• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه آقای لژیونر من | زینب زاهد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع ماه عاشق
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 35
  • بازدیدها 1,067
  • Tagged users هیچ

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
حتما نامزدش خیلی دوسش داره خوش به حالش که همسر محمدحسینه...روی تخت دراز کشیدم و گفتم خدا به سما شانس داده به ما هم شانس داده.
محمدحسین من دیگه مال سماست مال من نیست.اصلا نمیدونم چرا داشتم بهش فکر می کردم. وقتی هم اون زن داره هم من شوهر دارم چرا باید به این چیزا فکر می کردم. تف توی این شانسم که ریده توی این زندگی لعنتیم. روی تخت خوابم برد تا این که صدای باز شدن در اومد. .
حسن بود. اومد خونه و بهم گفت: غذا چی داریم؟
گفتم: املت
- پاشو بیار بخورم.
رفتم آشپزخونه گوجه هارو خرد کردم ریختم توی ماهیتابه و یکم روغن اضافه کردم حسن داشت نوشیدنی می خورد وای خدایا این قدر خوشحال می شدم اون نوشیدنی بخوره بترکه بهش گفتم: بخور بخور ایشالله بترکی و بمیری لا اقل من یکی از دست تو راحت بشم بخور
املتو پختم سفره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
محمدحسین
با سما رفتیم پارک و کلی گشتیم بعد رفتیم غذاخوری تا آش دوغ بخوریم آهنگ دنیام شدی رفتو پلی کرده بودن و ما هم باهم زمزمه می کردیم.
حتی فکرشم نکن یه روزی جا بزنم
می نویسم امضا می کنم می مونم
تو کاریت نباشه بیا سرتو بذار رو شونه ام از خودم کم می کنم که بهت اضافه شه
تو نباشی هر چی که میخواد بشه اصلا بذار بشه
درمیام تو روی هر کی که بخواد یه جوری با تو بد بشه
دنیام شدی رفت واسه قلب من بمون تا رو به راه شم
آب و جارو کن منو که سر به راه شم
خوش به حال من اگه مال تو باشم
خنده هات وقتی بدن آب رو آتیشه
عشق با حکم تو آسون میشه
وقتی همدستمی این بازی ته سطحیشه
دنیام شدی رفت واسه قلب من بمون تا رو به راه شم
آب و جارو کن منو که سر به راه شم
خوش به حال من اگه مال تو باشم
بعد آش دوغ آوردن و خوردیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
بعدش سما رو بردم خونه مون سوار ماشین شدیم وحرکت کردم به سمت خونه بعد از سی دقیقه رسیدیم خونه در را باز کردم و وارد خونه شدیم هیچکس خونه نبود با سما رفتیم توی اتاقم.
سما مانتوشو درآورد. چقدر خوش اندام بود. کمر باریک بود مثل باربی. پوستش سفید بود و چشمای آبی و موهای طلایی داشت.
رفتم پیشش سما رو در آغوش گرفتم.
به سما گفتم: سما بیا با هم راحت باشیم درسته که نامزدیم ولی خیلی می‌چسبه.
سما هم از خدا خواسته بود فوری گفت:
- هر چی تو بخوای.
***
نازنین
حسن از سرکار اومد و باز شروع کرد به نوشیدنی خوردن تا این که دیدم روی تخت دراز کشید. منم رفتم مشغول تماشای تلویزیون شدم تا این که روی مبل خوابم برد.
صبح که بیدار شدم رفتم اتاق تا حسنو بیدارکنم.
- هی لندهور پاشو برو نون بگیر.
پاشو دیگه! پاشو! آی بمیری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
آمبولانس اومد و جلوی در خونه مون پارک کرد دکتر و پرستار اومدن داخل بهشون سلام کردم دکتر رفت پیش حسن و نبضشو گرفت و بهم گفت: چیزی مصرف می کرد؟
- نوشیدنی می خورد آقای دکتر
- تموم کرده.
- خدا رو شکر.
جنازه ی حسنو برداشتن و گذاشتن توی ماشین و بردند. گوشی رو برداشتم و به مامانم زنگ زدم مامان جواب داد:
الو دخترم
- سلام مامان یه خبر خوش برات دارم.
- چه خبری؟
- حسن به درک واصل شد.
- چی میگی نازنین؟ حالت خوبه؟
- آره عالی ام چون حسن مُرد.
- چرا؟
- اونقدر نوشیدنی خورده مُرده.
- پس به آرزوت رسیدی.
- آره حالا دیگه راحت میتونم درسمو بخونم و به آرزوهام برسم.
- میخوام از بابات طلاق بگیرم.
- خیلی وقت پیش باید این کارو می کردی.
- حالا خونه ی حسن و هرچی که داره میرسه به تو.
- آره یه خیری ازش واسم رسید.
- پولشو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
حسنو بردیم دفن کردیم من پشت سرش همش می گفتم خدا لعنتت کنه که زندگی‌مو نابود کردی. به مامانم گفتم: بیاد خونه ی حسن بمونه تا بابا اذیتش نکنه. بعد از مراسم خاکسپاری با مامان رفتیم خونه ی حسن. جو رو از یخچال فریزر برداشتم گذاشتم روی گاز تا یخش آب بشه.می خواستم سوپ جو درست کنم. بعد از یک ساعت سوپ پخت و سفره رو پهن کردیم و خوردیم.بعدش شروع کردم به خوندن درسام داشتم فیزیک می خوندم. مامان داشت خیاطی می کرد.تا این که دو ساعت گذشت و من از درس خوندن خسته شدم.
رفتم تلویزیونو باز کردم. توی یه برنامه ای درشبکه ی استانی محمدحسین و نامزدشو دعوت کرده بودن.
مجری از محمدحسین پرسید: اگه همسرت بهت بگه فوتبالو رها کن چی کار می کنی؟
محمدحسین جواب داد: قاعدتا فوتبال را بی خیال میشم چون همسرم ازم خواسته.
سما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
امروز اولین امتحانم بود درسمو خونده بودم صبحانه رو خوردم لباسامو پوشیدم و رفتم مدرسه . امتحانمو دادم و از کلاس اومدم بیرون. امتحان فیزیک داشتم ولی عالی دادم. بعدش برگشتم خونه و ناهار آماده کردم می خواستم خورشت استانبولی بذارم.
برنج را گذاشتم روی گاز تا بپزه بعدش سیب زمینی را پوست کندم و خرد کردم. گوشت چرخ کرده را از توی یخچال برداشتم و پیاز رو رنده کردم روش و یکم نمک ریختم گذاشتم یخش آب بشه.
مامان از بیرون اومد رفته بود خرید یه عالمه میوه و سبزی و گوشت و برنج خریده بود.
بهش سلام کردم و کمک کردم وسایلا رو از حیاط بیاره داخل خونه .
مامان بهم گفت:
سلام دخترم امتحان چطور بود؟
- عالی بود مامان
- ایشالله یه روز مهندس شدنتو ببینم.
- ایشالله
یه ظرف آوردم و سبزی ها رو پاک کردیم.
ناهارمون پخت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
رفتم سر جلسه ی کنکور و کنکورمو دادم بعد از یک ماه نتایج اومد. مهندسی مکانیک دانشگاه سراسری تبریز دانشگاه شهر خودمون قبول شدم یواش یواش آماده ی رفتن به دانشگاه می شدم. روز اول دانشگاه رسید من لباس مشکی خریده بودم اونا رو پوشیدم و یه مقنعه ی مشکی سرم کردم و کتابامو برداشتم. از مامانم خداحافظی کردم و رفتم ایستگاه اتوبوس سوار اتوبوس شدم و حرکت کردم سمت دانشگاه.جلوی دانشگاه پیاده شدم و رفتم داخل پیاده روی کردم تا رسیدم به دانشکده ی مکانیک و بالاخره روز شروع رویاهام فرا رسید.
محمدحسین
با سما توی کافی شاپ بودیم تا این که گوشیش زنگ خورد. سما این روزا تماسای مشکوک زیاد داشت کلافه شده بودم خیلی وقتا تماس می گرفتم جواب نمی داد چند بار رفته بودم خونه شون خونه نبود، همش سرش توی گوشیش بود.
بهش گفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
در حال حرف زدن با سما بودیم.
- ببین نمیدونم چی توی سرت می گذره ولی فکر سقط بچه رو از سرت بیرون کن و این که من طلاقت نمیدم چون دوستت دارم نمی خوام ازم جدا بشی.
- مگه دست توئه؟ من دیگه تو رو نمی خوام.
- من مگه عروسک خیمه شب بازیتم یه روز منو بخوای دو روز دیگه نخوای.
- همین که گفتم من طلاق میخوام. مهریه ام رو میذارم اجرا.
- مگه من باهات چی کار کردم که این جوری بی رحمانه رهام می کنی؟
-من از اولش تو رو دوست نداشتم یکی دیگه رو دوست داشتم من عاشق پولت شده بودم نه خودت.
- چی میگی تو؟
- حقیقت همینه
- یعنی واقعا دوسم نداری؟
- نه دوستت ندارم.
- ولی طلاقت نمیدم تا اذیت بشی.
- هه
- می خندی؟ تو منو چی فرض کردی؟
- من رفتم خداحافظ
- سما صبر کن! به خدا هر کاری بگی می کنم تا با من باشی.
- نه محمدحسین دیگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
نازنین
من هر روز می رفتم دانشگاه و برمی گشتم تا این که یه روز یکی از همکلاسی هام اومد پیشم و گفت:
سلام خانم موعدی
- سلام آقای پارسا خوب هستین؟
- ممنون شما خوبین؟
- مرسی
- خانم موعدی الان دو ترم گذشته ولی من از ترم اول می خواستم یه چیزی بهتون بگم.
- بله بفرمایید
- من از شما خوشم اومده اگه ممکنه بیشتر باهم آشنا بشیم.
- نه آقای پارسا شرمنده ام
- چرا دلیلتون چیه؟
- ببخشید من باید برم.
- ازش دور شدم و اومدم این طرف تر قدم زدم تا این که تایم کلاسم رسید و رفتم سرکلاس.
- بعد از دو ساعت کلاسم تموم شد و برگشتم خونه.
لباسامو عوض کردم و رفتم سرویس دستامو شستم و رفتم آشپزخونه املت پختم و آوردم با مامان خوردیم.
ساعت۱۷ بود که گوشیم زنگ خورد.
- الو سلام
- سلام
- خانم موعدی من پارسام هم دانشگاهیتون.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ماه عاشق

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
6/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
162
امتیازها
618
مدال‌ها
2
محمدحسین توی دادگاه بودیم با سما.
من گفتم:
آقای قاضی من همسرمو طلاق نمیدم خیلی دوسش دارم.
سما: آقای قاضی من طلاق میخوام اصلا ایشونو دوست ندارم.
قاضی گفت: خانم اگه دوسش نداشتین چرا باهاش ازدواج کردین؟
سما: فکر می کردم اگه باهاش ازدواج کنم و زندگی کنم بهش علاقه مند میشم.
قاضی گفت: خانم محترم شما الان تنها نیستین باردارین. آینده ی یه بچه رو با رفتنتون خراب نکنین.
- من می خوام بچه رو سقط کنم ایشون اجازه نمیدن.
قاضی: سقط بچه یکی از گناهان کبیره است. شما یه موجود زنده را از بین می برید.
من گفتم: آقای قاضی من میدونم دردش چیه؟ یه نفر هی باهاش تماس می گیره بهم میگه دوستم سوداست ولی یه مرده که باهاش تماس می گیره ایشون داره به من خ**یا*نت می کنه.
سما: من خ**یا*نت نمی کنم.
من: آره معلومه پس اون کیه هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا