در حال تایپ رمان تفنگدار عشق | ƦЄƖӇƛƝЄӇ کاربر انجمن یک رمان

ƦЄƖӇƛƝЄӇ

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
281
امتیاز
13,813
محل سکونت
تهران
کد رمان:1444
ناظر رمان:MAEE_A
نام رمان :
تفنگدار عشق

نام نویسنده :
Reihaneh-k83


ژانر:
عاشقانه - پلیسی

خلاصه :
روشنک دختری با دلی از جنس شیشه ، پشتکاری آهنین و اراده ای فولاد گونه. سروانی که در دل جدی بودنش ، برق شیطنت چشمانش همه را متعجب می سازد . کسی که در مسیر زندگی خود با 2 فردی آشنا می شود ، که پیمودن راه زیستن را برای وی سخت و دشوار می سازنند . کسانی که به واسطه ی یک ماموریت در اداره آگاهی ، که به عهده ی تیمشان گذاشته شده ، با یکدیگر آشنا می شوند . اینان که از هر غریبه ای برای او غریبه ترند ، با سپری شدن زمان اصلی ترین و صممیمی ترین اجزای زندگی روشنک می شوند.

مقدمه:
من یک تنفگدارم

سرسخت و آغشته شده با شیطنت

در میان دوستی و محبت می غلتم

تا عشق و احساس را جست و جو کنم

آری

من تفنگدار عشقم
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
335
امتیاز
21,133







نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

ƦЄƖӇƛƝЄӇ

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
281
امتیاز
13,813
محل سکونت
تهران
مقدمه:

من یک تفنگدارم
سرسخت و آغشته شده با شیطنت
درمیان این گیتی سرارسر دروغ می‎غلتم
تا عشق و احساس را جست‎و‎جو کنم
و آنقدر می‎جویم
تا پلیدی و نژندی را بزدایم
آری
من تفنگدار عشقم

پارت 1:
با کلافگی نگاه دوباره‎ای به برگه‎ها و عکس‎های روبه‎روم کردم. هیچی ازشون سر در نمی‌آوردم. در حالی که با عصبانیت مقنعه سبز یشمیم‌ رو از سرم در می‌آوردم، دوباره چشمام‌ رو به سمت برگه‎ها سوق دادم. خواستم سرم‌ رو بچرخونم که نکته‎ای توجهم‌ رو به خودش جلب کرد. با چشم‎های ریز شده و چینی که از فرط تعجب روی پیشونیم باقی مونده بود ، خط درج شده روی پرونده‌ رو خوندم:
محمد راقبیان به دلیل دیر زدن آمپول فلج اطفال، در راه رفتن مشکل بسیار دارد.
عجیب بود. هیچ کدوممون به این نکته توجه نکرده بودیم. از خوش‎حالی نمی‌دونستم باید چیکار کنم. با لبخندی که به هیچ وجه نمی‌تونستم پنهانش کنم بشکنی توی هوا زدم. دستام‌ رو به سمت آسمون دراز کردم و گفتم:
- وای خدا جونم! دستت طلا اوس کریم!
داشتم با خدا درد و دل می‌کردم که یهو در باز، و گروهبان محمدی با گارد وارد شد. منم هول شدم و اسلحه‎ای که کنارم بود‌رو برداشتم. با گذاشتن یه پام روی میز، صندلی چرخ دار چرمم‌ رو به سمت عقب روندم . نشونه‎گیری کردم و خواستم شلیک کنم که دیدم محمدیه! اسلحه‌ روپایین اوردم. دیدم که محمدی قرمز شده و لپ‎هاش پر از باده. نگران از میز پایین اومدم و به سمت ستوان راه افتادم. با ترس دستم‌ رو روی شونش گذاشتم و گفتم:
- هی!ستوان،هی!محمدی،هی یاروئه!هی!چی شدی؟
به زور دهنش‌ رو باز کرد و با خنده ل**ب باز کرد:
- ق.... قربان...... اس.... اسلحتون
دستم‌ رو از روی شونش برداشتم و به اسلحم نگاه کردم . با نگاه کردن بهش متوجه شدم این تفنگ آب‎پاشیه که رها اورده ‌بود گذاشته بود تو اتاق . با فکر کردن به اتفاق صبح لبخندی گوشه‌ی صورتم جا خوش کرد . سریع به حالت جدیم برگشتم . و با خونسردی به ستوان محمدی گفتم:
- جریان امروز‌ رو فراموش کن و اگر فراموش نکنی 3 ماه باید کارگزینی کنترل مورس‌ رو به عهده بگیری .
سریع احترام گذاشت . "بله قربان"ی حواله‌ام کرد و رفت . هه! می‌دونستم واحد مورس‌ رو به سختی پاس کرده . از خوشحالی پیدا شدن یکی از معما های بزرگ و اصلی پرونده لبخند گنده‌ای زدم و به سمت پرونده رفتم . سریع جمع و جورش کردم . ظاهر شلخته و نامرتبم‌ رو هم درست کردم . خودم رو به آینه‌ی قدی اتاق رسوندم . چشمای خاکستریم ، جدی تر از هر موقعی بود . لبای کوچکم که به نارنجی می‌زنه ، الان اصلا طرح لبخند نداشت . خودم این‌ رو می‌خواستم. هنگام کار اونقدر جدی بودم که گاهی خودم هم ، خودم‌ رو نمی‌شناختم . با قدم‌های جدی و استوار از اتاق بیرون اومدم . خون تو رگام جریان پیدا می‌کرد وقتی احترام درجه‌های بالاتر‌رو نسبت به خودم می‌دیدم . تو دلم بهشون خندیدم و سوار ماشین شدم . وقتی دستم روی فرمون ماشین نشست ؛ فکرم به سمت روزهایی که بابا قرار بود من‌ رو بفرسته زیر دست یه سروان اخمو و خشک ، پرواز کرد. چون همه‌ی ستوان ها زیر دست یه سروان کارآموز هستن . اما من پام‌ رو تو یه کفش کرده بودم که پیش بابا باشم . طبیعتا بابا زیر دستاش همه سرگرد بودن . اما خوب چه می‌شه کرد . بالاخره رفتم و زیر دست بابای خودم کارآموز شدم . همه فکر می‌کنن من یه سرگردم و ستوان‌ها و سروان ها بهم احترام می‌زارن . با فکر کردن به احمق بودنشون و بی‌توجهیشون به درجه‌های زیر چادرم، پوزخندی گوشه‌ی لبم جا خوش کرد . با ترفیع درجم اگه موافقت می‌شد،می‌تونستم به طور رسمی کار خودم‌ رو توی اداره شروع کنم و دیگه کارآموز نباشم . ولی فعلا که جوابی نداده بودن! با بیرون اومدن نفسم از گلوم ، آهی هم خودش‌ رو آزاد کرد . رفتم داخل، ماشین‌ رو توی گوشه‌ی حیاط خونه پارک کردم . با خستگی رفتم توی اتاقم . خودم‌ رو با همون لباس روی تخت ولو کردم . اتاقم دم کرده بود . از گرما نمی‌تونستم راحت بخوابم اما با فکر حل پرونده فعلی، کمی فکرم‌ رو مشغول کردم و به خواب فرو رفتم
 
آخرین ویرایش

ƦЄƖӇƛƝЄӇ

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
281
امتیاز
13,813
محل سکونت
تهران
پارت2:

با شنیدن صدای روشنا از خواب پریدم . ولی از رو نرفتم و چشمام‌ رو بسته نگه داشتم. داشتم دوباره به خواب قشنگم رسیدگی می‌کردم که صدای جیغ‎جیغوی روشنا گوشم‌ روخراشید.
- پاشو! اه! زودباش دیگه روشنک.
با بی‎حوصلگی دهنم‌ رو باز کردم جوابش‌ رو دادم:
-دِ می‌ذاری بکپم یا می‌خوای به ادامه دادن چرت و پرتات برسی؟
-نمی‌ذارم! می‌خوام ادامه‎ی سخنان گهر بارم‌ رو برات بگم.
با شنیدن صدای لبریز از غرورش چشمام‌ رو باز کردم . دستی به موهام کشیدم و ملحفه‎ی نازک‌ رو از روی پام کنار زدم ؛ بعد از کشیدن خمیازه‎ی مختصری، توی چشماش زل زدم و گفتم:
-حرفات بیش‎تر به حرف‎های گهربار بدون ر شباهت داره.
ولی خوب، بعد از شنیدن جیغش که من‌ رو صدا می زد از حرفم یکم ، فقط یکمی منصرف شدم.
-خوب حالا بسه دیگه چی‎کار داری کله‎ی سحر من رو بیدار کردی؟
دستاش‌ رو با حالت با مزه‎ای به کمرش زد و عین این پیرزنا شروع به غرغر کردن کرد .
- بابا برات مرخصی رد کرده که جنابعالی با من بیای بیرون خریدای تولد‌ رو انجام بدی.
با اسم تولد مثل برق از جام پاشدم که روشنا خندش گرفت.با حرص "مرض"ی نثارش کردم و بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم.خوب اینجا که معلومه همه برای چی می‌رن! اومدم بیرون دیدم روشنا کلش رو کرده تو کمدم دنبال لباسه. پاورچین و آهسته ، بدون اینکه تولید صدا کنم ؛ نزدیکش رفتم. دیدم نه بابا اصلا حواسش نیست با صدای ترسناک گفتم:
- هو هو پخ.
با قیافه‎ی سکته‎ای روش رو برگردوند .این‎قدر قیافش بامزه بود که پقی زدم زیر خنده . دستم‌ رو گرفتم زیر دلم‌ رو می‌خندیدم. اونم با حرص من‌ رو نگاه می‌کرد. من و روشنا باهم تو یه روز ولی با اختلاف سنی 3 سال به دنیا اومدیم . اون امروز وارد 23 سال و من وارد 26 سال می‌شم.خندم که بند اومد بهش گفتم:
- براچی کلت رو کردی تو کمد من.
چشماش‌ رو مظلوم کرد و گفت:
- می‌دونی من چه‎قدر دوست دارم.
با قیافه و لحن پوکرفیسانه رو بهش گفتم:
- خر شدم بردار.
نیشش گشاد شد و عین قورباغه بالا پایین پرید . به تیپش نگاه کردم یعنی یه جورایی از پایین به بالا اسکنش کردم.شلوار جذب آبی نفتی ، مانتوی خوش‎دوخت آبی آسمونی و روسری آبی نفتی که به شکل لبنانی روی سرش نشسته بود.سوتی کشیدم و گفتم:
- چه کردی!
پشت چشم نازک کرد و گفت:
- ما اینیم دیگه.
اومدم لباس بپوشم گفت:
-روتختته. برات گذاشتم.
بعدم رفت بیرون و در روبست . به تخت نگاه کردم . شلوار جذب سبز تیره مانتوی کوتاه سبز روشن و روسری سبز تیره .سریع پوشیدمشون و موهای قهوه‎ای روشنم که فر درشت داشت و تا پایین کمرم می‎رسید‌ رو شونه کردم . از بغل کشیدمشون و خیلی محکم و سفت بستم. این کار باعث شد چشم‎هام کمی کشیده به نظر بیاد . چون چشم‎هام کاملا گرد بود و هیچ حالتی نداشت رفتم‌ رو صندلی میز آرایشم نشستم .یه خط چشم نازک بالای چشم‎های خاکستری کشیدم،و غرق لذت شدم. یه رژصورتی کم‌رنگ به ل*با*م زدم همینم زیاد بود!سریع پاشدم و رفتم بیرون خیلی دوست داشتم وایسم تو حیاط درخت‌های بهار نارنج‌ رو بو کنم ولی دیر می‌شد. پس سریع رفتم از گوشه حیاط سونوتای مشکیم‌ رو راه انداختم و تو کوچه منتظر روشنا شدم.اما تا اومدم شیشه‌ رو بدم پایین چشمم به یه آینه ،کف ماشین،افتاد برش داشتم توش‌ رو نگاه کردم .اولین چیزی که دیدم، چشمام بود. با دیدنشون دوباره یادش افتادم . یاد کسی که که نمی‌دونم الان زندست؟ نیست؟ کجاست؟ چه شکلیه؟ با نا امیدی آهی کشیدم . کاش بابا هیچ وقت پلیس نبود. کاش! خوبیش این بود صورتم مثل همیشه خیس نبود
 
آخرین ویرایش

ƦЄƖӇƛƝЄӇ

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
281
امتیاز
13,813
محل سکونت
تهران
پارت 3:باحس سوراخ شدن پهلوم برگشتم و روشنا‌رو دیدم ؛ که داشت با عصبانیت پهلوم‌رو درل کاری می‌کرد . در این بین روشنک روشنک هم از زبونش نمی‌افتاد . متاسفانه این یکی از عادت های بدش بود . البته یکی ها! یعنی می‌شه گفت قطره ای از اقیانوس! از بس که این بشر عادت های بد داشت . با حرص رو بهش کردم و گفتم:
- چیه ؟
با خونسردی ذاتیش که متاسفانه به مامان رفته بود ، گفت:
-سه ساعته دارم صدات میکنم انگار نه انگار.
نفس عمیقی کشیدم و جوابش‌رو دادم:
- تو فکر بودم .
دیگه حرفی نزدیم و به سمت پاساژ همیشگی راه افتادم. روشنا خواب بود . ملاحظه فرمودین ؟ اینم یکی از عادت های افتضاحشه! آخه یه کی نیست به این خواهر من بگه : (( مگه اومدی تو گهواره؟ )) . روشنا هر موقع شبانه روز ، با هر کسی ، و در هر وضعی اگه توی ماشینِ در حال حرکت می نشست؛ خواب، زود مهمون چشم هاش می‌شد. به همین خاطر بابا، نه ماشنش‌رو دستش می‌داد، ونه براش ماشین می‌خرید . اینقدر سر همین موضوع تا به حال اذیتش کردم، که نگو و نپرس. یه بار بهش گفتم : (( تو شب عروسیت تو ماشین خوابت می‌بره . داماد، ناکام می‌مونه )) با فکر کردن به کل کلامون لبخند کوچیکی صورتم رو تزیین کرد. تو خواب مثل فرشته ها می‌شه فرم و شکل صورتش کاملا شبیه منه و فقط رنگ چشم هاش با من فرق می‌کنه . آبی تیره. آروم صداش زدم و باهم رفتیم توی پاساژ و دنبال لباس گشتیم . آروم آروم قدم بر می‌داشتم . موقع خرید همیشه آروم بودم . مغازه ها رو یکی یکی رصد کردم . ولی چیز جالبی به چشمم نمی‌خورد . بعد نیم ساعته عزم رفتن کرده بودم، که روشنا با ذوق یه لباسی‌رو نشونم داد. یه پیراهن آبی کاربنی بود که دامن ساده و کوتاهی از جنس گیپور داشت و زیرش آستر می‌خورد . با لا تنش گیپور آبی کاربنی بود با آستر ، که یقه گردی داشت . آستیناش هم سه رب بود و از جنس حریر.رفتیم تو . به فروشندش که یه دختر جوون بود گفتم:
- اون لباس کد 547 رو برام بیارین بی زحمت.
بله ای گفت و رفت آوردش داد دستم. اتاق پرو دقیقا روبه روی میز فروشنده بود پیراهن‌رو دست روشنا دادم . بعد از چند لحظه درو باز کرد. واقعا برازندش بود و به چشماش هم می‌اومد . با ذوق گفت :
-خوبه روشنک ؟
یه چرخ بزن و پشتتو بکن
وقتی می‌چرخید دامنش چرخ می‌خورد
- آره عالیه . به چشمات هم می‌اد
به ساعتم نگاهی انداختم . به روشنا گفتم سریع لباسش‌رو در بیاره تا برای من چیزی بخریم . بعدهم از اتاق بیرون اومدم .
در اتاق پرو رو بستم رفتم تا حساب کنم که دیدم خانمه نیست یکم منتظر موندم حوصلم سر رفت لباسارو سر سری نگاه کردم. در همین حین چشمم به یه کت دامن شیک بادمجونی افتاد .
رفتم تو اتاق پرو بغلی و تنم کردم خیلی قشنگ بود و بهم می‌اومد . سر آستین هاش و یقه و پایینش شکوفه ریز سفید داشت . همزمان با بیرون امدنم روشنا من‌رو دید و گفت:
- خیلی نازشدی آبجی
 
آخرین ویرایش

ƦЄƖӇƛƝЄӇ

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
281
امتیاز
13,813
محل سکونت
تهران
پارت4:
- مرسی گلم
رفتم پول اونا‌رو حساب کردم . کفش هم مطمئن بودم داره . خودم هم داشتم . پس باهم از پاساژ بیرون اومدیم. سوار ماشین شدیم .پوفـــــ! ترافیک افتضاحه. چقدر به مامان و بابا گفته بودم بریم روستای خونوادگی بابا تو کاشان . ولی هر دو مخالفن.به شدت! بابا می‌گه موقعیت شغلی اینجا بهتره . سریع شیشه‌رو دادم پایین و نفس های عمیق کشیدم. این قلب ضعیف، من‌رو از پا در نیاره خوبه! روشنا که حال خراب من‌رو دید با نگرانی دریچه کولر‌رو، روبه من کرد. بهش لبخند زدم و دستشو فشردم تا مطمئن شه خوبم. گوشیه روشنا زنگ خورد. برش داشت و شروع کرد صحبت کردن ترافیکم کم کم روون شد.
- سلام مامان جون گل گلاب چطور مطوری؟
-
نگاهی به من کرد و به مامان گفت:
- طبق معمول خاموشه شاید!
-
- باشه چشم خداحافظ
با لحنی طلبکارانه به من گفت:
- خانم خانما گوشیتو خاموش کردی ؟ آره؟ مامان نگران شده بود!
محکم به پیشونیم کوبیدم که دستم پوکید! هی تکونش می‌دادم تا دردش کم شه. اینم از مصیبت ما! تو همین حال محکم به در خورد و باعث شد بیشتر تکونش بدم خنده ی روشنا هم که ماشاالله! اصلا بند نمی اومد! درد دستم که کمتر شد گفتم:
-حالا مامان چی می‌گفت؟
-گفت برید فروشگاه سر خیابون این لیست‌رو بخرید

بعدم شروع کرد به خوندن لیست از توی موبایلش داشت یه ریز میخوند که با حرص و اخم گفتم:
- اهه، بسه دیگه سرم رفت!دهنش رو که عین غار باز بود تا مورد بعدی و بگه بیشتر باز کرد و گفت:
-ژله و کرم کارامل و توت فرنگی و بستنی وانیلی لیتری از فروشگاه و 3 تا بسته چیپس 5 کیلویی از مغازه و 2 سطل ماست موسیر اینا مونده بود نخوندم . نیششو از این ور صورتش تا اونوربه صورت هم زمان کش داد! اینم از توانایی های بی نظیرش! صورتم‌رو به شکل چندش برگردوندم و ایشی گفتم.
-اونوقت مامان سه تا بسته چیپس و 2 سطل ماست موسیر می خواد ؟ تو دوباره پول مفتکی دیدی؟
با ذوق دستاش‌رو به هم کوبید و ربه من گفت:
-نمیدونی مفتکی خوردن چه حالی میده که؟
-نه که همیشه خرجات‌رو خودت میدی؟
-بابام که میده
-من حریف تو یکی نمیشم!
-میدونم مارمولکم خودم . ازم تعریف نکنید . خواهش می کنم
هِیَم دولا می شد و دستش‎رو روی سینش می ذاشت . نه ! این بشر پرو تر از این حرفاست . روبه روی فروشگاهی که مامان گفته بود پارک کردم و گفتم :
- بپر پایین بگیر بیا
اخمی کرد و گفت:
- امر دیگه؟
نیشم‎رو براش باز کردم و کارتم‎رو بهش دادم .گفتم :
- اینم بگیر
با عصبانیت رفت توی مغازه سر نیم ساعت برگشت تو ماشین با 4 ،5 تا کیسه پرو پیمون. از خرید از فروشگاه و سوپر مارکت به صورت تنهایی متنفر بود!
 
آخرین ویرایش

ƦЄƖӇƛƝЄӇ

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
281
امتیاز
13,813
محل سکونت
تهران
پارت 5:
با اومدن روشنا به سمت خونه روندم. تو ماشین سکوت همیشگی برپا بود. نه این که آدم کم حرفی باشم ، نه! به هیچ وجه! ولی بعد اون اتفاق کم تر حرف می‌زنم ؛ کم تر می‌خندم. بیشتر فکر می‌کنم و بیشتر.... آه عمیقی کشیدم . از نظر خودم طبیعیه . طبیعیه که کسی که چند سال با هاش زندگی کردی ، با گریه هاش گریه کردی ، با خندیدن هاش خندیدی ، وقتی خوشحال بود از اون شاد تر بودی و وقتی هم که غم مثل حریر روی چشم های قشنگش‌رو می‌پوشوند ، خودت‌رو به آب و آتیش می‌زدی تا یه لبخند رو ل*ب*ا*ش بیاری رو از دست بدی؛امیدت به زندگی کم بشه. ماشین‌رو گوشه پارک کردم .
بابا داشت روزنامه می‌خوند و مامان تلویزیون نگاه م‌یکرد رفتم گونه ی هر دوشون‌رو بوسیدم و بهشون سلام دادم جوابمو که دادن مامان گفت که مهمونا الان می رسن.چشمی گفتم و رفتم بالا طبقه ی پایین با پله های مارپیچ از طبقه ی بالا جدا می شد. طبقه ی بالا 5 تا اتاق داشت. سمت راستی مال من و بغلش مال روشنا بود از اون سه تا هم یکیش برای مامان بابا بود و اون یکی که یکم بزرگتر و با در چرمی بود اتاق کار بابا بود که فقط خودش توش میرفت و قرار شده بود بعد استخدام رسمیم تو اداره اجازه ی ورود من تو اون اتا‌ق‌رو صادر کنه! یه قانون فوق العاده مزخرف برای من و روشنایِ فضول! این 4 تا اتاق بغل هم بودن . اصلا دوست نداشتم به اتاق پنجم فکر کنم . اتاقی که تمام زندگیم و همه بهترین خاطره هام توش بود، حالا تبدیل شده بود به اتاق مهمان. چه اسم مسخره ای!
رفتم تو اتاق و یه دوش درست و حسابی گرفتم. لباسم‌رو پوشیدم یکم به وسایل آرایشیم نگاه کردم کلمو توشون کردم .در حال دید زدنشون بودم که در باز شد. ای بابا! این روشنا هنوز نمی‌دونه عین گاو سرش‌رو نباید بندازه پایین و اعصاب من‌رو به گند بکشه ؟! با اخم صورتم‌رو بالا گرفتم که بهش چیزی بگم ولی اخمم از بین رفت و با دیدنش چشمام برق زد! آرایشی که کرده بود خیلی زیبا بود. یهو بادم خالی شد و گفتم :
- نامرد این طوری کی من‌رو نگاه می‌کنه؟هان؟
خندید
-چیه؟ دوباره لنگ آرایشگری برای صورتت
-اوهوم
دست به کمر گفت:
-منم عرعرم! خوب بیا برات ارایش کنم
با اینکه خیلی دلم می‌خواست بهش بگم تو از اولم خر بودی. ولی به زور جلوی خودم‌رو گرفتم. چون می‌دونستم می‌ره و من عین گودزیلا باید بیام بیرون.
پس مثل بچه با ادب نشستم رو صندلی میز آرایشم. وقتی داشت آرایشم می‌کرد به مدل موهاش نگاه کردم موهای لخت مشکی و بلندش‌رو دورش ریخته بود
-روشنا برگرد
با تعجب گفت :
_هان؟
- برگرد دیگه
وقتی برگشت موهاش‌رو به شکل پاپیون گوشه ی سرش درست کردم .موهاش اینقدر بلند بود که قسمتیشونرو که با کلی پیچ و تاب از لای پاپیون در آورده بودم تا به شکل بند پاپیون باشه تا زیر کمرش می‌رسید .
بچم تا موهاش‌رو دید اون قدر ذوق زده شد که نگو 4،5 تا ماچم کرد و بین هرکدومشون می‌گفت مرسی روشنک جونم، ،مرسی آبجی بزرگه . بهش گفتم :
 
آخرین ویرایش

ƦЄƖӇƛƝЄӇ

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
281
امتیاز
13,813
محل سکونت
تهران
پارت 6:
-اگه می خوای تشکر کنی یه ارایش درست و حسابی بکن من رو
با دقت به کارش نگاه کردم . چشمای خاکستریم رو توی حصار خط چشم مشکی قرار داد و با سایه نقره ای و مشکی، رنگی بودنش‌ رو نمایان تر کرد. خواست لنز خاکستری رو از توی کشو در بیاره که گفتم :
- لازم نیست .
تعجب کرد . کم پیش می‌ومد از لنز هم رنگ چشمام استفاده نکنم . در واقع اصلا پیش نمی‌اومد! لنر رو روی میز گذاشت و با شک پرسید :
- چرا ؟ یعنی باور کنم که نمی‌خوای اون لکه سرمه ای و بپوشونی؟
با اطمینان و لحنی محکم جوابشو دادم :
- نه . دیگه نیازی نیست .
با صدای آروم تر ادامه دادم :
- شاید اون رنگ چشماش‌ رو نپوشونه
نشنید. شایدم....منظورم‌ رو نفهمید. چون حواسش نبود . چون....اصلا اون زمان نبود. با لحن قبل از شک و تردیدش گفت :من که خیلی وقته گفتم نیازی نیست.
ریملی که خیلی دوسش داشتم‌ رو زد تا مژه هام نمایان بشه. مژه هام‌ رو اصلا دوست نداشتم. صاف صاف بود . اصلا دیده نمی‏‌شه! . یه رژ گونه و رژگلبهی هم برام زد تا آرایشم تکمیل شه باذوق ازش تشکر کردم می‌خواست بره بیرون که صداش زدم و ناخناشو با لاک آبی کاربونی رنگ زدم و روش‌ رو طرح دادم
روشنا هم با دقت رو انگشتام یه کاری کرد که خیلی خوشگل شد ولی من نفهمیدم چی کار داره می‌کنه .
وقتی روشنا رفت بیرون موهام‌ رو سشوار کردم و ساده دورم ریختم ویه تل نقره ای تیره با شکوفه های بادمجونی روی موهام گذاشتم. کفش پاشنه 5 سانتیم‌ رو پوشیدم و بندهاش‌ رو بستم از اتاق بیرون اومدم و برای احتیاط درشو قفل کردم و کلیدش‌رو توی گلدون کنار در گذاشتم. از پله ها پایین رفتم . یه سلام علیک کلی کردم وبعد با روشنا رفتیم ته حیاط که اکیپ جوونا بود. اصلا حواسشون به ما دوتا نبود آخه رها و رویا ویالون و گیتار میزدن و رهام آهنگ می خوند. خلاصه سه قلوها مجلس‌ رو می چرخوندن. با دقت به آهنگ گوش دادم . از آهنگش فهمیدم باید قشنگ باشه
بانو جان
فرفری موی غزل ساز منی
بانو جان
عشق خاموش غزل های منی
بانوجان
تو از این حال دلم بی خبری
بانوجان
جز دل من به کسی دل ندهی
بانوجان،بانوجان،بانوجان
دل من گرمای دست تورا میخواهد
برق اغوا گر چشمان تورا میخواهد
اهنگ بانو جان/امیر حسین گلاب
وقتی خوندنشون تموم شد براشون دست زدم . رفتم جلو و با لحن دانش آموزی گفتم:
-آقا اجازه اینایی که گفتین شامل موهای فر درشتم میشه؟
رها با خنده گفت:
- اگه اون موفرفری وروجک شیطون فامیل ما باشه چرا که نه؟
تارا به پسری اشاره کرد و گفت:روشاک جان ، اینم روشنک و خواهرش روشنا صاحب تولد . با شنیدن اسمش قلبم از جا کنده شد . حس کردم به قدری تند می زنه که همه صداش‌ رو می‌شنون . جلوی دیدم کاملا تار بود . همه می‌دونستن روشنکی که تو سخت ترین شرایط شغلیش دووم اورده ، توی این مسئله کم می‌اره . به روشاک نگاه کردم یه پسر قد بلند . بهش می خورد 30 یا 31 سالش باشه . هنوز بابت اسمش توی شک بودم . باید یه آرامش می‌رسیدم پاهام می لرزید اما لرزششون نا محسوس بود. اولین عکس العمل از جانب اون بود
 
آخرین ویرایش

ƦЄƖӇƛƝЄӇ

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
281
امتیاز
13,813
محل سکونت
تهران
پارت7:
-روشاک زند هستم 30 سالمه
-خوشبختم ولی... به جا نیوردمتون
- پسر سرهنگ زند هستم . همکار پدرتون
سرهنگ زند رو می‌شناختم ولی تا حالا در مورد خانوادش تحقیقی نکرده بودم. خوب... یکم به اینکه این روشاک، روشاک من نیست ایمان اوردم. زند دوست قدیمی پدرم بود. آروم سرم‌رو بالا گرفتم و به چشماش نگاهی انداختم. نه! از اون لکه ی سرمه ای رنگ خبری نبود! بیشتر دقت کردم. حتی لنز هم نداشت. راستش الان اصلا آمادگی روبه رو شدن با روشاکم رو نداشتم. تجیح می‌دادم که این روشاک، روشاک عزیزمن نباشه.
روبه تارا گفت:
-بقیه رو معرفی می‌کنی؟
رادوین و تارا همزمان گفتن:
- بعد شام . گشنمونه
همه خندیدیم . می ‌دونستم حتما به خاطر این رفتار عجیب و غریبم متعجب شده! پس سعی کرم بیشتر باهاش صحبت کنم تا اون لحظات هم از ذهن من و هم از فکر اون بیرونه بره.روبه روشاک گفتم:
خدایی ببین چه زوج خلاقی داریم؟ هماهنگی تاکجا؟
نگرانیم تا حدودی برطرف شده بود . با روشنا رفتیم سر میز های سه نفره کوچولوی تو حیاط تا شام بخوریم . روشاک گفت:
-منم اومدم
-خوش اومدی
غذا که تموم شد مهمونا کم کم متفرق شدن و ما جوونا رفتیم تو حیاط . شروع کردن به معرفی بروبچ.
جمعمون شلوغ بود! خانواده ماردریم هم... نه! زیاد اهاشون جور نبودم. اما خوب تقریبا هم سن بودیم.
با صدای روشاک از کر بیرون اومدم. دات از زیادی مهمونا به تارا شکایت می‌کرد!
روشاک به جمع گفت:
- خوب نوبتی هم باشه نوبت منه.
یه پرستیژی هم گرفت که گفتم جمعیت اینا از کل خاندان ما بیشتره. والا!
- خوب. من روشاکم سی سالمه و یه خواهر به اسم روناک که 25 سالشه دارم
اِ همینقدرن؟! اون پرستیژش پس چی می گفت؟
یکم دیگه حرف زدیم بعدش رفتیم بالا و کادو هارو باز کردیم. عطر،روسری،پول که کادو های معمول بود و جز لاینفک کادوها!
اما بهترین کادو کادوی سه قوها بود. گیتار چوبی عسلی که بی نهایت ازش خوشم اومده بود اما اون با اوردن هزار دلیل این گیتار بیچاره‌رو بد صدا و ... معرفی کرد و من رو از خریدش منع کرد.
روشاک برای من یه گردنبند که فرشته ریزی داشت و برای روشنا یه دستبند ظریف با ستاره های کوچیک اورد.
نوبت بابا و مامان بود.
 
آخرین ویرایش

ƦЄƖӇƛƝЄӇ

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
7/17/18
ارسال ها
281
امتیاز
13,813
محل سکونت
تهران
پارت هشت:
یه دونه پاکت دادن دستم.خیلی تعجب کردم ! آخه مامان و بابا هیچ وقت برای تولدم بهم پول نمی‌دادن.مامان که تعجبم‌ رو دید گفت:
--پول نیست .اینطوری چشمات‌رو قلمبه نکن
--پس چیه
- بابا با یه لبخند موزیانه گفت:
-حدس بزن
-اممم...چیزه... آخه خیلی سخته .....شما کادوی روشنا رو بدین من حدس می‌زنم
-چشم.
کادوی روشنا ست کیف و کفش صورتی بود .همین طور درحال فکر بودم که تارا گفت:
-عمو اذیتش نکن لطفا! همچین با زاری داره نگاهه پاکته می کنه که دلم براش سوخت. نفریناش می‌گیره زمین گیر می‌شینا
خدایی نکرده زبونم لال!
جمع منفجر شد از خنده با حرص گفتم:
-خوب چیه؟ سخته دیگه تو پاکت غیر از پول چی جا میشه؟
بابا گفت:
-باشه .توکه فسفر نمیسوزونی. بازش کن.
با ذوق بازش کردم. یه کاغذ بود. ناخودآگاه بلند خوندمش:
-مدیریت محترم اداره آگاهی منطقه
به اطلاع می رساند
اینجانب سرهنگ سپهر زند با درخواست سرهنگ احسان راد مبنی بر ترفیع درجه سرکار خانم روشنک راد فرزند سرهنگ احسان راد موافقت خود‌را اعلام می‌نمایم
امضا سرهنگ سپهر زند
نامه رو پایین اوردم و با چشم های اشکیم رفتم تو بغل مامان و بابا و ازشون تشکر کردم و گفتم:
-از همه ی کادو های تولدم بهتر بود .
مامان گفت:
-اینکه لطف پدر روشاک جان بود!
-ممنونم
تا آخر مهمونی برگه هه دستم بود و از خودم دورش نمی کردم.
تیارا با اون لحن بچگونه ی نازش رو بهم کرد و گفت:
-خاله جونم
-جونم خاله
-گوشت رو بیار
گوشم رو بردم سمتش که گفت:
-مامان تارام میگه اون کارت هدیه ای که پدرجون داد بهتره یا نامه استخدام؟
با حرص به تارا نگاه کردم که خونسرد شونش‌رو بالا انداخت. روبه تیارا گفتم:
- هردوش عزیزم برو .برو پیش مامانت.
موقع خداحافظی روشاک با لحن شیطونی دم گوشم گفت:
-فردا میبینمت
-هان؟
-هیچی.
با گیجی ازش خداحافظی کردم و رفتم خوابیدم. .
صبح با صدای مامان که از پایین داد می‌زد بیدار شم.به زور بیدار شدم. ساعت رو نگاه کردم دیدم6 صبحه.با تعجب رفتم پایین و به مامان گفتم:
-چرا باید بیدار شم؟
-خانم حواس پرت .امروز راس ساعت هفت و نیم باید اداره آگاهی باشی.امروز روز اول کاریت به عنوان عضو رسمیه ها!
نیشم ناخودآگاه باز شدو گفتم:
-مطمئنی مامانی
چشم غره ای بهم رفت و گفت:
-بدو حاضر شو صبحونه حاضره
خوشحال وارد اتاقم شدم. واقعا تموم شد؟ از شادی نمی دونستم چی کار کنم رفتم حموم تا دوش بگیرم .تو حموم برای خودم آهنگای چرت و پرت می‌خوندم. داشتم موهام‌رو می شستم و این آهنگم داد می‌زدم:
شبا که ما می‌خوابیم خانوم پلیسه بی‌داره .ما خواب خوش می‌بینیم اون دنبال مجرمه. خانم پلیسه میخنده.خانم پلیسه راه می‌ره.خانم پلیسه...
تا اومدم ادامش‌رو بگم صدای روشنا‌رو شنیدم که با حرص و عصبانیت به در می‌کوبید و می‌گفت:
-سه ساعته رفته اون تو در نمی‌اد .اه . خانوم پلیسه و درد .خانوم پلسه و مرض ساعت هفت شدا
با خنده گفتم:
-چشم خواهر گلم چطوری ؟روبه راهی؟
-آره اگه احوال پرسیت تموم شد بیا بیرون
-باشه
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا