• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان جانان‌ من باش | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن یک رمان

شکوفه فدیعمی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
24/12/22
ارسالی‌ها
55
پسندها
211
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: ۵۲۱۲
ناظر: M A H D I S M A H D I S

نام رمان: جانان من باش
نام نویسنده: شکوفه فدیعمی
ژانر: #اجتماعی #عاشقانه #تراژدی


1019192_f0955577bb167c47b843ebfed62a34c9.jpg
خلاصه:
یعنی می‌شود تابستان، بشود عروس زمستان؟ یعنی می‌شود جانان قصه‌ی ما بشود عروس کوه سرد غرور؟
یعنی می‌شود دختر قصه‌ی ما وقتی از طوفان‌های بزرگ زندگی‌اش، تن نحیفش شروع به لرزش کند،
کسی باشد که دست‌های او را بگیرد و با وجودش وجود او را سراسر گرما و آرامش کند؟
اما...چه کسی می‌تواند باور کند که کوه غرور سرد دارای دستان گرمی باشد.
تقدیر چه سرنوشتی را برای دختر قصه‌ی ما رقم خواهد زد و جانان ما، جنون و جانان چه کسی خواهد شد؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*chista*

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
26/4/20
ارسالی‌ها
677
پسندها
10,683
امتیازها
28,073
مدال‌ها
24
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
716201_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
24/12/22
ارسالی‌ها
55
پسندها
211
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:

هرکسی معشوقه‌اش را به طریقی‌ می‌کشد
یکی با نگاه،
یکی با سخنان نیش‌دار،
یکی با دست‌های آلوده به گناه، یکی با دست‌های طلا...
یکی در جوانی
یکی در پیری...
یکی به اندازه‌ی کافی عشق نمی‌ورزد، عشق یکی حد اندازه ندارد... یکی معشوقه‌اش را می‌فروشد... یکی معشوقه‌اش را با پول می‌خرد.
ترسو بایک بوسه، معشوقه‌اش را می‌کشد،
آدم جسور، با ضربه‌های شمشیرازپا درش می‌اورد،
آدم دل رحم با چاقو می‌کشد، چون کسی که با چاقو کشته می‌شود کمتر عذاب می‌کشد...


#پارت_یک

به نام حضرت عشق...

وارد‌ سالن دانشگاه شدم و به سمت کلاسم رفتم که باورودم به کلاس، چشمم به دوستم ساحل خورد که همیشه در حال فک زدن بوده! به سمتش رفتم و سلام آرومی به بچه‌ها کردم که ساحل به سمت صدا برگشت و با دیدنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
24/12/22
ارسالی‌ها
55
پسندها
211
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #4
#پارت_دو

به قیافه‌ی التماس گونه‌ای ساحل نگاه کردم و می‌خواستم‌ جوابش رو بدم که باورود استاد به کلاس زودی حرفم رو خوردم‌. استاد بعد از احوال پرسی شروع به تدریس کردن شد.
استاد: فصل چهار رو شروع می‌کنیم، خب بچه‌ها مبحث این درس در مورد...
بعد از اتمام تدریس استاد، من و ساحل وسایلمون رو جمع کردیم و از کلاس زدیم بیرون و به سمت بوفه دانشگاه رفتیم، دوتا قهوه سفارش دادیم و روی میز دونفره کنار پنجره نشستیم، که بادیدن قیافه‌ی‌ آویزون ساحل پفی کشیدم و گفتم:
_ عه؟ ساحل الان مثلاً قهری؟
ساحل روشو برگردوند وحرفی نزد، می‌دونستم از دستم ناراحته، پس بهتره بخاطر ساحل هم که شده، این بار باید قید درس رو بزنم و یکم خوش بگذرونم. بااین تصمیم لبخند شیطانی زدم و گفتم:
- حیف شد، می‌خواستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
24/12/22
ارسالی‌ها
55
پسندها
211
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #5
#پارت_سه

با حرص فقط نگاهش می‌کردم که ساحل ادامه داد و گفت:
- خا‌ک‌ تو سرت جانان! یعنی واقعا‌ً خاک! لامصب ناسلامتی خودتم پولداری ها! اما هیچیت شبیه پول‌دارها نیست!
- ساحل دستت درد نکنه، یه دفعه بگو اسکلم دیگه؟
ساحل با شیطنت نگاهم کرد و گفت:
- در اون که شکی نیست.
ازحرص باپام لگدی به پاهاش از زیر میز زدم و گفتم:
- خیلی بیشعوری‌ها... من اصلاً از این مهمونی‌های بچه‌گونه و خز بازی خوشم نمیاد. بیشتر رو اهداف زندگیم متمرکزم خودت که بهتر می‌دونی.
ساحل دستم رو گرفت و باحالت بامزه‌ایی گفت:
- خبر دارم خانم متمرکز، حالا پاشو‌پاشو بریم تا کلاس بعدیمون رو از دست ندادیم!
دوتای از جامون پاشدیم و بعد از حساب کردن قهوه‌هامون به سمت کلاس بعدی رفتیم... با دیدن خودم از تو آینه لبخندی زدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
24/12/22
ارسالی‌ها
55
پسندها
211
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #6
#پارت_چهار

من برای فرار از این موضوع تکراری مادرم، دوباره گونه‌ی مامانم رو بوسیدم و گفتم:
- باشه مامان جون، فعلاً من برم تا دیرم نشده.
با گفتن این حرف پا تندی از خونه زدم بیرون و به سمت ماشینم رفتم که با دیدن دوتا از ماشین‌هام که یکی‌شون دویست شیش و دومی سانتافه‌ی مشکی ‌رنگ بود، کمی تو فکر رفتم. اوم... یکم دو دل شده بودم که برای مهمونی امشب کدوم ماشینم رو سوار بشم؟ با کمی فکر کردن و فشار آوردن به مغز عتیقه‌ام تصمیم گرفتم که سوار ماشین سانتافه‌ام بشم که بسیار مناسب مهمونی و تیپ امشبم بود. به سمت ماشین سانتافه‌ام رفتم که با یاد افتادن کفش‌های بیست سانتیم آهی از دل کشیدم و گفتم:
- آیی خدا! با این کفش‌های بیست سانتیم چه‌طوری می‌تونم عروسکم‌ رو برونم!
دهن کجی کردم و پفی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
24/12/22
ارسالی‌ها
55
پسندها
211
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #7
#پارت_پنج

ساحل باحرفم دهن کجی کرد و گفت:
- نه لامصب! ولی انگاری امشب دل همه رو می‌بری با این آرایش و لباسی که تو پوشیدی، قطعاً دیگه هیچ‌کس به من نگاهم نمی‌کنه.
یه نگاهی به تیپ ساحل کردم و گفتم:
- جون بابا توام بد تیکه‌ای شد‌ی‌ ها!
( ساحل یک لباس گلبهی پوشیده بود که چون پالتوی چرم روش پوشیده بود، مدل لباسش مشخص نبود ولی یک آرایش ملیح گلبهی کرده بود و موهاش رو هم دم اسبی بسته و حسابی هم ناز شده بود )
ساحل با تعجب رو به من کرد و گفت:
- ناموساً؟
با خنده در جواب ساحل گفتم:
- به جون عمم راست میگم.
ساحل با حرص مشتی به بازوم زد و گفت:
- درد، تو عمرت یه بار جدی باش خوب.
همین‌طور‌ی من و ساحل غرق حرف زدن و شیطونی کردن بودیم. که یهو تا جلوم رو نگاه کردم بادیدن پسرجوونی جلوم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
24/12/22
ارسالی‌ها
55
پسندها
211
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #8
#پارت_شیش

تو مسیر بیمارستان ساحل همه‌ش گریه می‌کرد و با ترس می‌گفت:
- همه‌ش تقصیر من بود‌ جانان! کاش قلم پام می‌شکست و نمی‌رفتیم به این مهمونی لعنتی.
باحرف ساحل سعی بر این‌که لرزش صدام رو پنهان کنم آروم گفتم:
- ساحل آروم باش لطفاً.
ساحل درحالی ‌که اشک‌هاش رو پاک می‌کرد به سمتم برگشت و گفت:
- جانان یعنی الان ما قاتل شدیم؟
با عصبانیت آمیخته از ترس، دادی روی ساحل زدم که ساحل باداد من، دهنش رو بست و دیگه حرفی نزد اما گریه‌اش شدت گرفت. من با شنیدن صدای گریه‌های ساحل دلم از ترس و دلهره مثل سیر سرکه می‌جوشید و فقط می‌خواستم زودتر به بیمارستان برسم و از حال پسره‌ی بی‌چاره باخبر بشم که نکنه بلای سرش اومده باشه... نفس عمیقی کشیدم و زیر لب زمزمه‌وار گفتم:
- خدایا چیزیش نشده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
24/12/22
ارسالی‌ها
55
پسندها
211
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #9
#پارت_هفت

- بابا جون ما خوبیم، اما اونی که بهش زدیم الان تو اتاق عمل هستش.
بابا با شنیدن حرف‌هام آهی کشید و گفت:
- زود آدرس بیمارستان رو بده دخترم.
با دادن آدرس بیمارستان، بابا بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد. منم با بی‌حالی گوشیم رو گذاشتم تو کیفم و سرم رو به دیوار تکیه دادم. بعد از نیم ‌ساعت با اومدن دکتر از اتاق عمل، هر دو از جامون بلند شدیم و به سمت دکتر پرواز کردیم که ساحل جلوتر از من رو به دکتر کرد و گفت:
- آقای دکتر زنده‌ست؟ حالش چه‌طوره؟ تو رو خدا زودتر بگین دارم می‌میرم.
دکتر نفس عمیقی کشید و گفت:
- شما چه نسبتی با بیمار دارید؟
باحرف دکتر نگاهی به ساحل انداختم که‌ اونم با درموندگی نگاهم کرد که من زودی گفتم:
- باهاش تصادف کردیم متأسفانه ایشون رو نمی‌شناسیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
24/12/22
ارسالی‌ها
55
پسندها
211
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
#پارت_هشت

بابا سرش رو به معنی نه تکون داد و گفت:
- نه دخترم اگر بگم خودت خوب می‌دونی که چی می‌شه.
امیرحسین که حسابی از کارم ضایع شد بی حرف کنار بابام ایستاد و رو به بابام کرد و گفت:
- خدا رو شکر دخترها سالم هستند.
بابا هم در جواب امیرحسین سرتکون داد و گفت:
- خدا بهشون رحم کرد پسرم.
ساحل هم جلو اومد و با بابا امیرحسین سلام و احوال ‌پرسی کرد، که بابا با دیدن حال بد ساحل سری از تأسف تکون داد و رو به من کرد و گفت:
- جانان دخترم زشته جلو مردم با این لباس‌ها بگردید.
با حرف بابا زیرچشمی به دور و برم نگاه کردم که دیدم همه مردم داشتند با نگاهشون درسته مارو قورت می دادن، پس حق با بابا بود!
بابا در ادامه گفت:
- دست ساحل رو بگیر برید خونه، هم لباس‌هاتون رو عوض بکنید‌ هم استراحت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا