در حال تایپ رمان صاحب قلب یک خون آشام | n.ghasemi کاربر انجمن یک رمان

کدوم شخصیت و دوست دارید ؟؟

  • سارا..

    رای 2 16.7%
  • آرتور...

    رای 10 83.3%
  • فلورا...

    رای 0 0.0%
  • لیام...

    رای 0 0.0%
  • کارولین...

    رای 0 0.0%
  • الکس.

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    12

n.ghasemi

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/26/18
ارسال ها
49
لایک ها
1,053
امتیاز
6,203
#11
برای صدمین بار بود که سعی میکردم حرکات فلورا را تقلید کنم.!
فلورا:« سارا یکم دستت و بده بالا... نه خیلی دادی بالا!».
تیر و کمان و زمین گذاشتم و روی صندلی نشستم. خسته شده بودم، دلم می خواست مانند هفته ی گذشته از کومودو ها عکس بگیرم. هفته ی گذشته که فیلم های خون آشامی تماشا میکردم آرزو می کردم که ای کاش خون آشام ها وجود داشتند! اما حالا حرفم و پس میگیرم و آرزو می کنم که همه ی اینها یه کابوس باشد. یه کابوس نیمه بد!
در باز شد و آرتور وارد شد .
آرتور:« تا الان چطور بوده؟.».
فلورا:« فعلا هیچی.!».
آرتور برگشت سمتم و با دیدن من که با خستگی روی صندلی نشستم، پوزخند زد و با تمسخر گفت:« انتظاری هم نداشتم‌!».
و را اومده را برگشت.
فلورا:« سارا! فردا ساعت ۷ صبح برای تمرین بیدارت می کنم بهتره تا شام یکم استراحت کنی.». لبخندی زدم و باشه ای گفتم و به طبقه ی بالا رفتم.
آرام روی تخت خوابیده بودم که در اتاق باز شد و صدای کارولین اومد.
کارولین:« سارا!... بیداری؟.» روی تخت نشستم.
من:« آره بیدارم». لبخندی کوچکی زد و پاکتی کنار میز آرایش گذاشت.
کارولین :« برات لباس اوردم... من و الکس داریم می ریم کنار دریا،فلورا و لیام هم می خوان برن و قدم بزنن... اگه چیزی لازم داشتی به آرتور بگو.». لبخند زدم.
من:« ممنون و خوش بگذره.».
کارولین:« ممنون.». و از اتاق رفت بیرون.
پاکت لباس و برداشتم چند دست لباس و لباس خواب.! لباس خواب و از پاکت در اوردم ، لباس خواب زیبایی به رنگ مشکی.!
لباس خواب و داخل پاکت گذاشتم و فقط یک تیشرت سفید و شلوار مشکی برداشتم برای حموم.
❤ آرتور ❤
چشمام و بسته بودم و سارا، را تصور می کردم که دندونام و توی گردنش فشار می دادم و دهنم و از خونش پر می کردم!
با صدای مزاحمت آمیز شکستن چیزی تصوراتم پاک شد.
از روی تخت بلند شدم با قدرت فراطبیعی به سمت آشپزخونه که صدای شکستن که از اونجا بود حرکت کردم...
بعد از چند ثانیه که جلوی آشپزخونه ایستادم حس کردم تمام تصوراتم به واقعیت تبدیل شده. با هر حرکت سارا که خم میشد و تکه های شکسته شده ی لیوان بر میداشت عطشم بیشتر شد. در نهایت با خرکات سارا عطشم به اوج خودش رسید
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

n.ghasemi

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/26/18
ارسال ها
49
لایک ها
1,053
امتیاز
6,203
#12
بدون تأمل به دیوار چسبوندمش به دیوارم و بلافاصله دوندونام و روی شاهرگش گذاشتم و فشار دادم، طعم خون ذهنم و آروم کرد...
با صدای جیغ سارا دندونام و از گردنش بیرون کشیدم و چند قدم ازش فاصله گرفتم. روی زمین نشست از درد به خودش میپیچید و گریه میکرد. حس ناب و جدیدی که داشتم نذاشت از آشپزخونه برم و وادارم کرد که کنارش بشینم در آغوش بگیرمش. می تونستم حس کنم که هر لحظه داره بدنش شل تر میشه. سرم و به سمت گردنش سوق دادم و روی جای دندونام و عمیق بوسیدم. نفس عمیقی کشیدم که به علاوه بوی سارا بوی دیگری هم حس کردم. باعث شد فورا از اون حالت بیرون بیام و از جام بلند بشم و سارا هم‌ روی صندلی میز ناهارخوری نشوندم. با صدایی که اومد تمام حس هایی که از خوردن خون داشتم خوابید و جاهش و به شک و تعجب داد. امکان نداره من مارکوس و کشتم.
مارکوس:« مزاحم که نشدم آرتور؟». با همون شنل مشکی همیشگی وارد آشپزخونه شد.
من:« این ممکن نیست تو مردی! من کشتمت.». خنده ی بلندی کرد.
مارکوس:« تو چندان هم باهوش نیستی آرتور... فکر نمی کردم حرفی که زمان کشتنم گفتم و به یاد نداشته باشی.!». تمام صحنه ها مانند فیلم از جلوی چشمم گذشت و این جمله تو سرم اکو میشد { من بر می گردم، با پیدا شدن آخرین پری. }
مارکوس:« من برمی گردم با برگش آخرین پری.... یادت اومد!». یه قدم جلو اومد.
من:« برگشتت برای من مشکلی نیست.!... من می تونم باز هم نابودت کنم هین جا همین لحظه! من همیشه از تو قوی تر بودم!». قدمی که جلو اومده بود و برگش عقب.
مارکوس:« اوه نه آرتور! من برای جنگ و نبرد نیومدم، من فقط اون و می خوام.». به سارا که با چشم های نیمه باز در حالی که خودش و جمع کرده بود و به خاطر باز بودن لباس خوابش سعی کرده بود خودش و بپوشون.‌ بیشتر جلو کشیدم خودم و و سعی کردم جوری قرار بگیرم که کمتر اون و ببینِ.
من:« هرگز!... اون مال منِ». مارکوس قیافه ی ناراحتی به خودش گرفت.
مارکوس:« چه بد! پس مجبورم به زور بگیرمش!... البته نه الان؛ من تنهایی از پس تو بر نمی آیم... تا اون زمان خدانگهدار». دوئیدم سمتش که غیب شد و فقط دود سیاهش باقی موند.
من:« لعنتی!».
❤سارا❤
مارکوس غیب شد و من هم چشمام و بستم. بیدار بودم فقط چشمام و بسته بودم تا بتونم‌ این اتفاقات و هضم کنم. اینکه آرتور از خون من خورده اینکه مارکوس برگشته و‌من و می خواد.!
آرتور :« سارا!.. حالت خوبه؟».
 

n.ghasemi

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
6/26/18
ارسال ها
49
لایک ها
1,053
امتیاز
6,203
#13
لای چشمام باز کردم و با همون صدای خش دارم گفتم:« نه!...».
نفس عمیقی کشید و کمکم کرد بلند بشم و روی صندلی نشستم...
آرتور :« بشین تا یه چیزی بیارم بخوری!.».
سرم و روی میز گذاشتم. حالت تهوع داشتم و دلم تیر می کشید. و سوال ها توی سرم رژه میرفتن با همون حال بدم سرم و از روی میز بلند کردم.
من:« آرتور!.».
آرتور:« بله؟!».
من:« مارکوس... چرا اینجا بود؟.».
آرتور بشقاب حاوی مرغ سرخ شده رو جلوم گذاشت و خودش اون سمت میز و رو به روم نشست.
آرتور:« خودت چی فکر میکنی.».
سم و تکون دادم و گفتم :« اون من و می خواست!».
آرتور :« آره!... درسته!.».
چنگال و برداشتم.
من:« اما... مگه تو... اون و نکشتی؟».
به حرکات انگشتاش در حالی که روی میز ریتم گرفتِ بود نگاه کردم و سوالم و پرسیدم.
آرتور:« خیلی چیز ها به همین راحتی از بین نمیرن سارا!... من مارکوس کشتم اما اون کاملا از بین نرفت و با پیدا شدن تو اون برگشته !.».
لقمه ام و قورت دادم. با کمی مکث پرسیدم:« من باعث... دردسرتون شدم؟.»
آرتور خنده ای کرد که من برای چند لحظه محو خنده اش شدم.
آرتور :« آه نه... تو برگه برنده ی مایی!.»....

وارد اتاقم شدم و لامپ و روشن کردم؛ جلوی آینه ایستادم و به جای دندون های آرتور نگاه کردم و لبخند بزرگی روی لبم با مرور زمان اومد البته با فاکتور گرفتن دردی که داشتم و اومدن مارکوس....

گرمای زیادی به بدنم تزریق شد و از گرمای زیاد شمام باز کردم و از دیدن صحنه ی رو به روم چشمام گرد شد و سعی کردم اون و از روی خودم کنار بزنم.!
❤ آرتور ❤
نتونستم با استشمام عطر سارا دَووم بیارم و در اتاقش و باز کردم‌ و ثانیه ی بعد کنار تختش بودم .
نور مهتاب اتاق و روشن کرده بود و فضای جالبی و ساخته بود.
کنارش روی تخت خوابیدم و دستم جک زدم و زیر سرم گذاشتم
 
بالا