• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان خون کور: بال‌های سقوط | میکایلا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Mikayla
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 53
  • بازدیدها 847
  • Tagged users هیچ

به نظرتون سطح زمان چطوریه؟ شخصیت مورد علاقه؟

  • خوبه! از بقیه رمان‌ها یه نموره بهتره!

    رای 0 0.0%
  • متوسطه! هنو جا کار داره.

    رای 0 0.0%
  • چرت نوشتی باو!

    رای 0 0.0%
  • سیریوس °^°

    رای 0 0.0%
  • هریس&_&

    رای 0 0.0%
  • هکتور:/

    رای 0 0.0%
  • گاجوتل -_-

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    2
  • نظرسنجی بسته .

Mikayla

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/6/22
ارسالی‌ها
569
پسندها
4,061
امتیازها
17,473
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: ۵۱۹۵
ناظر: Ghasedak. Ghasedak.

نام رمان:
خون کور: بال‌های سقوط (جلد دوم خون کور: محافظان مرز)
نام نویسنده: میکایلا
ژانر: #فانتزی #عاشقانه #تراژدی
1020420_98650dbace3e3ade6368996790effe7c.jpg
خلاصه:  خون از تاج طلایی روی دستانش چکه چکه بر زمین سرد می‌ریخت. سرش را بالا برد. دانه‌های درشت برف روی پیشانی عرق کرده‌اش می‌نشستند. بال‌هایش را گشود و از میان همنوعان خسته از نبرد، اوج گرفت.
نمی‌دانست آن بال‌های خونین برای سقوط‌‌اند میان اعماق دوزخ؛ نه برای اوج در آسمان لایتناهی... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*chista*

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
26/4/20
ارسالی‌ها
677
پسندها
10,683
امتیازها
28,073
مدال‌ها
24
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
716201_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟

و برای پرسش سؤالات و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mikayla

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/6/22
ارسالی‌ها
569
پسندها
4,061
امتیازها
17,473
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #3
سخن نویسنده:
این رمان رو جوری نمی‌نویسم که مجبور باشید برای ادامه خوندن لایک کنین و جلو برین. ولی خدا وکیلی می‌خوام حستون رو موقع خوندن بدونم. چه لایک، چه غم، چه عصبانیت ، چه پوکر! کسی هم شما رو به صلابه نکشیده که بخواین بِگُرخین! پس آدم وار نظرتون رو بگین حتی اگه به نظرتون، رمان چرت اومد.
افتاد؟!

مقدمه:
دریایی از شعله در برابرش زوزه می‌کشید و می‌غرید. تنها مانده بود.
دست روی سینه اش نهاد. هیچ‌گاه تصورش را نمی‌کرد که به او خ**یا*نت کنند.
شمشیرهای تشنه به خون او، عریان و از نیام بر کشیده بود.
قلبش از غمی سنگین می‌سوخت. چشمانش را بست و به ملودی مسحور کننده‌ی باد گوش فرا داد.
لبخندی نیمه‌جان لب‌های سرخش را به پایین کشید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mikayla

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/6/22
ارسالی‌ها
569
پسندها
4,061
امتیازها
17,473
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #4
لیلیان با پشت دست اشک‌های داغش را پاک کرد. رنگش پریده بود. باورش نمی‌شد که زندگی کوتاهش با ریسوس اینقدر تلخ و گزنده به اتمام رسیده باشد. لیلیان با حسرت چهره‌ی پر از عرق ریسوس را به خاطر سپرد. این بار آخر بود که همدیگر را می‌ دیدند. انگشترهای ریسوس را در دست عرق‌کرده‌اش فشرد. ریسوس با بغض پیشانی همسرش را بوسید و عقب رفت. زمان زیادی نداشت. دیوار به حالت اولش برگشت. ریسوس در آخرین لحظه لبان سرخ خونینش را به لبخندی پر از حزن و اندوه کشاند:
- لیلی! دوستت دارم!
دیوار در کمال ناباوری لیلیان بسته شد. لیلیان با مشت به دیوار کوبید:
- ریسوس! خواهش میکنم! نرو!
ریسوس دست روی دیوار نهاد:
- لیلی! این تنها درخواست منه! از پسرمون مراقبت کن!
لیلیان با زانوانی لرزان ایستاد و بی صدا هق زد. چشمان پر از اشکش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mikayla

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/6/22
ارسالی‌ها
569
پسندها
4,061
امتیازها
17,473
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #5
چند نفر از پشت آرگوس جادوگر وارد اتاق شدند. لیلیان بی‌صدا اشک‌های داغش را با کف دست پاک کرد و قیافه‌ی تک‌تک کسانی که وارد اتاق شده بودند را به خاطر سپرد. آرگوس اخم کوچکی کرد و دستانش را گشود و بی‌اهمیت گفت:
- مهم نیست ولیعهد! بعد از کشتن تو دنبالشون می‌گردم! به هر حال پیدا کردن یه زن که تازه یه بچه رو زاییده، سخت نیست!
ریسوس دندان‌هایش را روی هم فشرد و با صدای دورگه‌ای غرید:
- مگه از رو جنازه‌ام رد شی!
دستش را دراز کرد. جریان هوای سرد دور دستش شکل گرفت و چند نیزه‌ی یخی را تشکیل داد. ریسوس به سرعت نیزه‌ها را سمت آرگوس پرت کرد. آرگوس تنها عصای بزرگ آبنوسش را روی سنگ‌فرش خانه کوفت. دیواری شفاف و جادویی حمله‌ی ریسوس را دفع کرد. آرگوس اخمی کرد و با تأسف گفت:
- خیلی ضعیف بود! تو از پدرت هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mikayla

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/6/22
ارسالی‌ها
569
پسندها
4,061
امتیازها
17,473
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #6
آرگوس شمشیر را بی‌هوا در کمر ریسوس فرو کرد. ریسوس خرخری از درد سر داد و روی زمین خونین چنگ کشید. ولیعهد خون‌آشامان در دایره‌ی بزرگی از خون خودش غلتیده بود. آرگوس عصایش را رها کرد. عصا، صاف روی زمین ایستاد. خم شد و با نیشخندی روانی‌گونه چنگی لای موهای سیاه بهم ریخته‌ی ریسوس برد. لیلیان چشمانش را بست و دهانش را محکم گرفت. بند‌بند انگشتانش از شدت فشار سفید شده بودند. صدای خرخر، پاشیدن خون و دست و پا کوبیدن روی زمین، پاهای لیلیان را سست کرد. نوزاد را در آغوش فشرد و آرام زانو زد. اشک‌های داغ بی‌وقفه همانند جویبار روی گونه‌های برجسته و داغ لیلیان در جریان بودند. صدای آرگوس در گوشش زنگ زد:
- سرش رو جلوی در خونه‌اش رو نیزه بزن تا اون پدر نکبتش ببینه! مارینوس! اگه می‌خوای وفاداریت رو نشون بدی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mikayla

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/6/22
ارسالی‌ها
569
پسندها
4,061
امتیازها
17,473
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #7
بعد از نیم ساعت پیاده‌روی لنگان و افتان، دریچه‌ی خروج را پیدا کرد. مشعل را در تونل انداخت. باد سرد پاییزی صورت خاکی و عرق کرده‌اش را نوازش نمود. نفس هایش بریده بریده بالا می‌آمد. لبان خشکش را با عطش روی هم فشرد. به اطراف نگاهی انداخت. در آن جنگل سوت و کور، هیچ خبری از متجاوزان نبود.
تمام درختان، شبیه هم، در سایه غلتیده بودند. آب دهانش را قورت داد. کامش از شدت عطش خشک شده بود. سرش را برگرداند. نور عمارت آتش گرفته هم از آن فاصله‌ی دور مشخص بود. صدای نعره‌ای بلند و فراانسانی در جنگل پیچید. لیلیان با ترس خودش را زیر برگ‌های یک درختچه پنهان کرد. صدای نعره‌ی پادشاه خون‌آشامان را به خوبی می‌شناخت. تنها یک بار در طول عمرش پادشاه را دیده بود اما همان یک نگاه چنان ترسی بر جانش انداخته بود که دیگر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mikayla

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/6/22
ارسالی‌ها
569
پسندها
4,061
امتیازها
17,473
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #8
لیلیان با وحشت سرش را به علامت فهمیدن تکان داد و برخاست. دامنش را کمی بالا گرفت و شروع به دویدن کرد. می‌دانست که چه دست آرگوس به او برسد و چه دست پادشاه در هر دو صورت می‌میرد. شاخه‌ها تیز درختان هر از گاهی به لباس‌هایش چنگ می‌زدند و صورتش را زخمی می‌کردند. پاهای باریکش از شدت خستگی جان نداشت. صدای نعره‌های پادشاه نزدیک‌تر شده بود. نوزاد باز به گریه افتاد. لیلیان سر نوزاد را به سینه‌اش فشرد تا صدای کمتری در جنگل بپیچد. غرش آب رودخانه امید تازه‌ای به او بخشید. لبخند نیمه‌جانی زد و سمت رودخانه دویید.

***

فافنیر به آرامی از اسب کهر لنگانش پیاده شد. چشمان سبز یشمی براقش از زیر سایه‌ی کلاه شنل روی پادشاه افتاد. سایه‌ی سیاه پادشاه در میان آتش برافروخته‌ی عمارت می‌لرزید. شانه‌های پهن و قدرتمند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mikayla

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/6/22
ارسالی‌ها
569
پسندها
4,061
امتیازها
17,473
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #9
فافنیر ابروهای باریکش را درهم فرو برد. سوءظن قلبش را پر کرد و هیچ بر زبان نراند:
- این اسنیک پایر عوضی قصد داره جای منو به عنوان مشاور بگیره! می‌دونستم که آخر یه روزی زهر خودشو می‌ریزه!
فافنیر مشتش را فشرد و نفسی عمیق کشید. باید خودش را کنترل می‌کرد. لبانش را روی هم فشرد و حرفش را فرو خورد:
- نباید واکنش نشون بدم. جون اون بچه و لیلیان تو اولویته!
مشت گره کرده‌اش را گشود و لب‌های کمانی سرخش را برهم زد:
- دلیلی برای گفتن ندارم! من عذرم رو برای دیر رسیدن به جا اوردم!
پادشاه آرام برگشت. لباس آبی گلدوزی‌اش با خون آن سر بریده گلگون شده بود. فافنیر با دیدن چشمان آبی براق و پر از تهدید پادشاه جا خورد؛ ولی خودش را نباخت و صاف ایستاد. مردمک چشمان پادشاه همانند یک خط باریک شده بود. رد اشک روی صورت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mikayla

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/6/22
ارسالی‌ها
569
پسندها
4,061
امتیازها
17,473
مدال‌ها
11
گاجوتل احترامی نظامی به پادشاه گذاشت. صدای کلفت جدی‌اش بدون تردید جواب پادشاه را داد:
- عالیجناب! در خدمتم!
پادشاه همیشه روی مطمئن‌ترین سربازش سرمایه‌گذاری می‌کرد. پنجه‌های قدرتمند و پولادین پادشاه به آرامی موهای سیاه بهم ریخته و خونین پسرش را نوازش می‌کرد. صدای سرد پادشاه بر قلب فافنیر چنگ انداخت:
- خودت رد فافنیر رو دنبال کن و نتایج تحقیقات رو بهم بده! مارینوس دی هافمن!
گاجوتل نگاهی پر از اندوه به فافنیر انداخت:
- بله سرورم!
مارینوس متواضعانه سرش را بیشتر خم کرد. موهای طلایی لختش از روی شانه‌های باریکش سر خوردند و همانند آبشار پایین ریختند:
- بله سرور من!؟
پادشاه در آن اوج احساسات و خشم به هیچ چیزی جز انتقام و عزاداری توجه نداشت. در قلبش آتشی برافروخته شده بود که همانند شعله‌های عمارت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 12)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا