• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چشمان خدا | آل۱۱ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع آل۱۱
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها 182
  • Tagged users هیچ

آل۱۱

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
11/10/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
346
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام خداوند آفریننده تخیل و قلم

(مجموعه داستان‌های آلیس هاتسون)
کد رمان: ۵۱۸۱
ناظر: R O SH A N A K R O SH A N A K

نام رمان: چشمان خدا
نویسنده: آل۱۱
ژانر: #علمی_تخیلی #معمایی #تریلر #عاشقانه

خلاصه:

در سال ۲۵۲۲ میلادی هنگامی که نسل و بقای انسان در خطر بود، به منظور بازیابی این نسل، سازمانی به وجود آمد که افرادی خاص را جمع آوری کرده و بر روی آنها آزمایشاتی مربوط به جهش ژنی انسان برای بقا، انجام می‌داد.
این آزمایشات درد و رنجی برای گونه‌های آزمایشی به همراه داشت و اکنون، یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*chista*

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
26/4/20
ارسالی‌ها
677
پسندها
10,683
امتیازها
28,073
مدال‌ها
24
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
716201_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آل۱۱

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
11/10/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
346
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:

طی جلسات متعددي با دانشمندان سراسر جهان به اطلاعات خاصی در مورد بمب اتم رسیدند که اثبات می‌کرد بمب‌های اتمی می تواند تغییرات زیان‌باری روی «دی ان ای» انسان ها، گیاهان و حیوانات ایجاد کند. در تحقیقی در سال 1996 گفته شد انفجارهای هسته ای هیروشیما و ناکازاکی منجر به ایجاد تومور های سرطانی شده است.
دانشمندان غربی و روسی تحقیقاتشان را براساس یکی از عواقب جنگ اتمی نوشتند؛ انفجارهای اتمی ابر‌هایی را بهلایه استراتوسفر می‌فرستند که مانع رسیدن نور خورشید به زمین می‌شود و چیزی به اسم زمستان هسته‌ای را پدید می‌آورد؛ یعنی پس از جنگ اتمی جهان سرد شده و در یک تاریکی مطلق بدون رسیدن نور خورشید به زمین، فرو می‌رود‌.
زمین لرزه بسیار شدیدی رخ می‌دهد و سه چهارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آل۱۱

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
11/10/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
346
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #4
صدا‌ی پای دو نفر از سمت راستم می‌اومد. نحوه‌ای که قدم بر‌می‌داشتند، نشان دهنده‌ی این بود که کفش پاشنه‌دار با پاشنه‌ی پهن پاشون بود. نمی‌تونستم چشم‌هام رو باز کنم. احساس ترس و اضطراب از وقتی که بیدار شدم از من جدا نمی‌شدند. مغزم هوشیار بود ولی چشم‌هام و بدنم تکون نمی‌خوردند. یه چیزی روی دهنم سنگینی می‌کرد و هوای اطرافم خیلی سرد بود. پشت پلک چشم‌هام همش انفجار یک چیزی رو می‌دیدم؛ شبیه خورشید بود. صدای کفش‌ها لحظه لحظه نزدیک‌تر می‌شدند. پچ‌پچ یک زن و یک مرد به گوش می‌رسید که انگار صداهاشون متعلق به صاحب کفش‌ها بودند:
- نذار بفهمن که نفس می‌کشند. اگه بفهمند بعداً برامون دردسر می‌شه. اون هایی که نسبتاً جعبه‌هاشون بزرگه افراد وی‌آی‌پی هستند خیلی مواظبشون باش.
صدای بم و کمی خش‌دار مردی که انگار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آل۱۱

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
11/10/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
346
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #5
***
چراغ‌های خاموش، روم مانور زیادی می‌دادند. تاریکیشون اصلاً به مزاجم خوش نمی‌اومد. طعم گِس دهنم سرد‌تر از چیزی شده بود که بتونم لای دندون‌هام، حسش کنم. خواب با چشم‌هام لحظه‌ای عجین نمی‌شد؛ تا می‌اومدم یک لحظه چشم‌هام رو روی هم بذارم، صحنات اون انفجار لعنتی و سوزش شدید بدنم، پشت چشمم پدیدار می‌شد. صدای خنده‌ی جیغ‌مانندی خط می‌انداخت روی مغز بی‌چاره‌ی من! فکر کنم این ششمین نفر توی مدت اومدنم به این‌جا بود که عقلش رو از دست داد! دیوار‌های سرد و محوطه‌ای تنگ و بدون نور، زندان افرادی شده بود که نه درک درستی از اطرافشون داشتند و نه می‌دونستند چرا این‌جا هستند؛ دقیقاً مثل خودم! با خنده‌های اون دختر، چشمم به سمت جسمش رفت، تو تاریکی می‌تونستم به وضوح ببینمش، داشت مثل دیوونه‌ها می‌رقصید که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آل۱۱

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
11/10/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
346
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #6
خنده‌های دختره قطع شده بود و هنوز روی زمین پخش و پلا بود. سرم رو هیستریک مانند خاریدم و دوباره افکارم به سراغم اومد، آدمی بودم که تو هر شرایطی نمی‌تونستم دست از فکر کردن بردارم. این افرادی که دارند راست راست راه می‌رند و تونستند ما رو منجمد کنند، چطوری زنده موندند؟ یا اصلاً الان چه‌طوری زنده‌اند، بدون نور خورشید هم مگه میشه زندگی کرد؟ اصلاً چرا ما این‌جاییم؟ ما که بازیابی شدیم و از انجماد در اومدیم پس چرا شبیه زندانی‌ها یه گوشه افتادیم؟ این‌جا هیچ دری وجود نداره که بتونیم ازش خارج شیم. لرزیدن سقف و باز شدنش، به خودم اومدم. وقت غذا بود! از شکاف سقف که حالا سقف دو تیکه شده بود و به طرفین حرکت می‌کرد و باز می‌شد، خرواری از جعبه‌های بسته‌بندی روی زمین فرود می‌اومدند. نگاهم روی اون دختر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آل۱۱

تازه وارد
تاریخ ثبت‌نام
11/10/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
346
امتیازها
1,703
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #7
چشم‌هاش لرزید و بلند خندید ولی آروم گفت:
- بلند نگو، می‌کشنت. جوابم رو ندادی؛ تو می‌دونی چرا زنده‌ایم؟
مبهوت گفتم:
- خب چرا؟
مثل روانی‌ها خندید و سرش رو بلند کرد که باعث شد موهای فر درشت سیاهش از صورتش کنار بره و بعد محکم سرش به دماغ بدبخت من بخوره! آخ بلندی گفتم و زیر لب فحشی نثارش کردم. چشم‌هام رو بستم و با اعصبانیت از جام بلند شدم و محکم با پام شکمش رو لگد کردم. دختره‌ی روانی، چرت میگه بعد می‌زنه تو دماغم! آخی گفت و بعد از زیر لگدم بلند شد. اطرافمون خالی از جعبه شده بود. کی همه‌اش رو برداشتند و حواسم نبود؟ حتی جعبه غذای خودمم برداشته بودند. با این فکر بیش‌تر عصبی شدم. دیگه رسماً زده بود به سرم. چشمم روی پسری که با ولع داشت جعبه غذای خودش رو می‌خورد و جعبه‌ی دوم هم تو بغلش گذاشته بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا