• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان راغ | نگار نظری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نگار نظری
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 121
  • بازدیدها 1,921
  • Tagged users هیچ

نگار نظری

کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
11/4/22
ارسالی‌ها
386
پسندها
2,831
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 5169
ناظر: NADIYA ROSTAMI NADIYA ROSTAMI

نام رمان: راغ
نویسنده : نگار نظری
ژانر : #عاشقانه #جنایی #معمایی


1015270_61ec476e651df2ab82ebc5b04cd5fa12.jpg
خلاصه:
داراب معتمد یک دیوانه‌ی نابغه است! او سالها پیش تعدادی کودک بی سرپرست را تعلیم داده و از آنها مشتی قاتل ساخته تا بتوانند او را به اهداف شومش برسانند! اما ناگهان اتفاقی پیش‌بینی نشده می‌افتد، دختری به نام صحرا که از همان قاتل های تعلیم دیده است، برنامه‌های داراب را بهم می‌ریزد و درست در زمان غیب شدن داراب قتل‌هایی وحشتناک اتفاق می‌افتد که... ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

PETROVA.MIR

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,335
پسندها
26,757
امتیازها
47,073
مدال‌ها
30
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

نگار نظری

کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
11/4/22
ارسالی‌ها
386
پسندها
2,831
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام خدا

مقدمه :
قداست که می‌چرخد و بوی نجاست به خود می‌گیرد!
بی‌گناه دار گناه به گردن می‌آویزد و خشم بلوا به پا می‌کند!
این یک توهم یا تجسم نیست صدای وجدانی‌ است که ذره ذره جان می‌دهد.
اینجا سکوت بوی خون می‌دهد!



سردی هوا استخوان سوز بود اما در چهره‌اش اثری از سرمازدگی نبود! مرد قایق موتوری را به راه انداخت و او... او این مسیر را حفظ بود! جنگل اطراف رودخانه که از کوه‌ها بالا کشیده و اکنون تنها سایه‌ای خیال انگیز بود و رودخانه‌ای‌ که مه مانع درخشش ماه در آن شده بود. می‌دانست ساعتی طول می‌کشد. ساعتی که در چشم بهم زدنی برایش می‌گذشت. باد لجوجانه شال را از روی موهایش سر داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نگار نظری

کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
11/4/22
ارسالی‌ها
386
پسندها
2,831
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #4
می‌گفتند نحوستی که در بدر تولد بند نافت را قیچی کند،تا ابد با تو می‌ماند! راست و دروغش را بگذار پای خودشان،تاکنون که تاریکی سرک کشیده است!




نگاه کنجکاوش را از ساک گرفت و به دختر دوخت. انگار می‌خواست او را بسنجد و تاثیر حرف‌هایش را در صورتش بیابد. مردمک سیاه چشمانش زیر نور قرمز سالن می‌درخشید و موهایش نسبتا بهم ریخته بود و انگشتانش یکدیگر را به بازی گرفته بودند. خشم در نفس های نامنظمش مشهود بود اما حالت صورتش؟! مانند همیشه بی‌روح، یخ زده و خالی از هر نوع احساس! این را خودش به آنها آموخته بود و تنها خودش نیز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نگار نظری

کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
11/4/22
ارسالی‌ها
386
پسندها
2,831
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #5
دختر را بردند اما داراب همانجا ایستاده بود و نگاهش را روی تک تک افراد حاضر در راهرو می‌چرخاند. گویا داشت جمله‌ای را در دهان مزه‌مزه می‌کرد یا فکری به سرش رسیده بود که می‌خواست خوب آن را بسنجد:
- همه برین تو اتاقا! دفعه‌ی دیگه هم خوش ندارم با هر صدایی بریزین بیرون! طویله که نیست اینجا.
لحظه‌ای مکث کرد تا تاثیر حرف‌هایش را ببیند و سپس ادامه داد:
- مفهوم شد؟
همه سر تکان دادند و یکی پس از دیگری وارد اتاق‌هایشان شدند اما صحرا کمی مکث کرد که از چشمان تیز داراب هم دور نماند! این دختر برایش متفاوت بود. تفاوتی که خودش هم دلیلش را نمی‌فهمید. نور روی صورتش سایه انداخته و نگاه تو‌خالی‌اش رو به داراب ترسناک به نظر می‌رسید! بالاخره برخلاف خواسته‌اش عقب‌گرد کرد و هنوز در را کامل نبسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نگار نظری

کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
11/4/22
ارسالی‌ها
386
پسندها
2,831
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #6
دخترک وحشت‌زده از جایش پرید و در حالی که نفس‌نفس می‌زد خودش را به دیوار چسپاند. صحرا پرتمسخر و دستش را تکان داد:
- سلام
بریده بریده نالید:
- تو دیگه کی هستی؟
شانه‌ای بالا انداخت و همانطور که در را قفل می‌کرد گفت:
- صحرا! راغ! بوف ... هرچی که دلت می‌خواد! فقط تنگش یه نحس بچسبون که شرمنده‌ی همدیگه نشیم.
دختر با زحمت روی دوپای لرزانش ایستاد و همانطور که به پهنای صورت اشک می‌ریخت گفت:
- نزدیک من نشو! من هیچ‌کاری نکردم...
صحرا به سمتش رفت. دست روی شانه‌اش گذاشت و دوباره او را نشاند:
- اگه باهام راه بیای، قول میدم اذیت نشی!
دستانش را تند به صورتش کشید، اشک‌هایش را پاک کرد و نفس‌نفس زنان و امیدوار زمزمه کرد:
- باید چیکار کنم؟!
- داراب چی ازت می‌خواد؟
اشک‌های دختر دوباره راه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نگار نظری

کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
11/4/22
ارسالی‌ها
386
پسندها
2,831
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #7
- تو از کجا می‌دونی؟
ذهنش لحظه‌ای رفت به گذشته‌ای نه چندان دور و سیاهی بیش از حدش. به همان زمان‌هایی که تنها و در برابر خودش هم از بازگو کردنشان واهمه داشت و نمی‌توانست دقیقه‌ای متمرکز به آن بیاندیشد. بنابراین سکوت جواب سوال دختر بود! همانطور که به سمت در می‌رفت، گفت:
- فقط باهاش راه بیا! غیر از این منم دیگه نمی‌تونم باهات راه بیام و باید چهره‌ی مهربون امروزمو به کل فراموش کنی!
سکوت و نفس‌های آرام دختر نشان از تسلیم شدنش می‌دادند و او بار دیگر به وظیفه‌ای که داراب به او داده بود نسبت عروسک‌بازی داد!
وقتی به سالن رسید بچه‌ها تک و توک از اتاق‌هایشان بیرون آمده و گوشه‌ای مشغول به کاری بودند. در این میان چشمان کنجکاو چکاوک که موشکافانه روی او می‌چرخید نظرش را جلب کرد. روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نگار نظری

کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
11/4/22
ارسالی‌ها
386
پسندها
2,831
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #8
راهرویی که در آن حمام‌ها قرار گرفته بودند این ساعت از شب همیشه خالی بود و تاریک؛ راهرویی طویل که دیوار هایش چندین کمد و آینه را در بر گرفته‌اند و اندک نور سبز گوشه‌ی راهرو بر روی تاریکی سایه‌ی اندکی انداخته و آن را روشن کرده‌اند. آب سرد را باز کرد و شانه‌هایش را به آغوش کشید. قطرات آب روی صورت و بدنش لیز می‌خوردند و انگار گره بزرگی را از روی قفسه‌ی سینه‌اش باز می‌کردند. به آب گرم عادت نداشت، نفسش را تنگ می‌کرد! البته آنکه این ویرانه هیچ‌وقت آب گرم هم نداشت چندان بی‌دلیل نبود. ذهنش از اولین مانع گذشت و درگیر شد! درگیر دختر و نگاه‌‌های داراب! تنها کسی که از آن نگاه‌ها در امان مانده بود خودش بود و بس! داراب دستی در تعرض هم داشت! هرچند آخرین گندکاری‌اش مربوط به سال‌های دور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نگار نظری

کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
11/4/22
ارسالی‌ها
386
پسندها
2,831
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #9
در سکوت کنارش زد و چکاوک هم بالاخره از شوک خارج شد و بی‌صدا در را بست. دیدن صحرا، این ساعت از شب، با وجود قوانین برایش به شدت تعجب برانگیز بود و منتظر بود تا دلیلش را بشنود. صحرا نگاهش به گوشه‌ی دیوار و ترک‌هایش بود؛ لب‌های خشکیده‌اش را خیس کرد. چه باید می‌گفت؟ اصلا چطور باید به او اعتماد می‌کرد؟ دوباره صدایی در ذهنش جیغ کشید، چاره‌ای نبود! دستانش را به کمر زد و این بار نگاهش را از همان ترک گرفت و بی‌هدف به سقف دوخت:
- می‌دونی بلد نیستم واست فلسفه ببافم...
به خودش اشاره کرد:
- درد و زخمای پیچیده به روح و تنم کم نیستن و می‌دونم تو هم به اندازه‌ی کافی رنج کشیدی!
نفس عمیقی کشید، سدی محکم از جنس همان موانع مدام لب‌هایش را بهم می‌چسباند:
- همه اینجا آسیب دیدن چکاوک! اما من و تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نگار نظری

کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
11/4/22
ارسالی‌ها
386
پسندها
2,831
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
صدای قدم‌هایشان روی کاشی های کم و بیش از جا درآمده و فرسوده‌ی طبقه‌ی سوم آزار دهنده بود. مقابل اتاق که ایستادند فقط ده دقیقه تا رسیدن شیفت بعدی زمان داشتند. در چهره‌ی به ظاهر خونسردشان می‌توانستی اندکی نگرانی ببینی. چکاوک بیشتر مشغول موشکافی طبقه سوم بود که تا به حال اجازه ورود به آن را نداشته بود. صحرا کارت را کشید و همانطور که وارد اتاق می‌شد پچ زد:
- حواست باشه!
چکاوک سری تکان داد. اتاق داراب بهم ریخته‌تر از چیزی بود که تصورش را داشتند! رسما بوی تعفن می‌داد. چکاوک وسط اتاق ایستاد و دستانش را به کمر زد:
- تو اگه بودی پادزهرو کجا می‌ذاشتی؟!
- جایی که به فکر کسی نرسه!
- مثلا؟؟
نگاه صحرا پر از تمسخر بود، گویی مچ داراب را به همین سادگی گرفته بود. داراب با همه‌ی زرنگی‌اش گاهی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا