• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه چشم‌ها گواه‌اند | عسل.ر کاربر انجمن یک رمان

MIELE

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
122
پسندها
1,171
امتیازها
6,403
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد: 508
ناظر: NADIYA ROSTAMI NADIYA ROSTAMI

به نام او♡
عنوان: چشم‌ها گواه‌اند!
نام نویسنده: عسل ریاضیان
ژانر: #درام #عاشقانه
خلاصه:
بغض تازیانه‌ای شد و به جانش نیش زد؛ منفورترین لحظه‌ی زندگی‌اش؛ هرآینه برایش تداعی شد و وجودش را از آرامشی تصنعی زدود. نمی‌توانست چشم ببندد و فراموش کند؛ باید زخم‌هایش را از نو ضدعفونی و باندِ پیچیده شده‌ی چرکش را تعویض می‌کرد؛
و حال کسی درست در سردترین شب ممکن می‌آید، او می‌آید و التیام بخش دردها می‌شود و زخم‌هایش را با لمسِ دستانِ تنومندش، به فراموشی می‌سپارد.

آغاز:

۲۵ / ۱۰ / ۱۴۰۱
 
آخرین ویرایش

SWNYA JABARI

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
تاریخ ثبت‌نام
11/9/21
ارسالی‌ها
3,942
پسندها
43,488
امتیازها
71,673
مدال‌ها
56
سن
18
«ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ»
IMG_20230111_234636_553.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین - تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه

و برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

MIELE

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
122
پسندها
1,171
امتیازها
6,403
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام خداوند رنگین کمان♡

و گفت چشم‌ها گواه‌اند
و تو بیش از حد رنج کشیده‌ای!
***
بوی شکوفه‌های یاس از حصار چهارچوب شیشه‌ایِ پنجره به درون اتاقِ سرد و نمناک نفوذ کرد‌؛ صدای قطرات باران تازیانه‌ای شد و با تمام وجود روی بام کاهی کلبه فرود آمد و لرز را به بدن نحیف دخترک پیشکش کرد. دستان نحیف و لرزانش به تقلا افتادند و یکدیگر را درآغوش کشیدند؛ دو لبه ژاکتِ کرم رنگش را سفت چسبید و با با وجود رعشه‌ای که به وجودش نهیب می‌زد از جای برخاست و کلیدِ فلزی را در دستانش فشرد.
پاهای باریکش امّا این برودت هوا را تاب نیاورد که با شتاب به دیوارهای کاغذ کشیده چنگ زد و لنگ لنگان به سمتِ پالتوی پشمی‌اش گام برداشت، درست جایی در نزدیکی چوب لباسیِ قهوه‌ای رنگش بود که در کلبه با شتاب رها شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

MIELE

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
122
پسندها
1,171
امتیازها
6,403
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #4
در من هورالعظیمی برپاست و گاومیش‌‌هایی از بی‌آبی، هر ثانیه هلاک می‌شوند. در من کسی دست به انقراض من برداشته. تالابی شده‌ام بدون آب، نیروگاهی شده‌ام بدون توان. در من خوزستانی‌ست، در من سیستانی‌ست در من بلوچستانی‌‌ست، در من زنده‌رودی‌ست که خشکیده، در من نسیمی‌ست که نمی‌وزد، در من باران‌هایی‌ست که نمی‌بارد! مرا کجای تاریخ خواهند نوشت؟ مرا کجای جغرافیا، مرا کجای زمین،
مرا کجای جهان؟!

***
فشاری به بازوانش وارد کرد و با اخم ریزی گام برداشت؛ سرمای جان فرسا، توان را از تنش ربوده بود. در این لحظه تنها چیزی که با تمام وجودش از خدا طلب می‌کرد؛ این بود که قدرت شنوایی‌اش را از دست بدهد تا کسی نتواند روی زخم‌های سرباز شده‌اش نمک بپاشاند؛ امّا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

MIELE

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
122
پسندها
1,171
امتیازها
6,403
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #5
و مدام از خود می‌پرسم:
روزگاری که تو را هدیه آورده بود برای من،
چرا فرصتِ زندگانی با تو را
از من گرفت؟!

|نزار قبانی|
***
ناباور و هیستریک به دور خودش تاب خورد؛ پس چرا نمی‌دید؟ چرا نگرانی‌شان برایش انقدر بی‌ارزش جلوه می‌کرد؟! شکی به دلِ فرسوده‌اش چنگ انداخت، نکند نابینا شده بود و خبر نداشت؟! چانه‌اش لرز گرفت امّا مجالی نداد و التهابی که در گلویش ایجاد شده بود را نادیده گرفت. یعنی اگر می‌رفت... . کسی منتظرش می‌ماند؟ ذهنش از سوالات ضد و نقیض پر شده و بغض راه گلویش را سد کرده بود. برای رهایی از تنگی نفسش؛ سوالی که مدام در ذهنش جرقه می‌زد؛ با لرزی که از دلش به لحن گفتارش سرایت کرده بود، به زبان آورد:
- پس..‌. . پس چرا نمی‌بینم؟
مجنون‌وار به چشم‌هایش دست کشید و به صدرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

MIELE

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
122
پسندها
1,171
امتیازها
6,403
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #6
سپیده که سر بزند در این بیشه‌زارِ خزان‌زده، شاید گُلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوییدیم؛
پس به‌نام زندگی « هرگز نگو هرگز! »
***
قطرات باران نرم و لغزنده روی پوست ملتهب و بی‌روحش فرود آمدند و سرما را به جانش تزریق کردند‌.
خزِ پالتوی نسکافه‌ای‌اش که روی قوز بینی‌اش قرار گرفت، عطسه‌ی ضعیفی کرد و پلک‌هایش را بست.
بعد از این آشوب، اندکی خواب طلب می‌کرد با چاشنی آرامش و سنگینی پلک‌هایش که از همین موضوع نشئت می‌گرفت، نرم نرمک به رضایتش می‌افزود که کشیده شدن ناگهانی دستش هوش و هواس را از سرش پراند؛ فوراً پلک‌های عاجزش را گشود و با چشم‌های گرد شده به صدرایی که در آغوشش جای گرفته بود، نگریست و درست زمانی که مجدداً قصد پس زدن او را داشت، دل درمانده‌اش نجوا کرد: «فقط اندکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

MIELE

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
122
پسندها
1,171
امتیازها
6,403
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #7
سپیده برای دومین‌بار کوشید امّا گویا لبانش طرحِ لبخند را از یاد برده بود؛ مایوسانه چشم بست و بزاق دهانش را با صدای نسبتاً بلندی فرو برد و صورتش از سوزشِ گلویش درهم رفت.
حال چند ساعت از جنون‌زدگی زیر بارانش می‌گذشت و اکنون با پیچیدن دو پتوی گلبافتِ دو نفره به دور خودش، در کنار شومینه و روی زمینی که سرمای فجیع آن گرمای هرچند اندکی را به تاراج برده بود، جا خوش کرده بود. همانند همیشه نیز به بخاری که از چایِ خوش رنگِ قند پهلو بلند می‌شد، خیره مانده و فکر کرد: «شاید واقعاً این زندگی حق او نبود؟!» شعاری که هرگاه در گوشه‌ای از ذهنش لنگ می‌انداخت، تهِ دلش را خالی می‌کرد و به بی‌قراری‌اش می‌افزود... .
پلک‌های عاصی‌اش را چندین‌بار باز و بسته کرد و دم و بازدم عمیقی گرفت؛ دلش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا