اختصاصی رمان عشق در ضربات پنالتی | Fatemeh.A 9928 کاربر انجمن یک رمان

نظرتون درباره ی رمان؟؟؟؟؟


  • مجموع رای دهندگان
    39

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,466
امتیاز
24,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
کد رمان: 1466
ناظر: yeɢαɴe

26824

نام رمان: عشق در ضربات پنالتی
نویسنده: Fatemeh.A 9928
ژانر:اجتماعی، عاشقانه، درام
خلاصه رمان:
داستان درمورد دختری به اسم دلنیا هستش که حاصل یه ازدواج اجباری و عشق یک طرفه هست. دلنیا و برادرش بعد از فوت مادرشون مجبور به گذروندن یه زندگی سخت با پدری که غیر از کتک و دعوا چیزی ازش ندیدن می شن.
بعد از مدتی سپهر که دوست پدرشه بهش پیشنهاد ازدواج می ده و پدرش به خاطر منافعش دلنیا رو مجبور به این ازدواج می کنه اما دلنیا زیر بار نمی ره و برای خلاصی از دست سپهر با پدرش معامله ای می کنه.
معامله ای که بازم توش یه ازدواج اجباری هست و به ظاهر باعث می شه هم پدرش به خواسته ش برسه و هم دلنیا از دست سپهر خلاصی پیدا کنه.
اما آیا این اتفاق می افته؟؟؟؟؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,048
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,466
امتیاز
24,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
مقدمه
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده داد بکش
هی تکانم بده نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از ته دل آه شوم
طوری از ریشه بکش اره که کوتاه شوم

مثل سیگار خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هرچه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین زحمت آوار نکش
نفست باز گرفت این همه سیگار نکش
***
علیرضا آذر
 
آخرین ویرایش

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,466
امتیاز
24,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
به نام خالق نیلوفرهای آبی
پارت اول
من: سوختی سوختی سوختی.
ــ برو بابا داری تقلب می کنی.
ــ به خدا زدمت دانی.
ــ نزدی دنبال تقلب هم نباش چون من خیلی از تو زرنگ ترم.
ــ اصلا این جزو قوانین کباب کباب نبود.
ــ باشه ولی این و یادت باشه بوزینه.
ــ چشم یادم می مونه شتر مرغ.
دستامون روبروی همدیگه بود تا دوباره شروع کنیم دانیال دستش و آورد که شروع کنه ولی زد پس گردنم و آخ از نهادم بلند شد.
با جیغ گفتم: دانیــــال!!!
واسم زبون در آورد و گفت: خاک تو سرت خاک توسرت خاک توسرت.
من: تو سر خودت تو سر خودت تو سر خودت.
بلند شدم و هر چیزی که دم دستم بود و براش پرت می کردم ولی همش جاخالی می داد.
دانیال: دلی دلی خیلی خلی... دلی دلی خیلی خلی.
من: دانی دانی خیلی گاوی خیلی خری....
یهو اون پیری وارد شد و با فریاد گفت: ای وااای سرم رفت بسه دیگه.
سریع سر جاهامون نشستیم و سرمون و پایین انداختیم. با آرنج زدم تو پهلوی دانیال اونم با دست زد پس گردنم.
بابا: دانیال.
همچین با تحکم گفت که دیگه هیچ حرکتی نکردیم بعدش گفت: دانیال تو بیا اینجا بشین.
با دست به کنار خودش اشاره کرد دانیال هم از دستورش اطاعت کرد و رفت سمت راست بابا نشست دوباره گفت: دلنیا تو،هم بیا اینجا.
منم رفتم سمت چپش نشستم. این کارو کرد تا دیگه کم همدیگه رو بزنیم.
هر دو سرمون انداخته بودیم پایین و با یه چیزی الکی خودمون و مشغول کرده بودیم. تا این که گوشی بابا زنگ خورد و از جاش بلند شد و من و دانیال دوباره عین وحشی به جون هم افتادیم.
دیگه واقعا خسته شده بودم این قدر خندیده بودیم که دلم درد گرفته بود با ته مونده ی توانم گفتم: کرم دریایی.
ــ بوزینه فضایی.
ــ کرورکودیل بی دندون.
دوباره زدیم زیر خنده و گفتم: داداش خل و چل خودمی.
ــ شما هم آبجی مغز فندقی خودمی.
ــ دیگه تموم شدن حرفام. واسه امشب کافیه دیگه.
دانیال اومد و طبق عادت همیشگیش سرش و گذاشت رو پام و گفت: زود باش.
من: دانی الان اون پیری میاد من هنوز واسه شام هیچ غلطی نکردم.
ــ اوه اوه خاک تو سرت کنم بدو برو یه چیزی حاضر کن وگرنه الان میاد و کله هردوتامون و می کنه.
فشنگی از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه.
من: دانیال الان چیکار کنم؟
ــ یه چیزی درست کن الان میاد.
ــ بابا خب هر چی که بخوام درست کنم زمان می بره اون الانه که بیاد.
ــ کالباس.
ــ خاک تو سرت کالباس درست کنم تا همش و بریزه رو سرمون.
ــ تخم مرغ.
ــ ایــــول!!!
سریع یخچال و باز کردم اما هیچی نبود.
ــ وای خدا تموم شده الان چه خاکی تو سرم بریزم؟
تا خواست حرف بزنه صدای پیام گوشیش بلند شد سریع گوشی رو برداشت و بهش نگاه کرد و با دست زد رو پیشونیش و گفت: وای خدا.
ــ چی شده دانیال؟
ــ دلنیا بدبخت شدیم.
ــ آخه چرا؟
ــ یارو دوستش داره میاد اینجا.
ــ چـــی؟ رادپور منظورته؟
ــ آره همون. گفته نزدیکای خونه هستن دلنیا یه چیزی درست کن الان بیاد و ببینه شام هیچی نداریم کار هردومون ساخته س.
در کابینتا رو دونه دونه باز کردم ولی هیچ چیزی که به درد اون خرس گنده بخوره نداشتیم.
من: وای دانیال هیچ نداریم.
ــ یعنی چی؟
ــ آخه دیوونه می شه بیام واسه اون خرس گنده سیب زمینی درست کنم؟
ــ حالا چیکار کنیم؟
ــ دانی بهش زنگ بزن بگو یه جوری ردش کنه بره بگو هیچ چیز درست و حسابی تو خونه نداریم واسه اون هرکول بپزم.
تا خواست بهش زنگ بزنه صدای زنگ خونه بلند شد و من چشمام پر از اشک شد. امشبم یه کتک درست و حسابی نوش جون می کنم.
دانیال: دلی تو برو توی اتاقت.
من: یعنی چی؟ الان که بیاد نمی گه من کجام؟
دانیال: همین که گفتم برو تو اتاقت.
رفتم توی اتاق و در و بستم و گوشه ی اتاق نشستم و سرم و گذاشتم رو زانوهام. آی خدا این خروس بی محل دیگه از کجا اومد؟
همیشه باید به خاطر این دوستاش کتک بخورم الهی بمیره دیگه هیچ وقت نبینمش. آخه بگو خرس گنده تو خودت این همه پولداری تو خونه ی ما چیکار داری هی میای و می ری؟
حدود نیم ساعت که گذشت صدای داد و فریادش و شنیدم که داشت با دانیال بیچاره دعوا می کرد.
بابا: شما داشتین تو این خونه چه غلطی می کردین هــان؟؟؟
ــ خب تقصیر ما چیه؟ چیزی تو خونه نبود.
ــ خفه شو پسره ی بیشعور عابروی منو بردین پیش آقای رادپور.
بازم شروع کرد آقای رادپور آقای رادپور. الهی آقای رادپور بمیره تا ما از دستش خلاص بشیم. دیگه تحمل حرفایی رو که داشت به دانیال می زد و نداشتم. از اتاق رفتم بیرون و کنارشون وایسادم با دیدن من عصبانی تر شد و گفت: تو توی این خونه غیر از وحشی بازی کار دیگه ای بلد نیستی؟
ــ مگه من چیکار کردم؟
ــ چیکار کردی؟ عابروی من رفت پیش آقای رادپور می گی چیکار کردم؟
دانیال: خب به ما چه وقتی هیچی تو این خونه نیست؟ نکنه می خواستی براش سیب زمینی درست کنه؟ ایشون که غیر از کباب و اینا چیزی میل نمی کنن.
اونم که متوجه طعنه ای که تو حرف دانی شد عصبی شد.
ــ داری خیلی گنده تر از دهنت حرف می زنی پسره ی پررو.
من: خب هیچ کوفتی تو خونه نداشتیم دیگه. تقصیر ما چیه؟
ــ می رفتین یه چیزی از بیرون می گرفتین.
من: با کدوم پول؟
ــ این همه بهتون می دم می رین باهاش چه غلطی می کنین؟
ــ آهان اون پول یه ماه پیش و می گی؟ اون تموم شد جناب.
دانیال: می خوای بریم دزدی کنیم؟خب ته کشیده ما چه خاکی تو سرمون بریزیم؟
یهو رفت جلو یه سیلی محکم خوابوند تو گوش دانیال. حسابی آتیشی شدم و حرفی رو زدم که نباید می زدم.
ــ الهی این خرس گنده بمیره که به خاطرش دست رو دانیال بلند کردی. الهی بمیره که به خاطرش هر شب با ما بدبخت دعوا می کنی. خدا ازت نگذره که یه ذره از دستت آسایش نداریم...
هنوز حرفم تموم نشده بود یکی خوابوند تو گوشم و منو محکم به دنبال خودش کشید که دانیال منو برگردوند و گفت: ولش کن.
ــ تو برو بیرون من با این پررو کار دارم.
دانیال واسه اولین بار سرش داد زد و گفت: دِ می گم ولش کن.
آروم جلو رفت و گفت: واسه کی صدات و بلند می کنی بچه پررو؟
ــ ببین هر بار که دلنیا رو کتک زدی هر بار که باهامون دعوا کردی هیچی بهت نگفتم چون حرمتت و داشتم ولی این بار دیگه نمی تونی.
دیگه معلوم بود حسابی کفری شده چون آستیناش و بالا زد و به دانیال نزدیک شد منم که فهمیدم اوضاع خرابه با گریه گفتم: ولش کن بیا منو بزن کاری به اون نداشته باش تو رو خدا. باهات میام فقط ولش کن.
ــ حساب تو که جداس ولی این دیگه خیلی پررو شده.
من: ما غلط کردیم ببخشید تو رو خدا ولش کن.
ــ از جلو چشام دور شو دانیال تا یه بلایی سرت نیاوردم.
من: دانیال تو رو خدا برو بیرون.
منو با خودش برد تو اتاقم و در و بست و آروم آروم جلو اومد و گفت: که از دست من آسایش نداری دیگه آره؟ که به دوستای من توهین می کنی دیگه؟
همین که کمربندش و تو دستش گرفت تا ته ماجرا رو خوندم. با دست صورتم و پوشوندم که به صورتم نزنه. با اولین سوزشی که رو پهلوم ایجاد شد گریه م شدت گرفت و بعد صدای فحشا و ضربه هاش اوج گرفت. اون قدر زد که دیگه فکر کنم دلش خنک شد.
گفت: هر بار که زدمت فکر می کردم آدم می شی ولی انگار تو عبرت نداری بچه پررو.
بعدش رفت بیرون بدنم این قدر درد می کرد که نمی تونستم تکون بخورم. همین که بیرون رفت دانیال اومد و سریع کنارم نشست و منو تو آغوش خودش کشید و گفت: دلی نگام کن.
من: دا...دانیال.
ــ جونم آبجی نترس فعلا من موندم وقتی که زد منو نفله کرد اون موقع تو باید منو بغل کنی.
تو هر شرایطی سعی داشت آرومم کنه و منو بخندونه تو این دنیا فقط همین یه دونه دانیال و داشتم. اگه اینم بلایی سرش می اومد دیگه منم باید می مُردم.
ــ گریه نکن دیگه آخه اون دو تا خرس گنده ارزش این همه اشک و دارن؟
اون قدر باهام شوخی کرد که کلا یادم رفت اون پیرمرد دیوونه الان چقدر منو کتک زده بود. تا صبح بالا سرم بود چون می ترسید که جای زخمام درد بگیره.
 

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,466
امتیاز
24,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
به نام خدا
پارت دوم
چند روز از اون ماجرای مسخره گذشت و با دانیال بیچاره هم یه دعوای حسابی کرده بود. البته این دعواها و کتک خوردنا برامون عادی شده بود چون که هر شب سر یه چیز باهامون دعوا می کرد.
تا زمانی که مامان بود اون خودش و سپر ما می کرد و به خاطر ما حسابی ازش کتک می خورد ولی از اون روزی که فقط جسم سردش و توی اتاق دیدیم که بی جون رو زمین افتاده بود دیگه هیچ وقت کسی خودش و برای ما سپر نکرد یعنی کسی نبود که بخواد سپر ما بشه.
من پنج سال ودانیال هشت سال بیشتر نداشتیم که از پیشمون رفت و ما رو با این پیرمرد روانی تنها گذاشت.
رفتم پیش دانیال و گفتم: داداشی؟
ــ جونم؟
ــ من می خوام برم پیش مامان... میای؟
سرش و بالا گرفت و بهم نگاه کرد ولی من سرم پایین بود نمی خواستم اشک تو چشمام و ببینه.آغوشش و برام باز کرد و آروم برای مامان اشک ریختم صدای آروم دانیال و شنیدم که گفت: با هم می ریم.
حاضر شدیم و با هم راه افتادیم بعد از چند مدت رسیدیم به قبری که توی اون قبرستون فقط منو دانیال اونو می شناختیم. با هم قبر و شستیم و کنارش نشستیم.
ــ سلام مامانی اومدیم پیشت باهات...باهات یه ذره حرف بزنیم.مامانی ما دیگه خسته شدیم دیگه نمی تونیم. خسته شدیم از این همه دعوا از این همه کتک از این همه فحشایی که بهمون می ده. مامانی دلمون برات تنگ شده آخه تو چرا این قدر زود از پیشمون رفتی؟ مامانی کاشکی برگردی کاشکی دوباره بیای و کنارمون باشی...ای کاش دیگه این همه نگیم ای کاش دیگه.
دانیال بیصدا نشسته بود و گلی رو که دستش بود پرپر می کرد و گلبرگاش و روی قبر می ریخت. سرش پایین بود ولی من دیدم که داشت آروم آروم اشک می ریخت. بعد از این همه سال دانیال گریه کرد و این یعنی که خیلی بیشتر از خیلی دلش گرفته.
بعد از چند مدت دانیال اشکاش و تند تند پاک کرد و گفت: دلی بریم.
بلندش شدیم و مثل همیشه عکس سنگی بالای قبرش و بوسیدیم و رفتیم. بعد از این چند روز خیلی حالم بهتر شده بود که اومده بودم پیش مامان.
داشتیم با هم راه می رفتیم منم واسه این که یه ذره دانیال از اون حال و هوا در بیاد گفتم: فرض کن الان بریم خونه و اون نباشه.
خنده ای کرد و گفت: من که از خدامه اون خونه نباشه.
من: دانی من بستنی می خوام.
ــ منم بستنی می خوام.
ــ خب الان چیکارکنیم؟
ــ بریم بستنی بخوریم.
ــ چقدر فکر کردی تا به این نتیجه رسیدی آقای پروفسور؟
ــ طی سی سال تحقیق و بررسی به این نتیجه رسیدم.
ــ آفرین به این مغز فندقیت.
رفتیم به جایی که همیشه با هم اونجا بستنی می خوردیم و دو تا سنتی گنده سفارش دادیم. پول منو دانیال در حدی بود که بتونیم هر روز واسه خودمون بستنی بخریم و شهریه های باشگاهامون و بدیم ولی نه در حدی که واسه اون خرس گنده کباب درست کنیم.
من: دانی امروز نوبت توئه حساب کنی ها.
ــ من چرا؟ نوبت خودته.
ــ خیلی خنگی دانی اون روز من حساب کردم.
ــ کدوم روز؟
ــ دقیقا سه روز پیش.
ــ آهان. خب من الان پول همرام نیست.
ــ من همرامه ولی نمی دم.
ــ آخه چرا کرم دریایی؟
ــ خب نوبت توئه جلبک.
ــ خیلی نامردی.
ــ این که معلومه من نامردم تو،هم نا زنی.
ــ خیلی خب حالا واسه من استدلال نیار.
ــ دانی می دونی دلم چی می خواد؟
ــ چی؟
ــ برم خونه و همون قابلمه بزرگه رو هست بکوبم تو فرق سر اون پیرمرده دیوونه.
زد زیر خنده و گفت: خاک تو سرت با این آرزوت.
ــ هر چی باشه از آرزوهای تو بهترن.
ــ مال من با تو خیلی فرق دارن.
ــ خب یکی از این فرقا رو بگو.
ــ خب مثلا تو دوس داری با قابلمه بزنی ولی من با مشت و لگد.
دانیال یه رزمی کار خیلی خفن بود که هر کی باهاش در می افتاد بی شک راهی کما می شد منم که ماشالله یه رقاص حرفه ای بودم از وقتی که کوچیک بودم ایروبیک کار کردم تا الان همون جا هم یه دوست خل و چل به نام عاطفه پیدا کردم و با غزل که از ابتدایی با هم بودیم حسابی صمیمی شدیم.
من: خاک تو سرت با این فرقی که گفتی.
ــ تو سر خودت کرگدن اهلی.
تا خواستم جوابش و بدم پسره بستنی ها رو آورد و گفت: امر دیگه ای نیست؟
من: نه خیلی ممنون.
ــ تو مرض داری جوابش و می دی امروز نوبت من بود اون روز تو بهش گفتی.
ــ ببین تو امروز خواستی از من پول بالا بکشی به همین خاطر امروز و من بهش گفتم.
همیشه که می اومدیم اینجا این پسره می اومد و می گفت امر دیگه ای نیست؟ من و دانیال هم نوبتی بهش می گفتیم نه خیلی ممنون. بدون این که این سه تا کلمه رو تغییر بدیم. سه روز پیش که اومدیم من بهش گفته بودم و امروز نوبت دانیال بود که بهش بگه ولی من زرنگی کردم و بهش گفتم.
دانیال: به خاطر این کارت واسه فردا و پس فردا من بهش می گم نه خیلی ممنون.
من: خیلی خب باشه.
ــ دلی من به یه نتیجه ای رسیدم.
ــ باز چی کشف کردی پروفسور؟
ــ این که منو تو واقعا سه تخته مون کمه.
ــ من خیلی وقت پیش بهش رسیده بودم.
ــ راستی دلی؟
ــ جون دلی؟
ــ امشب علی و ایمان میان پیشمون.
ــ جدی؟؟
ــ جدیه جدیه جدی.
ــ ایول.
علی و ایمان دوستای خیلی صمیمی دانیال بودن و همیشه می اومدن و بهمون سر می زدن و حسابی با هم کیف می کردیم علی و ایمان رو مثل داداشای خودم دوس داشتم خیلی خاکی بودن. در ضمن علی منو آبجی صدا می زد ولی ایمان هر بار با یه اسم جدید.
پول و حساب کرد و با هم رفتیم خونه سر راه برای دلارام هم پفک خریدیم ولی وقتی که دیدم اون پیری خونه نیست از خوشحالی شروع کردم به جیغ و داد و رفتم پیش دلارام و گفتم: سلام علیکم خانوم خانوما احوال شما؟
اومد و روی پام نشست آروم نازش کردم و گفتم: خرگوشی جونم انگار تو،هم خیلی خوشحال شدی از این که اون پیری نیستش مگه نه؟
بهم نزدیک تر شد و من از خوشحالی گفتم: الهی قربونت بشم.
دلارام اسم خرگوش سفید و قهوه ای رنگه منو دانیال بود که خیلی هم دوسش داشتیم اسمش و شبیه اسم خودم گذاشته بودم خیلی اسمامون به هم می اومد دلارام و دلنیا و دانیال ولی خب بیشتر دلی صدام می زدن.
من: دانی؟
ــ بله؟
ــ پفک دلارام و بیار.
ــ اومدم.
دانی هم اومد و گفت: احوالت خوشگله؟
بعد چند تا پفک جلوش گذاشت و گفت: میل بفرمایید دلارام خانوم.
من: فدات بشم دختر خوشگلم بخور چاق بشی این روزا خیلی لاغر شدی.
وقتی که پفکا رو دونه دونه دستش می گرفت ومی خورد دوس داشتم اون قدر تو بغلم فشارش بدم که بترکه.
من: دانی نگاه کن چقدر شیرینه قربونش بشم.
ــ آره خیلی گوگولیه.
ــ شبیه توئه.
ــ کوفت. حالا شدم شبیه خرگوش؟
ــ وا مگه دلارام چشه؟
ــ هیچی هیچی جوش نیار.
ــ آهان حالا شد.
شب علی و ایمان اومدن پیشمون و حسابی کیف کردیم که یهو بحث سپهر اومد وسط آخه این روزا این رادپور چلمنگ هی می اومد خونمون تا اینکه بعد از چند روز دیگه شدن دو نفر با پسرش می اومد و منو دانیال فقط حرص می خوردیم.
اسم پسرش سپهر بود و چشای هیزی داشت که شبیه وزغ بودن. اصلا وقتی می اومد با اون چشمای وزغیش قورتم می داد پسره ی هیز بیشعور.
فردا شب هم طبق معمول گردن خوردشون می اومدن اینجا. دانیال هم که متوجه نگاه های سپهر شده بود مدام بهم می گفت برو تو اتاقت. منم تا جایی که می تونستم ازش فاصله می گرفتم.
من: بچه ها می خوام این سپهر و بچزونم.
ایمان: چطوری؟
من: خب همین دیگه می گم دنبال یه راه باشیم.
علی: چای بریز روش.
دانیال: مو بنداز تو غذاش.
ایمان: میوه کرم خورده بهش بده.
من: پونز بذارم زیرش.
دوباره با هم زدیم زیر خنده با این پیشنهادامون.
من: نه بچه ها جدی می گم.
علی: خب ما هم جدی گفتیم.
من: آخه جوجه ها همه ی اینا رو خودم بهتون یاد دادم حالا حرفای خودم و واکس می زنین تحویل خودم می دین.
من: بچه ها این یارو یه ماشین خیلی خفن داره.
دانیال: خب؟
من: می خوام ماشینش و خط بندازم.
ایمان: به عواقبشون هم فکر کردی؟
من: به نظر من که می ارزه.
دانیال: اون که آره ولی اینم در نظر بگیر که اون پیری وقتی عصبانی بشه چیکار می کنه.
ایمان: فکر کنم رو رادپور خیلی تعصب داره.
من: آره بابا یه جوری هواشون و داره انگار زنشه.
همه با صدای بلند زدیم زیر خنده که دانیال گفت: به ناموسش حرف نزنین.
علی: خب نگفتی حالا می خوای چیکار کنی؟
من: ماشینش و خط می ندازم.
ایمان: دیگه؟
من: یه بارم مو می ندازم تو غذاش.
علی: ولی این دوتا کمه.
من: همین دو تا رو هم انجام بدم شاهکار کردم اگه اون پیری بفهمه باید فاتحه خودم و بخونم.
هر سه تاشون با هم گفتن: ایول آبجی کوچیکه.
کلی با هم دیگه حرف زدیم و خندیدیم تا اینکه علی گفت: ایمان اون پیری از راه برسه برامون بد می شه دیر وقته دیگه باید بریم.
من: دمتون گرم بچه ها مثل همیشه خیلی خوش گذشت.
تا دم در باهاشون رفتم و ازشون خداحافظی کردم. بعد از حدود دو ساعت هم جناب امپراتور از راه رسید و من بدبخت نشستم دو ساعت واسشون چای دم کردم. انگار کلفت گیر آورده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,466
امتیاز
24,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
به نام خالق عشق
پارت سوم

آب و گذاشتم رو گاز تا جوش بیاد و واسه اون دو تا غول بیابونی چای درست کنم.
دانیال با فریاد گفت: دلنیـا.
منم کم نیاوردم و با صدای بلندتر از خدش گفتم: چه مرگته داداشی جونــــم؟
ــ تو کدوم گوری داری به سر می بری؟
ــ آشپزخونــــه.
سریع اومد تو آشپزخونه و مثل همیشه قلقلکم داد منم یه گاز از بازوش گرفتم.
من: وای دانی من دیگه از دست این دو تا غول بیابونی خسته شدم.
ــ البته تقصیرشون نیست بیکارن و هی میان پیش ما.
ــ الهی گردنشون بشکنه.
ــ نکنه بازم می خوان بیان؟
ــ پس چی؟ امروز ظهر اون پیری یه جوری تهدید کرد که تا عمر دارم دیگه ازشون بد پذیرایی نکنم.
ــ راستی دلی می دونی دیشب همون وزغه چی بهم گفت؟
ــ چی گفت؟
ــ گفت بیا و تو شرکت من کار کن.
با تعجب گفتم: دروووغ!!!
ــ به جون تو.
ــ خب بعد تو چی بهش گفتی؟
ــ قبول نکردم ولی اون خیلی اصرار داره که برم تو شرکتش کار کنم می گه حقوقی که من بهت می دم تقریبا چهار برابر حقوقیه که الان می گیری.
ــ خب چهار برابر حقوق الان تو می شه نزدیکای دو میلیون.
ــ من به همین پونصد هزار راضیم.
ــ منم ازش خوشم نمیاد خیلی آدمه چندشیه.
ــ حقوق من در حدیه که بتونیم باهاش لباس خوشگل واسه هردومون بخریم و شهریه باشگاهامون و بدیم و هر روزم بستنی واسه خودمون و هویج و پفک هم واسه دلارام بخریم همین کافیه دیگه مگه نه؟
ــ آره بابا.
دانیال توی یه رستورانی کار می کرد و با حقوقش کارامون و راه می انداختیم.
منم خواستم برم و منشی یه شرکت بشم که دانیال آتیشی شد و خیلی شیک و مجلسی گفت تو خیلی غلط کردی تا من هستم نیازی نیست تو بری کار کنی شما فعلا می شینی درست و می خونی.
پارسال برای اولین بار که کنکور دادم اون چیزی که خواستم نشد و الان دارم دوباره می خونم که داروسازی قبول بشم.
من: ولی دانیال اگه بری پیشش شاید دیگه نیازی نباشه این قدر خودت و توی اون رستوران اذیت کنی.
ــ می دونم دلی ولی نمی دونم چرا حس خوبی نسبت به این آدم ندارم.
ــ خب همه ی وزغا این جورین دیگه.
ــ ولی دقیقا شبیه همون وزغیه که تو رودخونه گرفتیم.
ــ خیلی هم هیزه.
ــ اون که صد البته.
ــ خواهر برادر نداره؟
ــ نه نداره چرا پرسیدی؟
ــ همین جوری حالا چیکار می کنی؟
ــ نمی دونم باید تا زمانی که چیزی به اون پیری نگفته بهش حالی کنم که نمیام اگه به اون بگه مطمئن باش مجبورم می کنه که برم.
ــ راس می گی. خب بهش بگو من خودم سر کارم و در حال حاضر نیازی به کار جنابعالی ندارم.
ــ من چند بار بهش گفتم ولی وزغ که این چیزا رو نمی فهمه.
با هم زدیم زیر خنده خب مگه دروغ می گفتیم؟ با اون چشای سبز و هیزش شبیه وزغ بود.
رفتم توی اتاق تا لباس بپوشم چون اون دو تا غول داشتم می اومدن. سعی کردم وقتی که اون وزغ میاد ساده ترین لباسام و بپوشم چون اصلا از طرز نگاهش خوشم نمی اومد.
کش موهام و باز کردم و خرمن موهای خرمایی رنگ و لختم که تا روی کمرم بود دورم ریخت. موهام و شونه زدم و به صورتم تو آینه نگاه کردم.
چشمای درشت خاکستری با مژه های بلندی که درست شبیه مامانم بود و زمانی که سرمه می کشیدم دیگه بیش از حد بزرگ نشون می دادن بینی کوچولو و سر بالا و لبای قلمبه ای داشتم و حسابی سفید بودم قد بلندی داشتم و یه هیکل عالی چون که از کوچیکی ایروبیک می رفتم.
صورتم و خیلی دوست داشتم چون از هر چیزی که داشتم خوشگل تر بود یه بار هم واسه اولین بار تو عمرم سرمه کشیدم و چشام دیگه حسابی جلب توجه می کردن و سر همون بازم از اون پیری یه کتک حسابی خوردم و از اون روز به بعد دیگه هیچ وقت سرمه نکشیدم.
یه تونیک و شلوار جذب مشکی پوشیدم با یه شال توسی و حتی ذره ای هم آرایش نکردم.
نشستم ل**ب تخت که گوشیم زنگ خورد و با دیدن اسم عاطفه لبخندی زدم و گفتم: بنال.
ــ چطوری شتر مرغ؟
ــ به تو ربطی داره؟
ــ چه خبرا؟
ــ خبر دارم دسته اول.
ــ خب بگو.
ــ جدیدا با یه وزغ آشنا شدم که خیلی هم ناجور نگاه می کنه.
ــ درووغ؟؟؟
ــ دروغم کجا بود؟
ــ خب اسم؟ شهرت؟ سن؟ شغل؟ قیافه....
ــ هوووی وایسا بابا انگار داره اسم شهر شهرت بازی می کنه.
ــ خب بگو دیگه؟
ــ اسمش سپهره...
ادای عق زدن و در آورد و گفت: برو بابا همش واسه خودت حالم به هم خورد با این اسمش.
ــ تازه کجاهاش و دیدی شبیه وزغه لامصب.
خندید و گفت: ببین خدا چیا رو به کیا می ده.
ــ همش واسه خودت بابا خیلی هم بهت میاد تو وزغ اونم وزغ دیگه چی می خوای؟ از این بهتر اصلا داریم؟
ــ خفه شو بابا نه که خودت خیلی خوشگلی؟
ــ از تو بهترم سیفون.
ــ به کار من که نمیاد.
ــ خب واسه غزل.
ــ غزل هم فک نکنم دوس داشته باشه.
ــ ولی پولداره خیـــــلی هم پولداره
با ذوق و شوق گفت:چــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ــ نخودچی. می گم پولداره.
ــ می گم دلی جونم؟؟؟؟؟ برام جورش کن حالا که فکر می کنم می بینم خیلی به هم میایم.
ــ خاک تو سرت کنم بدبخت مرد ذلیل.
ــ خفه شو باو تو این زمونه پسر پولدار قحطیه.
ــ آخی عشقم اون موقع می بینی یه وزغ کوچولو اومد و منو خاله صدا زد.
ــ کوووفت.
ــ ولی لامصب باباش خیلی خوشتیپه.
ــ ای جووون پدر شوهر خوشتیپ و پولدار هم قحطه.
ــ الهی نصیبت بشه مادر.
ــ الهی آمیـــــــــن!!!!!
ــ شکمش اندازه ی قابلمه نذری خاله مریمه.
ــ هان؟
ــ خب می گم خوشتیپه.
ــ شکمش چاقه؟
ــ خب می گم دیگه قابلمه نذری مامانت و تصور کن می شه شکم باباش.
ــ زهرمار به پدرشوهرم حرف نزن.
ــ برو بابا با این شوهر چلغوز و چش وزغیت.
ــ خودش و ول کن پولش و عشقه.
ــ دیگه دهنت و ببند الان میاد.
ــ کی؟
ــ پیری و شوهرت.
ــ خب اومدن سلام منو بهش برسون.
ــ گمشو بابا من تف هم تو صورتش نمی کنم چه برسه به این که سلام توئه چلغوز و برسونم.
ــ ایــــش بی احساس.
ــ عاطفه دیگه دهنتو ببند.
ــ فردا میای باشگاه؟
ــ آره.
ــ ایول.
ــ قطع کن دیگه نفله.
ــ خیلی خب بابا.
ــ قطع کن دیگه.
ــ بای.
ــ گم شو.
خواستم از اتاق خارج بشم که چشمم افتاد به قاب عکس کوچیکی که رو میز بود و یه خورده کج شده بود و دوباره راستش کردم.
اون عکس مال روز تولدم بود که منو دانیال و علی و ایمان با هم گرفته بودیم. منو دانیال دستامون و دور گردن هم حلقه کرده بودیم و ایمان سمت چپ بود و علی سمت راست من. همه خندیده بودیم و شاد بودیم.
یکی از بهترین روزای عمرم همون روز بود و هرگز فراموشش نمی کنم.
و در آخر به عکس مامان که همیشه رو میزم بود تا همیشه نگاش کنم. عکس مامان سمت راست بود و عکس چهارتاییمون و هم سمت چپ بود.
دستم و رو عکس مامان کشیدم و رفتم تو آشپزخونه ی کوچیک خونه مون و چای و دم کردم واسه اون دو تا غول بی شاخ و دم.
من: دانیـــــــال!!!
ــ چیه مغز فندقی؟
ــ بیا اینجا داری چه غلطی می کنی اون بیرون؟
ــ اومــدم!!!
سریع اومد و پیشم نشست و گفت: تا اون پیری نیومده بیا کباب کباب.
ــ باشه.
روبروی هم نشستیم و بازی رو شروع کردیم این دانیال لامصب خیلی محکم می زد هر بار که بازی می کردیم من روی دستام کامل کبود می شد ولی دانیال کمتر چون ضربه های من اندازه ی اون محکم نبود.
تا یه مدت زیادی بازی کردیم این قدر به هم زدیم که دیگه دستام گزگز می کرد که یهو زنگ خونه به صدا در اومد.
 

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,466
امتیاز
24,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
به نام خالق زیبایی ها
پارت چهارم
من: اوه اوه اومدن.
ــ دلنیا وای به حالت نزدیک اون پسره بشی فهمیدی؟
لحنش خیلی جدی بود به همین خاطر گفتم: باشه باشه.
در و باز کردم و با چهره ی مبارک هر سه تاشون روبرو شدم با لحن خیلی خشک و سردی باهاشون سلام کردم و تعارف کردم که گردن خودشون بیان داخل.
وزغه: حال شما خوبه دلنیا خانوم؟
ــ ممنون.
باباش: خوبی دخترم؟
ــ ممنون شما خوبین؟
اینو گفتم چون که بابام داشت بهم نگاه می کرد و این یعنی که مثل آدم سلام و احوال پرسی کن.
باباش: خیلی ممنون.
لبخند بیش از حد مصنوعی زدم و گفتم: بفرمایید تو.
دوس نداشتم بعد از مامان کسی منو دخترم صدا بزنه. من دختر هیچ کسی نبودم حتی همین پیرمردی که جلوم وایساده بود و به ظاهر پدر من و دانیال بود. اون هیچ وقت لایق اسم پدر نبوده چون که هیچ وقت برای منو داداشم پدری نکرد و هیچ وقت برای مامانم همسر خوبی نبود.
از وقتی که مامان از پیشمون رفت به چشم قاتل مامانم بهش نگاه می کردم. اون مامانم و دق داد. وقتی که مامان من هنوز یه دختر راهنمایی بود به زور شوهرش دادن و مجبور به تحمل یه زندگیه مسخره و مزخرف شد یه زندگی زجرآور و بدون عشق.
شوهرای مردم با شاخه گل به استقبال زناشون می رفتن ولی اون با کتک و فحش و دعوا. این قدر تو زندگیش زجرش داد که دق کرد و مرد.
هیچ وقت ازش محبت ندیدیم مامانم و که دق داد الانم قصد داره منو دانیال و دق بده. تو این همه سالی که مامانم مرده غیر از روز خاکسپاری دیگه هیچ وقت سر خاکش نرفت.
صبح زود از خونه می زنه بیرون و شبا هم با این دوتا نره غول برمی گرده خونه. روزایی رو هم که یهویی میاد خونه یه دعوا می کنه و می ره یعنی کلا کاره هر روزش اینه.
رفتیم داخل و بعد از اینکه ازشون پذیرایی کردم نشستم جفت دانیال و هیچ حرفی هم نمی زدم که یه دفعه گوشی دانیال زنگ خورد.
در گوشم گفت: تو برو تو اتاقت.
من: کیه داره زنگ می زنه؟
گوشی رو نشونم داد و گفت: علی.
من: آهان باشه.
دانیال که رفت سریع بلند شدم و خواستم برم تو اتاقم که وزغه صدام زد البته خیلی آروم که کسی متوجه نشه.آروم برگشتم و نگاش کردم یعنی چه مرگته؟
ــ بیا اینجا بشین.
وا!!! چه پررو شده این یارو.
گفتم: می خوام برم درس بخونم.
ــ درس بخونی؟ درس چی؟
با حرص گفتم: اصولا افراد واسه چی درس می خونن؟
ــ واسه کنکور می خونی؟
ــ آره واسه کنکور.
ــ چه رشته ای؟
ــ تجربی.
ــ آهان خوبه. می خوای چی قبول بشی؟
وااای این چقدر سوال می پرسید پسره ی پررو. بماند که داشت با اون چشای وزغیش قورتم می داد.
ــ من وقت ندارم بشینم و هی به تو جواب بدم کارت و بگو می خوام برم.
ــ خیلی پررویی دختر.
با صدای آرومی که کسی متوجه نشه گفتم: دلت می خواد شر درست کنی؟
ــ یه جورایی آره.
ــ ببین پسر جون نرو رو اعصابم برات بد می شه.
ــ اوه اوه چه قدرم زبون درازی.
ــ زبون دراز هستم که هستم به جنابعالی ربطی داره؟
ــ آره از امروز به بعد خیلی از کاراتون به من مربوط می شه.
ــ منظورت چیه؟
ــ خودت می فهمی.
ــ امر دیگه ای نیست؟
ــ فقط یه چیز.
ــ بگو دیگه.
ــ خیلی قیافت پرفکته ازت خوشم میاد.
از این حرفش و مخصوصا لحن حرف زدنش خیلی ترسیدم. این چه مرگشه؟
من: جنابعالی خیلی غلط کردی که درمورد قیافه ی من نظر می دی.
بعد با حرص بلند شدم و رفتم توی اتاق و در و محکم به هم کوبیدم و نشستم پای کتابام و سعی کردم درس بخونم ولی اصلا تمرکز نداشتم.
پسره ی بیشعور چشم وزغی راس راس داره تو چشام نگاه می کنه بعد می گه خیلی قیافت پرفکته ازت خوشم میاد. خاک تو سرت کنم وزغ بیشعور.
حدود یک ساعت گذشت که دانیال واسه گوشیم پیام فرستاد و نوشته بود: دلی من الان زنگ و می زنم تو،هم سریع بیا بیرون.
من: اومدم.
این اولین نقشه ای بود که می خواستم اجرا کنم یعنی خط انداختن ماشین. دانی بیرون رفت که زنگ و بزنه و من به بهانه ی باز کردن در برم بیرون و ماشینش و داغون کنم.
کلید و از زیر بالشت برداشتم و گذاشتم تو جیبم و از اتاق رفتم بیرون و صدای زنگ اومد.
بابا: دلنیا برو در و باز کن.
من: چشم.
رفتم بیرون و در و باز کردم و دانیال و دیدم.
دانی: برو و سریع بیا.
من: اوکی.
جلوتر رفتم و کنار سوزوکی سفیدش وایسادم و کلید و از جیبم بیرون آوردم و گذاشتم رو در سمت راننده و تا آخر کشیدم. صداش مغزم و سوراخ کرد. اوه اوه چه کردم ایـول دلنیا خانوم.
اصلا دلم خنک شد و بی اختیار یه لبخند پت و پهن نشست رو لبم.
دانی: دلنیا زود باش بیا.
من: خوشگل شد؟
ــ آخخخ که دلم خنک شد ایول دلی.
ــ ما اینیم دیگه.
سریع با دانیال رفتم داخل و من یه راس رفتم توی اتاقم و اولین چیزی که جلو چشام ظاهر شد آرم تیم رئال مادرید روی دیوار اتاقم بود.
هر چهارتامون رئالی هزار آتیشه بودیم و به همین خاطر یه بار پیشنهاد دادم که بیاین و با هم علامت تیم و رو دیوار بکشیم.
هر چهارتامون رنگای سرمه ای و زرد و قرمز و مشکی واسه کشیدنش خریدیم و با هم روی دیوار اتاقم کشیدیمش.
اون قدر بزرگ بود که تقریبا نصف دیوار و اشغال کرده بود و زیرش به انگلیسی با رنگ مشکی اسم تیم و نوشتیم و هر چهارتامون زیرش امضا زدیم و اسمامون و نوشتیم.
اون روز یکی از بهترین روزای عمرم بود و کلی خندیدم.
طبق عادت همیشگیم حالت دمر روی زمین دراز کشیدم و مشغول درس خوندن شدم و پاهام و به نوبت بالا و پایین می بردم. اطرافم پر از کتاب و دفتر و خرت و پرت بود.
کلا عادتم بود باید این شکلی درس می خوندم وگرنه هیچی حالیم نمی شد.
بعد از چند ساعت بالاخره عزم رفتن کردن تو دلم گفتم الهی برین دیگه اصلا هم برنگردین.
دم در آروم رفتم کنارش و بهش گفتم: حرف امشبت رو نشنیده می گیرم ولی وای به حالت دفعه ی دیگه بخوای همچین غلطایی بکنی.
ــ می گم زبونت خیلی درازه.
ــ دفعه ی دیگه هم بیجا کردی در مورد من نظر بدی حالیته بچه پررو؟
ــ مثلا می خوای چیکار کنی؟
ــ کاری می کنم که از این حرفات پشیمون بشی اگه الان بگم که هیجانش از بین می ره دیگه.
ــ اوه مادمازل اخم نکن بهت نمی یاد.
ــ گورت و گم کن دیگه.
ــ مودب باش.
ــ نمی خوام باید از تو اجازه بگیرم؟
تا خواست حرف بزنه دانیال اومد و با اخم بهم نگاه کرد و منو کشید کنار خودش و سپهر هم دیگه ادامه نداد.
هر دوتامون منتظر بودیم که الان خط روی ماشینش و ببینه. همین که خواست در ماشینش و باز کنه چشاش قده نعلبکی شد.
باباش: سپهر چی شده؟
ــ ماشینم.
باباش رفت پیشش تا ببینه چی شده که با دیدن اون خراش خیلی بزرگ حسابی تعجب کرد. سپهر که دیگه از خشم سرخ شده بود و بی اختیار به من نگاه کرد و با دیدن لبخند خبیص رو لبم خودش تا ته ماجرا رو فهمید.
یعنی داشت منفجر می شد این قدر عصبانی بود.
باباش: عیبی نداره سپهر حتما کار یه بچه بوده.
بابا: امون از دست این بچه ها.
باباش: مشکلی نیست.
یه خورده با هم حرف زدن و بعد رفتن و من و دانیال رفتیم تو اتاق و یه دل سیر خندیدیم. واقعا چهره اش اون لحظه خیلی دیدنی و بامزه بود داشت از عصبانیت می ترکید.
دانی: مگه بهت نگفتم با این یارو هم کلام نشو؟
ــ خب خیلی رو مخه. در ضمن دیگه داشت خیلی گنده تر از دهنش حرف می زد.
ــ دلنیا وای به حالت اگه یک بار فقط یک بار دیگه با این پسره حرف بزنی اون موقع طعم کتکای منم می چشی.
لحن دانی خیلی جدی بود و اولین باری بود که تهدید می کرد.یه خورده ازش ترسیدم چون که تا الان از دانیال به جز مهربونی چیزی ندیده بودم.
چند مدت گذشت و رفت و آمدهای اینا هی ادامه داشت و رفتار این سپهر هم خیلی مشکوک بود.
هر شب درمورد کار دانیال باهاش حرف می زد و دانیال بدبخت هر چی می گفت خودم کار دارم تو گوشش نمی رفت تا اینکه این موضوع رو با بابا در میون گذاشت و اونم وقتی که مخالفت دانیال و دید یه دعوای حسابی باهاش کرد تا اینکه دانیال مجبور شد بره و تو شرکتش کار کنه.
یه شب که سرم حسابی درد می کرد خواستم یه ذره بخوابم تا شاید سرم خوب بشه ولی این دو تا خروس بی محل بازم اومدن و این قدر عصبانی شدم که دیگه حد و حساب نداشت. دارم برات خروس بی محل.
رفتم و تو آشپزخونه و چای ریختم و گذاشتم رو سینی. رفتم بیرون و اول به باباش تعارف کردم و بعد به مثلا بابام و بعد که نوبت سپهر رسید الکی حالم و بد کردم و چای از دستم افتاد و همش ریخت رو لباسش و اون لحظه این قدر دلم خنک شد که واسه یه لحظه کلا سر دردم و فراموش کردم.
برای این که ضایع نشه وقتی چای رو ریختم روش خودم و انداختم رو زمین و سرم و با دستام گرفتم اون که عین جت بلند شد و رفت بیرون.
خودم حالم بد بود ولی یه خورده با صحنه سازی بدترش کردم و در نهایت به این انتقام شیرین دست پیدا کردم.
واسه اینه می گم هر کی با من در افتاد ور افتاد. اون پیری هم داشت با اون چشای برزخیش نگام می کرد که یعنی دارم برات.
دانیال: دلنیا چی شدی؟
بریده بریده گفتم: ح...حالم... ب...بده.
دانیال رو به باباش گفت: خیلی متاسفم ولی باید دلنیا رو ببرم.
ــ مشکلی نیست پسرم. دلنیا جان دخترم خوبی؟
الکی فقط سرم و بالا پایین کردم و دانیال بلندم کرد و بردم تو اتاق همین که در و بست دوباره شدم دلنیای روز اول.
ولی واقعا بازیگر خوبی بودم طوری که دانیالی که همه ی حقه های منو می دونست بازم باور کرده بود.
دانیال با تعجب زیاد گفت: تو....تو که...
من: ببین دانی من رو خوابم خیلی حساسم و دقیقا زمانی که می خواستم بخوابم این خروس بی محل اومد و مزاحم خوابم شد پس باید عواقبش و هم می دید.
ــ ایـــــول!!!
ــ چاکر شوما هم هستم. فقط سوتی ندی یه موقع بگو حالم بده.
ــ خودم می دونم فسقلی.
کیف کردم واسه خودم. قیافش اون لحظه خیلی بامزه بود اون قدر تند رفت بیرون که رکورد سرعت یوزپلنگ و شکست.
 

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,466
امتیاز
24,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
به نام آن که در همین نزدیکی هاست.
پارت پنجم
سپهر روز به روز به من نزدیک تر می شد و من بیشتر ازش حالم به هم می خورد. دانیال تا یک ماه اونجا کار کرد و سپهر اولین حقوقش رو داد که یک و نیم میلیون بود.
ولی با حرفی که دیشب بهم زد قشنگ مغزم سوت کشید. با کمال پررویی گفت که من دوستت دارم. اون شب با اون حرفش این قدر داغ کردم که حد و حساب نداشت. به همین خاطر وقتی که داشتم برنج می کشیدم بشقاب سپهر و آوردم و اول یه ذره برنج کشیدم بعدش یه تار از موهام و که خیلی خیلی هم بلند بود و گذاشتم رو برنج و بعد بقیه ی برنج و روش ریختم. عق یعنی خودم داشتم بالا می اوردم ولی باید تقاص این حرفش و پس می داد بالاخره.
سفره رو چیدم ولی بشقاب سپهر و نذاشتم که یه موقع اونو ندم به یه نفر دیگه اون موقع بدبخت می شم.
من: بفرمایید شام.
بعد از یکی دو دقیقه اومدن و سر سفره نشستن ما که میز و از این جور قرتی بازی ها نداشتیم و رو زمین غذا می خوردیم.
سپهر که نشست سریع بشقابش و گذاشتم جلوش و به همه گفتم: بفرمایید.
وسطای شام بودیم که یهو سپهر وایساد و بعد از یه مکث طولانی در دهنش و گرفت و بلند شد و سریع رفت تو دستشویی.
من و دانیال داشتیم می ترکیدیم ولی به زور جلوی خودمون و گرفته بودی که یه موقع نخندیم وگرنه پته ام می افتاد رو آب.
بعد از یه مدت طولانی برگشت و با اون صورت آتیشیش به من خیره شد. بابا به این طرز نگاهش یه ذره شک کرد و فکر کنم متوجه شد هر چی که بوده زیر سر من بوده.
یا خدا یعنی امشب باید دوباره کتک بخورم؟
بابا: پسرم چی شد؟
ــ هیچی یه مو بود.
همین و گفت و بابا زل زد به من که یعنی دارم برات. با این کار فکر کنم فهمید که خراش ماشینش هم کار من بوده.
بابا: شرمنده پسرم.
ــ نه این چه حرفیه.
با این حرف خودش و باباش یه تشکر کوچیک کردن و از سر سفره بلند شدن.
یعنی کیف کردم واسه خودم.
بعد از یه ساعت بلند شدن و رفتن و من خودم و واسه یه کتک حسابی آماده کردم.
خواستم برم تو اتاقم که گفت: کجا؟
برگشتم و بهش نگاه کردم.
بابا: من با تو کار دارم.
یا خدا خودت رحم کن. دستم و کشید و منو برد تو اتاق و در و بست و پرتم کرد رو تخت.
ــ دختره ی کثافت تو عابروم و پیش اونا بردی. به چه جرئتی این کارا رو کردی هااان؟؟؟انگار خیلی دلت کتک می خواد. حتما خراش روی ماشینش هم کار تو بوده نه؟ اون شبم که چای ریختی روش و پیششون سنگ رو یخم کردی. آخه چرا تو این قدر پررویی؟
و دوباره با اون کمربندش به جونم افتاد و آخر سر هم یه سیلی محکم بهم زد و گفت: این واسه کار امشبت.
دومی رو محکم تر زد و گفت: اینم واسه کاری که با ماشینش کردی.
این قدر زده بود که داشتم از حال می رفتم. آی خدا لعنتت کنه که این قدر بی رحمی. این قدر از درد گریه کردم که چشام داشت از کاسه در می اومد.
با این که به خاطرشون کلی کتک خوردم ولی بازم از کارم پشیمون نبودم.
 

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,466
امتیاز
24,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
به نام پادشاه عالم عشق
پارت ششم
دانیال: دلـــــی!!!!
ــ جون؟؟؟
ــ بزن بریم.
ــ کجا بریم؟
ــ بریم بیرون عشق و حال.
منم از خدا خواسته رفتم و سریع حاضر شدم یه مانتوی بلند سرمه ای پوشیدم با یه شال سفید و شلوار سرمه ای جذب و کفشای سفید. یه کوچولو هم آرایش کردم و زدیم بیرون.
من: می گم دانیال تو از این سپهر خوشت میاد؟
ــ اَه اَه اسمش و نیار که اصلا خوشم ازش نمی یاد.
ــ دانی این سپهر دیگه داره خیـلی دور و برم می پلکه.
ــ غلط کرده پسره ی چش وزغی.
ــ حالم از حرفاش به هم می خوره.
ــ مگه چی بهت می گه؟
راستش از اینکه بگم چیا بهم می گه یه خورده می ترسیدم. دانیال با این که خیلی با من مهربون بود ولی وقتی که عصبانی می شد دیگه گفتن نداره که چه جوری می شد.
اول یه ذره من و من کردم که دوباره گفت: دلنیا.
من: هیچی فقط...فقط...
ــ فقط چی؟ بگو دیگه.
ــ خب یه جوری حرف می زنه اون شب گفت...گفت...
یهو وایساد و گفت: دلنیا درست حرف بزن.
ــ اگه بگم دعوام نمی کنی؟
دستش و تو موهای مشکیش کشید و گفت: آخه خل و چل من کی تو رو دعوا کردم که این دوم بارم باشه؟
ــ خب ...خب به وقتش می گم به شرطی که دعوام نکنی.
ــ باشه.
ــ خب اول کجا بریم؟
ــ اول می ریم لباس می خریم بعدش بستنی می خوریم بعد اگه وقت شد می ریم دور دور.
با شوق و ذوق گفتم: ایـــول!!!
ــ ولی هر چقدرم که آدم بی خودی باشه این حقوقش حسابی به کارمون اومد.
ــ آره اینو گل گفتی.
ــ دانی دیگه راحت می تونی شهریه ی دانشگاهت و بدی.
ــ تو،هم می تونی بری هی کتاب کمک درسی و رمان بخری.
ــ از این به بعد می تونیم به جای دو سه روز یه بار هر روز بستنی بخوریم.
ــ کلا می تونیم خیلی کارا بکنیم.
ــ آره!!!!
ــ احساس می کنم زندگیمون زیر و رو شده دانیال. اولا به زور از پس خرج و مخارج زندگیمون بر می اومدیم.
ــ دلی ما همین الانشم حسابی مشکل داریم و با این یه میلیون پول حل نمی شن.
ــ می دونم ولی خب هر چی باشه یه میلیون از پونصدهزار بهتره.
ــ دلی تو همین روزاس که بری دانشگاه و قطعا خرجمون بیشتر می شه.
ــ خب پس چرا نمی ذاری کار کنم؟
دوباره اخم کرد و گفت: دلنیا چقدر می گم کم این حرف و تکرار کن.
من: خب واسه چی؟ اگه منم برم سرکار می تونیم راحت تر از پس خرج و مخارجمون بر بیایم.
ــ ببین دلی من حرفات و می فهمم ولی به فکر منم باش اگه تو بری سرکار اون موقع مردم می گن یه داداش بی عرضه داشته که واسه تامین خرجشون خواهرش و فرستاده کار کنه.
آهان پس بگو درد دانیال چیه؟ به فکر عابرومون بوده. ایول داداشی.
ــ خب مردم غلط کردن واسه خودشون.
ــ ای بابا دلی وقتی یه چیزی رو می گم گوش کن و دیگه کم در موردش سوال بپرس و دلیل بیار. هیچ کسی تا الان از گرسنگی نمرده هیچ کسی تا الان از این که لباس و خونه نداشته نمرده. منو تو،هم مثل خیلی از این آدما مگه فقط منو تو این طوری هستیم؟ تازه برو خدا رو شکر کن که داریم درس می خونیم و چند دس لباس درست و حسابی داریم.
سرم و به معنی تایید حرفاش تکون دادم و گفتم: هر چی تو بگی.
لپم و کشید و گفت: آفرین فسقلی.
با هم رفتیم و توی همه ی مرکز خریدا رو گشتیم و دق دلی این همه سال و در آوردیم.
من: دانی بریم کارتون عصر یخبندان و پاندای کونگ فو کار و بیاریم امشب نگاشون کنیم.
ــ اونم می خریم.
هوا هنوز کاملا تاریک نبود و به عنوان آخرین کار خواستیم بریم بستنی بخوریم.
من: دانی به علی و ایمان زنگ بزن بگو بیان باهم بستنی بخوریم.
ــ باشه.
بهشون زنگ زد و اونا هم گفتن که تا ده دقیقه ی خودشون و می رسونن. چند مدت صبر کردیم که هردوشون اومدن و من ذوق مرگ شدم.
من: سلوم!!!!!!
علی: سلام آبجی کوچیکه.
ایمان: چطوری پشمک؟
ــ من خوفم دیدی چقدر با وفام؟
دانی: آبجی کوچکیه خودمی.
من: اصن بدون شما از گلوم پایین نمی رفت.
ایمان: معلومه.
علی: حالا راستش و بگو خبریه؟
من: نه به جان تو.
ایمان: خدا کنه همین طور باشه.
همون پسره بستنی ها رو آورد و گفت: امر دیگه ای نیست؟
دانی: نه خیلی ممنون.
من: فردا نوبت منه ها گفته باشم.
ــ نخیرم اون روزی یادته تو گفتی هنوز اون و تلافی نکردم.
ــ اوف هنوز اونو یادته می دونی اون مال کی بود؟
ــ به من ربطی نداره مال کی بود مهم اینه که من هنوز تلافی نکردم.
ــ خیلی خب باشه.
ــ آهان حالا شد.
ــ وای دانی امروز کلی خرج کردیم.
ــ به درک.
ــ فکر کنم کارت پولت ته کشید.
ــ بازم به درک.
ــ اگه تموم شده باشه این یه ماه و چه خاکی تو سرمون بریزیم؟
ــ مثل همیشه...اون روزا چه خاکی تو سرمون می ریختم این ماه هم مثل اون ماه ها.
ــ آهان...راستی دانی می گم این روزا خیلی مشکوک می زنه.
ــ کی؟
با لحن پر از طعنه و تلخی گفتم: پدر گرامی.
ــ آهان اونو می گی؟ نمی دونم. چرا این جور فکری کردی؟
ــ به نظرت این رابطه ی فوق العاده صمیمی و گرمش با این رادپور یه ذره مشکوک نیست؟
ــ نمی دونم دلی هیچ کسی نمی تونه سر از کارش در بیاره.
ــ گاهی وقتا فکر می کنم که این پدر ما نیست.
ــ دلی خواهری این چه حرفیه؟ هر چی باشه بابامونه.
ــ اون فقط اسمش باباس داداش وگرنه هیچ بویی از بابا بودن نبرده. به اونی می گن بابا که مثل کوه پشت زن و بچه اش باشه و نذاره مشکلات اونا رو از پا در بیاره نه این که یه اسم باشه تو شناسنامه ی زن و بچه اش و فقط خونش تو رگات باشه اون هیچ وقت برای ما پدری نکرد حتی مامانم و به کشتن داد. اون حتی اگه روزی تموم دنیا رو به پام بریزه بازم نمی تونم کاراش و ببخشم و به عنوان پدرم بپذیرمش... هیچ وقت.
ــ درکت می کنم دلی می فهمم چی می گی آبجی من سه سال از تو بیشتر پیش این بودم ولی قول بده اینا حرفا فقط بین ما چهارتا باشه.
ــ می دونم.
علی: حالا دیگه ناراحت نباش آبجی کوچیکه.... باشه؟
سرم و به معنی آره تکون دادم که ایمان گفت: نبینم ناراحت باشی پشمک.
من: فراموشش کن.
دانیال: آهان حالا شد.
علی: راستی دلی؟
من: جون؟
ــ سپهر و چزوندی؟
ــ آره بابا یه کتک حسابی هم به خاطرشون خوردم.
ایمان: دِ آخه مگه مرض داری این کارا رو می کنی؟ نکنه خیلی دلت می خواد کتک بخوری؟
نمی دونم چرا ایمان این قدر عصبانی می شد وقتی کتک می خوردم.
من: مهم نیست مهم اینه که دلم خنک شد.
علی: حالا تعریف کنم ببینم چیکار کردی؟
دانیال همه چیز و براشون تعریف کرد و با هم کلی گفتیم و خندیدم. بلند شدیم که بریم داشتیم چهارتایی کنار هم راه می رفتیم که یه ماشین دیدم که خیلی برام آشنا بود.
من: بچه ها.
دانی: چی شده دلی؟
با دست به سوزوکی سفیدی که یه خورده ازمون فاصله داشت اشاره کردم و گفتم: دانی این ماشین سپهر نیست؟
دانی: آره خودشه اینجا چیکار می کنه؟
علی: جونم چه ماشینی داره اینو خط انداختی؟
با لحن کشداری گفتم: بــــلــــه.
داشتیم به ماشینه نگاه می کردیم که یهو سپهر با یه دختری که آرایش و لباسای فجیعی داشت سوار شدن.
دختره یه مانتوی قرمزی پوشیده بود که فکر کنم مال ده سالگیش بود از بس تنگ و کوتاه بود و یه میکاپ کامل در کل شبیه جن بود.
ایمان: این دیگه کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟
علی: لابد دوس دخترشه.
دانیال: این دختره چرا شبیه جن بود؟
من: یه لحظه وایسید ببینم چیکار می کنن.
هر چهارتامون با دقت تمام داشتیم بهشون نگاه می کردیم. اصن دختره همچین براش ناز می کرد من که خودم دختر بودم دیگه داشت حالم از این همه ناز و عشوه به هم می خورد. دانیال راست می گفت شبیه جن بود اونم وزغ.
چند ثانیه که گذشت یعو جلو رفتن و ما هم که فهمیدیم می خوان چیکار کنن هر چهارتامون سرمون و انداختیم پایین.
وای خدا اینا چقدر بی شرم و حیا بودن که وسط خیابون داشتن صحنه مثبت هجده انجام می دادن.
اون لحظه یاد حرف سپهر افتادم که گفت دوستت دارم. واقعا حالم ازش به هم می خورد. این دختر بیچاره رو بگو دلش و به کی خوش کرده.
هنوز سرمون پایین بود که گفتم: یکی چک کنه ببینم تموم شد؟
دانیال: آره تموم شد.
علی: اوف اینا چقدر بی حیان.
با لحن کشداری گفتم: ایش حالم به هم خورد.
ایمان: آخه لامصب حداقل برو تو خونه وسط خیابون جای این کاراس؟
دانیال: مگه تقصیرمه می گم حالم ازش به هم می خوره؟
من: حالا خدا می دونه بعد از این چندتای دیگه قرار داره.
همه با هم زدیم زیر خنده و راه افتادیم سمت خونه و سر خیابونی که مسیرامون و از هم جدا می کرد با هم خداحافظی کردیم.
همه ی چیزایی رو که خریده بودیم و گذاشتیم رو زمین و گفتم: دانی من از سپهر حالم به هم می خوره که هیچ ازشم می ترسم.
ــ واسه همینه که می گم نزدیکش نشو.
ــ حالا فهمیدم که هیچ جمعی مثل جمع چهارنفره ی خودمون نیست.
ــ آره هیچ کسی مثل ما چهار تا نیست.
شب و تا دیر وقت بیدار بودم چون که باید وقتی می اومد خونه براش چایی حاضر می کردم ولی نیومد تا حدود ساعت دو و نیم بیدار بودم ولی ازش خبری نشد. منم گفتم همون بهتر که نیومدی و رفتم خوابیدم.
بعد از دو روز بالاخره اومد خونه و منو دانیال هم اصلا نمی دونستیم که کجا رفته. تو این دو روز هم ما از فرصت استفاده کردیم و به ایمان و علی خبر دادیم و اونا هم اومدن پیشمون و از نبودش حسابی لذت بردیم.
 

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,466
امتیاز
24,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
به نام خداوند آلاله ها
پارت هفتم
علی و ایمان که اومدن با خوشحالی ازشون پذیرایی کردم.
گفتم: دیگه چه خبر بیچاره ها؟
علی: شکر می گذرونیم.
من: ایمان تو در چه حالی؟
ــ واسه من فعلا اتفاق خاصی نیوفتاده.
من: انشالله که می افته اونم یه اتفاق بــد.
علی: دلی اون پیری هنوزم اذیتت می کنه؟
شونه هام و مثل بچه ها بالا انداختم و با لحن غمگینی گفتم: آره.
با این حرفم ایمان از عصبانیت سرخ شد و گفت: خب چرا ازش جدا نمی شین؟
دانیال: این فکر خیلی وقت پیش به سرمون زد ولی مگه می ذاره؟
علی: می گم ایمان یه روز من و تو بیایم و یه دل سیر بزنیمش.
با هم زدیم زیر خنده.
ایمان: ولی الحق خوشتیپه.
من: خاک تو سرت با این سلیقه ت.
علی: ولی بچه ها خدایی با این که سنش بالاس ولی خب فیسش خیلی جیگره.
بچه ها درست می گفتن با این که سن بالایی داشت ولی خب هنوزم صورت مردونه و گیرایی داشت من و دانیال خودمون همین طوری بهش می گفتیم پیری وگرنه جوون به نظر می اومد.
دانیال: آره هر کی منو با اون ببینه می گه که من بابای اونم.
با هم زدیم زیر خنده و گفتم: خودش هیچ ولی اون دوستش رادپور الحق شبیه مانکنه با اون شکمش.
علی: شبیه زن بارداره.
دانیال: سپهر هم که صورتش عین قرص ماهه.
ایمان: اصن مثل پنجه ی آفتاب می مونه بچه م.
حرف می زدیم و هر هر می خندیدیم.
من: بچه ها بیاین بازی.
علی: چه بازی؟
ایمان: به عنوان مقدمه اول گل یا پوچ.
دانیال: راس می گه.
علی: دو به دو بازی می کنیم.
دانیال: پس من و دلی با هم.
ایمان: چیه می خوای تقلب کنی؟ نخیر دلی با من.
علی: اصن شما دو تا غلط کردین آبجیم با خودمه.
من: راس می گه تو و دانیال هم با همدیگه.
من و علی مقابل ایمان و دانیال نشستیم.
گفتم: خب یه چیزی بیارین باهاش بازی کنیم.
دانیال مثل همیشه انگشتر عقیق مشکی دستش و در آورد و بهم داد. این انگشتر همیشه و همیشه دستش بود اون انگشتر یادگار مامان بود که از بچگی به دانیال داده بود و هیچ وقت از دستش درش نمی آورد ولی من یه گردنبند الله بود این انگشتر و گردنبند تنها چیزایی بودن که مامان داشت و اونا رو به منو دانیال داده بود. اون گردنبند و هرگز از گردنم در نمی آوردم.
من: خب اول ما شروع می کنیم.
منو علی دستامون و بردیم پشت و من انگشتر و انداختم تو دست علی دستامون و مشت کردیم و گرفتیم جلوشون.
دانیال یه نگاه به من انداخت وعلی گفت: دلی وای به حالت اگه تقلب برسونی.
من: دانیال از رسوندن تقلب معذورم.
ایمان زد رو دست راستم و گفت: بازش کن.
من: مطمئنی؟
دانیال: بازش کن.
دستم و باز کردم و با علی زدیم زیر خنده و گفتم: خاک تو سرتون باختین.
دومین بار بازم باختن ولی سومین بار درست حدس زدن یه کم که بازی کردیم گفتم: خوبه دیگه گرم شدیم بریم بازی بعدی.
دانیال: چیکار کنیم؟
علی: جرئت یا حقیقت.
سریع یه بطری آوردم و شروع کردیم اولین بار که علی چرخوند سر و تهش به من و علی افتاد.
علی: کدوم؟
ــ حقیقت.
علی با لحن خبیصی گفت: خـــــب فرض کن سپهر اومده خواستگاریت و ازت جواب می خواد بهش چی می گی؟
من: اوووم خب معلومه دیگه می گم آره.
هر سه تاشون صاف سرجاشون نشستن و با تعجب به من خیره شدن.
دانیال با تته پته گفت: چ...چ...چی؟
من: ساده بود عزیزم گفتم می گم آره.
ایمان: تو خیلی بیخود کردی.
علی هم یه جوری چشاش و ریز کرد که یه لحظه از هر سه تاشون ترسیدم و برای این که از خطرات احتمالی جلوگیری کنم گفتم: بابا دروغ گفتم چرا قیافه هاتون و این شکلی می کنید؟
دانیال: بار آخرت باشه ها.
ــ خیلی خب بابا همین یه بار واسه هفت پشتم بسه.
علی دوباره بطری رو چرخوند و بازم بین من وعلی افتاد.
من: کدوم؟
علی: جرئت.
با لحن کشداری گفتم: اوووم........ایمان و ببوس.
علی با تمسخر گفت: همیــن!!!
من: نه جانم باید ل* باشو ببوس*ی.
همین و گفتم و با دانیال بلند زدیم زیر خنده و ایمان و علی رنگ لبو شدن. هر دوتاشون خشکشون زده بود و فقط به هم زل زده بودن.
علی معترضانه گفت: برو بــابـا من اینو ببوسم که سرطان ذات الریه می گیرم.
من: به من ربطی نداره باید ببوسی.
ایمان: دلی خیلی نامردی.
من: گفتم که به من ربطی نداره.
علی: من این کارو نمی کنم.
دانیال: علی یا برو ببوسش یااا....
اینم یکی از تهدیدای دانیال بود که واقعا بهشون هم عمل می کرد.
علی: خیلی خب خیلی خب باشه ولی خیلی نامردین.
علی جلوی ایمان وایساد هر دو از خجالت سرخ شده بودن هی این پا و اون پا می کرد که گفتم: زود باش دیگه.
علی تو یه حرکت ناگهانی ایمان و بوسید. من و دانیال زدیم زیرخنده بوسش دو ثانیه بیشتر طول نکشید و بعد هر دو با ما زدن زیر خنده. این قدرخندیدیم که دیگه نفس کم آوردیم. خیلی خنده دار بوسش کرد.
بلند و کشیده گفتم: وای علــــی!!!
دانیال با خنده بریده بریده حرفاش و می زد و گفت: عل...علی...خ...خیلی... بامزه... بو...بودی.
بالاخره به اتمام خنده هامون رضایت دادیم که ایمان گفت: دلنیا خاک تو سرت با این پیشنهادت.
علی: به والله علی قسم تا عمر دارم وقتی با تو بازی می کنم دیگه نمی گم جرئت.
من: هر کی با من در افتاد ور افتاد.
دوباره بطری رو چرخوند که بین دانیال و ایمان افتاد.
دانیال: کدوم؟
ایمان که هنوز تو شوک کار من بود گفت: حقیقت.
ــ آهان حقیقت خب از یه سوال خیلی ساده و دخترونه شروع می کنم.
ــ مگه قراره چند تا بپرسی؟
ــ فعلا یکی.
ــ خب بگو.
ــ کیو از همه بیشتر دوس داری یا بهتره بگم عاشق کی هستی؟
من: اوووف ایول دانی همیشه دوس داشتم این و بدونم.
ایمان سکوت کرد و سرش و پایین انداخت.
دانیال: بگو دیگه.
ــ خب...من... .
علی: ایــــول پس عاشق شده؟
من: آره بگو دیگه بگو بگو بگو.
دانیال: خجالت نکش داداش نیمه ی گمشده ت و بهمون معرفی کن.
ایمان یه نگاه به من کرد منم گفتم: بگو دیگه خان داداش.
ایمان زل زد به من و بعد از یه مکث طولانی گفت: دلنیا.
لبخند رو ل**ب هر سه تامون ماسید و فقط به ایمان نگاه می کردیم. قسم می خورم که من و دانیال و علی حتی پلک هم نمی زدیم.
باورم نمی شد که ایمان همچین حرفی رو زده باشه واقعا گیج شده بودم ایمانی که برام مثل علی و دانیال یه برادر بود الان این و گفته.
ایمان بلند شد و رو به دانیال گفت: ببخش داداش ولی هیچ وقت نتونستم به دلم حالی کنم که دلنیا واسه من یه خواهره...شرمنده.
بعد یه نگاه بهم کرد و گفت: حالا که همه می دونن بذار بهت بگم... عاشقتم.
بعد بدون این که منتظر حرفی از کسی بشه رفت و ما رو با هزارتا سوال تنها گذاشت.
دانیال: برو تو اتاقت.
من: دانیال....
با فریاد گفت: گفتم برو تو اتاقت.
باورم نمی شد که دانیال واسه اولین بار اونم جلوی علی سرم داد زد. بلند شدم و رفتم تو اتاقم و در و محکم بستم. طبق عادت همیشگیم نشستم گوشه ی اتاق و زانوهام و بغل کردم و سرم و گذاشتم رو زانوهام و شروع کردم به گریه کردن.
به هیچ وجه این حرف ایمان و نمی تونستم به خودم بفهمونم. این قدر گریه کردم که همون جا خوابم برد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بالا