در حال تایپ رمان تفنگدار عشق | Reihaneh-k83 کاربر انجمن یک رمان

Reihaneh-k83

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
41
لایک ها
199
امتیاز
503
محل سکونت
کاشان
#1
کد رمان:1444
ناظر رمان:MAEE_A
نام رمان :
تفنگدار عشق

نام نویسنده :
Reihaneh-k83 @Reihaneh-k83


ژانر:
عاشقانه - طنز - پلیسی

خلاصه :
روشنک دختری با دلی از جنس شیشه ، پشتکاری آهنین و اراده ای فولاد گونه. سروانی که در دل جدی بودنش ، برق شیطنت چشمانش همه را متعجب می سازد . کسی که در مسیر زندگی خود با 2 فردی آشنا می شود ، که پیمودن راه زیستن را برای وی سخت و دشوار می سازنند . کسانی که به واسطه ی یک ماموریت در اداره آگاهی ، که به عهده ی تیمشان گذاشته شده ، با یکدیگر آشنا می شوند . اینان که از هر غریبه ای برای او غریبه ترند ، با سپری شدن زمان اصلی ترین و صممیمی ترین اجزای زندگی روشنک می شوند.

مقدمه:
من یک تنفگدارم

سرسخت و آغشته شده با شیطنت

در میان دوستی و محبت می غلتم

تا عشق و احساس را جست و جو کنم

آری

من تفنگدار عشقم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
327
لایک ها
5,839
امتیاز
21,133
#2







نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Reihaneh-k83

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
41
لایک ها
199
امتیاز
503
محل سکونت
کاشان
#3
مقدمه:من یک تفنگدارم

سرسخت و آغشته شده با شیطنت

درمیان این گیتی سرارسر دروغ می غلتم

تا عشق و احساس را جست و جو کنم

و آنقدر می جویم

تا پلیدی و نژندی را بزدایم

آری

من تفنگدار عشقم


پارت 1:

با کلافگی نگاه دوباره ای به برگه ها و عکس های روبه روم کردم. هیچی ازشون سر در نمی اوردم. در حالی که با عصبانیت مقنعه سبز یشمیم رو از سرم در می اوردم، دوباره چشمام رو به سمت برگه ها سوق دادم. خواستم سرم رو بچرخونم که نکته ای توجهم رو به خودش جلب کرد. با چشمای ریز شده و چینی که از فرط تعجب روی پیشونیم باقی مونده بود ، خط درج شده روی پرونده رو خوندم:
محمد راقبیان به دلیل دیر زدن آمپول فلج اطفال، در راه رفتن مشکل بسیار دارد.
عجیب بود. هیچ کدوممون به این نکته توجه نکرده بودیم. از خوش حالی نمی دونستم باید چیکار کنم. با لبخندی که به هیچ وجه نمی تونستم پنهانش کنم بشکنی توی هوا زدم. دستامو به سمت آسمون دراز کردم و با صدای جیفیم گفتم:
- وای خداجونم! دستت طلا اوس کریم!
داشتم با خدا درد و دل می کردم که یهو در باز، و گروهبان محمدی با گارد وارد شد. منم هول شدم و اسلحه ای که کنارم بود رو برداشتم. با گذاشتن یه پام روی میز صندلی، چرخ دار چرمم رو به سمت عقب روندم . نشونه گیری کردم و خواستم شلیک کنم که دیدم محمدی قرمز شده و لپ هاش پر از باده. نگران از میز پایین اومدم و به سمت ستوان راه افتادم. با ترس دستمو و شونش گذاشتم و گفتم:
-هی. ستوان. هی. محمدی. هی یاروئه . هی. چی شدی؟
به زور دهنشو باز کرد و با خنده ل**ب باز کرد:
- ق.... قربان...... اس.... اسلحتون
دستمو از روی شونش برداشتم و به اسلحم نگاه کردم . با نگاه کردن بهش متوجه شدم این تفنگ آبپاشیه که رها اورده بود گذاشته بود تو اتاق . با فکر کردن به اتفاق صبح لبخندی گوشه ی صورتم جا خوش کرد . سریع به حالت جدیم برگشتم . و با خونسردی به ستوان محمدی گفتم :
جریان امروز رو فراموش کن و اگر فراموش نکنی 3 ماه باید کارگزینی کنترل مورس رو به عهده بگیری .
سریع احترام گذاشت . بله قربانی حواله ام کرد و رفت . هه می دونستم واحد مورس رو به سختی پاس کرده . از خوشحالی پیدا شدن یکی از معما های بزرگ و اصلی پرونده لبخند گنده ای زدم و به سمت پرونده رفتم . سریع جمع و جورش کردم . ظاهر شلخته و نامرتبم رو هم درست کردم . خودم رو به آینه ی قدی اتاق رسوندم . چشمای خاکستریم ، جدی تر از هر موقعی بود . لبای کوچکم که به نارنجی میزنه ، هرموقع که طرح لبخند روش بشینه الان کاملا بستست. خودم این رو می خواستم. هنگام کار اونقدر جدی بودم که گاهی خودم هم ، خودم رو نمیشناختم . با قدم های جدی و استوار از اتاق بیرون اومدم . خون تو رگام جریان پیدا می کرد وقتی احترام درجه های بالاتر رو نسبت به خودم می دیدم . تو دلم بهشون خندیدم و سوار ماشین شدم . وقتی دستم روی فرمون ماشین نشست ؛ فکرم به سمت روز هایی که بابا قرار بود منو بفرسته زیر دت یه سروان اخمو و خشک ، پرواز کرد. چون همه ی ستوان ها زیر دست یه سروان کار آموز هستن . اما من پامو تو یه کفش کرده بودم که پیش بابا باشم . طبیعتا بابا زیر دستاش همه سرگرد بودن . اما خوب چه می شه کرد . بالاخره رفتم و زیر دست بابای خودم شدم . همه فکر میکردن من یه سرگردم و ستوان ها و سروان ها بهم احترام می ذاشتند . با فکر کردن به احمق بودنشون و بی توجهیشون به درجه های زیر چادرم ، پوزخندی گوشه ی لبم جا خوش کرد . با ترفیع درجم اگه موافقت می شد می تونستم به طور رسمی کار خودمو توی ادراه شروع کنم ولی فعلا که جوابی نداده بودن . با بیرون اومدن نفسم از گلوم ، آهی هم خودش رو آزاد کرد . رفتم داخل و ماشین رو توی گوشه ی حیاط خونه پارک کردم . با خستگی رفتم توی اتاقم . خودمو با همون لباس روی تخت ولو کردم . اتاقم دم کرده بود . از گرما نمی تونستم راحت بخوابم اما با فکر حل پرونده فعلی کمی فکرم رو مشغول کردم و به خواب فرو رفتم .
 
آخرین ویرایش

Reihaneh-k83

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
41
لایک ها
199
امتیاز
503
محل سکونت
کاشان
#4
پارت2:

با شنیدن صدای روشنا از خواب پریدم . ولی از رو نرفتمو چشمامو بسته نگه داشتم. داشتم دوباره به خواب قشنگم رسیدگی می کردم که صدای جیغ جیغوی روشنا گوشم رو خراشید.

- پاشو اه زودباش دیگه روشنک.

با بی حوصلگی دهنمو باز کرم جوابشو دادم:

- د می ذاری بکپم یا می خوای به ادامه دادن چرت و پرتات برسی؟

- نمیذارم . میخوام ادامه ی سخنان گهر بارم رو برات بگم.

با شنیدن صدای لبریز از غرورش چشمامو باز کرد . دستی به موهام کشیدم و ملحفه ی نازک رو از روی پام کنار زدم ؛ بعد از کشیدن خمیازه ی مختصری ، توی چشماش زل زدم و گفتم

-حرفات بیش تر به حرفای گهر بار بدون ه شباهت داره.

ولی خوب بعد از شنیدن جیفش که منو صدا می زد از حرفم یکم ، فقط یکمی منصرف شدم.

-خوب حالا بسه دیگه چی کار داری کله ی سحر منو بیدا کردی؟

دستاشو با حالت با مزه ای به کمرش زد و عین این پیرزنا شروع به غرغر کردن کرد .

- بابا برات مرخصی رد کرده که جنابعالی با من بیای بیرون خریدای تولد رو کنی.

با اسم تولد مثل برق از جام پاشدم که روشنا خندش گرفت با حرص مرضی نثارش کردم و بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم.خوب اینجا که معلومه همه برای چی میرن. اومدم بیرون دیدم روشنا کلشو کرده تو کمدم دنبال لباسه. پاور چین و آهسته ، بدون اینکه تولید صدا کنم ؛ نزدیکش رفتم. دیدم نه بابا اصلا حواسش نیست با صدای ترسناک گفتم

- هو هو پخ.

با قیافه ی سکته ای روشو برگردوند .این قدر قیافش بامزه بود که پقی زدم زیر خنده . دستمو گرفتم زیر دلمو می خندیدم.اونم با حرص منو نگاه می کرد. من و روشنا باهم تو یه روز ولی با اختلاف سنی 3 سال به دنیا اومدیم . اون امروز وارد 23 سال و من وارد 26 سال می شم.خندم که بند اومد بهش گفتم:

- براچی کلتو کردی تو کمد من.

چشماشو مظلوم کرد و گفت:

- میدونی من چه قدر دوست دارم.

با قیافه و لحن پوکرفیسانه روبهش گفتم:

- خر شدم بردار.



نیشش گشاد کرد و عین قورباغه بالا پایین پرید . به تیپش نگاه کردم یعنی یه جورایی از پایین به بالا اسکنش کردم.شلوار جذب آبی نفتی ، مانتوی خوشدوخت آبی آسمونی و روسری آب نفتی که به شکل لبنانی رو سرش نشسته بود.سوتی کشیدمو گفتم:

- چه کردی.

پشت چشم نازک کردو گفت:

- ما اینیم دیگه.

اومدم لباس بپوشم گفت:

-روتختت برات گذاشتم.

بعدم رفت بیرونو دروبست . به تخت نگاه کردم . شلوار جذب سبز تیره مانتوی کوتاه سبز روشن و روسری سبز تیره .سریع پوشیدمشون و موهای قهوه ای روشنم که فر درشت داشت و تا پایین کمرم میرسید رو شونه کردم . از بغل کشیدمشون و خیلی محکم و سفت بستم. این کار باعث شد چشمام کمی کشیده به نظر بیاد . چون چشمام کاملا گرد بود و هیچ حالتی نداشت رفتم رو صندلی میز آرایشم نشستم یه خط چشم نازک بالای چشمای خاکستری کشیدم کشیدم و غرق لذت شدم. یه رژصورتی کم رنگ به ل*با*م زدم همینم زیاد بود من خیلی خوشگلم اعتماد به نفسم تو حلقتون سریع پاشدم و رفتم بیرون خیلی دوست داشتم وایسم تو حیاط درختای بهار نارنجو بو کنم ولی دیر میشد. پس سریع رفتم از گوشه حیاط سونوتا ی مشکیمو راه انداختم و تو کوچه منتظر روشنا شدم.اما تا اومدم شیشه رو بدم پایین چشمم به یه آینه ،کف ماشین، افتاد برش داشتم توشو نگاه کردم .اولین چیزی که دیدم، چشمام بود. با دیدنشون دوباره یادش افتادم . یاد کسی که که نمیدونم الان زندست؟ نیست؟ کجاست؟ چه شکلیه؟ با نا امیدی آهی کشیدم . کاش بابا هیچ وقت پلیس نبود. کاش. خوبیش این بود صورتم مثله همیشه خیس نبود.
 
آخرین ویرایش

Reihaneh-k83

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
41
لایک ها
199
امتیاز
503
محل سکونت
کاشان
#5
پارت 3:
باحس سوراخ شدن پهلوم برگشتم و روشنا رودیدم ؛ که داشت با عصبانیت پهلوم رو درل کاری می کرد . در این بین روشنک روشنک هم از زبونش نمی افتاد . متاسفانه این یکی از عادت های بدش بود . البته یکی ها . یعنی می شه گفت قطره ای از اقیانوس . از بس که این بشر عادتای بد داشت . با حرص رو بهش کردم و گفتم :

- چیه ؟

با خونسردس ذاتیش که متاسفانه به مامان رفته بود ، گفت:

-سه ساعته دارم صدات میکنم انگار نه انگار.

نفس عمیقی کشیدم و جوابشو دادم:

- تو فکر بودم .

دیگه حرفی نزدیم و به سمت پاساژ همیشگی راه افتادم. روشنا خواب بود . ملاحظه فرمودین ؟ اینم یکی از عادتای افتضاحشه. آخه یه کی نیست به این خواهر من بگه : (( مگه اومدی تو گهواره )) . روشنا هر موقع شبانه روز ، با هر کسی ، و در هر وضعی توی ماشین در حال حرکت می نشست؛ خواب زود مهمون چشماش می شد. به همین خاطر هم بابا نه ماشنشو دستش می داد، ونه براش ماشین می خرید . هه هه . اینقدر سر همین موضوع تا به حال اذیتش کردم، که نگو و نپرس. یه بار بهش گفتم : (( تو شب عروسیت تو ماشین خوابت می بره . داماد ناکام می مونه )) با فکر کردن به کل کلامون لبخند کوچیکی صورتم رو تزیین کرد. تو خواب مثل فرشته ها می شه فرم و شکل صورتش کاملا شبیه منه و فقط رنگ چشماش با من فرق میکنه . آبی تیره. آروم صداش زدم و باهم رفتیم تو ی پاساژ و دنبال لباس گشتیم . آروم آروم قدم بر میداشتم . موقع خرید همیشه آروم بودم . مغازه ها رو یکی یکی رصد کرد . ولی چیز جالبی به چشمم نمی خورد . بعد نیم ساعته عزم رفتن کرده بودم، که روشنا با ذوق یه لباسیو نشونم داد. یه پیراهن آبی کاربنی بود که دامن ساده و کوتاهی از جنس گیپور داشت که زیرش آستر میخورد . با لا تنش گیپور آبی کاربنی بود با آستر ، که یقه گردی داشت . آستیناشم سه رب بود و از جنس حریر . دامنشم آستری هم رنگ بالا تنه داشت و روشم با پارچه حریر چین های زیبایی داده شده بود . رفتیم تو . به فروشندش که یه دختر جوون بود گفتم:

- اون لباس کد 547 رو برام بیارین

بله ای گفت و رفت آوردش داد دستم. اتاق پرو دقیقا روبه روی میز فروشنده بود پیراهنو دست روشنا دادم . بعد از چند لحظه درو باز کرد درو باز کرد لبخندی روی لبش بود واقعا برازندش بود و به چشماشم میومد . با ذوق گفت :
- خوبه روشنک ؟


- یه چرخ بزن و پشتتو بکن

وقتی میچرخید دامنش چرخ می خورد

- آره عالیه . به چشماتم میاد

فروشنده با لبخند یه پارچه حریر آبی کاربنی و یه زنجیر اورد. پارچه حریر و مثل کمربند ساده بست و اوردش پشت حریر بلندش مثل دنباله بود . زنجیر روهم روی حریر مدل دار بست و به روشنا یاد داد چجوری ازش استفاده کنه . بعدم رفت . به ساعتم نگاهی انداختم . به روشنا گفتم سریع لباسشو در بیاره تا برای من چیزی بخریم . بعدم از اتاق بیرون اومدم .

در اتاق پرو رو بستم رفتم تا حساب کنم که دیدم خانمه نیست یکم منتظر موندم حوصلم سر رفت لباسارو سر سری نگاه کردم در همین حین چشمم به یه کت دامن شیک بادمجونی افتاد .

رفتم تو اتاق پرو بغلی و تنم کردم خیلی قشنگ بود و بهم میومد . سر آستین هاش و یقه و پایینش شکوفه ریز سفید داشت . همزمان با بیرون امدنم روشنا منو دید و گفت

- خیلی نازشدی آبجی

- مرسی گلم
رفتم پول اونا رو حساب کردم . کفشم مطمئن بودم داره . خودمم داشتم . پس باهم از پاساژ بیرون اومدیم. سوار ماشین شدیم .پوف ترافیک افتضاحه. از سر حرص پوفی کشیدم . چقدر به مامان و بابا گفته بودم بریم روستای خونوادگی بابا تو کاشان . ولی هر دو مخالفن . بابا میگه موقعیت شغلی اینجا بهتره . سریع شیشه رو دادم پایین و نفسای عمیق کشیدم. این قلب ضعیف، منو از پا در نیاره خوبه . روشنا که حال خراب منو دید با نگرانی دریچه کولرو روبه من کرد. بهش لبخند زدم و دستشو فشردم تا مطمئن شه خوبم. گوشیه روشنا زنگ خورد. برش داشت و شروع کرد صحبت کردن ترافیکم کم کم روون شد.


- سلام مامان جون گل گلاب چطور مطوری؟

-

نگاهی به من کرد و به مامان گفت

- طبق معمول خاموشه شاید

-

- باشه چشم خداحافظ

با لحنی طلبکارانه به من گفت:

- خانم خانما گوشیتو خاموش کردی مامان نگران شده بود

محکم به پیشونیم کوبیدم که دستم پوکید هی تکونش میدادم تا دردش کم شه تو همین حال محکم به در خورد و باعث شد بیشتر تکونش بدم خنده ی روشنا هم که هیچی اصلا بند نمی اومد. درد دستم که کمتر شد گفتم :

- حالا مامان چی می گفت؟

- گفت برید فروشگاه سر خیابون این لیستو بخرید
بعدم شروع کرد به خوندن لیست از توی موبایلش داشت یه ریز میخوند که با حرص و اخم گفتم:


- اهه بسه دیگه سرم رفت
دهنش رو که عین غار باز بود تا مورد بعدی و بگه بیشتر باز کرد و گفت:


- ژله و کرم کارامل و توت فرنگی و بستنی وانیلی لیتری از فروشگاه و 3 تا بسته چیپس 5 کیلویی از مغازه حاج قاسم و 2 سطل ماست موسیر اینا مونده بود نخوندم . نیششو از این ور صورتش تا اونور به صورت هم زمان کش داد . صورتمو به شکل چندش برگردوندم و ایشی گفتم

- اونوقت مامان سه تا بسته چیپس و 2 سطل ماست موسیر می خواد ؟ تو دوباره پول مفتکی دیدی؟

- نمیدونی مفتکی خوردن چه حالی میده که؟

-نه که همیشه خرجاتو خودت میدی؟

-بابام که میده

- من حریف تو یکی نمیشم

-میدونم مارمولکم خودم . ازم تعریف نکنید . خواهش می کنم
و هی دولا می شد و دستشو روی سینش می ذاشت . نه .این بشر پرو تر از این حرفاست . روبه روی فروشگاهی که مامان گفته بود پارک کردم و گفتم :


- بپر پایین بگیر بیا
اخمی کرد و گفت


- امر دیگه؟
نیشمو براش باز کردم و کارتم و بهش دادم گفتم :


- اینم بگیر
با عصبانیت رفت توی مغازه سر نیم ساعت برگشت تو ماشین با 4 ،5 تا کیسه پرو پیمون از خرید از خرید از سوپر مارکت به صورت تنهایی متنفر بود .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Reihaneh-k83

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
41
لایک ها
199
امتیاز
503
محل سکونت
کاشان
#6
پارت4:
با اومدن روشنا به سمت خونه روندم. تو ماشین سکوت همیشگی برپا بود. نه این که آدم کم حرفی باشم ، نه، به هیچ وجه. ولی بعد اون اتفاق کم تر حرف می زنم ؛ کم تر می خندم؛ بیشتر فکر میکنم و بیشتر آه عمیقی کشیدم . از نظر خودم طبیعیه . طبیعیه که کسی که چند سال با هاش زندگی کردی ، با گریه هاش گریه کردی ، با خندیدن هاش خندیدی ، وقتی خوشحال بود از اون شاد تر بودی و وقتی هم که غم مثل حریر روی چشمای قشنگشو میپوشوند ، خودتو به آب و آتیش می زدی تا یه لبخند رو ل*ب*ا*ش بیاری رو از دست بدی ، امیدت به زندگی کم بشه. ماشین رو گوشه پارک کردم .

بابا داشت روزنامه می خوند و مامان تلویزیون نگاه میکرد رفتم گونه ی هر دوشونو بوسیدمو بهشون سلام دادم جوابمو که دادن مامان گفت که مهمونا الان می رسم .چشمی گفتمو رفتم بالا طبقه ی پایین با پله های مارپیچ از طبقه ی بالا جدا می شد. طبقه ی بالا 5 تا اتاق داشت. سمت راستی مال من و بغلش مال روشنا بود از اون سه تا هم یکیش برای مامان بابا بود و اون یکی که یکم بزرگتر و با در چرمی بود اتاق کار بابا بود که فقط خودش توش میرفت و قرار شده بود بعد استخدام رسمیم تو اداره اجازه ی ورود من تو اون اتاقو صادر کنه. این 4 تا اتاق بغل هم بودن . اصلا دوست نداشتم به اتاق پنجم فکر کنم . اتاقی که تمام زندگیم و همه بهترین خاطره هام توش بود، حالا تبدیل شده بود به اتاق مهمان. چه اسم مسخره ای!

رفتم تو اتاق و یه دوش درست و حسابی گرفتم. لباسم رو پوشیدم یکم به وسایل آرایشیم نگاه کردم کلمو توشون کردم در حال دیدزدنشون بودم که در باز شد ای بابا این روشنا هنوز نمیدونه عین گاو سرشو نباید بندازه پایین و اعصاب منو به گند بکشه ؟ با اخم صورتمو بالا گرفتم که بهش چیزی بگم ولی اخمم از بین رفت و با دیدنش چشام برق زد آرایشی که کرده بود خیلی زیبا بود. یهو بادم خالی شد و گفتم :

- نامرد این طوری کی منو نگاه میکنه؟هان؟

خندید

-چیه؟ دوباره لنگ آرایشگری برای صورتت

-اوهوم

-من عرعرم مگه خوب بیا برات ارایش کنم

با اینکه خیلی دلم می خواست بهش بگم تو از اولم خر بودی. ولی به زور جلوی خودمو گرفتم. چون می دونستم میره و من عین گودزیلا باید بیام بیرون.

عین خری که بهش تی تاب داده باشن ذوق کردم و نشستم رو صندلی میز آرایشم. وقتی داشت آرایشم میکرد به مدل موهاش نگاه کردم موهای لخت مشکی و بلندشو دورش ریخته بود
-روشنا برگرد

با تعجب گفت :

_هان؟

- برگرد دیگه

وقتی برگشت موهاشو به شکل پاپیون گوشه ی سرش درست کردم .موهاش اینقدر بلند بود که قسمتیشون رو که با کلی پیچ و تاب از لای پاپیون در آورده بودم تا به شکل بند پاپیون باشه تا زیر کمرش می رسید .

بچم تا موهاشو دید ان قدر ذوق زده شد که نگو 4،5 تا ماچم کرد و بین هرکدومشون میگفت مرسی روشنک جونم، ،مرسی آبجی بزرگه . بهش گفتم :

--اگه می خوای تشکر کنی یه ارایشو درست و حسابی بکن منو

با دقت به کارش نگاه کردم . چشمای خاکستریمو توی حصار خط چشم مشکی قرار داد و با سایه نقره ای و مشکیی، رنگی بودنشو نمایان تر کرد. خواست لنز خاکستری رو از توی کشو در بیاره که گفتم :
- لازم نیست .
تعجب کرد . کم پیش میومد از لنز هم رنگ چشمام استفده نکنم . لنر رو روی میز گذاشت و با شک پرسید :
- چرا ؟ یعنی باور کنم که نمی خوای اون لکه سرمه ای و بپوشونی؟
با اطمینان و لحنی محکم جوابشو دادم :
- نه . دیگه نیازی نیست .
با صدای آروم تر ادامه دادم :
- شاید اون رنگ چشماشو نپوشونه
نشنید. شایدم....منظورمو نفهمید. چون حواسش نبود . چون....اصلا اون زمان نبود. با لحن قبل از شک و تردیدش گفت :من که خیلی وقته گفتم نیازی نیست.
ریملی که خیلی دوسش داشتمو بزد تا مژه های بلندو مشکیم ناز تر بشه. یه رژ گونه و رژگلبهی هم برام زد تا آرایشم تکمیل شه باذوق ازش تشکر کردم می خواست بره بیرون که صداش زدم و ناخناشو با لاک آبی کاربونی رنگ زدم و روشو طرح دادم.

روشنا هم با دقت رو انگشتام یه کاری کرد که خیلی خوشگل شد ولی من نفهمیدم چی کار داره می کنه .

وقتی روشنا رفت بیرون موهامو سشوار کردم و ساده دورم ریختم ویه تل نقره ای تیره با شکوفه های بادمجونی روی موهام گذاشتم از توی آینه یه ب*و*س قشنگم برای خودم فرستادم . کفش پاشنه 5 سانتیم رو پوشیدم و بندهاشو بستم از اتاق بیرون اومدم و برای احتیاط درشو قفل کردم و کلیدشو توی گلدون کنار در گذاشتم. نرده ها بهم چشمک میزدن اما مهمونا پایین بودنو زشت بود وگرنه می رفتم. والا . من فقط از نگاه چپولکی مامانم هراس دارم . وگرنه من ؟ خجالت ؟ اونم از مهمونا ؟ پس خانومانه از پله ها پایین رفتم . اول با فامیلای بابا با فارسی بعدم با فامیلای مامان به آلمانی احوال پرسی کردم . البته همشون فارسی بلد بودن ولی من همیشه آلمانی باهاشون صحبت میکردم البته نوه های مادر جون(مامان مامانم)ایرانی اصل بودن و باباهاشون ایرانی بودن با اونا فارسی صحبت میکردم. با روشنا رفتیم ته حیاط که اکیپ جوونا بود. اصلا حواسشون به ما دوتا نبود آخه رها و رویا ویالون و گیتار میزدن و رهام آهنگ می خوندند. خلاصه سه قلوها مجلسو می چرخوندند. با دقت به آهنگ گوش دادم . از آهنگش فهمیدم باید قشنگ باشه
 
آخرین ویرایش

Reihaneh-k83

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
41
لایک ها
199
امتیاز
503
محل سکونت
کاشان
#7
پارت 5:
بانو جان

فرفری موی غزل ساز منی

بانو جان

عشق خاموش غزل های منی

بانوجان

تو از این حال دلم بی خبری

بانوجان

جز دل من به کسی دل ندهی

بانوجان،بانوجان،بانوجان

دل من گرمای دست تورا میخواهد

برق اغوا گر چشمان تورا میخواهد

باد هم اغوای این همه موی فر شد

اهنگ بانو جان/امیر حسین گلاب

وقتی خوندنشون تموم شد براشون دست زدم . رفتم جلو و با لحن دانش آموزی گفتم:

-آقا اجازه اینایی که گفتین شامل موهای فر درشتم میشه؟

رها با خنده گفت

-- اگه اون موفرفری وروجک شیطون فامیل ما باشه چرا که نه؟

تارا به پسری شاره کرد و گفت:روشاک جان ، اینم روشنک و خواهرش روشنا صاحب تولد . با شنیدن اسمش قلبم از جا کنده شد . حس کردم به قدری تند می زنه که همه صداشو بشنون . جلوی دیدم کاملا تار بود . همه می دونستن روشنکی که تو سخت ترین شرایط شغلیش دووم اورده ، توی این مسئله کم میاره . به روشاک نگاه کردم یه پسر قد بلند . بهش می خورد 30 یا 31 سالش باشه . هنوز بابت ا سمش توی شک بودم . دست و پاهام می لرزید اما لرزششون نا محسوس بود. اولین عک العمل از جانب اون ود

-روشاک زند هستم 30 سالمه

-خوشبختم ولی... به جا نیوردمتون

- پسر سرهنگ زند هستم . همکار پدرتون

سرهنگ زند رو می شناختم ولی تا حالا در مورد خانوادش تحقیقی نکرده بودم . زند دوست قدیمی پدرم بود . از تعجب زیاد ، نا خود آگاه کشیده گفتم :

  • آهان
شیطون نگام کردو عین خودم گفت

- بله

روبه تارا گفت:

--بقیه رو معرفی میکنی؟

رادوین و تارا همزمان گفتن:

- بعد شام . گشنمونه

همه خندیدیم روبه روشاک گفتم:

خدایی ببین چه زوج خلاقی داریم؟ هماهنگی تاکجا؟

نگرانیم برطرف شده بود . با روشنا رفتیم سر میز های سه نفره کوچولوی تو حیاط تا شام بخوریم . روشاک گفت:

- منم اومدم

- خوش اومدی
غذا که تموم شد مهمونا کم کم متفرق شدن و ما جوونا رفتیم تو حیاط . شروع کردم به معرفی کردن بروبچ.

- ایشون آقا رادین 29 ساله پسر عمه مهسان عمه ی بزرگمه و ایشونم خانومش تارا خانوم 25 ساله و اون دختر بچه ی ناز 4 ساله که چشمایعسلی داره دخترشون تیارا ست.

-- هنگامه دختر 20 ساله عمو آرسان و آپامه جون،رها و رهام و رویا سه قلوهای 25سالمه موزیسین خانواده فزندان عمه پریسان و آقا سعید هستند.این از خانواده پدریم.خانواده مادریم هم از مهردوخت دختر 26 ساله خاله مهرانه و آقا حسین و نوید پسر 28 ساله دایی مهرداد و نورا جون تشکیل میشن. منو روشنا رو هم که تارا معرفی کرد.

روشاک با لحن زاری گفت:

--نگو بازم هستین؟

با خنده گفتم

-- نه . تموم شد

--خدا رو شکر من روشاک 30ساله و خواهرم روناک 25 ساله فرزندانه رونا به منش و سرهنگ سپهر زند هستیم.

یکم دیگه حرف زدیم بعدش رفتیم بالا و کادو هارو باز کردیم. عمه مهسان و آقا حمید یه روسری قشنگ برای من و روشنا اورده بودن.

تارا و رادین هم برای هر کدوممون یه عطر گرون قیمت و خوش بو اورده بودن.هنگامه اینا هم دامن چین دار مشکی که یک پاپیون گوشش داشت برای من اورده بودن.

یه دامن لاله ای هم برای روشنا اورده بودن.

از هنگامه تشکر کردم و خواستم کادوی بعدی رو باز کنم که رها گفت:

-- روشنک ما داریم میریم کادوی ما رو باز کن .

--باشه......اوممم ..کدومه؟

رهام به سمت میز رفت و یه جعبه ی بزرگ در اورد و گفت

--این از طرف ما سه قلوها به توعه.

بعدش رفت یه جعبه هم اندازه ی اون با کاغذ کادوی متفاوت داد به روشنا و گفت:

--اینم برای روشنا خانم .

ازشون تشکرد کردیم ولی وقتی بازش کردم دهنم از تعجب باز موند. نه این امکان نداشت .همون گیتاری که بغل پاساژ دیده بودم و خواستم بخرم ولی رویا نذاشت.سریع بلند شدم رویا و رها رو بغل کردم و دوباره ازشون تشکر کردم.

آقا جون و خانم جون(پدر بزرگ و مادربزرگ پدریم)یه سرویس طلا ی قشنگ اوردن و کلی من و روشنا رو شرمنده کردن.

خاله مهرانه هم برای من یه مانوی کرم که شکوفه های قرمز و زرد داشت خریده بود و برای روشنا هم یه مانتوی گلبهی رنگ که توش از پارچه های گل گلی صورتی استفاده شده بود و انصافا به تنش می نشست اورده بودن.نورا جون و خانواده هم یه کارت هدیه که نمیدونم مبلغش چه قدر بود .خیلی دوست داشتم وارسیش کنم ببینم چه قدره ولی خوب زشت بود . تارا و روشنا هم که عادت منو میدونستن با چشم و ابرو اشاره کردن آبرو داری کنم. مادر جون و پدرجون(مادربزرگ و پدر بزرگ مادریم) هم کارت هدیه. یعنی انقدر حرص خوردم که نگو خوب حداقل مبلغش رو می نوشتن دیگه.اه. روشاک هم از طرف خانوادش یه گردنبند یا زنجیر نازک که وسطش یه فرشته ی کوچولو داشت برای من و دستبند ظریف نقره برای روشنا اورده بود.از روشاک که تشکر کردم بابا اومد سمتم و گفت:


--خوبه حالا نوبت کادوی ماست

و یه دونه پاکت داد دستم.خیلی تعجب کردم آخه مامان و بابا هیچ وقت برای تولدم بهم پول نمیدادن.مامان که تعجبم رو دید گفت:

--پول نیست .اینطوری چشماتو قلمبه نکن

--پس چیه
 

Reihaneh-k83

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
41
لایک ها
199
امتیاز
503
محل سکونت
کاشان
#8
پارت 6:

- بابا با یه لبخند موزیانه گفت:

-حدس بزن

-اممم...چیزه... آخه خیلی سخته .....شما کادوی روشنا رو بدین من حدس میزنم

-چشم.[

کادوی روشنا ست کیف و کفش صورتی بود که به مانتویی که خاله مهرانه اورده بود میومد. همین طور درحال فکر بودم که تارا گفت:

-عمو اذیتش نکن همچین با زاری داره نگاهه پاکته می کنه که دلم براش سوخت. نفریناش میگیره زمین گیر میشینا

جمع منفجر شد از خنده با حرص گفتم:

-خوب چیه؟ سخته دیگه تو پاکت غیر از پول چی جا میشه؟

بابا گفت:

-باشه .توکه فسفر نمیسوزونی. بازش کن.

با ذوق بازش کردم. یه کاغذ بود. ناخودآگاه بلند خوندمش:

-مدیریت محترم اداره آگاهی منطقه
به اطلاع می رساند
اینجانب سرهنگ سپهر زند با درخواست سرهنگ احسان راد مبنی بر ترفیع درجه سرکار خانم روشنک راد فرزند سرهنگ احسان راد موافقت خود را اعلام می نمایم
امضا سرهنگ سپهر زند

نامه رو پایین اوردم و با چشمای اشکیم رفتم تو بغل مامان و بابا و ازشون تشکر کردمو گفتم:

-از همه ی کادو های تولدم بهتر بود .

مامان گفت:

-اینکه لطف پدر روشاک جان بود
بعدم از پشت میز یه ست کیف و کفش زرشکی کرم بهم داد و گفت:

-اینم از طرف من به دخترکم

-ممنونم

تا آخر مهمونی برگه هه دستم بود و از خودم دورش نمی کردم.

تیارا با اون لحن بچگونه ی نازش رو بهم کرد و گفت:

-خاله جونم

-جونم خاله

-گوشت رو بیار

گوشم رو بردم سمتش که گفت:

-مامان تارام میگه اون کارت هدیه ای که پدرجون داد بهتره یا نامه استخدام؟

با حرص به تارا نگاه کردم که خونسرد شونش رو بالا انداخت. روبه تیارا گفتم:

- هردوش عزیزم برو .برو پیش مامانت.

موقع خداحافظی روشاک با لحن شیطونی دم گوشم گفت:

-فردا میبینمت

-هان؟

--هیچی.

با گیجی ازش خداحافظی کردم و رفتم خوابیدم. .

صبح با صدای مامان که از پایین داد میزد بیدار شم.به زور بیدار شدم. ساعت رو نگاه کردم دیدم6 صبحه.با تعجب رفتم پایین و به مامان گفتم:


-چرا باید بیدار می شدم؟

-خانم حواس پرت .امروز راس ساعت هفت و نیم باید اداره آگاهی باشی.امروز روز اول کاریت به عنوان یه سروانه

نیشم ناخودآگاه باز شدو گفتم:
-مطمئنی مامانی

چشم غره ای بهم رفت و گفت:

-بدو حاضر شو صبحونه حاضره

خوشحال وارد اتاقم شدم. واقعا تموم شد؟ از شادی نمی دونستم چی کار کنم رفتم حموم تا دوش بگیرم .تو حموم برای خودم آهنگای چرت و پرت می خوندم. داشتم موهام رو می شستم و این آهنگم داد میزدم:

شبا که ما میخوابیم خانوم پلیسه بیداره .ما خواب خوش میبینیم اون دنبال مجرمه. خانم پلیسه میخنده.خانم پلیسه راه میره.خام پلیسه......


تا اومدم ادامشو بگم صدای روشنا رو شنیدم که با حرص و عصبانیت به در می کوبید و می گفت:

-سه ساعته رفته اون تو در نمیاد .اه . خانوم پلیسه و درد .خانوم پلسه و مرض ساعت هفت شدا

با خنده گفتم:

-چشم خواهر گلم چطوری ؟روبه راهی؟

-آره اگه احوال پرسیت تموم شد بیا بیرون

-باشه

حولمو پوشیدم رفتم بیرون.لباس اداره رو که دیشب مامان برام اتو کرده بود پوشیدم.مقعنه سبز تیره اش رو هم رو سرم درست کردم. از آینه قدی کنار در خودمو نگاه کردم و ذوق کردم. رفتم سراغ آرایش از اونجایی که من هلوام فقط یه خط چشم نازک و برق ل**ب زدم . چادرو کیفم رو برداشتم و از نرده ها سر خوردم پایین که با مامان کفگیر به دست و بابا و روشنا ی خندون رو به رو شدم.مامان لطفش رو در حقم تموم کردو گفت

-صد بار بهت گفتم مثل آدمی زاد بیا پایین.کو گوش شنوا؟

در حالی که سمت میز صبحونه می رفتم گفتم:

-بی خی مامان صبحونه رو بچسب که گشنمه.

مامانم با حرص پوفی کردو گفت:

-نه آدم بشو نیستی تو.

با نیش باز گفتم:

-معلومه نمیشم .خوب من الهه ام .نمی دونستید؟

بابا گفت

-بدو صبحونت رو بخور بعد بیا اتاق من.

-چشم.

هول هولکی صبحونم رو خوردم و رفتم بالا پیش بابا .در زدم و گفتم:

-اجازه هست؟

-بیا دخترم

رفتم تو و نشستم رو تخت بابا سمت کشو خم شد و ازش یه چیزی درآورد و گفت:


-بیا این کارت جدیدت و ستاره هات. چون پنج روز پیش مراسم ترفیع درجه بوده و تو نبودی سرهنگ زند اینو داد گفت بهت بدم و بابت خبر ندادن بهت هم عذر خواهی کرد
-نه هیچ اشکالی نداره . دوست نداشتم توی مراسم شرکت کنم.

خیلی خوشحال شدم و رفتم کارتم رو از بابا گرفتم. ستاره های چسبی رو هم به سر آستینام چسبوندم.با بابا رفتم پایین.از مامان و روشنا خداحافظی کردم.سونوتای نازم رو برداشتم و به سوی اداره حرکت کردم.

تو راه همش تو فکر بودم برا خودم آهنگ گذاشته بودم و زمزمه می کردم. یکم رفتم دیدم حیفه اولین روز انقدر بی هیجان سرعتم رو زیاد کردم. یوهو یهو ماشین پلیس از پشت سرمم ظاهر شد و دستور ایست داد. وای حالا چه خاکی به سرم بریزم.اگه ماشینو ببره پارکینگ که دیر میرسم ولی اگه همینطور ادامه بدم دم اداره ماشینو می بره آبروم میره. پس زدم کنار و سرعت رو کم کردم.سریع یکیشون که سرباز بود اومد طرف شیشه . تق زد روش .یه نگاه به کارتش که داشت نشونم می داد کردم . اِه از اداره ی خودمون بود. شیشه رو دادم پایین و سوالی نگاش کردم که سریع و طوطی وار گفت:

-خانم سرعت بالا داشتین. آهنگ مبتذل گوش دادین و صداشو زیاد کردین.به دستور پلیس هم برای ایست توجه نمی کنید و....

- یواش برادر یواش.فقط سرعتم بالا بود.آهنگم که مجاز بود شیشه هام بالا بود صدا بیرون نمی اومد در ضمن ولومش کم بود .بعدشم توقع نداشتین همون وسط خیابون ایست کنم باید میزدم بغل یا نه؟

-یارو که دید کم اورده گفت:

-اصلا خانما رو چه به رانندگی کردن.شما برو آشپزیت رو بکن.

-سریع از ماشین پیاده شدم. که پوزخند زد. هه الان یه پوزخندی بهت نشون بدم من.کارتم رو در اوردم جلوشو با صدای رسا گفتم:
-سروان روشنک راد هستم از اداره ی (....)

-با بهت کارتو ازم گرفتو گفت:

-ام .....چیزه...من .....آهان ....خوب....ب....بخشید

-نه خیر. به خاطر توهین به مامور پلیس 3 ماه اضافه خدمت بدون حقوق برات می نویسم. زود برو.

خودم سریع سوار ماشین شدمو رفتم سمت اداره. این ساختمون با این نمای ساده و قشنگ، هم خاطرات خوب، و هم خاطرات بد رو برام زنده می کرد. ماشین رو توی حیاط پارک کردم و به سمت ساختمون حرکت کردم . غرور و ابهت رو می شد توی تک تک حرکات و قدم هام حس کرد . سمت منشی بخش رفتم و گفتم:

-خسته نباشید. سروان روشنک راد هستم . با سرهنگ سپهر زند کار دارم.

-کارت و نامه رو بهش نشون دادم اونم منو راهنمایی کرد. تا حالا وارد این بخش نشده بودم . در زدم . صدای بفرماید که اومد درو باز کردم و احترام گذاشتم.

-بفرما دخترم

-سلام راد هستم

-سلام بله .به جا اوردم بشین

-نشستم و روبهش کردمو گفتم:

-راستش بابا بهم گفته بود باید بیام پیش شما .

-سرهنگ زند سرفه ای کرد و شروع به حرف زدن کرد:

__ درسته من از احسان خواستم تا بهت بگه بیای پیش من. طبق لیستی که از دانشگاهت تا الان دیدم تصمیم گرفتم که تو رو تا یه مدت که احتمالا 1 ماه باشه به دایره عمومی بفرستم . البته توی این مدت اگه نیروی مخفی لازم داشتیم یا پرونده جنایی بهمون خورد تو رو در الویت قرار دادم تا ازت استفاده بشه . بعد این یه ماه میتونی دایره اصلیتو مشخص کنی.سوالی نداری؟


- خیر ممنون
-راستی ... کارت شناسایی شغلیت رو گرفتی؟
-بله
-خوب حرفی نمونه امیدوارم موفق باشی دخترم
-ممنون
-احترام نظامی گذاشتم و خارج شدم . نشونی بخش عمومی رو بلد بودم . این اداره رو عین کف دستم می شناسم . با آسانسور رفتم بالا. پشت میز ستوان محبی نشسته بود . در حد اسم می شناختمش و تا حالا باهاش گفت و گویی نداشتم. بهم احترام گذاشت و گفت:
__ سلام .ستوان محبی هستم. سارا محبی

سرمو تکون دادم و گفتم

سروان روشنک راد هستم
__ درجتون از همه ی کسانی که تو این دایره هستند بالا تره و و طبعا دستیار سرگرد زند هستید.
_ ایشون کجا هستن
-الان تشریف میارن
-پس من تو اتاقم منتظر میمونم.
-از این طرف قربان.
-بعد با دستش منو به سمتی راهنمایی کرد و خودشم جلو تر راه افتاد.در رو باز کرد و گفت:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Reihaneh-k83

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
41
لایک ها
199
امتیاز
503
محل سکونت
کاشان
#9
پارت7:
- چیزی لازم دارید قربان؟
- خیر
احترام گذاشت و با آزاد من در رو بست و رفت. همین که در رو بست نیشم خود به خود باز شد اصن شاد شد روح و روانمان. با دیدن وضع دکور یه زنگی به رها زدم تا بیاد. بعدم سفارش سه تا قهوه و کاپ کیک شکلاتی به آقا رحمان، آبدارچی بخش دادم. مرد خیلی مهربونیه.داشتم یه نگاهی به اتاق می انداختم که یکی در زد.با جذبه گفتم :
- بفرمایید
سه قلو ها با خنده وارد شدن. بعد سلام علیک و احوال پرسی روی صندلی ها نشستن. من یهو با غصه گفتم:
- دیزاینرتون کو؟
رهام مصنوعی جیباشو گشت و کفت:
- شرمنده. تو جیبای من نیست
با حرص گفتم:
- مرض. درد. کوفت. من دیزاینر می خوام.
رها با ذوق گفت:
- رویا یه دیزاینر خوب سراغ داره.
- سرا به سمت رویا برگشت. شونه ای بالا انداخت و گفت:
- اگه من و این دو تا کله پوکا رو ببری رستوران بستنی هم بدی بهمون به الهام می گم بیاد.
- جهنمو ضرر کارد بخور تو شکمتون بلند شین بریم.
بعد که یه چیزی یادم اومد گفتم:
- اول میریم خونه من لباسم رو عوض کنم بعد می ریم بیرون.
- باشه.
چادرمو سر کردم و بهشون خیلی جدی گفتم:
- بچه ها روشنکی که توی محیط کار و در حال انجام کارهای اداریش می بینید 180 درجه با روشنکی که تا به حال دید فرق می کنه.
دیدم خیلی گرخیدن کلمو خاروندو گفتم:
- یه ذره خیلی پاچه می گیریم. آدم باشید.
سه تایی احترام گذاشتن و گفتن:
- چشم قربان.
بعد چهار تایی با خنده از در خارج شدیم. بهشون گفتم همونجا وایسن خودم سمت محبی رفتم.از جاش بلند شد و احترام گذاشت. گفتم:
- ستوان محبی. این آقای مافوق که تشریف نیوردن. سرهنگ زند گفته بودن که کار رسمی من از فردا شروع میشه. من میرم.
- چشم قربان.
- خدا نگهدار.
- خداحافظ.
با نگاه کردن به اون سه تا ،اون ها هم پشت من راه افتادن.بدون حرف رفتیم پارکینگ و سوار سونوتای خوشگلم شدیم. روهام جلو نشسته بود یه فلش بهم داد:
- بیا اینو بزار از آهنگای تو خوشم نمیاد.
ل**ب برچیدم و گغتم:
- چرا؟ آهنگ به این خوبی.
رها با خنده گفت:
- روهام ولش کن بزار یه ترک از این آهنگ قشنگاش رو بزاره.
رهام دستاش رو بهم پیچی داد و با کج خند حرص درارش رو به من گفت:
- باشه من حرفی ندارم ولی فقط یه ترک ها!
با ذوق فراوون دستامو بهم کوبوندمو گفتم:
- ایول
ظبط رو روشن کردم با پخش شدن صدای خواننده همه پوکیدن از خنده:
دختر همسایه شبای تابستون گاهی می ومد تو ایوون
هر دفعه یک گلی پرت می کرد میون خونمون
یعنی زود بیا روی بوم دلش نمی گرفت آروم
طی میکردم با چابکی پله‌ها رو ۱۰ تا یکی
تا می رسیدم اون بالا قایم میشد می گفت حالا
اگه راستی مردی باید دنبالم بگردی، اگه راستی مردی باید دنبالم بگردی
(از شانس این یه ترک مخلوطی از چند قسمت کوچک از آهنگا بود.)
پیرهن صورتی دل منو بردی
کشتی تو منو غممو نخوردی
نشون به اون نشون یادته
گل سرخی روی موهات نشوندی
گفتی من میرم الان زودی برمی گردم
گفتی من میام اونوقت باهات همسر می گردم
شما خونتون مورچه داره ؟ توو چشات مورچه داره ؟
لای کتابات مورچه داره ؟ لباسات مورچه داره ؟
حمومک مورچه داره ؟ دوروبرش کوچه داره ؟
جون تو خنده داره ؟ بشین و پاشو خنده داره ؟
دیگه رسما آسفالت گاز می زدیم از خنده.روهام فلشش رو داد و گفت :
- بیا.بیا اینو بزار تو ضبط
با خنده فلشش رو گذاشتم توی ضبط . آهنگ یار از حمید هیراد پخش شد :
می رقصیدم میچرخیدم نگاه گیرای تو را میدزدیم
میچرخیدم هی می رقصیدم نفس نفس به دور تو می پیچیدم
می نشینی به برم امانم ببری نظر کنی به حال من توانم ببری
آمده ای دلبر من روانم ببری …
بیا ببین با خیال تو دوباره گرفتم جون همه حرفایی که عاشقا به هم میگنو یاد گرفتم خوب
بیا ببین اون عطری که دوست داری زدمو زیر و رو کن باز تموم روزای بدمو
گلارو آب می دم دوباره خواب دیدم می ای رو در و دیوار نوشتم که دلمو بیار

دیگه رسیدیم. گوشیم رو در آورم از کیفم به مامان زنگیدم:
- سلام ریحانه خانم چطوری گوگولی؟
- سلام پلیس کوچولو خوبی؟
- مگه میشه با شما بحرفم و بد باشم؟
- چی می خوای؟
- الحق که مامان باهوش خودمی من با سه کله پوک اومدم دم دردم کلید ندارم. آقا محمود و حمیده خانمم که نیستن درو باز کن لطفا.
می دونستم الان پرده ی گوشم در خطره پس بعد از تموم شدن حرفم گوشی رو دورتر گرفتم.
مامان با دادی که نمی دونم از کجای حنجرش در اومد گفت:
- روشنک صد بار گفتم کله پوک زشته نگو
- خو مادرم من کله پوکن دیگه
- پریسان کلی برا بزرگ کردنشون تلاش کرده بعد این می گه کله پوک
- خوب خودتونم می گین عمه پریسان نه این سه تا که
- رهام پزشک شده کلی براش جون کنده رها هم که ماشالا استاد کامپیوتره اون رویا هم که کلی برا خوندن رشته گرافیک تلاش کرده اینارو که پریسان نخونده
- اوف باشه سه تفنگدار خوبه؟
- از دست تو روشنک
تلفن رو قطع کردم رؤیا گفت:
- حمیده خانم اینا کجا رفتن؟
- رفتن پیش بچه هاشون
- عراق؟
- آره
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Reihaneh-k83

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
41
لایک ها
199
امتیاز
503
محل سکونت
کاشان
#10
پارت هشت:

همزمان با آهان رویا در باز شد و مامانم اومد. ماشین رو بردم توی حیاط و پارکش کردم.با برداشتن وسایلم رفتم تو.مامانو بوسیدم و رفتم بالا یه شلوار لوله تفنگی مشکی با یه مانتوی صورتی که پایینش و لبه های آستینش خط های مشکی و کرم داشت پوشیدم.

یه شال مشکی با شکوفه های ریز صورتی و کرم سرم کردم . خط چشمم که مونده بود و لی رژ گلبهی قشنگمو تمدید کردم وبا انداختن کیف گلبهی از در

خارج شدم طبق معمول از نرده هاسر خوردم پایین و با خداحافظی با مامان و برداشتن یه شکلات تلخ رفتم دم در و کتونی های گلبهیم رو پا کرم و د برو که رفتیم.

سوار سوناتای مشکیم شدیم . با مسخره بازی به آدرسی که رویا داده بودیم رسیدیم. یه پارک کوچولو موچولو بود . دوستش الهام هنوز نیومده بود داشتیم قدم میزدیم که رویا مثل عضوی از قوم تاتار ب یه دختر خوش پوش حمله کرد.

بعد از کلی بحث کردن رویا و اون دختر که معلوم بود الهامه ، مارو بهم معرفی کرد.سبک لباس پوشیدنش آزاد و زیبا بود . و الحق که سلیقه ی بی نظیری داشت. چهرش هم به دل می نشست. الهام بعد از اظهارخوش بختی گفت :

خوب دیزاین رو باید کجا انجام بدم؟

رهام گفت:

این دختر دایی من پلیسه. می خواد اتاق کارشو براش درست کنی.

چجوری درست کنم؟

[به چشمای مشکیش خیره شدم و گفتم:

من شمارو آوردم ببینم چه جوری درست می کنی. اونوقت داری از من گیج می پرسی؟

خوب ...ام.. منظورم اینه که رسمی باشه اسپرت یا دختروونه

رسمی
خوب.... رنگ خاصی مدنظرت نیست؟

نه سلیقت که عالیه اینم به عهده ی خودت

پس بریم سمت جایی که من میگم

باشه
سوار شدیم . سه تا دخترا پشت نشسته بودن و رهام هم بغل دست من جایی که الهام گفته بود رفتیم. خودش تنهایی توی مغازه ها میومد و چیزی رو سفارش می داد. ویترین یکی از مغازه هارو دیدو خواست بره تو که روهام با عصبانیت دستشو گرفت. الهام با خشم و تعجب برگشت و گفت :

-چه خبرته شما؟

- نکنه تنهایی می خوای بری تو این مغازه که فروشنده هاش اون پسرای جلف و هیزن؟ شما بی جا می کنی؟
رها دم گوش من گفت:

-این روهام خیلی وقته تو نخه الهام خانومه

صدای الهام مانع وراجی های رها شد

-خوب با کی بر

-با من

ولی به علت فضولی زیاد همه باهم راهی مغازه شدیم.((همچین میگه راهی انگار می خواد بره سفر قندهار)) (( تو خفه شو وجدان خواهشا )) (( باشه عشقم )) الهام دم گوش رهام گفت چی می خواد تا رهام اومد دهن باز کنه پسره که خیلی جلف تر از دوستش بود گفت:

جونم خانمی چیزی می خوای

رهام در حالی که قرمز شده بود گفت:

بله اون گلدون های سفیدتون رو بیارین

خانمی سلیقت خیلی عالیه عزیزم

رهام که کنترلشو از دست داده بود با داد روبه پسره کرد و گفت:

چه زری زدی هان؟ یه بار دیگه بگو

پسره در حالی که یقش تو دست رهام فشرده شده بود با رنگو رویی پریده و ترسون گفت

تو چی کارشی

زنمه

با بیرون اومدن این حرف از ما بین دندون های ساییده شده رهام الهام به وضوح جا خورد .

زنته که زنته فعلا دارم باهاش حرف می زنم کاریش ندارم

من که دیدم این خیلی سیریشه با صدای خیلی خشک و جدی گفتم:
چه خبره اینجا؟

[پسره با تمسخر گفت:

به توچه بابا کوچولو

با خشم کارتمو در آوردمو گفتم:

سروان روشنک راد هستم.

چ ...چیزه ....من.. اصلا.. من ..فقط داشتم حرف میزدم

به جرم اهانت به ناموس مردم و انکار اون باز داشتی.

دستبند رو بهش زدم و با بیسیم به اداره خبر دادم.یه مدت بعد یه آقایی اومد و گفت:

سرهنگ شجاهی هستم و شما؟

احترام گذاشتم و گفتم:

ببخشید قربان به خاطر لباس شخصیتون نشناختمتون.سروان روشنک راد هستم از اداره آگاهی (( ... ))

با لبخند گفت:

مطمئنم دختر احسانی . درسته ؟

از فرط تعجب اخمی بر پیشونیم افتاد . مکثی کردم . کوتاه.... به اندازه ی دو یا سه ثانیه. بعد ل**ب باز کردم:

بله ولی شما....
من از دوستان احسانم. اخلاقش کپیه خودته. به همین خاطر شناختمت.
 
آخرین ویرایش

Similar threads

بالا