هرجا بی من میرفت کلی اس بازی میکرد و میگفت که بی من خوش نمیگذره بهش.چطور به عقلم نرسید اصلا امشب هیچ پیامی نداده بود.کلید هارو انداختم و رفتم تو خونه.چراغا خاموش بود و این نشونه خوبی نبود چون نشون میداد که نیومده خونه.دل تو دلم نبود دستام یخ زده بودند و قلبم محکم خودشو میزد به قفسه سینه ام انگار که میخواست از جاش در بیاد.
چراغارو روشن کردم و با صدای بلند سپیده رو صدا زدم.تنها جوابی که اومد فقط سکوت بود.به سمت اتاقش رفتم و با دیدن تخت خالی و دست نخورده اه از نهادم بلند شد!
دوباره برای بار هزارم شمارش رو گرفتم و تنها صدایی که اومد صدای مشترک مورد نظر خاموش میباشد بود.ساعت حدود یک بود و خبری ازش نبود.هیچکس رو نمیشناختم که بهش زنگ بزنم و سراغ سپیده رو بگیرم.با دست و پای کرخت خودمو انداختم رو مبل و کفشامو در اوردم و پرت کردم.روسری رو در اوردم و دستمو گذاشتم روی گلوم.انگار که بغضم گرفته بود چون ترسیده بودم.وقتایی که میترسیدم همیشه بغضم میگرفت.
 

تصویر رویا

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
2/14/18
ارسال ها
321
لایک ها
1,217
امتیاز
8,433
سن
42
محل سکونت
میان درختهای پاییزی،همان کلبه همیشگی
#23
part_19#

کلافه شده بودم.نمیدونستم باید چیکار کنم.بغض لعنتی هم وقت گیر اورده بود.اب دهنمو قورت دادم ولی هیچ اثری ندشت.پاشدم رفتم اشپزخونه و یک لیوان اب ریختم و یه قلوپ خوردم .ساعت داشت به یک و نیم نزدیک میشد و ترس منم داشت دوبرابر میشد.با زنگ گوشی لیوان رو روی میز غذا خوری گذاشتم و فوری با دیدن شماره سپیده قلبم بدجوری زد.
-الو هیچ معلومه تو کجایی نکبت؟مرده شورتو ببرن کجایی؟!
صدای سپیده که اومد بیشتر خیالم راحت شد و نفس عمیقی کشیدم.
-چته بارون اروم باش.شارژم تموم شده بود.اومدیم خونه مینا اینبه زور بردنم.فردا تو برو دانشگاه منم خودمو میرسونم.
چشمامو تو کاسه اشون چرخوندم و با صدایی که از صدتا فحش هم بدتر بود،گفتم:
-باشه لازم نکرده نگران من باشی.مراقب خودت باش.میبینمت!
منتظر جوابی نموندم و فورا قطع کردم.من شبمو بخاطر این مرده شور خراب کرده بودم اون وقت این رفته بود خونه دوستش که شبو اونجا بمونه.بی شعور!
بااخم و پر از عصبانیت رفتم درو قفل کردم و کلیدشم روش گذاشتم.به سمت اتاقم رفتم و لباسمو در اوردم و اویزونشون کردم و لباس های خوابمو پوشیدم.رفتم جلوی ایینه و با دستمال مرطوب شروع کردم ارایشمو پاک کردن.اگه کارای سپیده رو سانسور میکردم ،امشب شب قشنگی بود بااینکه این نکبت اخرشو با کاراش خراب کرد.یه کم مرطوب کننده رو پوست صورتم و دست هام زدم.خیلی حساس بودم به پوستم و موهام.برای فردا هیچی نخونده بودم چون دو ساعت با استاد سمیر کلاس داشتم که قرار بود تدریس کنه بقیه اشون هم قرار بود تدریس بشه دیگه نیازی به خوندن نبود.یه نفس راحت کشیدم و یه چشمک بانمک تو آیینه به خودم زدم ک یک راست به سمت تختم رفتم.
طولی نکشید که خواب مهمون چشمام شد و به دو نکشیده،خوابم برد!یک خواب پر از ارامش!
☆☆☆
(رایان)


