• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آن سوی دنیا | عسل اعزازی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع asalezazi
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 41
  • بازدیدها 2,493
  • برچسب‌ها
    #فانتزی
  • کاربران تگ شده هیچ

asalezazi

ویراستار انجمن
ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
18/9/17
ارسالی‌ها
102
پسندها
1,058
امتیازها
6,353
مدال‌ها
7
سن
23
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
آن سوی دنیا
نام نویسنده:
عسل اعزازی
ژانر رمان:
#رئال_جادویی #عاشقانه
آخرین ویرایش
امضا : asalezazi

*chista*

مدیر بازنشسته‌ی کتاب
مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
26/4/20
ارسالی‌ها
711
پسندها
11,423
امتیازها
28,373
مدال‌ها
25
سطح
19
 
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

[COLOR=rgb(184, 49...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

asalezazi

ویراستار انجمن
ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
18/9/17
ارسالی‌ها
102
پسندها
1,058
امتیازها
6,353
مدال‌ها
7
سن
23
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
همه ما دنبال راه فراریم
راه فرار من کتابمه، همیشه و هرجا از دنیا به سمت کتابم فرار می‌کنم.این‌قدر خوندمش که کلمه‌هاش خود‌به‌خود تو ذهنم تکرار میشن.انگار واقعا اون‌جام.می‌تونم لمس کنم اون دنیارو. ویلیام، لیلی، چارلزو... زندگی کردن تو دنیای مدرن چیزی که.بخوام نیست.
ساعت چهار بعدازظهر بود. حوصله کسی رو نداشتم؛ اما خوب زندگی کردن پول میخواد و پول دراوردن کار لازم داره.
سر کارم که اپراتور شکایات مردمی بود، نشسته بودم. طبق معمول تلفن بغل گوشم و مداد تو دستم.
نگاهی به میز ساده و کوچیکم انداختم. سفید رنگ بود و پر از کاغذهای آ.چهار سفید. کامپیوتر بزرگی رو‌به‌روم دیده میشد که سیستم مشتری‌ها روی صفحه اصلی میدرخشید. تلفن سیاه رنگ و قدیمی که دکمه‌هاش از رو رفته بودن به صدا دراومد.
- الو شرکت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : asalezazi

asalezazi

ویراستار انجمن
ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
18/9/17
ارسالی‌ها
102
پسندها
1,058
امتیازها
6,353
مدال‌ها
7
سن
23
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
سری تکون دادم و کیفمو محکم دستم گرفتم و از خونه بیرون اومدم؛ حتی مادر فرصت نکرد حرفی بهم بزنه. اون درکی از من نداشت. شایدم من این‌طور فکر می‌کردم. به مغازه رفتم و یک نوشیدنی و مقداری خوراکی برای خودم خریدم، با فکر این‌که تو خونه من و الیزابت هاروارد تنها می‌مونیم لبخندی زدم.
وارد خونه که شدم، در با صدای محکمی باز شد و پرانا همخونه‌ایم از دستشویی بیرون اومد.
- ترسیدم
- ببخشید دارم میرم مهمونی ، مایکل میاد پیشت؟
- نه منم و ویلیام
کتابو به سمتش گرفتم تا منظورمو بفهمه.
- چرا نمیاد؟
- شب پسرونه با دوستاش
- اونو که می‌شناسی میاد پیشت!
- نه منم برنامه‌های خودمو دارم، من و کتاب، که حتی توام شامل برنامه من نیستی.
- چطور شدم؟
رو به پرانا که رژ پررنگ و قرمزی زده‌بود و با لباس سبز جلبکی پولک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : asalezazi

asalezazi

ویراستار انجمن
ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
18/9/17
ارسالی‌ها
102
پسندها
1,058
امتیازها
6,353
مدال‌ها
7
سن
23
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
- اگه باهام ازدواج نکنی به اون کتاب شک می‌کنم
- من نمی‌تونم با یک کتاب ازدواج کنم. خواهش میکنم مایکل، میدونی که خیلی مهمی برام
- اگه میخوای ثابتش کنی، همین الان اون کتابو بنداز تو سطل آشغال.
- مایکل... من... .
- مایکل چی؟ دیدی اون کتاب برات با ارزش‌تره؟ راس میگی من نباید مزاحم خلوت تو و اون کتاب بشم.
اینو گفت و بلند شد و به سرعت به سمت در رفت؛ قبل از این‌که فرصت کنم جلوشو بگیرم در رو باز کرد و خارج شد.

خوب حالا که رفته من و الیزابت باید تنها بمونیم، چاره چیه؟ چرا ناراحت نیستم از نبودش؟ مقداری از نوشیدنیم رو توی لیوان ریختم و دو نخ از سیگار‌های مایکل که جا مونده‌بود رو توی جیب لباسم گذاشتم، رو مبل نشستم و کتاب رو باز کردم. وای خدای من! تک‌تک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : asalezazi

asalezazi

ویراستار انجمن
ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
18/9/17
ارسالی‌ها
102
پسندها
1,058
امتیازها
6,353
مدال‌ها
7
سن
23
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
- من 4 تا خواهر دارم.
- این رو نوشته.
- خب هفته پیش با لیلی خواهر بزرگ‌ترم خیاطی کردیم و اونو به یتیم خونه دادیم، یتیم خونه بغلِ کاخ.
می‌دونستم بغل کاخ خانواده‌ی هاروارد یتیم خانه‌ای بوده، پس می‌شد گفت درسته.

- می تونم بیام داخل؟
- بیا.
با من وارد شد، همه‌جا رو با تعجب نگاه می‌کرد؛ انگار که اولین‌بار بود که می‌دید. فوری به سراغ اتوی روی میز اتو رفت.
- این چیه؟
- اتو... برای صاف کردن لباس‌ها.
- خیلی بزرگ و سنگینه!
به سمت لامپ رفت.
- این چیه؟ چه‌جوری این همه نور میده؟
- لامپ کارش نور دادنه.
در حال گشتن اطراف بود که کلافه شدم و گفتم: - من... من نمی‌تونم باور کنم.
- خوب خودت برو ببین.
عجیب حس می‌کردم همه‌ی اینا شوخیه و مسخره بازیه. به سمتم اومد و گفت:
- تو دختر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : asalezazi

asalezazi

ویراستار انجمن
ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
18/9/17
ارسالی‌ها
102
پسندها
1,058
امتیازها
6,353
مدال‌ها
7
سن
23
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
با خودم گفتم:
- خوب این احمقانه‌ست ولی وقتشه برگردم خونه.
دستگیره رو گرفتم و چرخوندم اما در باز نشد.در زدم، لیز رو صدا زدم، از لولاها نگاه کردم. اما فایده‌ای نداشت، حالا من ترسیده باقی مونده‌بودم
به طبقات پایین رفتم، در یکی از اتاقا باز شد و اقای هاروارد با خشم از این‌که اجازه کتاب‌خوندن بهش داده‌نمیشه ، به سمت سالن رفت که فریاد بزنه اما با دیدن من اروم گرفت:

- اه خانوم جوان شما کی هستید؟
- من... من امیلی هستم ... دوست الیزابت.
- اوه الیزابت صحبتی از حضور دوستش توی خونه نکرده‌بود، اما گفته‌بود که می‌خواد بره سفر، شما از کجا هستید؟ به هر حال من پدر الیزابت هستم، اقای هاروارد گفتی چجوری با دخترم اشنا شدی؟.
- نامه می‌دادیم به هم
- جالبه تا همین دیشب که لیز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : asalezazi

asalezazi

ویراستار انجمن
ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
18/9/17
ارسالی‌ها
102
پسندها
1,058
امتیازها
6,353
مدال‌ها
7
سن
23
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : asalezazi

asalezazi

ویراستار انجمن
ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
18/9/17
ارسالی‌ها
102
پسندها
1,058
امتیازها
6,353
مدال‌ها
7
سن
23
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
خوب خوب دیگه باید منتظر اتفاقات هیجان انگیز بشید چون به یک چهارم اول ماجرا رسیدیم

جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : asalezazi

asalezazi

ویراستار انجمن
ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
18/9/17
ارسالی‌ها
102
پسندها
1,058
امتیازها
6,353
مدال‌ها
7
سن
23
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : asalezazi

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا