• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان شوق شفق، آه آسمان | فاطمه حمید کاربر انجمن یک رمان

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
831
پسندها
8,329
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
سن
21
فصل سوم: کابوس‌ زندگی او

شاهرخ از زیر سقف ایوان به تماشای قطرات باران نشسته بود. این اولین باران بهاری آن سال بود و قطرات درشت باران محکم به روی زمین خاکی و گلبرگِ گل‌های تازه جوانه زده فرود می‌آمدند. باد تندی وزید و شاهرخ چشمانش را بست. عاشق این بود که باد قطرات باران را بر صورتش بکوبد. عاشق این بود که زیر باران راه برود و خیس آب شود، هرچند که مادرش هرگز به او اجازه‌ی چنین کاری را نمی‌داد. شاهرخ عاشق باران بود و عاشق بهار. عاشق نغمه‌های متفاوتی که پرندگان از خود سر می‌دادند. عاشق صدای قورقور قورباغه‌ها و ساز شبانه‌ی جیرجیرک‌ها بود. عاشق وقتی بود که به دنبال پروانه‌ها می‌دوید و وقتی که به دنبال پیدا کردن گنج‌های مخفی زیر هر بوته و درختی را می‌گشت. شاهرخ عاشق کیسار بود.
ناگهان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
831
پسندها
8,329
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
سن
21
صدای هراسان مادر شاهرخ بلند شد:
- تو نمی‌تونی... نمی‌تونی این کار رو بکنی! بهت اجازه نمیدن! مگه به همین راحتی میشه امپراطور رو عوض کرد؟!
لبخند شاهرخ از صورتش پر کشید؛ چرا صدای مادرش انقدر می‌لرزید؟
- اوه، البته که میشه. من کی هستم؟! سام، فرمانده‌ی آرشایان! به علاوه، پسر امپراطور فقید به خواهرزاده‌ش برتری داره. تمام مقامات طرف من رو می‌گیرن.
- امپراطور فقید هرگز چنین چیزی رو نمی‌خواستن!
سام با خونسردی پلک زد و حرف مادر شاهرخ را نشنیده گرفت:
- کیسار... اینجا جایی بود که اولین امپراطور آریان تاج‌گذاری کرد. پسرت هم همینجا تاج‌گذاری می‌کنه. کاری می‌کنم که اون تداعی اولین امپراطورمون باشه و به بزرگ‌ترین و بی‌نقص‌ترین امپراطور تمام تاریخ آریان تبدیل بشه. پسرت شاهرخ، دلقک تاج بر سر میشه و من،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
831
پسندها
8,329
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
سن
21
فصل چهارم: شکوفه‌های عشق

مازیار گیوه‌هایش را به پا کرد و با صدایی آرام گفت:
- خدانگهدار.
و بدون آنکه نگاهی به پشت سرش بیاندازد، از خانه خارج شد. شهره نگاهی به همسرش انداخت و سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد:
- اگر سلام و خداحافظی نمی‌کرد، فکر می‌کردم لاله. چهار ماهه که با ما داره زندگی می‌کنه ولی به جز این دو کلمه حرف، چیز دیگه‌ای نمی‌گه.
رادمان با ناراحتی چای سحرگاهش را سر کشید و چیزی نگفت. دو هفته بعد از خبر رسیدن مرگ نریمان، مازیار در دکان او مشغول به کار شده بود. صبح‌ها زودتر از او به دکان می‌رفت و آهنگری را آماده‌ی کار آن روز می‌کرد. معمولاً تمام مدت در سکوت کار می‌کرد و حتی در تنهایی غذا می‌خورد. رادمان دیگر کم‌کم داشت واقعاً نگران سلامت مازیار میشد اما نمی‌دانست چطور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
831
پسندها
8,329
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
سن
21
رادمان نگاه نافذش را به بر و بازویی که مازیار به خاطر بالا و پایین کردن چوروک بر هم زده بود، دوخت:
- هنوز آماده نیستی.
مازیار سرش را بالا برد. قدش کمی بلندتر شده بودند؛ اگر نریمان هنوز زنده بود، احتمالاً می‌توانست با افتخار به پدرش بگوید که از او بلندتر شده:
- کی آماده میشم؟ چطور باید آماده بشم؟
رادمان به سمت پتک آهنگری رفت و طوری آن را برداشت که انگار پر کاه است:
- وقتی که صبر کردن و اعتماد کردن به استادت رو یاد گرفتی آماده میشی.
مازیار چشمان سردش را از رادمان گرفت و بدون آنکه کلمه‌ی دیگری بگوید، در سکوت مشغول به کار شد. در حالی که چوروک را به بالا و پایین می‌کشید به یاد خاطره‌ای دور و دراز افتاد. سه سال پیش، وقتی مادرش از سل مرده بود، برای اولین بار پدرش را دید که داشت گریه می‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
831
پسندها
8,329
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
سن
21
- صدام رو نمی‌شنوی؟
مازیار از افکارش بیرون کشیده شد و به مهرآفرین که معلوم نبود از کی رو به رویش ایستاده بود، خیره شد.
- داشتی به چی فکر می‌کردی؟ می‌دونی چقدر صدات کردم؟
صورت تپل مهرآفرین خیس عرق شده بود. موهایش را محکم بالای سرش بسته بود تا گرما کم‌تر اذیتش کند:
- غذا آوردم.
مازیار دستش را روی زمین گذاشت و خودش را کمی عقب‌تر کشید تا صاف‌تر بنشیند. مهرآفرین دامن زردش را جمع کرد و در حالی که سبد حصیری را روی زمین می‌گذاشت، رو به روی مازیار روی زمین نشست:
- ماست هم آوردم! حسابی خنکت می‌کنه.
مازیار به آرامی سبد را جلو کشید و به مهرآفرین خیره شد؛ چرا امروز به جای اینکه فوراً برود رو به رویش نشسته بود؟
مهرآفرین دستش را زیر چانه‌اش گذاشت و با هیجان گفت:
- تا چند وقت دیگه، تمام درخت‌های این تپه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
831
پسندها
8,329
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
سن
21
به محض آنکه به بازار رسیدند، متوجه شدند که جمعیت بزرگی در میدان شهر جمع شده‌اند. مهرآفرین روی پنجه‌ی پاهایش ایستاد تا بهتر ببیند و با تعجب پرسید:
- اینجا چه خبر شده؟
مازیار اخم‌هایش را در هم کشید و نزدیک‌تر رفت. مهرآفرین رو به یکی از مردان حاضر کرد و برای اینکه صدایش در میان همهمه به گوش برسد، تقریباً فریاد کشید:
- اینجا چه خبره عمو؟
استاد کوزه‌گر ابروانش را بالا انداخت:
- اوه، تویی مهرآفرین؟!
مازیار سعی کرد به درخت سپیدار تنومندی که وسط میدان بود نزدیک شود؛ انگار اعلامیه‌ای به آن آویزان کرده بودند. استاد کوزه‌گر شانه‌هایش را بالا انداخت:
- چند لحظه پیش جارچیان اومده بودن. مثل اینکه امپراطور برکنار شده. حالا یک امپراطور جدید داریم. میگن که پسر امپراطور کیوانه.
مازیار مردم را یک به یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
831
پسندها
8,329
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
سن
21
***
فرنوش در کتابخانه‌ی قلعه مشغول خواندن کتاب بود. از شب عروسی‌اش تا آن روز حتی یک کلام حرف هم بین او و آرمان رد و بدل نشده بود. فرنوش دقیقاً همانطوری داشت زندگی می‌کرد که آرمان گفته بود؛ در سکوت مطلق. ممکن بود عجیب برسد، اما فرنوش راضی بود. تنها بودن و آرامش داشتن تنها چیزهایی بودند که از زندگی‌اش می‌خواست. تا زمانی که می‌توانست در سکوت کتاب بخواند و کسی مزاحمش نشود... .
- اوه! شما همسر آرمان هستین مگه نه؟!
فرنوش سرش را بالا آورد و آزرده خاطر به مرد گستاخی جرأت کرده بود با او حرف بزند نگاه کرد. از آنجایی که مرد قد بسیار بلندی داشت، فرنوش مجبور شد گردنش را تا جایی که می‌تواند بالا ببرد. مرد چشمان درشتش را مشتاقانه به فرنوش دوخته بود. موهایش موج‌دار و کوتاه بودند و دماغ کوچکی داشت. فرنوش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
831
پسندها
8,329
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
سن
21
***

آرمان با چشمان نیمه‌بازش شکاکانه به فرنوش که رو به رویش، آن سوی میز مهمانی نشسته بود، خیره شد. نور شمع‌های نیمه سوخته‌ی روی میز به یاری هلال ماه شتافته بودند و آلاچیق را تا حد ممکن روشن کرده بودند. فقط آرمان نبود که داشت با چشمانش چهره‌ی فرنوش را سوراخ می‌کرد. تک‌تک کسانی که دور میز نشسته بودند با نگاه‌های کنجکاو یا کینه‌توزاشان داشتند عملاً او را می‌خوردند! فرنوش دستان خیس از عرقش را با پارچه‌ی دامنش خشک کرد و فکر کرد:
- من اینجا... چی کار دارم می‌کنم؟!
در حالی که دوست داشت همانجا به خاطر حماقت و تصمیم عجولانه‌اش سرش را به میز سنگی بکوبد، چشمانش را پایین انداخت و گوشه‌ی لپش را با دندان‌هایش محکم نگه داشت. حرف‌هایی که آرمان شب عروسی‌شان به او زده بود مرتباً در مغزش می‌پیچید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
831
پسندها
8,329
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
سن
21
تمام سرها به سمت فرنوش چرخیدند و نگاه ناراضی دختران به او دوخته شد. دو تا از پسرها در حالی که به آرمان نگاه می‌کردند زیر لبی خندیدند. فرنوش دهانش را چند بار باز و بسته کرد؛ اما صدایی از گلویش بیرون نمی‌آمد و بدتر از آن، احساس می‌کرد صورتش کاملاً سرخ شده! فنجانش را محکم در دستش فشرد و تا جایی که می‌توانست سعی کرد بر این موقعیت مسخره تسلط پیدا کند. آرمان با صدای آرامی به دادش رسید:
- چی میگی بیژن؟ مگه نگفتین مشاعره کنیم؟
نیش بیژن تا بناگوشش کشیده شد و ضربه‌ی محکمی به پشت آرمان زد:
- ولی قافیه نداشت ها!
آرمان گلویش را صاف کرد و نگاهش را از فرنوش برداشت:
- همین الآن گفتمش! واقعاً انتظار داری با قافیه جورش کنم؟!
- نشد دیگه! تو مثلاً باید از همه‌ی ما بهتر باشی!
پسرها خنده‌کنان دنباله‌ی مشعاره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
831
پسندها
8,329
امتیازها
25,273
مدال‌ها
15
سن
21
یکی از دخترها در حالی که از شدت خنده دلش را محکم نگه داشته بود گفت:
- یادتونه جناب آرمان چقدر توی آبش عسل حل کرد؟! هر دفعه یادم میاد دلم به حال این وحشی میسوزه. اون روز اصلاً تونستی مزه‌ی عسل رو حس کنی؟!
فرنوش نفس‌نفس‌زنان آب را از روی صورتش پاک کرد. لباس‌هایش سنگین شده بودند. به سختی خودش را در آب جلو کشید؛ خوب بود که استخر اصلاً عمیق نبود و آب فقط تا چانه‌اش می‌رسید. دستانش را روی لبه‌ی استخر گذاشت و بیرون آمد. باد گرم آخرین شب خرداد، برای فرنوشِ خیس آب همچون سوز زمستان شد. فرنوش دندان‌هایش را بر هم سابید و به دختر گرگی نزدیک شد. هنوز روی صورت تمام آن احمق‌ها نیشخند بسته بود.
فرنوش پوزخند زد و بدون هیچ هشداری، دختر گرگی را محکم هل داد. دختر گرگی فریاد بلندی کشید و در استخر افتاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا