برگزیده رمان سلطه‌گران_کتاب برگزیده‌ی سیاهی | phantom.hive کاربر انجمن یک رمان

phantom.hive

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
7/15/18
ارسال ها
263
لایک ها
1,231
امتیاز
8,313
سن
15
#61
رو به هامین ادامه داد:«منم میام.»
هامین هم با مکث کوتاهی رو به بقیه ل**ب زد:«پس با اجازه.»
با جدا شدن ایلیا و هامین از ما، امیرمهدی قبل از اینکه دوباره حرکت رو از سر بگیریم، خیلی آروم گفت:«از این جا به بعد باید مثل دزدا آسته بریم، آسته بیایم، آسته حرف بزنیم و آسته هم نفس بکشیم!»
فاطمه:«به عبارت ساده‌تر، باید آسته بمیریم و به یه مشت مرده‌ی متحرک تبدیل بشیم‌.»
سوران:«زدی توی خال!»
بقیه‌ی راه تا رسیدن تقریبی به مقر آریال، تقریباً توی سکوت مطلق طی شد. با دیدن مقر آریال، بی‌اختیار ایستادیم. به شخصه نمی‌تونستم چشم از مقر آریال بگیرم. هر نوع تصوری از مقر آریال در اون جنگل داشتم الّا چیزی که جلوی روم بود!
امیرمهدی:«این...»
سوران:«امکان نداره!»
سلین:«خیلی خوشگله!»
مقر آریال در اون جنگل، در واقع قصر ماه آریال بود! کی فکرش رو می‌کرد قصر ماه آریال، توی جنگلی در شمال ایران واقع شده باشه؟!
قصر ماه آریال، تقریباً یه افسانه بود. هیچ‌کس حقیقتاً اعتقادی به وجود داشتن قصر ماه آریال نداشت.
دیوار قصری که روبه‌روی ما قرار داشت، از جنس ماه بود اما ماهی که در روز هم درخشندگی کم اما نقره مانند خودش رو داشت و می‌تونست چشما رو برای مدتی طولانی روی خودش نگه داره!
سلین:«جنس دیوارای این قصر از چیه؟! نقره؟!»
سوران:«اوه... نه. این قصر ماه آریاله. جنس دیوارای این قصر از ماهه.»
سلین:«ماه؟! شوخی می‌کنی سوران؟!»
امیرمهدی:«افسانه‌ها می‌گن سال‌ها قبل از به وجود اومدن انسان، ماه در واقع شبیه یه گرگینه‌ی زخمی بوده و طی یه جریان طولانی، به دلایلی ماه بخشی از خودش رو می‌کنه و به عنوان هدیه به جد بزرگ آریال می‌ده و شکلی گرد به خودش می‌گیره. جد بزرگ آریالم با تیکه‌های ماه، یه قصر می‌سازه و اون قصر، تا ابد از دید هر کس و هر چیزی که عضوی از آریال نیست، پنهون می‌مونه.»
فاطمه:«جالبه که این لحظه ممکنه ابد این افسانه باشه.»
نیک‌آیین:«ممکنه؟!»
فاطمه:«هیچ تضمینی مبنی بر این نیست که ما اولین غریبه‌هایی هستیم که این قصر رو می‌بینیم.»
نیک‌آیین:«راست می‌گی.»
امیرمهدی:«تو نظری نداری یارا؟»
شونه‌ای بالا انداختم و جواب دادم:«خیلی باشکو...»
درد بدی توی سرم پیچید و باعث شد نتونم حرفم رو ادامه بدم. حس می‌کردم یکی از وسط مغزم داره پی در پی جیغ گوش‌خراش می‌کشه!
فاطمه:«محمدمهدی! خوبی؟!»
امیرمهدی:«منظور...»
به موهام چنگ زدم. امیرمهدی با دیدن من منظور فاطمه رو فهمید و با وحشت دست روی شونه‌هام گذاشت و به ضرب تکونم داد.
_«چت شده یارا؟!... یارا، من رو نگاه کن ببینم. یارا، یارا.»
دست زیر چونه‌ام گذاشت و سرم رو بالا گرفت. نگاهم به نگاه نگرانش گره خورد. دیگه خبری از اون جیغ‌های گوش‌‌خراش نبود. آروم شده بودم.
_«من...»
جیغی به مراتب بلندتر توی سرم کشیده شد و دست امیرمهدی، جلوی بلند شدن صدای جیغم رو گرفت. پلکام رو محکم روی هم فشار دادم و دندونام رو روی هم ساییدم تا دوباره جیغم بلند نشه. درد توی سرم لحظه به لحظه بیشتر و صدای جیغ، بلندتر می‌شد. می‌تونستم به خاطرِ درد کشیده شدن اون جیغ‌ها رو حس کنم‌. موهام رو محکم‌تر از قبل توی مشتم فشردم و خیلی ناگهانی بعد از این کار، دردم آروم شد و از حال رفتم!
***
همون صدای جیغ گوش‌خراش، باعث شد تا به خودم بیام. یکی از سرِ درد، از ته دل جیغ می‌کشید جوری که به نظر من هر لحظه امکان داشت تارهای صوتیش پاره بشند!
تازه متوجه اطرافم شدم. اولین چیزی که ذهنم اون رو پردازش کرد و باعث ترسیدن من شد، این حقیقت بود که من توی اون جنگل نبودم! دور تا دورم یه دیوار مشکی رنگ به چشم می‌خورد و با دیدن صحنه‌ی زیر پام، چشمام رو بستم و سعی کردم بهش فکر نکنم اما تصویری که دیده بودم؛ از جلوی چشمام کنار نمی‌رفت!
من روی کوهی از جمجمه‌های خونی بدون گوشت ایستاده بودم. صحنه‌ی ترسناک و نسبتاً دل‌خراشی بود و من با این حجم از ترسیدن، قلب درد نگرفته بودم!
چند مین صبر کردم و با هضم چیزی که زیر پام دیده بودم، چشمام رو باز کردم. وسط دیوار مشکی رنگ روبه‌روم، یه در آهنی دیده می‌شد. قدم از قدم برداشتم‌. صدای ساییده شدن جمجمه‌ها روی هم، جدا از ترسناک بودن، واقعاً چندش‌آور بود! به نزدیکی در که رسیدم، خواستم در رو باز کنم و دستم رو روی دستگیره قرمز رنگ در گذاشتم که آب شد و مثل ردی از خون، روی زمین ریخت! شوکه شده، به خونی که روی جمجمه‌ها ریخته شده بود، نگاه می‌کردم و اون صدای جیغ، هنوز هم میومد. درست از پشت اون در!
***
 
آخرین ویرایش

phantom.hive

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
7/15/18
ارسال ها
263
لایک ها
1,231
امتیاز
8,313
سن
15
#62
شوکه شده، چشمام رو باز کردم. جلوی چشمام فقط چمن و پای انسان دیده می‌شد! گونه‌ی راستم به زمین چسبیده بود و گونه‌ی چپم به طرز عجیبی می‌سوخت!
-:«یارا... یارا...»
سرم رو گردوندم و چهره‌ی نگرانی رو روبه‌روی خودم دیدم. نمی‌شناختمش! منظورش از یارا، من بودم؟!
-:«یارا، یه چیزی بگو. یهو چت شد؟!»
دیگه مطمئن شده بودم منظورش از یارا، منم! ولی چرا خودم یادم نمیومد اسمم چیه؟! اصلاً، اون کیه که من رو می‌شناسه؟!
گنگ نگاهش کردم. درد خفیفی توی سرم پیچید و خیلی سریع از بین رفت.
امیرمهدی:«یارا، چرا چیزی نمی‌گی؟!»
سرم رو بالا گرفتم و پرسیدم:«چی بگم؟!»
امیرمهدی نفس راحتی کشید و گفت:«جواب سوالم رو بده.»
_«کدوم سوال؟!»
امیرمهدی چپ چپ نگام کرد و گفت:«همینی که همین الان پرسیدم‌.»
یکم فکر کردم و گفت:«ولی من چیزی یادم نمیاد!»
امیرمهدی:«اهه!... سوالم اینه که یهو چت شد؟!»
_«سرم بدجور درد گرفت و بعد، هیچی نفهمیدم!»
امیرمهدی:«خب؟»
_«چشمام رو که باز کردم، یه جای دیگه بودم. یه جای عجیب غریب‌‌... دور تا دورم رو یه دیوار...»
برای یه لحظه، بی‌اختیار مات شدم و فقط چهره‌ی کنجکاو امیرمهدی رو نگاه کردم. یه چیزی این وسط اشتباه بود!
امیرمهدی:«چرا نمی‌گی؟»
_«چیو؟!»
امیرمهدی:«اینکه کجا بودی رو دیگه.»
_«من جایی نبودم! فقط از حال رفتم.»
امیرمهدی:«خودت گفتی یه جای عجیب غریب بودی.»
_«یادم نمیاد همچین حرفی زده باشم.»
امیرمهدی:«شوخی می‌کنی؟!»
سوران دستی روی شونه‌ای امیرمهدی گذاشت و گفت:«بهتره آروم باشی. یه چیزی هست که ما نمی‌دونیم! به احتمال زیاد حافظه‌اش دستکاری شده‌. یارایی که من می‌شناسم، همچین شوخیای خرکی‌ای نمی‌کنه.»
امیرمهدی:«این اصلاً خوب نیست‌.»
سوران:«شاید بهتر باشه برگردیم‌.»
_«نه... من حالم خوبه.»
سوران:«داری چپ می‌گی! حال تو، زیاد دست خودت نیست‌.»
_«این فقط یه...»
با صدای تحلیل رفته‌ای ادامه دادم:«اتفاق بود.»
سوران:«می‌بینی؟! حتی خودتم به چیزی که می‌گی اعتقاد نداری!»
_«ولی تو...»
سوران خندید و گفت:«تو من رو دست کم گرفتی! من زهرم رو هر جوری شده، می‌ریزم. دیر یا زود داره ولی سوخت و سوز نه.»
_«اوه... باشه.»
سلین:«یعنی الان برمی‌گردیم.»
فاطمه:«اوهوم.»
سلین:«حیف شد! خیلی دلم می‌خواست به ماه از نزدیک دست بزنم!»
فاطمه:«کسی چمیدونه؟! شاید یه روز برگشتیم!»
آمین:«شاید نه... حتماً برمی‌گردیم!»
لحن آمین خاص بود‌ و حین حرف زدن، بدون پلک زدنی به قصر ماه آریال خیره شده بود!
***
با خستگی وارد اتاقم شدم و بدون عوض کردن لباسام، تنها با در آوردن کفشام خودم رو روی تخت انداختم و چشمام رو بستم. چندان طول نکشید که صدای باز شدن در رو شنیدم.
رایا:«خوبی؟!»
چشمام رو باز کردم. فکر می‌کردم ایلیاست! به آرومی روی تخت نشستم. رایا به نظر گرفته میومد!
رایا:«می‌دونی؟ من از پسرخاله امیر شنیدم که تو حالت بده ولی تو خوبی، نه؟»
برام عجیب بود. فکر نمی‌کردم یه دختر بچه به اسم رایا، اینجوری نگرانم بشه! سعی کردم به جبران اینکه نگرانم شده، برخورد لطیفی باهاش داشته باشم‌. لبخندی زدم و گفتم:«البته که من خوبم.»
رایا:«خوبِ خوبِ خوب؟»
فاطمه:«خوبِ خوبِ خوب!»
رایا:«خاله!»
فاطمه به طور کامل وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست.
_«فکر نمی‌کنی بهتر بود در بزنی؟! شاید داشتم لباس عوض می‌کردم!»
فاطمه:«وقتی درگیری فکری داری، همچین کاری نمی‌کنی.»
 
آخرین ویرایش

phantom.hive

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
7/15/18
ارسال ها
263
لایک ها
1,231
امتیاز
8,313
سن
15
#63
_«شاید نداشتم.»
فاطمه:«این رو به کسی بگو که نشناستت؛ ایلیا درمورد سیکتر باهام حرف زد.»
_«می‌دونی چیه؟»
فاطمه:«یه نوع ماره.»
_«این رو از کجا فهمیدی؟!»
فاطمه:«آمین بهم گفت‌.»
_«آمین؟!»
فاطمه:«اوهوم... این رو از لرد پنهان شنیده بود.»
_«لرد پنهان؟! همونی که...»
فاطمه با تکون دادن سرش حدسم رو تایید کرد و جمله‌ام رو ادامه داد:«هر هفت جلد کتاب قدرت رو خونده.»
_«آمین اون رو می‌شناسه؟!»
فاطمه:«نه زیاد... فقط در حد ده دقیقه باهاش توی کافه‌ی ساتسیک حرف زده.»
_«ساتسیک؟ شنیدم رفتن به اونجا خیلی سخته.»
فاطمه:«آمین هر کسی نیست.»


"ساتسیک کافه‌ای خرابه و نفرین شده است. این کافه که کافه‌ی شوره‌زارِ زار نیز نامیده می‌شود، در قلب ترک برداشته‌ی اقیانوس آرام واقع شده است و طبق گفته‌ها، در ساتسیک مدام صدای ناله، گریه و زجه زدن به گوش می‌رسد. دیوارهای ساتسیک نیز از تکه گوشت‌های تازه و اصولا‍ً خونی ساخته شده‌اند. شرایط ورود به ساتسیک دشوار است و معمولاً شینیگامی‌ها«خدایان‌مرگ» در آن‌جا یکدیگر را ملاقات می‌کنند."

_«شاید بهتر باشه از اینا بگذریم. می‌دونی محل زندگی سیکترا کجاست؟»
فاطمه:«اوه... نه‌. آمین فقط می‌دونست که سیکتر یه نوع ماره و توی صفحه‌ی دویست و سه از جلد سوم کتاب قدرت، هر چیزی که درموردش بخوای بدونی نوشته شده.»
_«و احتمال اینکه ما بتونیم اون کتاب رو به دست بیاریم صفره.»
فاطمه:«سعی کن مثبت‌تر فکر کنی.»
_«من نه خوش‌بینم و نه بدبین؛ من فقط واقعیت رو می‌بینم. خوش‌بینی چیزی رو درست نمی‌کنه، بدبینی هم همین‌طور‌.»
فاطمه:«می‌خوای بریم بیرون؟»
_«شوخی می‌کنی؟! همین الان از بیرون اومدیم تو.»
رایا:«حالا کجا رفته بودین؟»
فضول!
فاطمه:«یه جایی تقریباً مثل همین اطراف، پر از دار و درخت.»
رایا:«ای کاش ما هم با شما میومدیم.»
فاطمه:«خواهر تو، اصلاً پایه نیست!»
تق، تق، تق
فاطمه ابرویی بالا انداخت و به سمت در برگشت. پرسید:«کیه؟!»
سایا:«سایام. رایا اون جاست؟»
رایا له‌له زنون با تکون دادن دستش از فاطمه می‌خواست که به سایا بگه نه، اما فاطمه در کمال خونسردی جواب داد:«البته!» و رو به رایا هم گفت:«دروغ گفتن کار خوبی نیست.»
در نهایت هم بدون اجازه گرفتن از من، در اتاقم رو باز کرد و اجازه داد سایا بیاد تو. آه کوتاه و نامحسوسی کشیدم و سعی کردم تا جایی که می‌تونم حفظ ظاهر کنم.
به هر حال، سایا خیلی شیک و مجلسی من رو نادیده گرفت و به رایا گفت:«مگه نگفتم منتظر بمون تا برگردم؟! هنوز تمرینای امروزت تموم نشدن.»
رایا مظلوم، به فاطمه نگاه کرد و با همون نگاه، از فاطمه خواست که ازش دفاع بکنه. فاطمه سری به نشونه‌ی تاسف تکون داد و گفت:«کار بدی کردی رایا! تمرینات رو باید به موقع انجام بدی. فرار کردن کار خوبی نیست.»
رایا:«ولی من...»
نفس پر صدایی بیرون دادم و گفتم:«من بهش گفتم بیاد...»
با مکث کوتاهی ادامه دادم:«می‌خواستم باهاش بازی کنم. بهش قول داده بودم.»
سایا:«من از تو چیزی پرسیدم که خودت رو مثل قاشق نشسته پرت می‌کنی وسط؟!»
چشمام رو بستم و سعی کردم به خودم مسلط بشم‌. به معنای واقعی کلمه قهوه‌ای که نه، کرمی روشنم کرده بود! نفس عمیقی کشیدم و با جرقه‌ای که توی ذهنم زده شد، ل**ب زدم:«جای تاسفه که حتی نمی‌خوای حقیقت رو بدونی!»
سایا:«دو کلام از مادر عروس!»
فاطمه:«حس می‌کنم درگیری لفظیتون داره بالا می‌گیره پس بهتره خیلی محترمانه ساکت شین و آبروی نوجوون جماعت رو حفظ کنین.»
سایا:«از کی تا حالا اینقدر به فکر نسل نوجوونی؟»
نگاه سایا به فاطمه خاص بود‌. حس می‌کردم هر لحظه ممکنه مثل دو تا هوو به جون هم بیفتند و گیس و گیس کشی راه بندازند. بعد از سپری شدن مدتی که به سکوت هم گذشت، سایا به فاطمه گفت:«راهی که داری می‌ری اشتباهه. اون مریضه!»
فاطمه:«تحت درمانه.»
سایا:«و این درمان هیچ وقت جواب نمی‌ده‌. بهتره بیخیالش بشی. فقط داری خودت رو اذیت می‌کنی‌. همین!»
هیچی از حرفاشون نمی‌فهمیدم‌. از فضولی کردن هم خوشم نمیومد بنابراین گفتم:«اگه بحث خصوصیه، بیرون از این اتاق هم می‌شه ادامه‌اش داد.»
سایا:«بحث من و فاطمه تموم شده. رایا، بیا بریم‌.»
 
آخرین ویرایش

phantom.hive

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
7/15/18
ارسال ها
263
لایک ها
1,231
امتیاز
8,313
سن
15
#64
فاطمه. با خروج سایا و رایا از اتاق، خواست بیرون بره اما لحظه‌ی آخر برگشت و گفت:«خب، خب...»
ل*ب*ا*ش رو به داخل دهنش کشید و پوفی کرد. حالت صورتش واقعاً کلافه بود!
_«راحت باش.»
نگاهی کوتاه اما دقیق بهم انداخت و بلافاصله از اتاق خارج شد. عجیب غریب شده بود! تعجب کرده، شونه‌ای بالا انداختم و نفسم رو آه مانند بیرون دادم.
عادت رایا به فاطمه هم سرایت کرده بود!
از روی تخت بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم. تا خواستم ببندمش، بیشتر از قبل باز شد و ایلیا با چهره‌ای درهم رفته، پا به درون اتاق گذاشت. خوشبختانه، خودش زحمت کشید و در رو پشت سرش بست.
ایلیا:«نمی‌خوای بدونی چی شده؟!»
در حین رفتن دوباره به سمت تخت، جواب دادم:«اگه نیازی به دونستنش باشه، خودت بهم می‌گی.»
ایلیا:«بعضی وقتا این سوال نپرسیدنت دیوونه‌ام می‌کنه!»
_«من فقط فضول نیستم. همین!»
ایلیا چپ چپ نگام کرد و گفت:«ببین، یه سری سوالا، پرسیدنشون واقعاً عادیه. این توی سرشت آدمیِ... تو چرا اینجوری در رفتی، خودم توش موندم!»
روی تخت دراز کشیدم و نگاهم رو به سقف سفید اتاق دوختم.
_«بذار حدس بزنم. همه چیز رو برات گفتن، درسته؟»
ایلیا:«آمین گفت.»
_«خب، این پرسیدن داره؟»
نگام رو از سقف‌ گرفتم و طلبکارانه به سمت ایلیا سوق دادم. ایلیا حرفی نزد و کنارم، روی تخت نشست. دستی توی موهام فرو برد و گفت:«من نگرانم!»
_«می‌دونم. چشمات این رو داد می‌زنن. به هر حال، می‌بینی که من سالمم.»
ایلیا:«هیچ وقت فکر نمی‌کردم از حل مشکلی که برای تو پیش اومده، عاجز بشم.»
_«از لفظ عاجز خوشم نمیاد!»
ایلیا چپ چپ نگام کرد و گفت:«از چیز دیگه‌ای نمی‌تونستی غلط بگیری؟!»
کمی فکر کردم و ل**ب‌ زدم:«نه!»
بعد از این حرف، به جای تکون دادن سرم، دست ایلیا رو از روی سرم برداشتم و روی پای خودش گذاشتم که ایلیا نق زد:«محبت کردنم بهت نیومده!»
_«خوشم نمیاد.»
ایلیا:«به نظرت، من می‌تونم کتاب سوم قدرت رو پیدا کنم؟»
_«صادقانه بخوام بگم، سعی کن حتی بهش فکرم نکنی!»


"کتاب قدرت: کتاب قدرت شامل هفت جلد است که در هفت لایه از بعد جهانی پنهان شدند و پیدا کردن جلدهایش بسیار سخت است؛ در این هفت جلد، تمام اسرار قدرت نوشته شده و در حال حاضر، فقط یک نفر هر هفت کتاب را خوانده است که همانم شبیه یک سایه‌ است و زیاد دیده نمی‌شود و به خاطر همین مسئله، لرد پنهان لقب گرفته است."

ایلیا:«اوه... چه رک! آقای جوان.»
_«شاید بهتر باشه دنبال لرد پنهان بگردی. پیدا کردن اون، از پیدا کردن کتاب قدرت باید آسون‌تر باشه.»
ایلیا:«پیشنهاد بدی نیست. فقط...»
با مکث کوتاهی پرسید:«نمی‌خوای بپرسی فقط چی؟»
_«من فضول نیستم ایلیا. این رو به اون حافظه‌ی دوازده قرنیت بسپار.»
ایلیا:«شاید یه روزی توی تیمارستان بستریت کردم تا این وسواس مسخره رو از سرت بندازن.»
_«تو هیچ وقت همچین کاری نمی‌کنی.»
ایلیا:«شاید...»
سوران:«ایلیا... یارا... اوهوی، ملت!»
ایلیا:«باز چی شده؟»
سوران در اتاق رو باز کرد و گفت:«پایه‌ی بازی بیلیارد هستین؟»
ایلیا:«خانم جوانم بازی می‌کنه؟»
سوران:«نه دیگه... اون رو ممنوع‌البازیش کردیم. هیجان بازی رو می‌گیره لامذهب!»
ایلیا:«بازی می‌کنی؟»
شونه‌ای بالا انداختم.
_«هر چی باشه، بهتر از بی‌کاریه.»
سوران:«سالن بیلیارد همین بغل، اتاق آخری، دست چپه. اون‌جا می‌بینمتون.»
ایلیا:«باشه.»
با رفتن سوران، ایلیا از روی تخت بلند شد و با گرفتن دستم، من رو هم مجبور به بلند شدن کرد. با هم از اتاق خارج شدیم و به سمت سالن بیلیارد، طبق آدرسی که سوران داده بود، رفتیم.
 
آخرین ویرایش

phantom.hive

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
7/15/18
ارسال ها
263
لایک ها
1,231
امتیاز
8,313
سن
15
#65
وارد سالن بیلیارد شدیم. اولین چیزی که دیدم، فاطمه‌ای بود که با صورت درهم رفته روی صندلی نشسته بود!
نیک‌آیین:«اخمات رو باز کن سروناز!»
فاطمه:«می‌دونستی داری حرف اضافه می‌زنی؟»
نیک‌آیین خندید و سوران گفت:«وقتی می‌دونی اگه بازی کنی برنده‌ای، دیگه چرا خودت رو حرص می‌دی خواهر من؟»
فاطمه پایی روی پای دیگه‌اش انداخت و گفت:«اینجوری مزه نمی‌ده.»
آمین:«رک می‌گم ولی وقتی هم که تو بازی می‌کنی، به ما مزه نمی‌ده.»
فاطمه آهی کشید و گفت:«کاش داریاو یا دانا اینجا بودن.»
سلین:«دو قلوها چی؟»
فاطمه:«بیلیارد اونا افتضاحه!»
سلین:«جدی؟!»
فاطمه:«برعکس من و دانا، آریو و داریو شبیه آرنیکان.»
دانا، آریو و داریو برادرای بزرگ‌تر فاطمه هستن و آرنیکا، مامانشونه.
سلین:«جالبه... حالا زیاد ناراحت نباش. همه‌ی ما می‌دونیم که تو بازیت خوبه.»
فاطمه:«ممنون... بهتره زودتر بساط بازی رو راه بندازین. دوست دارم ببینم کی می‌بره.»
رایا:«بعدش تو با برنده بازی می‌کنی؟»
فاطمه خندید و گفت:«پیشنهاد خوبیه‌ها!»
خیلی ناگهانی، درد بدی توی تنم پیچید که باعث شد جیغ خفیفی بزنم.
فاطمه:«محمدمهدی!»
ایلیا:«آقای جوان... آقای جوان...»
توی بغل ایلیا جا گرفتم. دردم رفته رفته کم می‌شد و به جای اون، دمای بدنم ذره ذره بالا می‌رفت. بدنم مثل بدن آدمی که تشنج کرده، می‌لرزید و نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم.
ایلیا:«یارا... یارا... یارا... آروم باش.»
_«نـِ... نـِ... نمی... تو... نم.»
ایلیا:«یارا...»
با قرمز شدن جلوی چشمام، حرکت مایع غلیظی روی صورتم رو حس کردم.
ایلیا:«آقای جوان...»
توی صداش عجز و لابه بود. ضعیف شده بودم. در یه لحظه دمای بدنم به حالت عادی برگشت و بدنم دست از لرزیدن برداشت. بی‌حال، روی زمین زانو زدم. نگاهم به دستام افتاد. روی دستم، زخمای ریزی ایجاد شده بود‌ند و خونریزی کمی داشت.
ایلیا:«یارا...»
نفس راحتی بیرون دادم و خودم رو روی زمین ول کردم. چشمام رو بستم و ل**ب زدم:«حتماً باید بمیرم تا بهم بگی یارا؟»
ایلیا:«آدم عقده‌ای!»
ریز خندی زدم و ترجیح دادم آروم بگیرم. ایلیا بازم باید می‌رفت خون دزدی!
***
صدای جیغای گوش‌خراشی، پرده‌های هر دو گوشم رو اذیت می‌کردند. دراز کشیده بودم. چشمام بسته بودند و زیرم ناهموار بود. چشمام رو که باز کردم، نگاهم به سقف سرخ و خونی اتاق افتاد. از روی سقف، قطره‌های خونی چیکه می‌کردند و بعضی‌هاشون، روی صورتم فرود میومدند. بی‌حالیم به قدری زیاد بود که حتی مغزم نمی‌تونست دستور ترسیدن رو صادر کنه و قلبم آروم بود. به طرز عجیبی آروم می‌زد.
دستام رو مشت کردم و خواستم بشینم که زیرم حرکت کرد و صدای ساییده شدن چندتا استخون روی هم رو شنیدم. متعجب زیرم رو نگاه کردم و مات شدم! روی کوهی از جمجمه‌ی خونی نشسته بودم!
ترس ذره ذره به وجودم تزریق می‌شد. سعی کردم آرامشم‌ رو حفظ کنم و نفس عمیقی بیرون دادم. آروم و با احتیاط روی جمجمه‌ها ایستادم. صدای جیغ هنوزم میومد.
به دنبال یه راه واسه خروج، دور و برم رو از نظر گذروندم تا به یه در آهنی با دستگیره‌ی سرخ رنگ رسیدم. با احتیاط به سمتش قدم برداشتم. عجیب بود اما حس می‌کردم اون‌ در برام آشناست؛ درست مثل چیزای عجیب دیگه‌ای که دور و برم بودند.
دست روی دستگیره گذاشتم و هم‌زمان با هل دادن دستگیره به سمت پایین، در رو به سمت جلو هل دادم که باز شد. با باز شدن در، حس غریبی بهم دست داد. دو دل بودم. یکی بهم می‌گفت نباید بیشتر از این جلو برم و یکی دیگه داشت هلم می‌داد!
-:«نمی‌خوای بهم کمک کنی؟»
سر جام یجورایی خشک شدم. دیگه خبری از جیغای بلند گوش‌خراش نبود و این سوال رو، یکی درست از پشت سرم ازم پرسیده بود در حالی که من هیچ کسی رو توی اتاق ندیده بودم!
-:«نمی‌خوای برگردی؟»
 

phantom.hive

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
7/15/18
ارسال ها
263
لایک ها
1,231
امتیاز
8,313
سن
15
#66
بدنم بی‌اختیار می‌لرزید. با نشستن دستی روی شونه‌ام، لرزش بدنم بیشتر شد.
-:«برگرد... یارا.»
نفس عمیقی کشیدم و برگشتم که با یهویی پاشیده شدن حجم زیادی از خون روی صورتم، نفسم حبس شد.
***
_«هـــــــــــــــــــــع!»
-:«آروم باش.»
غیر ارادی، وحشت زده سر جام نشستم. می‌ترسیدم اما نمی‌دونستم از چی! دستی روی صورت خیسم کشیدم. نگاهم به آدم عجیبی افتاد که یه پارچ آب توی دستش بود.
درک نمی‌کردم چجوری با وجود پسر بودنش موهاش رو مش کرده! می‌تونستم رد محوی از سایه پشت پلکاش و رد محوی از رژ هم روی ل*ب*ا*ش ببینم‌. پوست سفیدی داشت و موهاش نسبت به پسر بودنش، بلند بودند. آروم ازم پرسید:«خوبی یارا؟!»
زیر ل**ب زمزمه کردم:«یارا؟!»
من هیچی یارایی رو نمی‌شناختم.
_«نمی‌شناسم.»
-:«چی؟!»
بهش نگاه کردم. رگه‌های محوی از نگرانی رو توی چشمای سبز زمردیش می‌دیدم. چشمای جذابی داشت؛ هر چند، یجورایی ترسناک بودند! درخششون طبیعی نبود...
یکی دیگه گفت:«سوران، یعنی بازم...»
همون پسر مو مش کرده، که انگاری اسمش سوران بود، نفس آه مانندی بیرون داد و ل**ب زد:«متاسفانه، درست حدس زدی.»
درد بدی یهویی توی سرم پیچید. لبم رو دندون گرفتم که باعث شد مزه‌ی آهن مانند خون توی دهنم پخش بشه. حالم داشت بهم می‌خورد!
فاطمه:«محمدمهدی... محمدمهدی... محمدمهدی...»
صداش شبیه یه نوای آروم به گوشم می‌رسید. درد توی سرم رفته رفته کم و کم‌تر می‌شد تا بالاخره از بین رفت.
امیرمهدی:«یارا؟»
_«بله؟»
امیرمهدی:«من رو نگاه کن.»
نگاهش کردم. یه حالت التماس مانندی توی صورتش دیده می‌شد. با شک و دو دلی پرسید:«من رو می‌شناسی؟»
_«این سواله می‌پرسی امیر؟»
امیرمهدی خندید و گفت:«داشتم قالب تهی می‌کردم یارا!»
چه عجب گیر نداد! به دنبال ایلیا کل اتاق رو از نظر گذروندم تا ایلیا رو با ابروهای درهم رفته، درست در سمت دیگه‌ی تختم دیدم که ایستاده بود و به دیوار تکیه زده بود.
نمی‌تونستم دقیق درکش کنم اما اینکه نتونی به وظیفه‌ات عمل کنی، باید خیلی دردناک باشه. دلم می‌خواست یه چیزی بهش بگم که آرومش کنه اما هیچی به ذهنم نمی‌رسید. اون موقع به حرف آرنیکا ‌رسیدم. من واقعاً یجورایی مغز فندقی بودم!
ایلیا:«چیزی شده؟!»
_«نه.»
ایلیا:«یجوری نگام می‌کنی!»
سرم رو تکون دادم و ل**ب زدم:«چیز خاصی نیست.»
چشمام رو بستم و انگشت اشاره‌ام رو بین دوتا ابروهام گذاشتم و فشار دادم. این کار بهم آرامشی نسبی می‌داد و ذهن آشفته‌ام رو آروم می‌کرد.
با صدای باز شدن در، دستم رو پایین کشیدم و چشمام رو باز کردم. نیک‌آیین وارد اتاق شده بود.
فاطمه:«سلام.»
نیک‌آیین:«علیک.»
به سمت من برگشت و با خنده گفت:«دارم به پسر بودنت شک می‌کنم یارا.»
سوران:«یه دختر غش غشو، مسلماً لقب بهتریه براش.»
نیک‌آیین:«خوشم میاد توی همراهی حرف نداری!»
سوران:«دیگه دیـ...»
با پس گردنی‌ای که امیرمهدی بهش زد، حرفش رو خورد و با نگاهی پر شده از غضب، چشم غره‌ای اساسی به امیرمهدی رفت.
امیرمهدی:«برادر من رو دست ننداز.»
سوران:«بزنم به تخته کور و کرم شدی که! نیک‌آیین اول...»
نیک‌آیین:«آخ!»
امیرمهدی:«بفرما!»
سوران به سمت نیک‌ایین برگشت که با صورت درهم رفته، دست روی پشت گردنش گذاشته بود. نیک‌آیین در‌ کمال تعجب! از دست ایلیا پس گردنی خورده بود.
سوران:«تو از کی تا حالا پایه شدی؟!»
 
آخرین ویرایش

phantom.hive

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
7/15/18
ارسال ها
263
لایک ها
1,231
امتیاز
8,313
سن
15
#67
ایلیا:«بذار فکر کنم... یه دو سه دقیقه‌ای می‌شه‌.»
نیک‌آیین:«بیا!... شانس منه!»
_«غر نزن... شبیه دخترا می‌شی!»
نیک‌آیین تعجب کرده به سمت من برگشت و گفت:«این دوتا واقعاً یه چیزیشون می‌شه! قرص اکس بهشون دادین؟»
سوران:«نه بابا... مخش رو تاب دادن. حالا شام ما چی شد؟»
نیک‌آیین:«توی آشپزخونه‌اس.»
سوران:«من که رفتم... کشیدن سرم با تو امیر.»
امیرمهدی:«امیر و درد! اسم من امیرمهدیه...»
سوران:«اوکی، مهدی.»
امیرمهدی با لحن مسخره‌ای گفت:«خوبه که من رو می‌فهمی، سوری.»
فاطمه:«دیگه نامردی نکن امیرمهدی، امیر با سوری زمین تا آسمونی فرقشونه.»
امیرمهدی:«من سختمه، سوران سختش نیست. این به اون در دیگه...»
فاطمه:«اینم حرفیه.»
امیرمهدی به سمتم اومد. دستم رو گرفت و به آرومی سرم رو از دستم بیرون کشید. روی میز بغل تخت گذاشت و ل**ب زد:«پا شو بریم پایین.»
از روی تخت بلند شدم و با هم از اتاق خارج شدیم. سوران، آمین، هامین، سلین، سایا و رایا پشت میز نشسته بودند و استارت صرف شام رو بی‌ما زده بودند.
امیرمهدی:«چه جماعت بی‌معرفتی!»
سایا:«رک می‌گم ولی زر نزن. می‌خواستی سریع‌تر میومدی پایین.»
امیرمهدی:«سیاست کلامت خفه‌ام کرده سایا.»
سایا:«شرمنده... بیا بشین غذات رو کوفت کن.»
امیرمهدی حین نشستن روی صندلیِ پشت میز، پرسید:«حس نمی‌کنی یکم، فقط یکم بی‌ادب شدی؟»
سایا:«ابداً...»
امیرمهدی شونه‌ای بالا انداخت و دیگه هیچی نگفت. کنار امیرمهدی روی صندلی چوبی قهوه‌ای نشستم که آمین، مرغ آبپز شده‌ای رو با خوراک سبزیجات جلوم گذاشت.
فاطمه:«برات خوبه.»
_«ممنون.»
زیاد از مرغ آبپز و خوراک سبزیجات خوشم نمیومد؛ اما خب، به قول فاطمه، برام خوب بودند. بی‌حرف مشغول خوردن شامی که برام تدارک دیده بودند، شدم. هنوز لقمه‌ی اولم رو قورت نداده بودم که پچ پچ‌های ریز و نامفهموم امیرمهدی و سوران، اعصابم رو خط خطی کرد.
صدایی که به گوش من می‌رسید، نامفهوم بود و هیچی از حرفای امیرمهدی و سوران نمی‌فهمیدم اما روی اعصابم رژه‌ی سال می‌رفت! از همون سن کم، ضعف اعصاب داشتم.
پچ پچ‌های بغل گوشم، تا زمان اتمام صرف شام ادامه داشتند و دست از سر کچل که نه، مغز کچلم برنمی‌داشتند! غذای همه که تموم شد، من به خاطر راحت شدن از شر صدای پچ پچ‌ها نفس راحتی کشیدم و سایا هم با جادو ترتیب جمع‌کردن میز رو داد.
سوران:«کسی پیشنهادی واسه گذروندن وقت نداره؟»
فاطمه:«کتک زدن تو واقعاً سرگرمیه خوبیه!»
سوران:«دیوونه شدی؟! آدم که با آینه حرف نمی‌زنه!»
فاطمه:«من دیوونه نشدم ولی گویا تو کور شدی!»
سوران:«دیگه چیزی به ذهنم نمی‌رسه. یه پیشنهاد بهتر لطفاً...»
رایا با ذوق از روی صندلی پایین پرید و گفت:«بریم شهربازی؟»
سوران:«دندونات رو برات طلا بگیرن! چرا که نه؟»
امیرمهدی:«ما هم که بوق، نه؟»
سوران:«یعنی تو موافق نیستی؟»
امیرمهدی:«مخالف نیستم.»
سوران:«جمله‌ی انحرافی‌ای بود. پا شین آماده شین.»
خودش اولین نفری بود که از پشت میز بلند شد. همراه ایلیا به اتاق برگشتم.
ایلیا:«به نظر گرفته میای!»
روی تخت نشستم و ل**ب زدم:«خسته‌ام.»
ایلیا:«بریم اون‌جا، خستگیتم در می‌ره.»
دیگه حرفی نزدم. ایلیا موهام رو شونه کرد. با ژل، بهشون حالت دیگه‌ای داد و به سلیقه‌ی خودش، یه لباس و شلوار سورمه‌ای و پارچه‌ای سر هم با یه جلیقه‌ی سفید که سر لباسم بود، پوشیدم.
جورابای سفید رنگی پا کردم و با قرار دادن پاهام توی کفشای اسپورت سورمه‌ایم، مشغول بستن بند کفشام شدم.
 

phantom.hive

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
7/15/18
ارسال ها
263
لایک ها
1,231
امتیاز
8,313
سن
15
#68
آماده شدنم که تموم شد، همراه ایلیای آماده شده از اتاق خارج شدم. بقیه به غیر از سوران، توی سالن طبقه‌ی اول گردهم اومده بودند.
ایلیا:«سوران کجاست؟!»
هامین:«داره بزک دوزکش‌ رو می‌کنه. موندم آمین چجوری تحملش می‌کنه!»
آمین همون‌جور که سرش توی گوشی بود، نسبتاً بلندتر از حد عادی گفت:«به سادگی عزیز من... به سادگی!»
هامین:«حالا توی اون گوشی چی هست که اینجوری رفتی توش؟»
آمین آروم و بی‌صدا خندید و جواب داد:«دارم با بارمان چت می‌کنم.»
نکیسا، دایی بدعنق فاطمه‌است که تحمل کردنش از سایا برای همه سخت‌تره! با این وجود، داریاو مدیریت شعبه‌ی اصلی دی.دی.ای.ام رو بهش داده.
ایلیا:«حالا در مورد چی؟»
آمین با لبخندی که سعی داشت جلوی بیشتر کشیده شدنش رو بگیره، ل**ب زد:«شخصیه.»
فاطمه:«کجاش دقیقاً؟!»
آمین:«فکر نکنم نکیسا بخواد کسی بدونه.»
فاطمه:«فردا پس‌فردا دعوت‌نامه‌اش رسیده.»
نیک‌آیین:«باز توی چی شاخ شمشاد شده؟»
فاطمه:«دعوت‌نامه‌اش که رسید می‌فهمی.»
نیک‌آیین:«من که حس و حالش رو ندارم!»
فاطمه:«گوشت رو می‌گیرم، می‌پیچونم، می‌برمت!»
سوران:«زن ذلیلیت من رو کشته نیکی!»
نیک‌آیین:«زهرمار!»
آمین:«بالا بری پایین بیای داماد خودِ خودمی... الکی واسه بزرگ کردنت جون نکندم که!»
فاطمه:«لطفاً، زیپ دهنا بسته.»
امیرمهدی:«راحت بگو خفه شو دیگه.»
فاطمه:«این مودبانه‌تر بود.»
امیرمهدی:«اصلاً تو کتم نمی‌ره آرنیکا بزرگت کرده.»
فاطمه:«محض اطلاع، من فقط تا هفت سالگی ور دل اون بودم.»
سایا:«آرنیکا کیه؟»
امیرمهدی:«مامان این عروس آینده.»
فاطمه:«امیرمهدی، میام دکوراسیونت رو خاک زیر پام می‌کنما!»
سایا:«آرنیکا؟! اسمش خیلی برام آشناست!»
امیرمهدی:«بایدم آشنا باشه. وکیل معروفیه. بهش می‌گن قانون سیاه.»
سایا ضربتی پرسید:«قانون سیاه مادرته؟!»
فاطمه:«آره.»
سایا:«زیاد در موردش شنیدم. می‌گن حتی اگه شاهدم واسه اینکه یه فرد قتل کرده بیارن، بازم اون فرد رو تبرئه می‌کنه!»
فاطمه:«اوهوم.»
سایا:«همیشه برام سوال بود چجوری همچین کاری می‌کنه!»
فاطمه:«اون سفسطه‌چین ماهریه. حتی خود شاهد رو هم توی شک می‌ندازه که آیا درست دیده یا نه.»
سوران:«در مورد چی حرف می‌زنین؟»
سایا:«من فکر می‌کردم شلوار پاره خز شده!»
سوران‌ نگاهی به تیکه‌های پاره و گاهاً نخ‌کش شلوار لی آبی رنگش انداخت و گفت:«شیکن که!»
ایلیا:«هر کسی نظر خودش رو داره. بریم؟»
سوران:«نه، با این لباسا بشینیم توی خونه یه قل دو قل با سنگای خاکی بازی کنیم.»
ایلیا:«پیشنهاد بدی هم نیستا!»
سوران:«پا شو ببینم پر رو!»
***
سوران:«چه شلوغ! حس می‌کنم یه جایی همین جاها همسر آینده‌ام منتظرمه.»
امیرمهدی پس گردنی محکمی به سوران زد که سر سوران تا زانوش رفت و برگشت!
سوران:«چت شده باز بابا؟»
امیرمهدی:«یه کلمه دیگه در مورد هر چی زن و زندگی و ازدواجه بگی، می‌ندازمت ته ته تارتاروس جونت بالا بیاد!»


"تارتاروس (به یونانی: Τάρταρος، به انگلیسی: Tartarus)، در اسطوره‌های یونان، عمیق‌ترین نقطهٔ هادس است. تارتاروس به مانند محلی مرطوب، تاریک و سیاه چاله وار که با دیوارهایی از جنس برنز احاطه شده، توصیف می‌شود.
کرونوس و دیگر تیتان‌هایی که با خدایان جنگیدند در تارتاروس زندانی بودند. با اینکه هادس در اساطیر یونان سرزمین اصلی مردگان بود، تارتاروس نیز شامل چندین شخصیت بود. در داستان‌های اولیه، تارتاروس نخست زندانی برای خدایان شکست خورده بود، تیتان‌ها بعد از شکست از ایزدان المپ‌نشین به تارتاروس تبعید شدند، و هکاتونکایرها به عنوان نگهبان آن‌ها در جلوی دروازه‌های برنزی ایستادند. هنگامی که زئوس هیولای تایفون که زاییدهٔ گایا بود را مغلوب ساخت، او را به این مکان عمیق پرتاب کرد.
اگرچه، بعدها در افسانه‌ها، تارتاروس محل مجازات گناهکاران شد. تارتاروس به جهنم شباهت داشت و مخالف بهشت بود.
در بعضی افسانه‌ها تارتاروس خدایی است که تمام سیاهچال روی آن قرار گرفته است و مکان تولد دوباره هیولاهای باستانی است. تارتاروس مکانی نمور است که زیر پا پوست آن، هیولاها سلول‌های آن و رودخانه‌های جهان زیرین مانند آچرون و استیکس رگ‌های آن هستند.
منبع: ویکی پدیا"
 
آخرین ویرایش

phantom.hive

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
7/15/18
ارسال ها
263
لایک ها
1,231
امتیاز
8,313
سن
15
#69
سوران:«چه خشن!»
فاطمه:«واسه شروع، اسکیت خوبه؟»
سوران:«آره.»
سلین:«اسکیت کدومه؟»
فاطمه بی‌حرف، با اشاره اسکیت رو نشون داد که سلین ل**ب زد:«اینکه خیلی ترسناکه!»
فاطمه:«برعکس، خیلی حال می‌ده!»
سوران گوش‌زد کرد:«وقتی فاطمه می‌گه حال می‌ده، یعنی صد و بیست درصد حال می‌ده!»
سلین:«من که می‌ترسم.»
سوران:«خیلی صادقی!»
سلین کیفش رو با ضرب به سر و صورت سوران زد و گفت:«بی‌ادب!»
سوران:«آخ! زدی سر و صورتم رو خرابه‌ی تخت جمشید کردی، طلبکارم هستی؟!»
سلین:«حرف نزن پسره‌ی پر رو. صادق عمه‌ی خودته.»
آمین:«اهم... اهم... منم توی جمع هستما!»
سلین:«خب باش!»
سوران:«با این وضع به من می‌گه بی‌ادب! حالا این رو بیخیال، تو از لفظ صادق چه برداشتی کردی؟!»
سلین:«اینکه تو واقعاً بی‌نزاکتی! صادق یه اسم پسرونه‌اس.»
سوران ناباور پشت سر هم چند بار پلک زد و سری به نشونه‌ی تاسف تکون داد.
سوران:«نوبری تو سلین!»
سلین از حالت آماده باش برای دعوا به حالت دفاعی عقب نشینی کرد. با شک و دو دلی پرسید:«خب، این یعنی چی؟!»
امیرمهدی:«چیز خاصی نیست سلین‌جان! فقط باید به اینم دقت می‌کردی که صادق در معنی راست‌گو هم به کار می‌ره. کلاً معنیش همینه‌.»
سلین:«چی؟!»
سوران:«جون من کیش می‌شی؟!»
سلین:«چی می‌گی؟! کیِ کی می‌شم؟!»
سوران:«نسبت تنگاتنگی با پلنگ صورتی داری، نه؟»
سلین:«منه احمق رو باش که می‌خواستم ازت معذرت بخوام!»
سوران:«سخت نگیر خانم کوچولو.»
سلین:«دیگه داری پات رو از گلیمت درازتر می‌کنی!»
سوران:«تو هم از این اصطلات کوچه بازاری بلدی؟!»
آمین:«بس کنین بچه‌ها. مثلاً یه سنی ازتون گذشته.»
سلین به قهر روش رو برگردوند. سوران هم بیخیال شونه‌ای بالا انداخت و هم‌قدم امیرمهدی شد‌. سایا:«من و رایا هم علاقه‌ای به اسکیت نداریم.»
رایا:«من از چرخ و فلک بیشتر خوشم میاد.»
ایلیا:«آقای جوان هم که به خاطر بیماریش نمی‌تونه از اسکیت استفاده کنه‌. کسی دیگه مشکلی نداره؟»
آمین:«من که نه.»
سوران:«نچ.»
فاطمه:«اسکیت پیشنهاد خودم بود.»
نیک‌آیین:«من ترجیح می‌دم با یارا باشم.»
هامین:«منم دنباله روی آقای جوان خودمم.»
امیرمهدی:«منم با چیزای هیجان انگیز مشکلی ندارم. با آمین‌اینا می‌رم.»
سوران:«جالبه... خونوادگی تک افتادیم.»
نیک‌آیین:«دقیقاً.»
ایلیا:«قرارمون ساعت یک بامداد، پیش ماشین‌ها.»
آمین:«خوبه.»
ایلیا:«پس فعلاً.»
فاطمه:«مواظب خودتون باشین.»
سایا طعنه‌وار ل**ب زد:«چه به فکر!»
فاطمه به سایا نزدیک‌تر شد و با حفظ فاصله‌ی استاندارد، گفت:«ببین، از نگرانی به جات بسیار بسیار ممنونم. بهم تذکر دادی، منم شنیدم ولی دیگه بیشتر از پیش‌روی نکن.»
سایا:«باور کردن حقیقت، یکی از اصول زندگیه. توی وهم و اوهام الکی زندگی نکن.»
فاطمه:«شنیدم، تمام. دیگه هیچی در این باره به من نگو.»
سایا نسبتاً عصبی‌ روش رو برگردوند.
نیک‌آیین:«جریان چیه؟»
سایا:«فکر نمی‌کردم دوستای یارا انقدر فضول باشن!»
با اینکه خودم ههمیشه این رو بهشون می‌گفتم، اما با این حرف سایا بهم برخورد. اون حق گفتن همچین چیزی رو نداشت! با هم چندان صمیمی نبودند که بشه پای دوستی و شوخی گذاشت.
امیرمهدی:«ما اومدیم خوش گذرونی‌. توی خوش گذرونی‌ها که کسی به کسی توهین نمی‌کنه.»
سایا:«شاید بهتر باشه اضافه کنی...»
نامحسوس به بازوی ایلیا زدم. علاقه‌ای به ادامه پیدا کردن این بحث نداشتم.
ایلیا:«تمام! این بحث تموم شد و بس. فعلاً.»
سایا آروم گفت:«چه بی‌مقدمه!»
فاطمه:«خوش بگذره.»
ایلیا:«همچنین، خانم جوان.»
از هم جدا شدیم. فاطمه، سوران، امیرمهدی و آمین یه دسته شده بودند و متاسفانه، سایا و رایا در دسته‌ای که من توش بودم، بودند!
***
 
آخرین ویرایش

phantom.hive

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
7/15/18
ارسال ها
263
لایک ها
1,231
امتیاز
8,313
سن
15
#70
دوباره دمای بدنم بالا رفته بود و این داشت اعصابم رو خرد می‌کرد. البته، شدتش از دفعات قبل کمتر بود و این باعث می‌شد فکر کنم تب کردم؛ همین! اما چیزی که بیشتر اذیتم می‌کرد، رایایی بود که به زور خودش رو روی پاهاش من نشونده بود و به چشم غره‌های نسبتاً ترسناک سایا هم هیچ‌گونه واکنشی نشون نمی‌داد!
کلافه پوفی کردم. شهربازی اومدنم بهم نیومده بود. رایا دوباره برای بهتر دیدن فضای بیرون از اتاقک چرخ و فلک، خودش رو بالا کشید که باعث شد موهای قهوه‌ای کم‌رنگش با صورتم برخورد کنند. سریع سرم رو عقب کشیدم. چندش‌آور بود!
نیک‌آیین کنار گوشم ل**ب زد:«این چه قیافه‌ایِ که به خودت گرفتی؟!»
_«چندش‌آوره!»
شنیدن صدای ریز خندیدن ایلیا بیشتر از قبل عصبانیم کرد. روبه‌روم نشسته بود. چشم‌غره‌ای بهش رفتم که دست از ریز خندیدن برداشت و با لبخند گفت:«شکلات دوست داری رایا؟!»
رایا:«خیلی!»
ایلیا:«به یه شرط بهت شکلات می‌دم.»
رایا پرسید:«چه شرطی؟»
ایلیا:«باید بیای روی پاهای من بشینی.»
رایا مظلومانه گفت:«ولی من دوست دارم پیش یارا باشم.»
مکثی کرد و ادامه داد:«ولی شکلات رو بیشتر از یارا دوست دارم!»
با این حرفش، بی‌مقدمه از روی پاهام پایین پرید و به سمت ایلیا دوید که تعادل اتاقک چرخ و فلک بهم خورد. رایا نتونست خودش رو کنترل کنه و در مرز زمین خوردن بود که ایلیا سریع اون رو گرفت و روی پاهای خودش نشوند.
سایا:«معلومه چیکار می‌کنی یارا؟!»
یارا آروم و سربه‌زیر گفت:«ببخشید.»
ایلیا:«هر چی بود، ختم به خیر شد.»
سایا:«اما می‌تونست نشه!»
نیک‌آیین:«تو همیشه انقدر بدبینی؟!»
سایا:«بدبینی و واقع‌بینی از زمین تا آسمونی فرقشونه.»
ایلیا:«بهتره آروم باشین. بعداً هم می‌شه در موردش حرف زد.»
رایا:«پس شکلات من چی عمو؟»
ایلیا به شیرین زبونی یارا خندید و شکلاتی از جیبش بیرون آورد. اون رو به دست رایا داد و گفت:«دیگه عجولانه کاری رو نکن.»
رایا:«باشه.»
بقیه‌ی چرخ و فلک سواری، توی سکوت و تقریباً بدون هیچ‌گونه مزاحمتی گذشت. رایا گاهی می‌خواست دوباره بیاد پیش من که هر بار ایلیا یجوری فکرش رو از این مسئله پرت می‌کرد. هامین و سلین هم توی یه اتاقک دیگه بودند.
بالاخره چرخ و فلک آروم گرفت و از اتاقکش پیاده شدیم. بعد از ما، هامین و سلین و دو تا پسر جوون دیگه از اتاقک بعدی پیاده شدند.
نیک‌آیین از هامین پرسید:«خوش گذشت؟!»
اما به جاش سلین جواب داد:«افتضاح بود!»
نیک‌آیین:«چی؟ چرا؟!»
هامین با خنده گفت:«پسرا بهش تیکه انداختن.»
سلین عصبانی به هامین توپید:«رو آب بخندی! خجالتم خوب چیزیه.»
سایا:«حالا چی گفتن؟»
سلین:«پسره پر رو پر رو برگشته توی روم بهم می‌گه چه باربی‌ای هستی تو!»
سایا با تعجب پرسید:«می‌خوای بگی نیستی؟! اصلاً این به کنار، حتی دوستم نداری شبیه باربی باشی؟!»
سلین:«چرا ولی اون نباید همچین چیزی بهم می‌گفت.»
ایلیا:«باید می‌گفت شکموی خپل؟!»
سلین عصبانی داد زد:«می‌کشمت ایلیا!»
نگاه مردم به سمتمون چرخید. ایلیا خونسرد پرسید:«اینم نباید می‌گفت؟!»
سلین:«اصول دین مگه پرسیدنم دارن؟! معلومه که نباید می‌گفت.»
هامین:«شما خانما واقعاً موجودات عجیب غریبی هستین.»
ایلیا خندید و گفت:«اون وقت اسم ما خوناشاما بد در رفته.»
هامین:«نکته‌ی قابل توجهی بود!»
رایا:«چقدر اینجا وایمیسیم؟! من حوصله‌ام سر رفته.»
سایا دستی روی سر رایا کشید.
هامین:«بچه حق داره. حوصله‌ی منم سر رفت.»
سلین:«خب حالا انتخاب بعدی چیه؟»
هامین:«می‌سپاریم دست رایا.»
جلوی پای رایا زانو زد و پرسید:«تو می‌گی حالا بریم چه وسیله‌ای؟»
رایا:«اوم... من سینما سه بعدی رو دوست دارم.»
ایلیا:«پیشنهاد بدی نیست.»
***
 
بالا