• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بلا | گندم سرحدی (نفس.س) نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

waite for

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,320
پسندها
31,810
امتیازها
64,873
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 5158
ناظر: MARYAM ABBASI Maryam.Abbasi

نام اثر: بَلا
نام نویسنده: گندم سرحدی
ژانر: #درام #طنز #عاشقانه
خلاصه: سرنوشت دختر جوانی با باورها و افکار خاندانش به چالش کشیده شده. او برای اثباتِ دروغین بودنِ اعتقادات آن‌ها دست به هرکاری می‌زند؛ اما لابه‌لای هیاهوی زندگیِ درهم ریخته‌اش ناغافل عشقی ناگهانی دانسته‌های خانواده‌اش را زیر سؤال می‌برد؛ آن‌ها نمی‌دانند باورهایشان واقعی‌ست و یا خرافی!
 
آخرین ویرایش

Dalraeda-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,210
پسندها
31,708
امتیازها
64,873
مدال‌ها
29
سن
16
IMG_20220209_123807_458.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید....​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

waite for

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,320
پسندها
31,810
امتیازها
64,873
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: می‌دانید بلا چیست؟! البته که می‌دانید! همان مصیبتی که ناگهان بر سرمان می‌آید و یا شاید گاهی آهسته آهسته؛ چنان که اصلاً متوجه بلا بودنش نمی‌شویم. اصولاً مصیبت به هرکجا سرک می‌کشد؛ بی‌ادب است و بی‌اجازه به هر دری وارد می‌شود؛ اما وای بر آن روز... بر آن روز که خودمان شویم بلا!

به نام خدا

قوم و خویشِ رادان جان‌سخت هستند! همیشه‌ی خدا سرشان برای دوئل درد می‌کند و همیشه هم یک نفر برایشان کُری می‌خواند؛ انگاری جنگ طلبان جنگجویان را دور خودشان جمع می‌کنند. اصلاً این جماعت تا جایی که من می‌دانم با زندگیِ آرام میانه‌ای ندارند. یک روز یک نفر چوب لای چرخ کاشت و برداشت برنج‌هایشان در گیلان می‌کند و روز دیگر یک نفر دیگر سراغ ملک و املاکشان می‌رود، آن‌ها هم به درستی از خجالتش در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

waite for

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,320
پسندها
31,810
امتیازها
64,873
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #4
محمدخانِ رادان، پدربزرگم از بزرگان این قوم است و به قول خودش تمام عمرش را صرف خان زادگی و دستور دادن‌هایش کرده؛ زراعت، تجارت، املاک داری! همه از استعدادهای فراوان این مرد و نسل‌های پشت سرش سرچشمه می‌گیرد. اما او یک مشکل بزرگ دارد! آن هم این است که مثل دیگران پسرانش را به دخترانش ارج می‌نهد! آه! اصلاً نمی‌دانم چرا باید اینقدر قلبمه‌اش کنم؟! آخر ارج می‌نهد دیگر چیست؟ همان بهتر که بگویم پسر دوست است و مردها را بر زن‌ها برتر می‌داند.
عجب بارانی می‌شود! عجب شُرشُر خوش صدایی... در آن دوردست‌های آسمان، ابرهای تیره را می‌بینم. چند روز دیگر سالروز تولدم هست؛ اما چه میلادی... آخر هیچکس چشم انتظار آمدنش نیست. گرچه مادر و پدرم تظاهر می‌کنند هستند؛ اما می‌دانم نیستند؛ آن‌ها هم از آفتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

waite for

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,320
پسندها
31,810
امتیازها
64,873
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #5
ای داد و ای امان... آن روز به قول مادربزرگم عجب قصه‌ای داشت، منِ بی دست و پا در نظر محمدخان نمی‌دانم چه آمدم! هِنی گفت که پدرم خودش را باخت. گمان کرد رادان بزرگ می‌خواهد نوه‌اش را در بغل بگیرد؛ اما زهی خیال باطل!
او فقط جلو آمد، گردنش را کمی صاف کرد تا بتواند منِ نوزاد را تماشا کند فقط همین؛ بارها از مادربزرگم پرسیدم این حجم از شوق و اشتیاق محمدخانت به که رفته!؟ و او هم اخم ظریفی به چهره نشانده و گفته «تمام خاندان رادان همینطور بودند و هستند.»
سال‌ها می‌گذرد، دوران عوض می‌شود؛ اما رادان‌ها هنوز همینند که هستند. توقع دیگری هم ندارم؛ آن هم وقتی قصه‌ی زندگی عمه خانم را شنیدم؛ زنی مظلوم و یا بهتر است بگویم دخترعمه‌ی محمدخان که چه بلاها که برسرش نیامده! مادرم می‌گفت هرچند سال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

waite for

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,320
پسندها
31,810
امتیازها
64,873
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #6
بی‌شک آن روز دنیا با منِ نوزاد سر جنگ داشت! بی‌مروت حتی یک روز و یک ساعت هم درنگ نکرد و ضربه پشت ضربه می‌کوبید! آن هم در مقابلِ چشم‌های محمدخانِ رادان که منبع عظیمی از افکارِ پوسیده‌ی خاندانش بوده و هست.
فرزندِ پدربزرگم سر رسید؛ نامش نیما بود، قد بلند و چهارشانه. به قول مادربزرگم تمام دخترها برایش سر و دست می‌شکاندند؛ اما او به تازگی نصیب همکلاسیِ دانشگاهش شده و داماد شده بود. نیم نگاه به خواهرزاده‌اش که من باشم، انداخت و با ابروان پایین کشیده رو به سوی پدرش دوخت.
- بابا! مجوز ساخت برج رو بهتون ندادن و گفتن هیچوقتم نمی‌دن!
و ناگهان جمله‌ی عاقلانه‌ی پدربزرگ دود شد و رفت هوا! و او هم با یک «هان؟!» پر سؤال به قیافه‌ی پسرش چشم دوخت. در چشم‌های سیاهِ او باور حرف خودش را جستجو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

waite for

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,320
پسندها
31,810
امتیازها
64,873
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #7
- احضارتون کردن!
در این لحظه می‌توانم حدس بزنم روی دشمنی‌اش به دوستی‌اش پیروز شده که دست به سینه می‌ایستد و ابروی بلند پرپشت سیاهش را بالا می‌کشد. به اجبار دل از پنجره می‌کَنَم، بی تفاوت به نحوه‌ی تکیه کردنش به چهارچوب و آن ابروی کذایی که شاید نشان از حسادتش باشد، به سمت کمد لباس‌هایم می‌روم تا بلوزی روی تاب بند باریکم بیندازم.
- بارونو دیدی؟! صدای شُرشُرش مثل یه موزیک غمگینه؛ دلم گرفت.
موفق می‌شوم دشمنی‌اش را کم کنم و او را به یاد روزهای غم‌انگیزش بیندازم، شاید هم دلش برایم می‌سوزد. شل می‌شود، دست‌هایش رها شده و صورتش شبیه به کره‌ی آب شده در معرض نورآفتاب وا می‌رود سپس قدمی جلو می‌آید.
- آره دیدمش...اما قشنگ بود.
لبخند موذیانه‌ای که قصد جا خوش کردن روی لبانم را دارد به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

waite for

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,320
پسندها
31,810
امتیازها
64,873
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #8
خانه‌مان دوست داشتنی است؛ پدرم و مادرم به دلخواه خودشان آن را تزئین کردند و داخلش را ساختند. بگذریم از اینکه هر کس که به این ملک قدم می‌گذارد در ابتدا گمان می‌کند میانه‌ی یک جنگل انبوه گیر کرده! که این سرسبزی را مادرم ساخته؛ تا توانسته پیچک و انواع درخت و درختچه‌ها و گل‌ها را جای جایش نهاده که گاه حتی خودم تصور می‌کنم چشم‌هایم پس از دیدن این سبزی‌ها دیگر همه چیز را به شکل یک درخت می‌بینند، حتی آدم‌ها! مثلاً پسردایی‌های قدبلندم برایم شبیه به سرو می‌مانند! و یا مادربزرگم درخت لیموی پربرگی‌ست که فقط از پهنا رشد می‌کند! و پدربزرگم می‌تواند یک خرمای بلند قد باشد که همه را زیر سایه‌ی شاخه‌ی بلندش نگه می‌دارد!
در این لحظه هم که من بیرون می‌روم مادرم مشغول رسیدگی به گل‌های رُزی‌ست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

waite for

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,320
پسندها
31,810
امتیازها
64,873
مدال‌ها
20
  • نویسنده موضوع
  • #9
مادربزرگ دست‌هایش را از هم باز می‌کند و به رویم لبخندی مادرانه می‌زند و من هم دهانم را تا انتها برایش کش می‌دهم تا بتوانم خودم را حتی بیش از یک گربه لوس‌تر کنم! همزمان به آغوشش می‌روم.
- سلام مادرجون.
مادرجانی می‌گویم که گل از گلش بشکفد و احساس کند جان است و جایش روی چشم است.
- سلام به روی ماهت عزیزم، مینا جانم.
مینا جان می‌گوید و دست دور شانه‌ام می‌گذراد؛ من را همراه خودش به سوی سالن وسیع می‌برد. ملک رادانِ بزرگ درست مثل زمان‌های قدیم است، درواقع از همان قدیم‌الایام علاقه‌ای به بازسازی محیط داخلی‌اش نداشت. قصد داشت تمامش را تغییر بدهد که نتوانست. در و دیوارش پر است از قاب‌های خاندانی و عتیقه‌اش. نسل در نسل رادان‌ها را می‌توان در جای جایش دید. به عمق چشم‌هایشان که نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

waite for

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,320
پسندها
31,810
امتیازها
64,873
مدال‌ها
20
تصور دور هم نشستن و حرف‌های بی سر و ته آن دانای کل از یادم می‌رود و به احترامش می‌ایستم.
- سلام پدرجون.
قد بلند است، با صورتی سفید و شاید کمی قرمز، سبیل پرپشت سفیدی پشت لب‌هایش دارد که به گفته‌ی خودشان اُبهتش را دو چندان می‌کند! در این سن که به سوی هفتاد سالگی می‌رود حتی ذره‌ای خمیده نیست! گویی همه‌ی عمر در باشگاه‌های ورزشی روی هیبتش کار می‌کند. لبخند مغرور همیشگی‌اش را می‌زند و جواب سلامم را می‌دهد. نزدیکم که می‌شود دست نوازشگر کوتاهی روی سرم می‌کشد و در کنار مادر جانم می‌نشیند.
من هم نشسته‌ام و حالا به عمق چشم‌های محمدخان زل زده‌ام! هر دو سکوت کرده‌ایم؛ انگار می‌خواهد ببیند همان مینای همیشگی هستم! یا شاید منتظر است ببیند در این لحظه بلایی به سرشان نمی‌آید؟ مثلاً خانه روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا