در حال تایپ رمان هیاهویی از پس مرگ | SHIRIN.SH کاربر انجمن یک رمان

SHIRIN.SH

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
2/1/18
ارسال ها
3,302
لایک ها
16,924
امتیاز
46,673
محل سکونت
نهبندان
#11
ویانا :
صدای سیلی که به ایون زدم در سکوت خانه پیچید . ایون با تعجب نگاهم می کرد و خودم هم واقعا فکرش را نمی کردم که اینگونه محکم بزنم .اما با فکر به چند لحظه پیش و اتفاقاتی که پیش امده بود خشم جای تعجب را تصاحب کرد . شونه هاش رو محکم گرفتم و در حالی که اونو تکون می دادم شروع به صحبت کردم :
_ لعنتی ! من تمام جنگل رو زیر و رو کردم ، حتی به اون دهکده کوفتی رفتم و تو ... تو داری اینجا اروم نشتی چایی میخوری ؟ اصلا چرا... چرا شمشیر رو انداختی زمین ، چرا مرلین رو رد کردی ؟ باورم نمیشه که ... که فکر می کردم تو ...
اما قبل از اینکه حرفم تموم بشه اون شروع به صحبت کرد :
_متاسفم ! من ... من... دیگه تکرار ...
شانه اش رو رها کردم به اندازه کافی شنیده بودم . شاید دلم نمی خوست انقدر خودش رو کوچیک بکنه . تلما که تا ان لحظه فقط نظاره گر بود قدمی به سمتم برداشت اما من بی توجه به اون و نگاه غم زده اش ، در حالی که بیرون می رفتم خطاب به ایون گفتم :
_دو دقیقه وقت داری که تصمیمتو بگیری ؛ یا با من همراه میشیو به سرزمین های شرقی میریم ، یا به کلبه خودت بر میگردی و زندگی قبلیت رو ادامه میدی ! پایان جمله ام همراه شد با بسته شدن در چوبی .
اروم پله ها رو پایین میرفتم و به گذشته ام فکر می کردم . گذشته ایی که حتی بعد از این بیست سال رهایم نکرده . گردنبد مشکیم رو لمس کردم و با تمام وجودم خواهان ان بودم که او قبول کند . اینگونه هم من از گذشته ام رهایی میابم هم او ؛ و نفرین تمام میشود . تمام ! صدای زوزه های شغالی از دور دست شنیده می شد . نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم . هرکاری که بکنم بازهم رفیقمه ! بازهم تنها دوستمه ؛ شاید ببخشمش، ولی فراموش نمیکنم ، زخمی که بهم زده تا اخر عمرم باهام میمونه .
با صدای پایی سرم رو به سمت پله ها برگردوندم و منتظر به ایون نگاه می کردم . در حالی که سرش پایین بود ل**ب بر سخن گشود .
دو ساعت بعد _مسیر دریاچه ارزو :
زیر چشمی به ایون نگاه می کردم که خیره به جنگل ممنوعه با خودش حرف میزد ؛ شاید که میخواست از پس ان تاریکی ها یک بار دیگر کلبه دنجش را ببیند ، هنوزهم باورم نمیشد که قبول کرد با من همراه شود . هرچه ازش سوال پرسیدم تنها جوابم فقط و فقط سکوت بود . اروم پیشش رفتم و دستم را بر شانه اش زدم تا متوجه ام شود . گیج به سمتم برگشت و پرسشگرانه نگاهم کرد ؛ ل**ب های خشکم رو با زبونم تر کردم و بی انکه به ان چشم های قهوه ایی نگاه بکنم گفتم :
_ ما باید از الان تا سه ساعت دیگه بدون توقف حرکت کنیم تا به دریاچه ارزو برسیم ، امیدوارم که تصمیم درست رو گرفته باشی .
مصمم سرش رو به عنوان تاکید تکان داد و شروع به حرکت غرب کرد . لبخندی به این شجاعتش زدم و در حالی که برخلاف او به سمت شرق حرکت میکردم بلند گفت : جانشین اعظم ، از این سمت ! و زیر ل**ب ارام خندیدم .
ایون به سرعت سمتم دوید و در حالی ه قدم هایش را با من هماهنگ میکرد گفت : باورم نمیشه اینجا برخلاف جنگل ممنوعه انقدر سرسبز باه و با لذت به اطراف نگاه کرد . منهم چون او نگاهی به اطراف انداختم . سراسر این مکان را تا دور دست هایی که دیده نمی شد سبزه هایی بلند در بر گرفته بود و به صورتی پراکنده گل هایی رنگارنگ روییده بودند . چند درخت با فاصله هایی بسیار زیاد ازهم روییده بودند که بیشترشان سیب بودند ، در کل مکانی زیبا و دل انگیز بود .
_حالا این دریاچه ارزو چیه ؟ من تا حالا اسمش رو نشنیدم ! این سوالی بود که ایون با سردرگمی پرسید . نگاهی بهش انداختم که کوله ایی بزگ و پر از اذوقه بر پشتش بود و شمشیر را در قلافش گذاشته بود و به کمرش بسته بود . همان لباس ها را داشت و موهای قهوه اییش پریشون بودند . در حالی که با دقت به اطاف نگاه میکردم تا نگاهم بهش نیافتاد شروع به صحبت کردم :
_حدود یک قرن پیش مردم به این دریاچه می امدند ، تا ارزو بکنند و ارزوشون براورده بشه . خوب ... هر چیزی مجانی انجام نمیشه مگه نه ؟ پس اونا برای براورده کردن ارزوهاشون باید یک قربانی میدادن ! البته نه هر قربانی ایی ؛ اونا باید کسی رو که با تمام وجودشون دوست داشتن در کنار دریاچه میکشتن و خونشون رو داخل دریاچه میریختن ؛ و خوب ارزوشون براورده می شد اما به چه قیمت ؟ ما برای رفتن به سرزمین های شرقی از این دریاچه عبور کنیم .
میتونستم تعجب رو توی چشماش بخونم . تعجبی که معلوم بود از این است که چطور یک نفر میتونه عزیزترین کسش رو قربانی ارزوهاش بکنه ؟ نفس عمیقی کشیدم . اون باید با واقعیت های تلخ زنگی اشنا بشه و بفهمه همه چیز روز بخیر گفتن بهم نیست ؛ بفهمه ادما یک دیگر رو برای خواسته هاشون قربانی میکنن . شاید نباید اون رو از زندگی ساده اش به اینجا می اوردم ؛ شاید ...
 
آخرین ویرایش

SHIRIN.SH

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
2/1/18
ارسال ها
3,302
لایک ها
16,924
امتیاز
46,673
محل سکونت
نهبندان
#12
ایون با گیجی گفت : خوب چرا دیگه کسی اونجا نمیره ؟ منظورم اینه که ... اه !

_متوجهم ! خدایان این دریاچه رو قبول نداشتند ، کسی هم نمیدانست چرا ؟! شاید چون از پلیدی هایی که درون دریاچه پنهان بود می ترسیدند و نگران انسان ها بودند برای هم رفتن به دریاچه ممنوع شد ، همینطورم صحبت درباره اون ! میگن روح قربانی ها هنوزم درون دریاچه هست و هرکسی رو که نزدیکش بشه ، با خودشون به قعر دریاچه میکشن . من که قبول ندارم !

_چی ؟ پس چرا ما به اونجا میریم ؟

کلافه نفسم رو بیرون فرستادم و به احمقی این پسر فکر کردم !

_پسر جون ، ما از اونجا میریم چون نزدیک ترین راه هست و از اونجا تا مرزهای شرقی ، فقط دو روز راه هست ولی اگه بخواییم از جنگل اسرار عبور بکنیم ، پنج روز باید حرکت کنیم و این ما رو خیلی کند می کنه !

_جنگل چی ؟

خدای من ؛ توی مدرسه چی به اینا یاد میدن ؟ با تمام ارامشی که از خودم سراغ داشتم شروع به صحبت کردم :

_جنگل اسرار ! جنگلی که سراسرش رو درختانی در بر گرفته اند که جوان ترینشان فقط 200 سال عمر دارد ! این درختان ، جوان هایشان نزدیک به 2 تا 3 متر و پیرترینشان نزدیک به 4 تا 5 متر طول دارند ؛ انها اسرار زمین و موجودات را میدانند و از دانه های ، میوه ، درخت زندگی حاصل شده اند . اگر بخواهی از این جنگل عبور بکنی باید دلیلش را با تمام صداقت بگویی و اگر دروغی به همراهت گفته ایی ، باید حقیقتش را به او بگویی .

قبل از انکه ایون سوالش را بپرسد خودم ادامه دادم : و درخت زندگی ، درختی است که اسرار همه چیز را میداند ، داناترین موجود بر این عالم خاکیست . او از زمان پیدایش زمین وجود داشته است و نقش جانشین خدای زمین را ایفا می کند ؛ ولی تابحال هیچکس نتوانسته او را ملاقات کند . در افسانه ها امده او همراه با خدای زمین ، در بالاترین کوه بر قله ان ، روییده است و ریشه هایی دارد که تمام کوه را در برگرفته و سایه ای عظیم بر ان انداخته است . میگویند اگر با او ملاقت بکنی و از میوه هایش بخوری تو هم دانا خواهی شد .
میتوانستم تعجب و شادی را در چهره اش به خوبی ببینم . معلوم بود که تابحال چنین چیز ها و افسانه هایی به گوشش نخورده . با شادی سمتم برگشت و گفت :
_خدای من ! تابحال چنین چیزهایی نشنیده ام !تو ... تو فوق العاده ایی ! با لبخند گفتم میدونم و بی توجه به قهقه اش حواسم را به مسیر پیش رویم دادم .
بعد از سه ساعت به دریاچه رسیدیم . جدا از پلیدی هایش بسیار زیبا بود . نور خورشید بر ابش افتاد بود و انعکاس پیدا کرده بود ، دورش را سبزه های زیادی در بر گرفته بودند که تو رو به دیدنش و نزدیک تر رفتن مشتاق تر می کرد ؛ که خوب این بر ایون جوان خوب به کار امده بو.د که همچون کودکی با ذوق دورش میدوید و هرازگاهی توقف می کرد تا نگاهی بهش بی اندازد . لبخندی ملیح زدم و ارام دورتر از او که شادانه میدوید بر سبزه ها نشستم ؛ سرم را روی پایم گذاشتم ، چشمانم را بستم تا اندکی خستگی این مسیر طولانی را رفع کنم ؛ اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که با فریاد ایون خواب از سرم پرید و هراسان به سمت دریاچه دویدم .
ایون :
با شادی به دریاچه نگاه میکردم . با.رش برایم سخت بود که همچنین مکان زیبایی ، باطنش سراسر پلیدی باشد . نگاهی به ویانا انداختم که ارام روی سبزه ها نشسته بود ؛ خواستم سمتش برم اما صدای جیغ نازک زنی متوقفم کرد . با سردرگمی به اطاف نگاه کردم که این بار ناله پسری به گوش رسید . هر لحظه صداها بیشتر میشد و من گیج به دنبال منبع صدا میگشتم . با حس خیسی پام به پایین نگاه کردم و ردی از خون دیدم که به دریاچه ختم میشد ! ترسان به سمتش رفتم و وقتی که نزدیکش شدم جنازه دخترکی خردسال رو دیدیم که روی اب شناور بود ، دورش رو هاله ایی از خون در بر گرفته بود و موهاش دورش پخش شده بود . ناگهان سمتم برگشت و درحالی که دستش رو سمتم دراز میکرد ، نالان ازم درخواست کمک میکرد . سردرگم دستم رو سمتش دراز کردم تا از اب بیرون بکشمش ، همینکه دستش رو گرفتم و خواست بالا بکشمش درون دریاچه پرت شدم و فریادی بلند کشیدم.
 
آخرین ویرایش

SHIRIN.SH

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
2/1/18
ارسال ها
3,302
لایک ها
16,924
امتیاز
46,673
محل سکونت
نهبندان
#13
این پارت رو تقدیم به روشنک.ا @روشنک.ا روشنک.ا @روشنک.ا عزیز میکنم ^-^
دخترک با لبخندی ترسناک محکم دستم را گرفته بود و مرا پایین میکشید ، در یک لحظه وارد سوراخی شد و مرا درونش انداخت . سرم با شدت به زمین سفت برخورد کرد که باعث شد فریادی از درد بکشم . دخترک با همان لبخندش بالای سرم ایستاد و جمله ایی را زیر ل**ب تکرار کرد ( لِواندا دِ الوسَفانساس!) . تا حرفش تمام ناپدید شد و بعد از ان صدای ناله و جیغ از هرسو شنیده میشد ؛ با وحشت دستم را بر گوشم گذاشتم تا ان همه فریاد از درد رو نشنوم ؛ اخرین صدایی که از لابلای انگشتانم شنیدم ؛ صدای بغض الود دخترکی بود که زندگیش را ، جانش را درخواست میکرد ...
با ترس به اطراف نگاه کردم ، مرا درون غاری کوچک انداخته بود که معلوم نبود چگونه درون ان دریاچه بزرگ وجود داشت ؟! درمانده بر کف سرد غار نشستم و سرم را در میان دستام گرفتم . بغضی سخت بر گلویم نشسته بود ، اماده برای شکسته شدن ! با احساس سرمایی عجیب سرم را بلند کردم . روح هایی سبز رنگ اطافم ایستاده بودند انقدر زیاد بودند که تمام غار را پر کرده بودند . با ترس به عقب خزیدم که یکی از انها از درونم رد شد ؛ گویی زمان ایستاده بود و من ، فقط پدری را میدیم که وحشیانه خون پسر مرده اش را تقدیم دریاچه میکند !
پسرک روبرویم ایستاده بود ، پاهایش قبل از انکه زمین را لمس کند در هوا محو می شد . چشمانش خیره نگاهم میکرد ، همان چشمانی که غم و وحشت ان زمان را هنوزهم فریاد میکشید . با صدایی محزون شروع به صحبت کرد :
_ما همه امان قربانی شده ایم ؛ قربانی خواسته های دیگران . ما خونمان ریخته شد تا ارزوی دیگری براورده شود . من پسر کسی بودم که هر روز در گوشم زمزمه میکرد ، حاظر است بمیرد اما من ناراحت نشوم ولی حالا چی ؟! تا حرفش تمام شد زنی ارام سمتم امد ، با حصرت زمزمه کرد :
_من زن ادم ثروتمندی بودم . او هر روز قربان صدقه ام میرفت و برایم همه کار میکرد ولی ... ولی تا این دریاچه امد ، او مرا قربانی خواسته های جاه طلبانه اش کرد .
دخترک خردسالی که مرا اورده بود سمتم امد و زمزمه کرد : مادرم همیشه یه پسر میخواست . اون من رو قربانی کرد تا به پسرش برسه ؛ اون حتی جنازه ام رو برنداشت و دفن نکرد و تقدیم دریاچه کرد ، ولی نمیدانست من بی اهمت ترین فرد رندگیش بودم نه عزیز ترین ! او لایق نام مادر نبود .... !
با غم نگاهشان میکردم ؛ نمیتوانستم باور کنم که ادم ها اینقدر کوته فکرند که عزیزترین فرد زندگیشون رو ، قربانی میکنند بی انکه بدانند اگر ان فرد برایشان مهم بود ، ان را قربانی خواسته هایشان نمیکردند .
 

SHIRIN.SH

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
2/1/18
ارسال ها
3,302
لایک ها
16,924
امتیاز
46,673
محل سکونت
نهبندان
#14
تقدیم به mahsaaa @mahsaaa عزیز : )
ارام بلند شدم و نگاهی به اطراف انداختم . نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_حالا چرا من رو اینجا اوردید ؟!
به خدا قسم که تا جمله ام تمام شد رنگ نگاهشان عوض شد ؛ حالا ان چشمان معصوم و بی گناه ، خشم و انتقام درونشان موج میزد . با ترس قدمی به عقب رفتمی که یکی از انها مرا گرفت . دخترکی که مرا اورده بود با لحنی که از خشم و نفرت میلرزید ل**ب بر سخن گشود :
_پنجاه سال پیش ، در این روز ما از مرلین جادوگر درخواست کردیم تا ما رو از نفرین این دریاچه نجات بده ...
_ن...نفرین ؟!
زهرخندی زد و گفت :
_درسته نفرین ! این دریاچه روح ما رو نفرین کرده و درون خودش نگه داشته ، اون از این طریق قدرت میگیره . اه ، داشتم میگفتم ! مرلین عوضی قبول نکرد ! اون گفت که این کار رو اون نباید انجام بده بلکه یکی از جانشیناننش ؛ خوب توام جانشینشی مگه نه ؟
چرخی دورم زد و اروم ل**ب زد : پس با قدرتت اینجا رو یا نابود کن یا نفرین رو از بین ببر ایون جوان !
پلک چشمم از ترس و وحشت میپرید . ولی من بلد نیستم ، من این رو گفتم و به دخترک خیره شدم .
_پس دیگه نمیتونی به سرزمین های شرقی بری !
باورم نمیشد دختر بچه ایی چون اون انقدر تحت تاثیر شرارت دریاچه اینگونه شده باشد ! روحی که من رو گرفته بود به جلو هولم داد و پشت بندش صدایی زمخت شروع به صحبت کرد :
_ما جملاتی که باید بگی رو میدونیم ! این نفرین ماست که کلید راحتیمان در دستمان باشد اما نتوانیم قفلش را پیدا کنیم ! ما اون جملات رو میگیم و تو باید اونها رو تکرار کنی و ما رو نجات بدی .
اب دهنم رو از ترس قورت دادم و زیر ل**ب گفتم : اوه پسر دیگه از این بدترم میشه ؟! که با حرف روح زن جوان نزدیک بود از ترس سکته کنم .
_بله ! اگه اینکارو نکنی ویانا ، ساحره همراهت به جمع ما ارواح دریاچه خواهد پیوست !
****
همونطور که بهم اموزش داده بودند دستم هام رو بلند کردم ، چشمام رو بستم و با صدایی رسا فریاد زدم : (به آن هنگام که یاقوت سبز روشن شود نفرین از بین خواهد رفت) مکثی کردم و بلندتر داد زدم ( از بین خواهد رفت ) چند ثانیه گذشت و اتفاقی نیفتاد اروم چشمام رو باز کردم و سوالی به چهره های متعجب ارواح خیره شدم . _مطمعنید درست ... هنوز جمله ام تمام نشده بود که زمین غار شروع به لرزش کرد . سریع از ترس جانم بر زمین نشستم و دستانم را محافظ سرم کردم . چشم بسته بودم و تند تند هر خدا و الهه ایی که میشناختم قسم میدادم تا زنده بمانم و عصای جادو را حداقل لمس نمایم ؛ البته قسم هایم تمام نشده ، از ترس بیهوش شدم !
***
اروم چشمام رو باز کردم ، تمام وجودم کوفته بود ، درد میکرد . مثل اینکه به سنگی تکیه داده شده بودم . نگاهی به اطراف انداختم : همه جا پر از درخت بود ، مثل اینکه به جنگل امده بودیم اما چطور ؟ چشم چرخاندم و نگاهم ثابت ماند بر ویانایی که بر سنگی بزرگ نشسته بود و شمشیر را محکم در دست راستش نگه داشته بود ، خواب رفته بود ، موهایش از کلاه شنلش بیرون زده بودند و او را معصوم تر از هر وقت دیگری کرده بودند . لبخندی زدم و به خودم نگاهی انداختم : لباس هایم پاره شده بودند و بیشتر جاهای بدنم زخمی شده بود . دست راستم را بر زمین گذاشتم تا بلند شوم اما درد انگشتانم انچنان زیاد بود که فریادم ویانا بیچاره را هراسان بیدار کرد . دختر بیچاره هراسان به سمتم دوید و نفس زنان گفت : چی ... چی شده ؟!
به زحمت گفتم : دستم ... انگشتام ! نفسی عمیق کشید و گفت : وای فکر کردم چی شده ! چیزی نیست ؛ فقط ، تمام انگشتای دست راستت شکسته ! و بعد لبخند زد !
_ش...شکسته ؟!
مکثی کرد و بعد اروم جلوم نشست و گفت :
_میدونم خیلی درد داره ، ولی تحمل کن . ما الان نزدیک جنگل اسراریم ؛ فقط ده دقیقه تا اونجا راهه ، وقتی رسیدیم اونجا از درختا میخوام تا برات درمانش کنن .
_چی ؟ ما چطور رسیدیم اینجا ؟ اصلا ... اصلا دریاچه چی شد ؟
اخمی کرد و با غم گفت :
_من باید راجب اون روحای لعنتی بهت هشدار میدادم ! اونا واقعا یه مشت احمقن ! دریاچه سراسرش پلیدیه و اونا فکر کردن هرچی که اون بهشون بگه راسته ؛ دریاچه دروغ گفته بود ، اون یه جادو بود که باعث میشد اون بزرگ تر بشه و ...
_و چی ؟!
اه عمیقی کشید و گفت : ما میتونستیم از کنار دریاچه رد بشیم ولی حالا اون انقدر بزرگ شده که هیچ جور نمیتونستیم رد بشیم .
_ارواح چی شدن ؟!
_هنوزم اون تو حبسن . و چطور اینجاییم ؟! خوب تو سنگین بودی اونم زیاد پس من (لبخند بزرگی زد) تو رو تا اینجا روی زمین کشیدم بخاطر همینه که همه جات زخمه ! انگشتتم بخاطر این شکسته که از دریاچه به بیرون پرت شدی و دستت محکم به سنگ خورد .
_تو... تو ... خدای من !
دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت : میدونم ! اما راه دیگه ایی نداشتم . بهرحال ، الان باید هرچه سریع تر وارد جنگل بشیم تا دستت رو درمان کنیم . بعد از گفتن این جمله دست چپم رو روی شانه اش انداخت و مرا به سختی بلند کرد ، همین که بلند شدم گفت : میتونی راه بری ؟
_اره ! و بعد شروع به حرکت کردم .
 

SHIRIN.SH

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
2/1/18
ارسال ها
3,302
لایک ها
16,924
امتیاز
46,673
محل سکونت
نهبندان
#15
ویانا :
اه عمیقی کشیدم و سریع وسایل رو جمع کردم و پشت سرش شروع به حرکت کردم ، هر لحظه به ارتفاع درختان افزوده میشد و این یعنی ما داریم درست حرکت میکنیم . با فکر کردن به اتفاقاتی که قراره بیفته غمگین سرم رو پایین انداختم و با خودم گفتم :
_چطور میتونم بهش بگم ؟ اون که گناهی نداره ! خدای من ! من بدترین ساحره در تمان دورانم ! اون فقط نوزده سالشه ، حقش نیست که باهاش این کارو بکنم . کاشکی هیچ وقت جنگل اسراری وجود نداشت ، کاشکی ...
رسیدیم ! ایون این رو گفت و با شادی به سمتم برگشت . درست میگفت ، روبه رویم دیواری بزرگ بود از درختایی با ارتفاعی چندمتری ؛ همینطورم پشت سرشون . بخاطر طول زیاد برگای درختا و تعداد زیادشون داخل جنگل تاریک بود . نزدیک ایون رفتم و در حالی که اروم سمت جنگل پیش میرفتم ل**ب زدم : هر اتفاقی که افتاد من متاسفم ! و قبل از انکه پسر بیچاره متعجب نگاهم کند بزرگ ترین درخت تکانی خورد و بعد از ان تمامی درختان شروع به لرزیدن کردند . بر زمین افتادم و جیغ خفیفی از ترس کشیدم .
_ ای فرزندان ادم ؛ از برای چه اهدافی میخواهید از اینجا عبور کنید ؟!
صدایی زنانه و پیر این را گفت و بعد از ان صدایی دیگر ارام تر شروع به صحبت کرد :
_یکی از شما بر دیگری دروغ گفته است ؛ و یکی دیگر حقیقتی را پنهان و اشکار ننموده است . حال شما باید پرده از حقیقت بردارید ، نهان را اشکار کنید ، تا توانید از ما عبور کنید .نگاهی به درختی انداختم که این را گفته بود ، شاید نزدیک به 5 متر یا بیشتر طول داشت و تنه اش پر از چین و چروک بود . به زحمت بلند شدم و بی توجه به چشمان ترسیده ایون تعظیمی بر درخت بزرگ کردم و گفتم :
_ای رامونای* کبیر ؛ اولین فرزند درخت زندگی و جانشین بر حق او . اوازه دانش ، دانایی و اگاهیت از هر سِر و رازی همه جا شنیده میشود ؛ این یعنی همان بزرگی شما . تعظیم دیگری کردم و گفتم : من ویانا آندرلین و این پسر (دستم رو سمت ایون بردم ) اِیون رودریگز هست ما بخاطر ...
درخت پیر تکانی خورد که باعث شد زمین بلرزد و بعد از ان با صدایی بلند گفت :
_میدونم ! تمام این خزعبلاتی رو که میگی میدونم ساحره ؛ من فقط میخوام شما حقایق رو بگید !
لبخندی ترسیده زدم و گفتم : کدام حقایق ؟!
عصبی ریشه هایش را از خاک بیرون اورد که باعث شد سرصدای بقیه درختان به بالا برود ، ریشه هایش را دور ایون پیچاند و بی توجه به فریاد های من و ایون او را داخل تنه اش فرو برد به طوری که فقط دست ها و سرش بیرون مانده بود . ایون فریادی زد و گفت : این پایان من نیست ... نیست ! جمله اش که تمام شد دست چپش داخل تنه رفت و ملتمسانه بهم نگاه میکرد . با خشم به درخت نگاه کردم و گفتم : ولش کن ! لبخندی زد که باعث شد چین و چروک های تنه اش کنار برود ، اروم گفت :
_ جونش برات مهمه ؟ پس حقیقت رو بگو !
با شهامت در چشمان درخت زل زدم و گفتم : دروغی وجود نداره ! اون همه چیز رو میدونه !
درخت دیگری ریشه اش را محکم بر زمین کوبید و گفت : دروغ میگه ! درخت پیر متاسف بهم نگاه کرد و گفت : دروغ یه رویای شیرینه و حقیقت یه داروی تلخ ؛ دخترجون گفتن دروغ راحته اما حقیقت شجاعتی میخواد که به این سادگی به دست نمیاد . ادم راستگو شجاعه و دروغگو ، ترسو ؛ ولی تو ترسوترین ادمی هستی که تابحال ملاقاتش کردم ! او این را گفت و ایون را به داخل تنه اش فرو برد . از تعجب خشکم زده بود باورم نمیشد که قرار بود سفرم اینگونه تمام شود . ل**ب هام رو هم فرشدم و ناگهان فریاد زدم :
_اون...
_اون چی ؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم :
_اون جانشین مرلین نیست ! اون یه بچه عادیه ؛ من ، من درونش رو دیدم ! درونش خالی از هر نوع قدرته .
درخت اخمی کرد و گفت : این دروغه !
_____
رامونا : نگهبان عاقل
 
آخرین ویرایش

SHIRIN.SH

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
2/1/18
ارسال ها
3,302
لایک ها
16,924
امتیاز
46,673
محل سکونت
نهبندان
#16
تشکر از رضوان عزیز بابت کمک در اسم گذاری *.* roro nei30 @roro nei30
و ادامه داد : اون حق داره تا حقیقت زندگیش رو بدونه ، هرچند که تلخ باشه . جدا از اینها ؛ بدون گفتن حقیقت ، چگونه میخوای از ما عبور کنی ؟
اروم سمت درخت قدم برداشتم ، پاهام میلرزید بخاطر این همه ناتوانی . به سختی ل**ب زدم :اول از تنه ات درش بیار !
درخت زهر خندی زد و ایون رو وحشیانه بیرون اورد ، میتونستم درد رو توی چشم هاش حس کنم . سرم رو برگردوندم تا نبینم خورد شدن ، یک انسان رو ...
با صدایی که میلرزید گفتم :
_اون یه واریول* هست !
درخت فقط سکوت کرد و بعد گفت :میتونید عبور کنید ؛ در انجا سولینا*به شما کمک خواهد کرد . و بعد چشمانش را بست و همچون درختی عادی بر جای ماند و بعد از ان دیگر درختان هم همچون او دیده بستند . سمت ایون برگشتم ، میتونستم حلقه اشکی رو که توی چشماش بود رو ببینم . میتونستم ببینم که با نگاهش ازم می پرسید : چرا ؟ چرا باید به حقارت میکشوندمش ؟
خواستم سمتش برم که خودش عقب کشید . بغضی سنگین توی گلوم جا واکرد . اروم ل**ب زدم : م...متاسفم ! من...
پوزخندی زد و گفت :
_متاسف؟ خدای من !تو... تو کسی هستی که تا اخر عمرم ؛ ازش متنفرم !اخمی کرد و با بی رحمی ادامه داد : میدونی چرا ؟ وقتی دید هیچی نمیگم داد زد : میدونی چرا ؟ با صدایی که تحلیل رفته بود گفتم :ن...ه !
_چون تو کسی هستی که منو از عرشی که توش بودم ، به فرش رسوندی ! اون اینو گفت و با قدم عهایی بلند وارد جنگل شد ؛ بی توجه به هق هق های بلند من !

__________________
*واریول : افرادی که قدرت جادویی کمی دارند و جزو جادوگران حساب نمیشوند اما بخاطر همان یه ذره قدرت انسان عادی هم نیستند ، به همین خاطر انها خدمتگذاران جادوگران میشوند .
*سولینا : مقدس
 
آخرین ویرایش

SHIRIN.SH

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
2/1/18
ارسال ها
3,302
لایک ها
16,924
امتیاز
46,673
محل سکونت
نهبندان
#17
ایون :
چشمام رو از درد بستم ، هنوزهم صدای هق هق های ویانا توی گوشم می پیچید . موهام رو کلافه کشیدم و با گفتم : حالا چیکار کنم ؟
_خیلی سادست واریول ؛ فقط کافیه به قلبت رجوع کنی !
ترسیده به عقب پریدم و با وحشت گفتم :
_ج..جلو نیا ! ت...تو یه گا...گابلینی ؟
اخم هاش رو در هم کشید و با عصای کوچیکش محکم به زمین زد و گفت :
_چی ؟ تاحالا در 460 سال عمر با عزت هیچکس اینگونه بهم بی احترامی نکرده ! من از اون فریبکارا بسیار زیباتر و باهوش ترم . و بعد با لبخندی از سر غرور زد . نگاهی بهش انداختم راست میگفت ؛ اون پسر بسیار زیبا بود . قدی کوتاه داشت ، شاید تا کمرم میرسید . شنلی قهوه ای رنگ به تن داشت ، در لباسش از دو رنگ قرمز و سیاه استفاده شده بود ، موهایی خاکستری داشت که تا شانه هایش میرسیدند و کلاهی نوک تیز و بزرگ همچون جادوگران پیشین و قدیمی بر سر داشت همینطورهم عصایی چوبی ببر دست چپش بود که بر سرش سنگی ابی رنگ وصل شده بود . لبخندی ترسیده زدم و گفتم : پس چی هستی ؟
اخمی کرد و با غر غر گفت :
من یه سولینا هستم یعنی کسی که تو رو یاری میده و کمکت میکنه . و بعدبه دس راستم اشاره کرد و گفت : خوب شده مگه نه ؟
و اونجا بود که فهمیده انگشتام دیگه درد نمیکنه ! انگشت سبابه ام رو تکانی دادم و وقتی دیدم درمان شده با شگفتی گفتم : خدای من ! تو فوق العاده ایی ! سولینا لبخندی زد و گفت : آرویج* ، اسمم ارویجه . دوست دارم اونطوری صدام کنی . میدونی منظورم اینکه اسمم رو بگی نه لقبم ؛ چون این اسم هست که موندگار میشه نه لقب ! و چون خیلی وقته اسمم رو از زبان کسی نشنیدم . و بعد ناراحت گفت : از 300 سال پیش !
اروم گفتم : باشه حتما ، منظورت از سیصد سال چ...
اما اون بی توجه به حرفم راه افتاد . دنبالش دویدم و گفتم :
_منظورت چی بود که به قلبم رجوع کنم ؟ خوب میدونی ... اون ... منظورم ویاناست . اون نه تنها منُ ، بلکه کل زندگیمو نابود کرد .
_مطمعنی ؟ تو از قدرت های واریول ها خبر داری ؟
_خب ... خب اونا میتونن ... نه ! و با عجز بهش ، در پی جوابی خیره شدم . خنده بلندی کرد و گفت :
_واریول ها به سه دسته تقسیم میشن . دسته اول هیچ کاری نمیتون با قدرتشون بکنن ، شاید بتونن فقط یه مگس کوچیکو جادو کنند . دسته دوم ، خوب شاید بتونن یه دونه جادوی ساده مثل "مکان یابی " یا امثال اینو انجام بدن ؛ ولی دسته سوم قدرتمند ترینشونه ، اونا جزو گرونتین واریول ها هم هستند . (دوستان منظورش از گرونی این بود که چون واریول ها خدمتکارشون میشن ؛ اونا رو تو بعضی از بازارای مخصوص خرید و فروش میکنن ، درست مثل برده ها ! ) . واریول های دسته سوم حتی میتونند دایره محافظت درست کنند ، ولی اینکار بیشتر انرژیشونو میگیره . تو واریول دسته سوم هستی !
_ چی ؟ و .. ولی این قدرت زیادی میخواد !
سری تکون داد و گفت : اره ! و این یعنی تو همچینم بی ارزش نیستی پسر جون . یادت باشه هرکس در هر جایی که هست و قرار داره ، با ارزش ترین فرد هست .
_________________________________
*آرویج arvij : همیشه سبز، باطراوت، شاداب
 
آخرین ویرایش
بالا