شب خوبی بود.واقعا میشد گفت که شب فوق العاده اروم و خوبی بود!سمیر بااسرار هایی که کردم بازم راضی نشد شب بیاد خونه!گفت که فردا کلاس داره و باید بره خونه اش و دوش بگیره و لباساشو عوض کنه.دیگه قانع شدم و رسوندمش خونه اشون و خودمم اومدم خونه.همین که در رو باز کردم از خونه بوی یه عطر زنونه شیرین می اومد.
با تعجب به سمت کاناپه رفتم و با دیدن یاس که رو کاناپه نشسته بود،آه از نهادم بلند شد.یادم نبود مامانم کلید خونمو داشت اینم حتما از مامانم گرفته بود.با صدای محکم و سردم،از بین دندون های قفل شده ام گفتم:
-چه غلطی میکنی اینجا یاس؟میدونی که خوشم نمیاد کسی بی هوا وارد خونه ام بشه!
یاس یه نگاه به فنجون قهوه اش انداخت و یه نگاه به من.فنجون رو خیلی اروم روی میز گذاشت.حالم از این خونسردیش داشت بهم میخورد.
منتظر نگاش کردم.موهاشو اروم زیر شال انداخت و خودشو مرتب کرد و بلند شد.دختر باحیایی بود فقط خیلی گیر میداد و دوسم داشت.
-اولا سلام کجا بودی؟دوما چرا بهم دروغ گفتی که...
با یک قدم خودمو بهش رسوندم.فاصله امون پنج سانتی میشد.تو صورتش داد زدم:
-حق نداری سینجینم کنی فهمیدی؟به تو هیچ ربطی نداره من کجا بودم و چرا دروغ گفتم!فهمیدی یا بیشتر بفهمونمت؟!
چشماش پر اشک شد.حقش بود.به چه جرعت دخالت تو کارام میکرد؟
رومو ازش گرفتم چند قدم نرفته بودم که برگشتم و دوباره با داد گفتم:
-موقع گم شدن کلیدها رو هم بزار و برو.هیچ خری حق ورود به اینجا رو نداره.به اون مامانمم برو بگو رایان کلیدهارو ازم گرفت!هری!
دکمه های پیرهنم رو باز کردم و به سمت اتاقم رفتم.اعصابم به قدری خورد بود که دلم میخواست کل این خونه رو روی سر یاس خراب کنم.عجب مامان نفهمی داشتما!چجوری تونسته بود کلیدهارو بده به یاس اخه؟!چه فکری کرده بود پیش خودش؟!
به موقعش داشتم براشون!
کتم رو در اوردم و پرت کردم رو تخت.صدای در نشون میداد که یاس رفته!چه بهتر!حوصله هیچکسی رو نداشتم.چشمم به پیانو افتاد.زمان ناراحتیم همیشه تنها رفیقم پیانو بود که میتونست ارومم کنه.
به سمتش رفتم و خیلی اروم شروع کردم به زدن پیانوو چشمامو بستم و از هرچی اتفاق بود ذهنمو به فراموشی سپردم!
 

تصویر رویا

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
2/14/18
ارسال ها
321
لایک ها
1,217
امتیاز
8,433
سن
42
محل سکونت
میان درختهای پاییزی،همان کلبه همیشگی
#24
part_20#


اهنگی که قرار بود روز کنسرت اجرا کنم رو با پیامو برای هزارمین بار زدم.اهنگ غم دل با چشمهای بسته واقعا حال ادمو خوب میکرد.واقعا دلم اروم گرفت.پیانو معجزه بود واقعا؛ یک معجزه باور نکردنی که حالمو بهتر میکرد.
حدود چهار روز به کنسرت مونده بود.فردا باید با شرکت اسپانسر تماس میگرفتم تا بدونم قضیه چیه که لباسامو هنوز اماده نکردند یا اگرم کردند به من خبر ندادند که ببینم اصلا چه شکلیه.من روی لباس و دوخت و پارچه و جنسش اهمیت زیادی میدادم جوری که همه لباسهام مال یک برند خاص و مارک خاص بود.
☆☆☆



(شایان)
شب نسبتا خوب و ساکتی بود.رایان منو شام برد بیرون و یه عالمه خوش گذشت.با رایان همیشه به من خوش میگذشت.عکس مامانم روی دیوار بود و دلتنگیمو بیشتر میکرد.دلتنگ مامانم بودم تنها کسی که برام مونده بود.پدرمو وقتی پانوزده سالم بود توی یه حادثه ساختمان سازی از دست دادم.اخه بابام همیشه با ساختمونا سر و کار داشت و نماهای زیبایی رو میتونست به وجود بیاره.مادرم از اون روز دیگه هیچ وقت ادم سابق نشد.فقط من موندم و مامانم.تک و تنها زندگی کردیم طوری که با همه سختیها من بعد مدرسه ام کار میکردم و نصف روز هم مدرسه میرفتم.مامانمم تو یه خیاطی کار میکرد و زندگیمون خیلی معمولی بود.
چشم از عکس گرفتم و یه لبخند پررنگ زدم.قربونش برم که همیشه لبخندش بهم گرمی میداد.امروز عصر حرف زده بودیم و دیگه نصف شبی نخواستم بهش زنگ بزنم رفته بود المان پیش برادرش.عروسی برادرزاده اش بود و برای همین چند مدت پیشم نبود.
رفتم و دندونامو مسواک زدم و ل**ب تابمو باز کردم و یه اهنگ بی کلام پلی کردم.
یکم درس رو مرور کردم که قرار بود فردا تدریسش کنم.یک دفعه قیافه رجبی اومد داخل مغزم.اون چشماش که امروز وقتی منو توی کلاس دید و ز شدت تعجب از جاش داشت در می اومد.پوفی کشیدم و صورتمو تکون دادم.من چم شده بود الکی قیافه اون دختره جلو چشممه امروز تو رستوران فک کردم اونه که داشت می اومد طرفمون.همه رو شکل اون میبینم دارم دیوونه میشم.
دوباره با مرور موضوع درس خودمو مشغول کردم و سعی کردم فکرم سمتی نره.
 
بالا