• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دروغگوها فراموشکارند | فرزان نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع فرزان
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 66
  • بازدیدها 1,449
  • Tagged users هیچ

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
846
پسندها
9,518
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
***
مهسا ده دقیقه گذشته یه ریز فک زد. حالا علاوه بر زبونش، داره دست‌هاش رو هم تکون می‌ده. با حرص چیزی رو توضیح میده اما چشم‌های من داخل حیاط مدرسه می‌چرخند. صبا دورتر از ما کنار آبسرد کن ایستاد و بطریش رو پر کرد. خیره بهش، لب‌هام لرزید و یه قطره اشک از چشمم چکید.
دست مهسا تو هوا توقف کرد و به کندی روی بازوم نشست. نفسم داخل سینه حبس شده بود. با صدای پر خشی گفتم:
- اصرار نکن. نمی‌تونم بهت بگم. قول دادم!
مهسا آهی کشید و بازوم رو فشار داد.
- حتماً اونقدر مهم هست که تو رو این‌جوری بهم ریخته! من مگه محرم اسرارت نیستم؟! هان؟
سرم رو به سمتش چرخوندم و لبخند لرزونی زدم. نفس عمیقی کشیدم و اشک‌هام رو پاک کردم. اونقدر شبیه فلک زده ها بودم که مهسا هم داشت با ترحم نگاهم می‌کرد. عزا گرفتن کافی بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
846
پسندها
9,518
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
یک هفته طولانی گذشته و من به هر راهی که بشه پدر صبا رو راضی به شکایت کرد فکر کردم. صبا هم ناامید شده بود و دیگه نمی‌خواست به چیزی جز نگهداری از برادرش فکر کنه! شاید من فقط یه کاسه‌ی داغ‌تر از آش شده بودم که قرار نیست بسوزه! با حرص سبد لباس‌های کثیف رو جلوی لباسشویی گذاشتم و طبق معمول شروع به جدا کردن لباس‌های رنگی کردم.
دنیای ایده آل من چیزی که الان داخلش بودم نبود! پوفی کشیدم و چشم‌هام رو روی انبوه لباس‌ها چرخوندم. نگاهم به سویشرت ورزشی معین افتاد. چند روز گذشته به شکل واضح‌تری ازم دوری می‌کنه. حتی بابا و مامان هم متوجه شدند والبته که هر دوشون از این فاصله گرفتن‌ها راضی به نظر میاند!
روی زمین سرامیکی نشستم و سوئیشرت رو برداشتم. باورم نمیشه دوران مهد، از اون دختراهای بازیگوشی بوده باشم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
846
پسندها
9,518
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
داشت بازی می‌کرد! یه بازی جنگی با یه عالمه جسد که دور و بر یه سرباز مسلح افتاده بودند! با چندش از صفحه رو برگردوندم اما نگاهم به چمدون سیاهش افتاد. هنوز کنار دیوار بود و لباس‌هاش اون تو بهم دهن کجی می‌کرد. تا کی می‌خواست شبیه مسافرهای بی‌خانمان زندگی کنه؟!
- چی می‌خوای؟!
چشم از چمدون و توپ بسکتبالی که کنارش انداخته‌بود برداشتم و به طرف معین چرخیدم. با اخم ریزی بهم خیره بود. بهش چشم‌غره رفتم و دو تا کاغذ باریک و کوچیک رو روی میز مطالعه کوبیدم.
نگاهش با حرکت دستم پایین رفت و روی کاغذها موند. دست به سینه شدم و گفتم:
- لازمه بهت یادآوری کنم اینجا یه محیط خانوادگی و فرهنگیه، بیشتر اهالی شهرک از آشنایان و اقوامند!
و ادامه ندادم که نصف اون دخترها هم با من به یه دبیرستان می‌یان! نیشخند زد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
846
پسندها
9,518
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
غر زدم:
- چرا من رو جلو فرستادی؟ ببین اشتباهی رفتم تو محدوده دشمن.
جوابم رو نداد چون خودش مشغول تیراندازی بود. نگاه بازیگوشم از صورتش پایین‌تر رفت و روی بازوش نشست. روی درخت خشکیده کوچیک و دو پرنده‌ای که ازش پرکشیده‌بودند!
شاید برای زدن این طرح یه فلسفه داشت!شاید پرنده‌ها پدر و مادرش بودند. چطور تو همون چهار روزی که از خونه‌ی عمو فرار کرده بود اینقدر تتو زده؟! یه دفعه فوحشی داد که باعث شد از جا بپرم و با دستپاچگی صاف بشینم. یه نفر از بالای یه برجک نیمه مخروبه پایین افتاد. بازی تموم شد و معین با یه لبخند بزرگ، هدست رو از روی گوش‌هاش برداشت. نگاهم روی نوشته‌های مانیتور چرخید و دهنم باز موند! این مرحله رو برده بود فقط چون تونست تک تیرانداز رو بکشه! به طرفش چرخیدم:
- عمداً من رو فرستادی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
846
پسندها
9,518
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
دو روز بعدی از کل دو هفته گذشته عذاب آور و طولانی‌تر گذشت. تمام تلاش من برای نادیده گرفتن معین، افتضاح پیش میرفت و صحنه بیرون پرت شدنم، مدام تو مغزم تکرار می‌شد.
کاش مثل روزهای اول تو اتاقش پنهان می‌شد اما الان دیگه همه وعده‌های غذایی رو با ما پشت میز می خورد و همراه من از آسانسور استفاده می‌کرد. دیروز سعی کردم قبل از بیرون اومدنش از خونه اون‌قدر دکمه آسانسور رو فشار بدم تا بسته بشه اما خودش رو رسوند و دستش رو برای بسته نشدن در آسانسور، جلو آورد. کنار من ایستاد و دکمه پارکینگ رو زد.
باید هم سمت پارکینگ می‌رفت. بالاخره موتور خریده بود و دیگه نیازی نداشت من رو تا دم ایستگاه اتوبوس تحمل کنه.
امروز هم از شانس عالیم با هم سوار آسانسور بودیم. خودم رو منتهی‌الیه اتاقک آسانسور جمع کردم و به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
846
پسندها
9,518
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
پارت عجله ای. بعدا ویرایش میشه:)


تمام مدتی که شام می‌خوردیم سعی داشتم از نگاه کردن به هر جایی جز بشقاب غذا اجتناب کنم. مامان بعد از چند دقیقه، سکوت رو شکست.
- جمعه خونه‌باغ دعوتیم.
سرم رو بلند کردم و به مامان خیره شدم. سرش پایین بود و مشخصاً حرفش مخاطب خاصی نداشت. فقط می‌خواست اطلاع بده! به هر حال از نظر من عالی میشد. می‌تونستم یاسین رو حضوری ببینم! بابا به شکل نمایشی لبخند زد و گفت:
- خیلی عالیه...چند وقته هواخوری نرفتیم. یکم تفریح و خوشگذرونی واسه روحیه خوبه!
البته خوشگذرونی از نظر بابا جوجه پختن و بازی ورق با مردها بود! مامان سرش رو بلند کرد و لبخند زورکی زد.
- منم موافقم!
این دوتا واقعاً بازیگرهای افتضاحی بودند اما تلاششون اثر کرد و توجه معین جلب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
846
پسندها
9,518
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
یه دیالوگ فیلم قدیمی هست که میگه《 میوه‌ی عزا مزه نداره》. حس دیروزمه.

***
کنار ماشین ایستاده بودم و با کلافگی این پا و اون پا می‌کردم. برخلاف همیشه زودتر از مامان و بابا آماده شده‌بودم و برای دیدن یاسین عجله داشتم!
نچی کشیدم و تلفن رو داخل دستم جابه جا کردم. نیم نگاهی به راهروی منتهی به پارکینگ انداختم. فضای تاریک پارکینگ به اندازه کافی وهم آور بود که سناریوهایی که مهسا داخل گوشم پچ پچ می‌کرد رو ترسناک‌تر کنه.
- آیدا خودتم نمی‌فهمی چی داری میگی! وظیفه‌ی منه که به عنوان بهترین دوستت جلوت رو بگیرم!
نفسم رو فوت کردم و چشم از راهرو برداشتم. چرا مامان و بابا پایین نمی‌اومدند؟! زمزمه کردم:
- میگی دست رو دست بذارم؟!
مهسا هم داشت از این کشمکش که دو روز کامل بین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
846
پسندها
9,518
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
برخلاف انتظار هممون، معین حالا کنار من روی صندلی عقب ماشین نشسته بود و هندزفری به گوش داشت. نگاهم با نارضایتی به سمتش چرخید. اخم کرده بود و تند تند چیزی داخل گوشیش تایپ می‌کرد. همه‌ی برنامه‌هام رو بهم ریخته بود فقط چون بابا برای آخرین بار با ناامیدی ازش پرسید «نظرت عوض نشده؟» و اون با جوابِ «چرا، شده!» هممون رو سورپرایز کرد.
نفسم رو تکه تکه بیرون دادم. خیلی خب قضیه از این قراره، من به نگاه‌ها و قضاوت‌های بعدی معین اهمیت نمی‌دم و تمام انرژیم رو برای راضی کردن یاسین وسط می‌ذارم.
گوشیش رو کنار گذاشت اما قبل از قفل شدنش تونستم بک‌گراند رو ببینم. صفحه‌ی چتش باز بود. دندون‌هام رو روی هم فشار دادم. هنوز رابطه‌ی قبلی رو تموم نکرده، نفر بعدی رو از تو مخاطبینش بیرون کشیده بود. پاش تکونی خورد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
846
پسندها
9,518
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
صدای شلپ شلپ آب اومد و خنده یاشار به هوا بلند شد. از اینکه تمام مدت منتظر یه اتفاق بد باشم اما نیافته اعصابم بهم می‌ریخت. خوبیش این بود که تو یه ساعت گذشته بحث و دلخوری‌ای پیش نیومده بود و این رو می‌شد به فال نیک گرفت. منا دوباره به مخده قرمز تکیه زد و عکس بعدی رو داخل گوشیش نشونم داد:
- این چطوره؟
چشم‌هام با حواس‌پرتی به پالتوی بارونی کرمی رنگ چرخید. با وجود قد کوتاه منا، این پالتو زیادی مضحک می‌شد! پوفی کشیدم و چشمم رو داخل اتاق کوچیک چرخوندم. یه شومینه‌ی سنتی داشت که با گاز روشن بود و نیازی نبود هیزم داخلش بذاریم! هیچ مبل و میزی وجود نداشت و دور تا دور اتاق دوازده متری رو با مخده‌های قرمز پر کرده و فرش طرح عشایر پهن بود. خاله سعی داشت استایل روستایی رو به خونه باغ بده البته بجز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
846
پسندها
9,518
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
- مسخره بازی‌هاتون رو ببرید یه جای دیگه، اینجا یه محیط خانوادگیه!
به سمتش چرخیدم که برخلاف لحن پر استهزاش، اخم داشت. بی‌اراده خودم رو تکون دادم تا دست یاسین از بازوم جدا بشه. یاسین خیره به معین بود اما حرف نمیزد. با حواس‌پرتی دوباره سمت من چرخید و دستی که آزاد شده بود رو به صورتش کشید. چشم‌هاش دو دو میزد و من می‌دونستم داره بدترین حدس‌ها رو میزنه. جلو رفتم و گفتم:
- یاسین درباره‌ی من نیست.
نفس عمیقی کشید و انگشت‌هاش روی لب پایینش متوقف شد.
- چی درباره‌ی تو نیست؟
جواب معین رو ندادم. نگاهم روی چشم‌های درشت شده‌ی یاسین قفل بود. هنوز نتونسته بود با حقیقتی که متوجه شده کنار بیاد. برای آروم کردنش ادامه دادم:
- نمی‌تونم هویتش رو بهت بگم. بهش قول دادم.
معین بین ما چشم چرخوند و با لحن عصبی پرسید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا