• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه آقای لژیونر من | زینب زاهد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع ماه عاشق
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 35
  • بازدیدها 1,066
  • Tagged users هیچ

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان: 499
ناظر: NADIYA ROSTAMI NADIYA ROSTAMI

نام داستان: آقای لژیونر من
نام نویسنده: زینب زاهد
ژانر: #اجتماعی #عاشقانه
خلاصه:
نازنین دختریه که عاشق یه فوتبالیست شده و نمی‌تونه ازش دل بکنه.
بابای نازنین قمارباز بود و مامانش خرج نازنین را برعهده گرفته بود.
پدر نازنین با یه نفر شرطبندی کرد و نازنین مجبور شد به خاطر اشتباه پدرش با اون مرد قمارباز ازدواج کنه.
 
آخرین ویرایش

PETROVA.MIR

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,279
پسندها
25,778
امتیازها
47,073
مدال‌ها
30
IMG_20220209_123722_043.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ داستان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

بعد از بیست پست از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #3
باد می‌وزید و باران نم نم می‌بارید، من چتر در دستانم بود و در حال حرکت بودم. سریع تر راه می‌رفتم تا به خانه برسم. به خانه که رسیدم لباسای خیسم را از تنم درآوردم و آویزون کردم. به مامانم سلام کردم و وارد اتاق شدم.
من نازنین دختر هجده ساله هستم و در حال تمام کردن دوران دبیرستان هستم.
رفتم توی اتاقم در را بستم و شروع کردم به درس خواندن. درسای پیش دانشگاهی خیلی سخت بود، ولی من سعیمو می‌کردم خوب بخونم.
من عاشق یه فوتبالیست بودم ولی به هیچکس نمی‌گفتم که عاشقشم. چون می‌دونستم که توی جوابم بهم می‌گن مثل این دختربچه های دوازده ساله عاشق سلبریتی شده. فوتبالیست تیم تراکتورسازی و تیم ملی که از چهارده سالگی شده بود زندگی من. خیلی دوسش داشتم، مرد رویاهام همیشه یه نفر شبیه اون بود. اسمش محمدحسین صدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #4
تلویزیونو باز کردم زدم کانال ورزش.
بازی تراکتورسازی و استقلال شروع شد.
گزارشگر شروع کرد به گزارش بازی.
علی شکوری پاس میده به محمدحسین صدر.
محمدحسین میره جلو تک به تک...
بازی همین جور ادامه داشت منم داشتم تخمه می شکوندم...
تا این که دقیقه ی چهل و یکم گزارشگر ولوم صداشو بالا برد و گفت صدر میره جلو و گل... گل... توی دروازه... گل برای تراکتورسازی تبریز...
تراکتور یک، استقلال صفر...
فریاد زدم و گفتم : گل و شروع کردم به دست زدن و تشویق تیم...
مامان از اون طرف گفت: چی شد؟
من: گل زدیم مامان... تراکتور یک به هیچ جلو افتاد...
خدا رو شکر همین دلخوشی های کوچکو داشتم...
همین دلخوشی ها و سرگرمی ها بود که منو شاد و سرحال نگه می داشت تا من بتونم کارای روزمره را انجام بدم.
چهل و پنج دقیقه گذشت و بازی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #5
- محنا دارم بدبخت میشم...
- چرا آخه؟
- محنا پدرم داره به ذور منو شوهرم می‌ده!
- چی؟
- بدبخت شدم محنا! محنا من محمدحسینو میخوام.
- می‌فهممت عزیزم... گریه نکن... گریه نکن...
محنا بطری آبمو از کیفم برداشت درشو باز کرد و داد دستم تا یکم آب خوردم و گفتم:
- آخه چه گناهی کردم که این بلاها سرم میاد...
- مامانت چیزی نگفت؟ آخه تو چرا باید با این سن کم ازدواج کنی؟
- نمی‌دونم محنا... نمیدونم...به خدا دیگه رد دادم...
محنا گفت:
- آروم باش دختر...من مطمئنم همه چی درست می‌شه.
- کِی درست می‌شه؟ امشب خواستگاریه! محنا من دلم پیش محمدحسینه.
- می‌فهممت عزیزم...می فهممت...
- به نظرت چی کار کنم؟
- جا بزن!
- من اگه جا بزنم مامانم در خطره! مامانمو اونقدر می‌زنه که می‌ترسم اتفاقی براش بیوفته! محنا من اون مردو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #6
بعد از این که چایی رو ریختم روی حسن برگشتم توی آشپزخونه و گریه کردم.
به خاطر خودم، به خاطر آینده ام، به خاطر محمدحسینم اشک ریختم.
با خودم گفتم:
- محمدحسین من چجوری تو را از دست بدم در حالی که عاشقتم.دوستت دارم محمدحسین، کاش الان پیشم بودی و حالمو درک می‌کردی.آقای فوتبالیست من دوستت دارم.دوستت دارم قهرمان زندگی من.می‌دونی که حتی تو نمی دونی کسی مثل من توی جهان، ولی باور کن اگر کفر نبود تو را می پرستیدم.
محمدحسینم من شیفته‌ی توام و نمی تونم کسی را جایگزین تو کنم. چه کنم با این دلم؟
من اگه با کس دیگه ای ازدواج کنم، باز با خاطرات تو زندگی می‌کنم.
محمدحسینم دوستت دارم و نمی‌تونم ازت دل بکنم. من کسی رو ندارم دیگه، اینو دل من بهم می‌گه.کاش امروز به جای حسن تو اومده بودی خواستگاری. پدرم و حسن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #7
رفتم توی اتاقم گوشی رو برداشتم و توی اینترنت در مورد ازدواج اجباری سرچ کردم یه آهنگ آورد از مجید علیپور به اسم ازدواج اجباری.
یه چند وقتیه احوالم درست نیست
یه چند وقتیه حرف ازدواجه
هزار تا صیغه ام اگه بخونن
مهر باطل رو کل آیه هاشه
خاله قندو نساب بالا سر من
نگیر پارچه روی بالا سر من
بیاریش تو خونه از خونه میرم
عروس نیار تو خونه مادر من
ای وای ای وای دل من پیش اونه
به اصرار مامان امشب شب بله برونه
اصرار اجبار صیغه ی منه با یکی به جز تو
قبول ندارم و به زور دارم می گم قبلتُ
نذار اسمتو با حنا رو دستم
خیال نکن که من عاشق تو هستم
انگشت من جای حلقه ی اونه
نکن حلقه رو تو انگشت دستم
خاله قندو نساب بالا سر من
داره خراب میشه خوشبختی من
شکست عشقی شد عاشقی من
مامان چه کردی با زندگی من
ای وای ای وای دل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #8
رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم.رفتم آشپزخونه و یک لقمه ی نون و پنیر درست کردم و یکمی از لقمه را همون جا گذاشتم توی دهنم، بقیه اشو گذاشتم توی نایلون و گذاشتم توی کیفم بعد لباسامو پوشیدم و از خونه بیرون زدم. رفتم ایستگاه اتوبوس. ده دقیقه ای منتظر موندم تا اتوبوس بیاد.ده دقیقه بعد رسیدم به ایستگاه نزدیک مدرسه. پیاده شدم و رفتم سمت مدرسه. وارد مدرسه شدم و رفتم کلاسمون. به محنا سلام کردم.محنا هم در جوابم گفت:
- سلام خوبی عزیزم؟
- ممنون تو خوبی؟
- مرسی نازنین جان! دیشب چی شد؟
- دیروز که رسیدم خونه اول خودکشی کردم، سفیدکننده خوردم ولی مامانم منو نجات داد. وقتی مایع رو خوردم دعا کردم که بمیرم. خیلی‌ام خوشحال بودم.
- دیوونه ای دختر! سفیدکننده چرا می خوری؟
- چاره ی دیگه ای نداشتم مجبور بودم برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #9
روز عقد فرا رسید.حسن منو برد آرایشگاه. آرایشگر صورتمو بند انداخت. ابروهامو برداشت و حسابی بهم رسید. توی آیینه خودمو نگاه کردم. خیلی خوشگل شده بودم. قیافه ام تغییر کرده بود، ولی برای حسن نه برای عشقم، نه برای محمدحسینم. حسن با اون پیکان قراضه اش اومد دنبالم و منو برد محضر سر سفره ی عقد. عاقد شروع کرد به خوندن خطبه ی عقد. دوشیزه‌ی مکرمه سر کار خانم نازنین موعدی آیا بنده وکیلم شما را به عقد جناب آقای حسن ساعدی دربیاورم؟
من جواب ندادم و عاقد برای بار دوم تکرار کرد:
- عروس خانم دوشیزه مکرمه سرکار خانم نازنین موعدی آیا بنده وکیلم شما را به عقد جناب آقای حسن ساعدی دربیاورم؟
من سکوت کردم.
عاقد برای بار سوم پرسید:
- عروس خانم آیا بنده وکیلم شما را به عقد جناب آقای حسن ساعدی دربیاورم؟
من در حالی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
چقدر هم هیکلش گنده بود، نمی دونم چه جوری توی پیکان جا می شد؟
- حسن روشو کرد سمت من و گفت:
- از فردا مدرسه تعطیل می‌شی خانم خونه ام.
- به همین خیال باش.
- من در را قفل می‌کنم و می‌رم سر کار توام مجبوری خونه بمونی!
- دستت درد نکنه.
باز شروع کردم به گریه کردن و اشک ریختن.
حسن گفت:
- واسه‌ی من آبغوره نگیر.
- پس چی کار کنم؟ زندگیم نابود شد. اصلا چرا تو اومدی توی زندگی من؟
- اومدم که نابودت کنم...هه هه...در ضمن تقصیر بابات بود که روی دخترش شرط کرد...
می‌خواست بازی نمی کرد تو ام الان خوشبخت بودی...
- من چه گناهی کردم؟
- گناهت اینه که دختر باباتی!
داشتم دیوونه می شدم و اشک می‌ریختم و با خودم می‌گفتم:
- بابا چه کردی با زندگی من؟
کل مسیر را گریه کردم تا این که رسیدیم به خونه‌ی حسن!
یه خونه ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا