اختصاصی رمان عشق در ضربات پنالتی | Fatemeh.A 9928 کاربر انجمن یک رمان

نظرتون درباره ی رمان؟؟؟؟؟


  • مجموع رای دهندگان
    47

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,500
امتیاز
25,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
کد رمان: 1466
ناظر: yeɢαɴe

26824

نام رمان: عشق در ضربات پنالتی
نویسنده: Fatemeh.A 9928
ژانر:اجتماعی، عاشقانه، درام
خلاصه رمان:
داستان درمورد دختری به اسم دلنیا هستش که حاصل یه ازدواج اجباری و عشق یک طرفه هست. دلنیا و برادرش بعد از فوت مادرشون مجبور به گذروندن یه زندگی سخت با پدری که غیر از کتک و دعوا چیزی ازش ندیدن می شن.
بعد از مدتی سپهر که دوست پدرشه بهش پیشنهاد ازدواج می ده و پدرش به خاطر منافعش دلنیا رو مجبور به این ازدواج می کنه اما دلنیا زیر بار نمی ره و برای خلاصی از دست سپهر با پدرش معامله ای می کنه.
معامله ای که بازم توش یه ازدواج اجباری هست و به ظاهر باعث می شه هم پدرش به خواسته ش برسه و هم دلنیا از دست سپهر خلاصی پیدا کنه.
اما آیا این اتفاق می افته؟
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,187
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,500
امتیاز
25,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
مقدمه
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده داد بکش
هی تکانم بده نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از ته دل آه شوم
طوری از ریشه بکش اره که کوتاه شوم

مثل سیگار خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هرچه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین زحمت آوار نکش
نفست باز گرفت این همه سیگار نکش
***
علیرضا آذر
 
آخرین ویرایش

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,500
امتیاز
25,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
_ سوختی سوختی سوختی.
ــ برو بابا داری تقلب می کنی.
ــ به خدا زدمت دانی.
ــ نزدی دنبال تقلب هم نباش چون من خیلی از تو زرنگ ترم.
ــ اصلا این جزو قوانین کباب کباب نبود.
ــ باشه ولی این رو یادت باشه بوزینه.
ــ چشم یادم می مونه شتر مرغ.
دستامون روبروی همدیگه بود تا دوباره شروع کنیم دانیال دستش رو بالا آورد که شروع کنه ولی زد پس گردنم که آخ از نهادم بلند شد.
با جیغ گفتم: دانیـــال!
واسم زبون در آورد.
_خاک تو سرت خاک توسرت.
_ تو سر خودت.
بلند شدم و هر چیزی که دم دستم بود براش پرت می کردم ولی همش جاخالی می داد.
دانیال:
_ دلی دلی خیلی خلی... دلی دلی خیلی خلی.
_ دانی خیلی گاوی خیلی خری....
یهو اون پیری وارد شد و با فریاد گفت:
_ ای وای سرم رفت بسه دیگه.
سریع سر جاهامون نشستیم و سرمون رو پایین انداختیم. با آرنج زدم تو پهلوی دانیال اونم با دست زد پس گردنم.
بابا:
_ دانیال.
همچین با تحکم گفت که دیگه هیچ حرکتی نکردیم بعدش گفت:
_ دانیال تو بیا اینجا بشین.
با دست به کنار خودش اشاره کرد دانیال هم از دستورش اطاعت کرد و سمت راست بابا نشست دوباره گفت:
_ دلنیا تو،هم بیا اینجا.
منم رفتم سمت چپش نشستم. این کار رو کرد تا دیگه همدیگه رو نزنیم.
هر دو سرمون پایین بود و با یه چیزی الکی خودمون رو مشغول کرده بودیم. تا این که گوشی بابا زنگ خورد و از جاش بلند شد. من و دانیال دوباره عین وحشی به جون هم افتادیم.
دیگه واقعا خسته شده بودم این قدر خندیده بودیم که دلم درد گرفته بود با ته مونده ی توانم گفتم:
_ کرم دریایی.
ــ بوزینه فضایی.
ــ کرورکودیل بی دندون.
دوباره زدیم زیر خنده.
_ داداش خل و چل خودمی.
ــ شما هم آبجی مغز فندقی خودمی.
ــ دیگه تموم شدن حرفام. واسه امشب کافیه دیگه.
دانیال اومد و طبق عادت همیشگیش سرش رو گذاشت روی پاهام.
_ زود باش.
_ دانی الان اون پیری میاد من هنوز واسه شام هیچ غلطی نکردم.
ــ اوه اوه خاک تو سرت کنم بدو برو یه چیزی حاضر کن وگرنه الان میاد و کله هردوتامون رو می کنه.
فشنگی از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه.
_ دانیال الان چیکار کنم؟
ــ یه چیزی درست کن الان میاد.
ــ بابا خب هر چی که بخوام درست کنم زمان می بره اون الانه که بیاد.
ــ کالباس.
ــ خاک تو سرت کالباس درست کنم تا همش رو بریزه رو سرمون.
ــ تخم مرغ.
ــ ایــول!
سریع یخچال رو باز کردم اما هیچی نبود.
ــ وای خدا تموم شده الان چه خاکی تو سرم بریزم؟
تا خواست حرف بزنه صدای پیام گوشیش بلند شد سریع گوشی رو برداشت و بهش نگاه کرد و با دست زد ضربه ای به پیشونیش زد.
_ وای خدا.
ــ چی شده دانیال؟
ــ دلنیا بدبخت شدیم.
ــ آخه چرا؟
ــ یارو دوستش داره میاد اینجا.
ــ چـی؟ رادپور منظورته؟
ــ آره همون. گفته نزدیکای خونه هستن دلنیا یه چیزی درست کن الان بیاد و ببینه شام هیچی نداریم کار هردومون ساخته س.
در کابینتا رو دونه دونه باز کردم ولی هیچ چیزی که به درد اون خرس گنده بخوره نداشتیم.
_ وای دانیال هیچی نداریم.
ــ یعنی چی؟
ــ آخه دیوونه می شه بیام واسه اون خرس گنده سیب زمینی درست کنم؟
ــ حالا چیکار کنیم؟
ــ بهش زنگ بزن بگو یه جوری ردش کنه بره بگو هیچ چیز درست و حسابی تو خونه نداریم واسه اون هرکول بپزم.
تا خواست بهش زنگ بزنه صدای زنگ خونه بلند شد. چشمام پر از اشک شد. امشبم یه کتک درست و حسابی نوش جون می کنم.
_ دلی تو برو توی اتاقت.
_ یعنی چی؟ الان بیاد نمی گه من کجام؟
_ همین که گفتم برو تو اتاقت.
رفتم توی اتاق و در و بستم. گوشه ی اتاق نشستم و سرم و گذاشتم رو زانوهام. خدایا این خروس بی محل دیگه از کجا اومد؟
همیشه باید به خاطر این دوستاش کتک بخورم الهی بمیره دیگه هیچ وقت نبینمش. آخه بگو خرس گنده تو خودت این همه پولداری تو خونه ی ما چیکار داری هی میای و می ری؟
حدود نیم ساعت که گذشت صدای داد و فریادش رو شنیدم. داشت با دانیال بیچاره دعوا می کرد.
بابا:
_ شما داشتین تو این خونه چه غلطی می کردین هــان؟
ــ خب تقصیر ما چیه؟ چیزی تو خونه نبود.
ــ خفه شو پسره ی بیشعور عابروی منو بردین پیش آقای رادپور.
بازم شروع کرد آقای رادپور آقای رادپور. الهی آقای رادپور بمیره تا ما از دستش خلاص بشیم. دیگه تحمل حرفاش‌رو نداشتم. از اتاق رفتم بیرون و کنارشون وایسادم با دیدن من عصبانی تر شد و گفت:
_ تو توی این خونه غیر از وحشی بازی کار دیگه ای بلد نیستی؟
ــ مگه من چیکار کردم؟
ــ چیکار کردی؟ عابروی من رفت پیش آقای رادپور می گی چیکار کردم؟
دانیال:
_ خب به ما چه وقتی هیچی تو این خونه نیست؟ نکنه می خواستی براش سیب زمینی درست کنه؟ ایشون که غیر از کباب و اینا چیزی میل نمی کنن.
اونم که متوجه طعنه ای که تو حرف دانی شد عصبی شد.
ــ داری خیلی گنده تر از دهنت حرف می زنی پسره ی پررو.
_ خب هیچ کوفتی تو خونه نداشتیم دیگه. تقصیر ما چیه؟
ــ می رفتین یه چیزی از بیرون می گرفتین.
من: با کدوم پول؟
ــ این همه بهتون می دم می رین باهاش چه غلطی می کنین؟
ــ آهان اون پول یه ماه پیش و می گی؟ اون تموم شد.
دانیال:
_ می خوای بریم دزدی کنیم؟خب ته کشیده ما چه خاکی تو سرمون بریزیم؟
یهو رفت جلو و سیلی محکمی خوابوند تو گوش دانیال. حسابی آتیشی شدم و حرفی رو زدم که نباید می زدم.
ــ الهی این خرس گنده بمیره که به خاطرش دست رو دانیال بلند کردی. الهی بمیره که به خاطرش هر شب با ما بدبخت دعوا می کنی. خدا ازت نگذره که یه ذره از دستت آسایش نداریم...
هنوز حرفم تموم نشده بود یکی خوابوند تو گوشم و منو محکم به دنبال خودش کشید که دانیال منو برگردوند.
_ ولش کن.
ــ تو برو بیرون من با این پررو کار دارم.
دانیال واسه اولین بار سرش داد زد.
_ دِ می گم ولش کن.
آروم جلو رفت و گفت:
_ واسه کی صدات رو بلند می کنی بچه پررو؟
ــ ببین هر بار که دلنیا رو کتک زدی هر بار که باهامون دعوا کردی هیچی بهت نگفتم چون حرمتت رو داشتم ولی این بار دیگه نمی تونی.
معلوم بود حسابی کفری شده چون آستیناش رو بالا زد و به دانیال نزدیک شد منم که فهمیدم اوضاع خرابه با گریه گفتم:
_ ولش کن بیا منو بزن کاری به اون نداشته باش تو رو خدا. باهات میام فقط ولش کن.
ــ حساب تو که جداس ولی این دیگه خیلی پررو شده.
_ ما غلط کردیم ببخشید تو رو خدا ولش کن.
ــ از جلو چشام دور شو دانیال تا یه بلایی سرت نیاوردم.
_ دانیال تو رو خدا برو بیرون.
منو با خودش برد تو اتاق و در رو بست. آروم آروم جلو اومد و گفت:
_ که از دست من آسایش نداری دیگه آره؟ که به دوستای من توهین می کنی دیگه؟
همین که کمربندش رو تو دستش گرفت تا ته ماجرا رو خوندم. با دست صورتم رو پوشوندم که به صورتم نزنه. با اولین سوزشی که رو پهلوم ایجاد شد گریه م شدت گرفت و بعد صدای فحشا و ضربه هاش اوج گرفتن. اون قدر زد که دیگه فکر کنم دلش خنک شد.
_ هر بار که زدمت فکر می کردم آدم می شی ولی انگار تو عبرت نداری بچه پررو.
بعدش رفت بیرون بدنم این قدر درد می کرد که نمی تونستم تکون بخورم. همین که بیرون رفت دانیال اومد و سریع کنارم نشست و منو تو آغوش خودش کشید.
_ دلی نگام کن.
_ دا...دانیال.
ــ جونم آبجی نترس فعلا من موندم وقتی که زد منو نفله کرد اون موقع تو باید منو بغل کنی.
تو هر شرایطی سعی داشت آرومم کنه و منو بخندونه تو این دنیا فقط همین یه دونه دانیال رو داشتم. اگه اینم بلایی سرش می اومد منم باید می مُردم.
ــ گریه نکن دیگه آخه اون دو تا خرس گنده ارزش این همه اشک رو دارن؟
اون قدر باهام شوخی کرد که کلا یادم رفت اون پیرمرد دیوونه الان چقدر منو کتک زده بود. تا صبح بالا سرم بود چون می ترسید که جای زخمام درد بگیره.
***
 
آخرین ویرایش

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,500
امتیاز
25,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
چند روز از اون ماجرای مزخزف گذشت. با دانیال بیچاره هم یه دعوای حسابی کرده بود. راستش دیگه این دعواها و کتک خوردن ها برامون عادی شده بود چون که هر شب سر یه چیز باهامون دعوا می کرد.
تا زمانی که مامان بود خودش رو سپر ما می کرد و به خاطر ما حسابی ازش کتک می خورد ولی از اون روزی که فقط جسم سردش رو توی اتاق دیدیم که بی جون روی زمین افتاده بود دیگه هیچ وقت کسی خودش رو برای ما سپر نکرد یعنی کسی نبود که بخواد سپر ما بشه!
من پنج سال و دانیال هشت سال بیشتر نداشتیم که از پیشمون رفت و ما رو با این پیرمرد روانی تنها گذاشت.
رفتم پیش دانیال و گفتم:
ــ داداشی؟
ــ جونم؟
ــ من می خوام برم پیش مامان... میای؟
سرش رو بالا گرفت و بهم نگاه کرد ولی من سرم پایین بود نمی خواستم اشک تو چشمام رو ببینه. آغوشش رو سخاوت مندانه برام باز کرد منم بی پروا خودم رو توی آغوشش جا دادم. آروم برای مامان اشک ریختم صدای آروم دانیال رو شنیدم که گفت:
ــ با هم می ریم.
حاضر شدیم و با هم راه افتادیم بعد از چند مدت به قبری رسیدیم که توی اون قبرستون فقط من و دانیال اون رو می شناختیم. با هم قبر رو شستیم و کنارش نشستیم.
ــ سلام مامانی اومدم پیشت باهات یه ذره حرف بزنم. مامانی من خسته شدم دیگه نمی تونم. خسته شدم از این همه دعوا از این همه کتک از این همه فحش هایی که بهمون می ده. مامانی دلم برات تنگ شده آخه تو چرا این قدر زود از پیشمون رفتی؟ مامانی کاشکی برگردی کاشکی دوباره بیای و کنارمون باشی...ای کاش همه نگیم ای کاش دیگه!
دانیال بی صدا نشسته بود و گلی رو که دستش بود پرپر می کرد و گلبرگاش رو روی قبر می ریخت. سرش پایین بود ولی من دیدم که داشت آروم آروم اشک می ریخت. بعد از این همه سال دانیال گریه کرد و این یعنی که خیلی بیشتر از خیلی دلش گرفته.
بعد از چند مدت دانیال اشکاش و تند تند پاک کرد و گفت:
ــ دلی بریم.
بلند شدیم و مثل همیشه قبرش رو بوسیدیم. بعد از این چند روز که با مامان حرف زدم حالم خیلی بهتر شده بود.
تو سکوت با هم قدم می زدیم. واسه این که یه ذره دانیال از اون حال و هوا در بیاد گفتم:
ــ فرض کن الان بریم خونه و اون نباشه.
خنده ای سر داد و گفت:
ــ من که از خدامه اون خونه نباشه.
ــ دانی من بستنی می خوام.
ــ منم بستنی می خوام.
ــ خب الان چیکارکنیم؟
ــ بریم بستنی بخوریم.
ــ چقدر فکر کردی تا به این نتیجه رسیدی آقای پروفسور؟
ــ طی سی سال تحقیق و بررسی به این نتیجه رسیدم.
ــ آفرین به این مغز فندقیت.
رفتیم به جایی که همیشه با هم اونجا بستنی می خوردیم. دو تا سنتی گنده سفارش دادیم. پول من و دانیال در حدی بود که بتونیم هر روز واسه خودمون بستنی بخریم و شهریه های باشگاهامون رو بدیم. ولی نه در حدی که واسه اون خرس گنده کباب درست کنیم.
ــ دانی امروز نوبت توئه حساب کنی ها.
ــ من چرا؟ نوبت خودته.
ــ خیلی خنگی دانی اون روز من حساب کردم.
ــ کدوم روز؟
ــ دقیقا سه روز پیش.
ــ آهان. خب من الان پول همرام نیست.
ــ من همرامه ولی نمی دم.
ــ آخه چرا کرم دریایی؟
ــ خب نوبت توئه جلبک.
ــ خیلی نامردی.
ــ این که معلومه من نامردم تو،هم نا زنی.
ــ خیلی خب حالا واسه من استدلال نیار.
ــ دانی می دونی دلم چی می خواد؟
ــ چی؟
ــ برم خونه و همون قابلمه بزرگه رو بکوبم تو فرق سر اون پیرمرده دیوونه.
زد زیر خنده و گفت:
ــ خاک تو سرت با این آرزوت.
ــ هر چی باشه از آرزوهای تو بهترن.
ــ مال من با تو خیلی فرق دارن.
ــ خب یکی از این فرقا رو بگو.
ــ خب مثلا تو دوس داری با قابلمه بزنی ولی من با مشت و لگد.
دانیال یه رزمی کار خیلی خفن بود که هر کی باهاش در می افتاد بی شک راهی کما می شد منم که ماشالله یه رقاص حرفه ای بودم از وقتی که کوچیک بودم رقص کار کردم. همون جا هم یه دوست خل و چل به نام عاطفه پیدا کردم و با غزل که از ابتدایی با هم بودیم حسابی صمیمی شدیم.
ــ خاک تو سرت با این فرقی که گفتی.
ــ تو سر خودت کرگدن اهلی.
تا خواستم جوابش رو بدم پسره بستنی ها رو آورد و گفت:
ــ امر دیگه ای نیست؟
ــ نه خیلی ممنون.
ــ تو مرض داری جوابش رو می دی؟ امروز نوبت من بود.
ــ ببین تو امروز خواستی از من پول بالا بکشی به همین خاطر امروز من بهش گفتم.
همیشه که می اومدیم اینجا این پسره می اومد و می گفت امر دیگه ای نیست؟ من و دانیال هم نوبتی بهش می گفتیم نه خیلی ممنون. بدون این که این سه تا کلمه رو تغییر بدیم. سه روز پیش که اومدیم من بهش گفته بودم و امروز نوبت دانیال بود که بهش بگه ولی من زرنگی کردم و بهش گفتم.
ــ به خاطر این کارت واسه فردا و پس فردا من بهش می گم.
ــ خیلی خب باشه.
ــ دلی من به یه نتیجه ای رسیدم.
ــ باز چی کشف کردی پروفسور؟
ــ این که من و تو واقعا سه تخته مون کمه.
ــ من خیلی وقت پیش بهش رسیده بودم.
ــ راستی دلی؟
ــ جون دلی؟
ــ امشب علی و ایمان میان پیشمون.
با ذوق و شوق گفتم:
ــ جـدی؟
ــ جدیه جدی.
با خوشحالی بی پایانی گفتم:
ــ ایـول!
علی و ایمان دوستای خیلی صمیمی دانیال بودن و همیشه بهمون سر می زدن. کلی هم کیف می کردیم علی و ایمان رو مثل دانیال دوس داشتم خیلی خاکی بودن. در ضمن علی منو آبجی صدا می زد ولی ایمان هر بار با یه اسم جدید.
بعد از اینکه حساب کردیم با هم رفتیم خونه. سر راه برای دلارام هم پفک خریدم ولی وقتی که دیدم اون پیری خونه نیست از خوشحالی شروع کردم به جیغ و داد و فریاد زدن.
ــ سلام علیکم خانوم خانوما احوال شما؟
روی پام نشست آروم نازش کردم و گفتم:
ــ خرگوشی جونم انگار تو،هم خیلی خوشحال شدی از این که اون پیری نیستش مگه نه؟
بهم نزدیک تر شد. از شدت خوشحالی گفتم:
ــ الهی قربونت برم.
دلارام اسم خرگوش سفید و قهوه ای رنگه منو دانیال بود که خیلی هم دوسش داشتیم اسمش رو شبیه اسم خودم گذاشته بودم خیلی اسمامون به هم می اومد.
ــ دانی؟
ــ بله؟
ــ پفک دلارام رو بیار.
ــ اومدم.
دانی هم اومد و گفت:
ــ احوالت خوشگله؟
بعد چند تا پفک جلوش گذاشت و گفت:
ــ میل بفرمایید دلارام خانوم.
ــ فدات بشم دختر خوشگلم بخور چاق بشی این روزا خیلی لاغر شدی.
وقتی که پفکا رو دونه دونه دستش می گرفت ومی خورد دوس داشتم اون قدر تو بغلم فشارش بدم که بترکه.
ــ دانی نگاه کن چقدر شیرینه قربونش بشم.
ــ آره خیلی گوگولیه.
ــ شبیه توئه.
ــ کوفت. حالا شدم شبیه خرگوش؟
ــ وا مگه دلارام چشه؟
ــ هیچی هیچی جوش نیار.
ــ آهان حالا شد.
شب که شد علی و ایمان اومدن. یهو بحث سپهر اومد وسط آخه این روزا این رادپور چلمنگ همش می اومد خونه مون. تا اینکه بعد از چند روز دو نفر شدن چون با پسرش می اومد. من و دانیال هم فقط حرص می خوردیم.
اسم پسرش سپهر بود و چشمای هیزی داشت که بیشتر شبیه وزغ داشت. وقتی می اومد با اون چشمای وزغیش قورتم می داد پسره ی هیز بیشعور.
فردا شب هم طبق معمول گردن خوردشون می اومدن اینجا. دانیال که متوجه نگاه های سپهر شده بود مدام بهم می گفت برو تو اتاقت. منم تا جایی که می تونستم ازش فاصله می گرفتم.
ــ بچه ها می خوام این سپهر و بچزونم.
ایمان: چطوری؟
ــ خب همین دیگه می گم دنبال یه راه باشیم.
علی: چای بریز روش.
دانیال: مو بنداز تو غذاش.
ایمان: میوه کرم خورده بهش بده.
ــ پونز بذارم زیرش؟
دوباره با هم زدیم زیر خنده. پیشنهاد های ما رو باش!
ــ بچه ها جدی می گم.
علی: خب ما هم جدی گفتیم.
ــ آخه جوجه ها همه ی اینا رو خودم بهتون یاد دادم حالا حرفای خودم رو واکس می زنین تحویل خودم می دین؟
ــ بچه ها این یارو یه ماشین خیلی خفن داره.
دانیال: خب؟
ــ ماشینش رو خط بندازم چطوره؟
ایمان: به عواقبشون هم فکر کردی؟
ــ به نظر من که می ارزه.
دانیال: اون که آره ولی اینم در نظر بگیر که اون پیری وقتی عصبانی بشه چیکار می کنه.
ایمان: فکر کنم رو رادپور خیلی تعصب داره.
ــ آره بابا یه جوری هواشون رو داره انگار زنشه.
همه با صدای بلند زدیم زیر خنده.
دانیال: درمورد ناموسش حرف نزنین.
علی: خب نگفتی حالا می خوای چیکار کنی؟
ــ ماشینش رو خط می اندازم.
ایمان: دیگه؟
ــ یه بارم مو می ندازم تو غذاش.
علی: ولی این دوتا کمه.
ــ همین دو تا رو هم انجام بدم شاهکار کردم اگه اون پیری بفهمه باید فاتحه خودم رو بخونم.
هر سه تاشون با هم گفتن:
ــ ایول آبجی کوچیکه!
کلی با هم دیگه حرف زدیم و خندیدیم تا اینکه علی گفت:
ــ ایمان اون پیری از راه برسه برامون بد می شه. دیر وقته باید بریم.
ــ دمتون گرم بچه ها مثل همیشه خیلی خوش گذشت.
تا دم در همراهی شون کردم و ازشون خداحافظی کردم. بعد از حدود دو ساعت جناب امپراتور از راه رسیدن. من بدبخت نشستم دو ساعت واسشون چای دم کردم و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه...انگار کلفت گیر آورده بود!
***
 
آخرین ویرایش

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,500
امتیاز
25,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
آب رو گذاشتم روی اجاق تا جوش بیاد و واسه اون دو تا غول بیابونی چای درم کنم.
ــ دلنیـا؟
ــ چه مرگته داداشی جونـم؟
ــ تو کدوم گوری داری به سر می بری؟
ــ آشپزخونــه.
سریع اومد تو آشپزخونه و مثل همیشه قلقلکم داد منم یه گاز از بازوش گرفتم.
ــ وای دانی من دیگه از دست این دو تا غول بیابونی خسته شدم.
ــ تقصیرشون نیست بیکارن همش میان پیش ما.
ــ الهی گردنشون بشکنه.
ــ نکنه بازم می خوان بیان؟
ــ پس چی؟ امروز ظهر اون پیری یه جوری تهدید کرد که تا عمر دارم دیگه ازشون بد پذیرایی نکنم.
ــ راستی دلی می دونی دیشب همون وزغه چی بهم گفت؟
ــ چی گفت؟
ــ گفت بیا و تو شرکت من کار کن.
ــ جون من؟
ــ به جون تو.
ــ خب بعد تو چی بهش گفتی؟
ــ قبول نکردم ولی اون خیلی اصرار داره که برم تو شرکتش کار کنم می گه حقوقی که من بهت می دم تقریبا چهار برابر حقوقیه که الان می گیری.
ــ خب چهار برابر حقوق الان تو می شه نزدیکای دو میلیون.
ــ من به همین پونصد هزار راضیم.
ــ منم ازش خوشم نمیاد خیلی آدمه چندشیه.
ــ حقوقم در حدیه که بتونیم باهاش زندگیمون رو راه بندازیم همین کافیه دیگه مگه نه؟
ــ آره بابا.
دانیال تو یه رستورانی کار می کرد و با حقوقش کارامون رو راه می انداختیم.
منم خواستم منشی یه شرکت بشم که دانیال آتیشی شد و خیلی شیک و مجلسی گفت:
ــ تو خیلی غلط کردی تا من هستم نیازی نیست تو بری کار کنی شما فعلا می شینی درست رو می خونی.
پارسال برای اولین بار که کنکور دادم اون چیزی که خواستم نشد و الان دارم دوباره می خونم که داروسازی قبول بشم.
ــ ولی دانیال اگه بری پیشش شاید دیگه نیازی نباشه این قدر خودت رو توی اون رستوران اذیت کنی.
ــ می دونم دلی ولی نمی دونم چرا حس خوبی نسبت به این آدم ندارم.
ــ خب همه ی وزغا این جوری هستن دیگه.
ــ ولی خدایی دقیق عین همون وزغی می مونه که تو رودخونه گرفتیم.
ــ خیلی هم هیزه.
ــ اون که صد البته.
ــ خواهر برادر نداره؟
ــ نه چرا پرسیدی؟
ــ همین جوری حالا چیکار می کنی؟
ــ نمی دونم باید تا زمانی که چیزی به اون پیری نگفته بهش حالی کنم که نمیام اگه به اون بگه مطمئن باش مجبورم می کنه که برم.
ــ راس می گی. خب بهش بگو من خودم سر کارم و در حال حاضر نیازی به کار جنابعالی ندارم.
ــ من چند بار بهش گفتم ولی وزغ که این چیزا رو نمی فهمه.
با هم زدیم زیر خنده خب مگه دروغ می گفتیم؟ با اون چشای سبز و هیزش شبیه وزغ بود.
رفتم توی اتاق تا لباس بپوشم چون اون دو تا غول نزدیک بود برسن. سعی کردم وقتی که اون وزغ میاد ساده ترین لباسام رو بپوشم چون اصلا از طرز نگاهش خوشم نمی اومد.
کش موهام رو باز کردم. خرمن موهای خرمایی رنگ و لختم که تا روی کمرم بود دورم ریخت موهام رو شونه زدم و به صورتم تو آینه نگاه کردم.
پوستی سفید و چشمای درشت خاکستری با مژه های بلندی که درست شبیه مامانم بود و زمانی که سرمه می کشیدم بیش از حد بزرگ نشون می دادن. بینی متناسب و لبای برجسته ای داشتم. قد نسبتا بلندی داشتم و یه هیکل عالی چون از بچگی کلاس رقص می رفتم.
صورتم رو خیلی دوست داشتم چون از هر چیزی که داشتم خوشگل تر بود. یه بار واسه اولین بار تو عمرم سرمه کشیدم چشمام خیلی گیرا و قشنگ شده بودن سر همون هم از اون پیری یه کتک حسابی خوردم و از اون روز به بعد دیگه هیچ وقت سرمه نکشیدم.
یه تونیک و شلوار جذب مشکی پوشیدم با یه شال توسی. حتی ذره ای هم آرایش نکردم.
نشستم ل**ب تخت که گوشیم زنگ خورد. با دیدن اسم عاطفه لبخندی زدم و گفتم:
ــ بنال.
ــ چطوری شتر مرغ؟
ــ به تو ربطی داره؟
ــ چه خبرا؟
ــ خبر دارم دسته اول.
ــ خب بگو.
ــ جدیدا با یه وزغ آشنا شدم که خیلی هم ناجور نگاه می کنه.
ــ شوخی نکن.
ــ شوخی کجا بود؟
ــ خب اسم؟ شهرت؟ سن؟ شغل؟ قیافه....
ــ وایسا بابا انگار داره اسم شهر شهرت بازی می کنه.
ــ خب بگو دیگه؟
ــ اسمش سپهره...
ادای عق زدن رو در آورد و گفت:
ــ برو بابا همش واسه خودت حالم به هم خورد با این اسمش.
ــ تازه کجاهاش رو دیدی؟ شبیه وزغه لامصب.
خندید و گفت:
ــ ببین خدا چیا رو به کیا می ده!
ــ همش واسه خودت! خیلی هم بهت میاد تو وزغ اونم وزغ دیگه چی می خوای؟ از این بهتر داریم؟
ــ خفه شو بابا نه که خودت خیلی خوشگلی؟
ــ از تو بهترم سیفون.
ــ به کار من که نمیاد.
ــ خب واسه غزل.
ــ غزل هم فک نکنم دوس داشته باشه.
ــ ولی پولداره خیـلی هم پولداره.
با ذوق گفت:
ــ چـی؟
ــ نخودچی، می گم پولداره.
ــ می گم دلی جونم؟ برام جورش کن حالا که فکر می کنم می بینم خیلی به هم میایم.
ــ خاک تو سرت کنم بدبخت مرد ذلیل.
ــ خفه شو باو تو این زمونه پسر پولدار قحطیه.
ــ آخی عشقم اون موقع می بینی یه وزغ کوچولو اومد و من رو خاله صدا زد.
ــ کوفت.
ــ ولی لامصب باباش خیلی خوشتیپه.
ــ ای جون پدر شوهر خوشتیپ و پولدار هم قحطه.
ــ الهی نصیبت بشه مادر.
ــ الهی آمیــن!
ــ شکمش اندازه ی دیگ نذری خاله مریمه.
ــ هان؟
ــ خب می گم خوشتیپه.
ــ شکمش چاقه؟
ــ خب دارم می گم. دیگ نذری مامانت رو تصور کن!
ــ زهرمار به پدرشوهرم حرف نزن.
ــ برو بابا با این شوهر چلغوز و چشم وزغیت.
ــ خودش رو ول کن پولش روعشقه.
ــ دهنت رو ببند دیگه الان میاد.
ــ کی؟
ــ پیری و شوهرت.
ــ خب اومدن سلام من رو بهش برسون.
ــ گم شو بابا من تف هم تو صورتش نمی کنم چه برسه به این که سلام توئه چلغوز رو برسونم.
ــ ایــش بی احساس.
ــ عاطفه دهنت رو ببند دیگه.
ــ فردا میای باشگاه؟
ــ آره.
ــ ایول.
ــ قطع کن دیگه نفله.
ــ خیلی خب بابا.
ــ قطع کن دیگه.
ــ بای.
ــ گم شو.
خواستم از اتاق خارج بشم که چشمم افتاد به قاب عکس کوچیک رو میز بود که یه خورده کج شده بود.
اون عکس مال روز تولدم بود که من، دانیال، علی و ایمان با هم گرفته بودیم. من و دانیال دستامون رو دور گردن هم حلقه کرده بودیم. ایمان سمت چپ بود و علی سمت راست. همه خندیده بودیم و شاد بودیم.
یکی از بهترین روزای عمرم همون روز بود و هرگز فراموشش نمی کنم.
و در آخر به عکس مامان که همیشه رو میزم بود تا همیشه نگاش کنم. عکس مامان سمت راست بود و عکس چهارتاییمون هم سمت چپ بود.
دستم رو روی عکس مامان کشیدم و رفتم تو آشپزخونه ی کوچیک خونه مون.
ــ دانیال؟
ــ چیه مغز فندقی؟
ــ بیا اینجا داری چه غلطی می کنی اون بیرون؟
ــ اومدم!
سریع اومد و پیشم نشست.
ــ تا اون پیری نیومده بیا کباب کباب.
ــ باشه.
روبروی هم نشستیم و بازی رو شروع کردیم. دانیال خیلی محکم می زد هر بار که بازی می کردیم من روی دستام کامل کبود می شد ولی دانیال کمتر چون ضربه های من اندازه ی اون محکم نبود.
تا مدت زیادی بازی کردیم این قدر به هم ضربه زدیم که دستام گزگز می کرد. زنگ خونه به صدا در اومد.
 
آخرین ویرایش

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,500
امتیاز
25,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
ــ اوه اوه اومدن.
ــ دلنیا وای به حالت نزدیک اون پسره بشی فهمیدی؟
لحنش خیلی جدی بود.
ــ باشه باشه.
در رو باز کردم و با چهره ی مبارک هر سه تاشون روبرو شدم. با لحن خیلی خشک و سردی باهاشون سلام کردم و تعارف کردم که گردن خوردشون بیان داخل.
رادپور: حالت خوبه دخترم؟
ــ ممنون.
این رو گفتم چون بابا داشت بهم نگاه می کرد و این یعنی که مثل آدم سلام و احوال پرسی کن.
لبخند بیش از حد مصنوعی زدم و گفتم:
ــ بفرمایید داخل.
دوست نداشتم بعد از مامان کسی منو دخترم صدا بزنه. من دختر هیچ کسی نبودم حتی همین پیرمردی که جلوم وایساده بود و به ظاهر پدر من و دانیال بود. اون هیچ وقت لایق اسم پدر نبوده چون که هیچ وقت برای منو داداشم پدری نکرد و هیچ وقت برای مامانم همسر خوبی نبود.
از وقتی که مامان از پیشمون رفت به چشم قاتل مامانم بهش نگاه می کردم اون مامانم رو دق داد. وقتی که مامان من هنوز یه دختر راهنمایی بود به اجبار شوهرش دادن و مجبور به تحمل یه زندگیه مسخره و مزخرف شد. یه زندگی زجرآور و بدون عشق!
شوهرای مردم با شاخه گل به استقبال زناشون می رفتن ولی اون با کتک و فحش و دعوا. این قدر تو زندگیش زجرش داد که دق کرد و مرد.
هیچ وقت ازش محبت ندیدیم مامانم رو که دق داد الانم قصد داره من و دانیال رو دق بده. تو این همه سالی که مامانم فوت شد غیر از روز خاکسپاری دیگه هیچ وقت سر خاکش نرفت.
صبح زود از خونه می زنه بیرون و شبانه هم با این دوتا نره غول برمی گرده خونه. روزایی رو هم که یهویی میاد خونه یه دعوا می کنه و می ره کلا کاره هر روزش اینه.
بعد از اینکه ازشون پذیرایی کردم نشستم جفت دانیال و هیچ حرفی هم نمی زدم. گوشی دانیال زنگ خورد در گوشم گفت:
ــ تو برو تو اتاقت.
ــ کیه داره زنگ می زنه؟
گوشی رو نشونم داد و گفت:
ــ علی.
ــ باشه.
دانیال که رفت سریع بلند شدم و خواستم برم تو اتاقم که وزغه صدام زد البته خیلی آروم طوری که کسی متوجه نشه. آروم برگشتم و نگاهش کردم یعنی چه مرگته؟
ــ بیا اینجا بشین.
وا؟ چه پررو شده!
ــ می خوام برم درس بخونم.
ــ درس بخونی؟ برای چی؟
با حرص گفتم:
ــ اصولا افراد واسه چی درس می خونن؟
ــ واسه کنکور می خونی؟
ــ آره واسه کنکور.
ــ چه رشته ای؟
ــ تجربی.
ــ آهان خوبه. می خوای چی قبول بشی؟
وای این پسره ی پررو چقدر سوال می پرسید. بماند که داشت با اون چشای وزغیش قورتم می داد.
ــ من وقت ندارم بشینم و هی به تو جواب بدم کارت رو بگو می خوام برم.
ــ خیلی پررویی دختر.
با صدای آرومی که کسی متوجه نشه گفتم:
ــ دلت می خواد شر درست کنی؟
ــ یه جورایی آره.
ــ ببین پسر جون نرو رو اعصابم برات بد می شه.
ــ اوه اوه چه قدرم زبون درازی.
ــ زبون دراز هستم که هستم به جنابعالی ربطی داره؟
ــ آره از امروز به بعد خیلی از کاراتون به من مربوط می شه.
ــ منظورت چیه؟
ــ خودت می فهمی.
ــ امر دیگه ای نیست؟
ــ فقط یه چیز.
ــ بگو دیگه.
ــ خیلی قیافه ت پرفکته ازت خوشم میاد.
از این حرفش و مخصوصا لحن حرف زدنش خیلی ترسیدم این چه مرگشه؟
ــ جنابعالی خیلی غلط کردی که درمورد قیافه ی من نظر می دی.
با حرص به سمت اتاقم پا تند کردم و در رو محکم به هم کوبیدم. سعی کردم درس بخونم ولی اصلا تمرکز نداشتم.
پسره ی بیشعور چشم وزغی راس راس داره تو چشمام نگاه می کنه بعد می گه خیلی قیافه ت پرفکته ازت خوشم میاد. خاک تو سرت کنم وزغ بیشعور.
حدود یک ساعت گذشت که دانیال واسه گوشیم پیام فرستاد.
ــ دلی من الان زنگ رو می زنم تو،هم سریع بیا بیرون.
ــ اومدم.
این اولین نقشه ای بود که می خواستم اجرا کنم یعنی خط انداختن ماشین. دانی بیرون رفت که زنگ رو بزنه منم به بهانه ی باز کردن در برم بیرون و ماشینش رو داغون کنم.
کلید رو از زیر بالشت برداشتم و گذاشتم تو جیبم. از اتاق رفتم بیرون که صدای زنگ اومد.
بابا: دلنیا برو در رو باز کن.
ــ چشم.
رفتم بیرون و دانیال رو دیدم.
دانی: برو و سریع بیا.
ــ اوکی.
جلوتر رفتم و کنار سوزوکی سفیدش وایسادم. کلید رو از جیبم بیرون آوردم و روی در سمت راننده کشیدم. صداش مغزم رو سوراخ کرد. اوه اوه چه کردم ایـول دلنیا خانوم!
دلم خنک شد. لبخند پهنی نشست روی لبم.
ــ دلنیا زود باش بیا.
ــ خوشگل شد؟
ــ آخ که دلم خنک شد ایول دلی.
ــ ما اینیم دیگه.
سریع با دانیال رفتم داخل. یه راس رفتم توی اتاقم اولین چیزی که جلو چشمام ظاهر شد نشان رئال مادرید روی دیوار اتاقم بود.
هر چهارتامون رئالی هزار آتیشه بودیم و به همین خاطر یه بار پیشنهاد دادم که با هم نشان تیم رو روی دیوار بکشیم.
رنگ های سرمه ای، زرد، قرمز و مشکی رو واسه کشیدنش خریدیم و با هم روی دیوار اتاقم کشیدیم.
اون قدر بزرگ بود که تقریبا نصف دیوار رو اشغال کرده بود. اسم هرکدوم رو به زبان لاتین نوشتیم و زیرش رو امضا زدیم.
اون روز یکی از بهترین روزای عمرم بود و کلی خندیدم.
طبق عادت همیشگیم حالت دمر روی زمین دراز کشیدم و پاهام رو به نوبت بالا و پایین می بردم. اطرافم پر از کتاب و دفتر و... بود و مشغول درس خوندن بودم.
کلا عادتم بود باید این شکلی درس می خوندم وگرنه هیچی حالیم نمی شد.
بعد از چند ساعت بالاخره عزم رفتن کردن تو دلم گفتم الهی برین دیگه اصلا هم برنگردین.
دم در آروم رفتم کنارش و بهش گفتم:
ــ حرف امشبت رو نشنیده می گیرم ولی وای به حالت دفعه ی دیگه بخوای همچین غلطایی بکنی.
ــ می گم زبونت خیلی درازه.
ــ دفعه ی دیگه هم بیجا کردی در مورد من نظر بدی حالیته بچه پررو؟
ــ مثلا می خوای چیکار کنی؟
ــ کاری می کنم که از این حرفات پشیمون بشی اگه الان بگم که هیجانش از بین می ره که.
ــ اوه مادمازل اخم نکن بهت نمی یاد.
ــ گورت رو گم کن دیگه.
ــ مودب باش.
ــ نیستم. باید از تو اجازه بگیرم؟
تا خواست حرف بزنه دانیال اومد و با اخم بهم نگاه کرد. من رو که کنار خودش کشید سپهر دیگه ادامه نداد.
هر دو منتظر بودیم که الان خط روی ماشین و ببینه. همین که خواست در ماشینش رو باز کنه چشماش قده نعلبکی شد.
رادپور: سپهر چی شده؟
ــ ماشینم.
جلوتر رفت تا ببینه چی شده و با دیدن اون خراش خیلی بزرگ حسابی تعجب کرد. سپهر از خشم سرخ شده بود و بی اختیار به من نگاه کرد. با دیدن لبخند خبیث رو لبم خودش تا ته ماجرا رو فهمید.
به قدری عصبی بود که در حال انفجار بود.
رادپور: عیبی نداره سپهر حتما کار یه بچه بوده.
بابا: امون از دست این بچه ها.
ــ مشکلی نیست.
یه خورده با هم حرف زدن و رفتن. من و دانیال به اتاق رفتیم و یه دل سیر خندیدیم. واقعا چهره اش اون لحظه خیلی دیدنی و بامزه بود داشت از عصبانیت می ترکید.
دانی: مگه بهت نگفتم با این یارو هم کلام نشو؟
ــ خب خیلی رو مخه. در ضمن داشت خیلی گنده تر از دهنش حرف می زد.
ــ دلنیا وای به حالت اگر یک بار فقط یک بار دیگه با این پسره حرف بزنی اون موقع طعم کتکای منم می چشی.
لحن دانی خیلی جدی بود و اولین باری بود که تهدید می کرد. یه خورده ازش ترسیدم چون که تا الان از دانیال به جز مهربونی چیزی ندیده بودم.
چند مدت گذشت و همچنان رفت و آمدها ادامه داشت. اما رفتار سپهر خیلی مشکوک بود.
هر شب درمورد کار دانیال باهاش حرف می زد ولی دانیال هر چقدر می گفت خودم کار دارم تو گوشش نمی رفت تا اینکه این موضوع رو با بابا در میان گذاشت. بابا وقتی که مخالفت دانیال رو دید یه دعوای حسابی باهاش کرد تا اینکه دانیال مجبور شد تو شرکت سپهر کار کنه.
***
سرم حسابی درد می کرد می خواستم خواستم کمی بخوابم تا شاید سر دردم بهتر بشه ولی دو تا خروس بی محل بازم اومدن.عصبانیتم حد و حساب نداشت.
دارم برات خروس بی محل!
چای ها رو روی سینی مرتب کردم. اول به بابا و رادپور تعارف کردم نوبت به سپهر که رسید طبق نقشه حالم بد شد و چای از دستم افتاد. به کل ریخت رو لباسش. اون لحظه این قدر دلم خنک شد که واسه یه لحظه کلا سر دردم رو فراموش کردم.
برای این که ضایع نشه وقتی چای رو ریختم خودم رو انداختم رو زمین و سرم رو با دستام گرفتم. بیچاره عین جت بلند شد و بیرون رفت.
خودم حالم بد بود ولی یه خورده با صحنه سازی بدترش کردم و در نهایت به این انتقام شیرین دست پیدا کردم.
برای اینه که می گم هر کی با من در افتاد ور افتاد. اون پیری داشت با اون چشمای برزخیش نگام می کرد یعنی دارم برات.
دانیال: دلنیا چی شدی؟
ــ ح...حالم... ب...بده.
دانیال رو به رادپور گفت: خیلی متاسفم ولی باید دلنیا رو ببرم.
ــ مشکلی نیست پسرم. دلنیا جان دخترم خوبی؟
فقط سرم رو بالا پایین کردم با دانیال وارد اتاق شدیم. همین که در رو بست دوباره شدم دلنیای روز اول.
ولی واقعا بازیگر خوبی بودم طوری که دانیالی که همه ی حقه های منو می دونست بازم باور کرده بود.
دانیال: تو....تو که...
ــ ببین دانی من رو خوابم خیلی حساسم و دقیقا زمانی که می خواستم بخوابم این خروس بی محل اومد و مزاحم خوابم شد پس باید عواقبش و هم می دید.
در عین تعجب با خوشحالی و تحسین گفت:
ــ ایـول!
ــ چاکر شما هم هستم. فقط یه موقع سوتی ندی بگو حالم بده.
ــ خودم می دونم فسقلی.
عشق کردم واسه خودم! قیافه اش اون لحظه خیلی بامزه بود اون قدر تند رفت بیرون که رکورد سرعت یوزپلنگ رو در لحظه شکست.
***
 
آخرین ویرایش

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,500
امتیاز
25,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
سپهر روز به روز به من نزدیک تر می شد و من بیشتر ازش حالم به هم می خورد. دانیال تا یک ماه اونجا کار کرد و سپهر اولین حقوقش رو داد که یک و نیم میلیون بود.
ولی با حرفی که دیشب بهم زد قشنگ مغزم سوت کشید. در کمال پررویی با جمله ی دوست دارم بهم ابراز علاقه کرد. با اون حرفش این قدر داغ کردم که حد و حساب نداشت. به همین خاطر وقتی که داشتم برنج می کشیدم بشقاب سپهر رو آوردم اول یه ذره برنج کشیدم بعدش یه تار از موهام رو که خیلی خیلی هم بلند بود رو گذاشتم روی برنج و بعد بقیه ی برنج رو کشیدم.
خودم داشتم بالا می آوردم ولی باید تقاص این حرفش رو پس می داد بالاخره. سفره رو چیدم ولی بشقاب سپهر رو نذاشتم که یه موقع برای یه نفر دیگه نذارمش اون موقع بدبخت می شم.
ــ بفرمایید شام.
بعد از یکی دو دقیقه اومدن و سر سفره نشستن ما که میز و از این جور قرتی بازی ها نداشتیم و رو زمین غذا می خوردیم.
سپهر که نشست سریع بشقابش رو مقابلش گذاشتم و به همه گفتم:
ــ بفرمایید.
وسطای شام بودیم که یهو سپهر وایساد و بعد از یه مکث طولانی جلوی دهنش رو گرفت. سریع بلند شد و رفت.
من و دانیال داشتیم می ترکیدیم ولی جلوی خودمون رو گرفته بودیم که یه موقع نخندیم وگرنه پته ام می افتاد رو آب.
بعد از یه مدت طولانی برگشت و با اون صورت برزخیش به من خیره شد. بابا به این طرز نگاهش یه ذره شک کرد و فکر کنم متوجه شد هر چی که بوده زیر سر من بوده.
یعنی امشب باید دوباره کتک بخورم؟
بابا: پسرم چی شد؟
ــ هیچی مو بود.
بابا زل زد به من که یعنی دارم برات. با این کار فکر کنم فهمید که خراش ماشینش هم کار من بوده.
بابا: شرمنده پسرم.
ــ نه این چه حرفیه.
با این حرف خودش و باباش یه تشکر کوچیک کردن و بلند شدن. یعنی کیف کردم واسه خودم!
بعد از یه ساعت بالاخره رفع زحمت کردن و من خودم رو واسه یه کتک حسابی آماده کردم.
خواستم برم تو اتاقم که گفت:
ــ کجا؟
برگشتم و بهش نگاه کردم که گفت:
ــ من با تو کار دارم.
یا خدا خودت رحم کن. دستم رو کشید و منو برد تو اتاق. در رو بست و پرتم کرد رو تخت.
ــ دختره ی کثافت عابروم رو پیش اونا بردی. به چه جرئتی این کارا رو کردی هان؟ انگار خیلی دلت کتک می خواد. حتما خراش روی ماشینش هم کار تو بوده نه؟ اون شب هم که چای ریختی روش و پیششون سنگ رو یخم کردی باز کار تو بوده دیگه. آخه چرا تو این قدر پررویی؟
دوباره با اون کمربندش به جونم افتاد و آخر سر هم یه سیلی محکم بهم زد و گفت:
ــ این واسه کار امشبت.
دومی رو محکم تر زد و گفت:
ــ اینم واسه کاری که با ماشینش کردی.
این قدر زده بود که داشتم از حال می رفتم. خدا لعنتت کنه که این قدر بی رحمی. این قدر گریه کردم که چشمام داشتن از کاسه در می اومدن.
با این که به خاطرشون کلی کتک خوردم ولی بازم از کارم پشیمون نبودم.
***
 
آخرین ویرایش

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,500
امتیاز
25,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
دانیال: دلــی!
ــ جون؟
ــ بزن بریم.
ــ کجا بریم؟
ــ بریم بیرون عشق و حال.
منم از خدا خواسته رفتم تو اتاق که حاضر بشم. مانتوی بلند سرمه ای پوشیدم با یه شال سفید و شلوار سرمه ای جذب و کفشای سفید. یه کوچولو هم آرایش کردم و زدیم بیرون.
ــ می گم دانیال تو از این سپهر خوشت میاد؟
ــ اَه اَه اسمش رو نیار که اصلا خوشم ازش نمی یاد.
ــ دانی این سپهر خیــلی دور و برم می پلکه.
ــ غلط کرده پسره ی چشم وزغی.
ــ حالم از حرفاش به هم می خوره.
ــ مگه چی بهت می گه؟
راستش از اینکه بگم چی بهم می گه یه خورده می ترسیدم. دانیال با این که خیلی مهربون بود ولی وقتی که عصبانی می شد حالش غیر قابل توصیف می شد.
اول یه ذره من و من کردم که دوباره گفت:
ــ دلنیا؟
ــ هیچی فقط...فقط...
ــ فقط چی؟ بگو دیگه.
ــ خب یه جوری حرف می زنه اون شب گفت...گفت...
یهو وایساد و گفت:
ــ دلنیا درست حرف بزن.
ــ اگه بگم دعوام نمی کنی؟
دستش رو تو موهای مشکیش کشید و گفت:
ــ آخه خل و چل من کی تو رو دعوا کردم که این دوم بارم باشه؟
ــ خب... خب به وقتش می گم به شرطی که دعوام نکنی.
ــ باشه.
ــ خب اول کجا بریم؟
ــ اول می ریم لباس می خریم بعدش بستنی می خوریم بعد اگه وقت شد می ریم دور دور.
با ذوق دستام رو به هم کوبیدم و گفتم:
ــ ایـول!
ــ ولی هر چقدرم که آدم بی خودی باشه این حقوقش حسابی به کارمون اومد.
ــ آره این رو گل گفتی.
ــ دانی دیگه راحت می تونی شهریه ی دانشگاهت رو بدی.
ــ تو،هم می تونی بری همش کتاب کمک درسی و رمان بخری.
ــ از این به بعد می تونیم به جای دو سه روز یه بار هر روز بستنی بخوریم.
ــ کلا می تونیم خیلی کارا بکنیم.
با هیجان گفتم:
ــ آره!
ــ احساس می کنم زندگیمون زیر و رو شده دانیال. تا همین چند روز پیش به سختی از پس خرج و مخارج زندگیمون بر می اومدیم.
ــ دلی ما همین الانش هم حسابی مشکل داریم و با این یه میلیون پول حل نمی شن.
ــ می دونم ولی خب هر چی باشه یه میلیون از پونصدهزار بهتره.
ــ دلی تو همین روزاس که بری دانشگاه و قطعا خرجمون بیشتر می شه.
ــ خب پس چرا نمی ذاری کار کنم؟
دوباره اخم کرد و گفت:
ــ دلنیا چقدر می گم این حرف رو تکرار نکن.
ــ خب واسه چی؟ اگه منم برم سرکار می تونیم راحت تر از پس خرج و مخارجمون بر بیایم.
ــ ببین دلی من حرفات رو می فهمم ولی به فکر منم باش اگه تو بری سرکار اون موقع مردم می گن یه داداش بی عرضه داشته که واسه تامین خرجشون خواهرش رو فرستاده کار کنه.
پس بگو درد دانیال چیه؟ به فکر عابرومون بوده!
ــ خب مردم غلط کردن واسه خودشون.
ــ ای بابا دلی وقتی یه چیزی رو می گم گوش کن و دیگه کم در موردش سوال بپرس و دلیل بیار. هیچ کسی تا الان از گرسنگی نمرده هیچ کسی تا الان از این که لباس و خونه نداشته نمرده. من و تو هم مثل خیلی از این آدما مگه فقط منو تو این طوری هستیم؟ تازه برو خدا رو شکر کن که داریم درس می خونیم و چند تا لباس درست و حسابی داریم.
سرم رو به معنی تایید حرفاش تکون دادم و گفتم:
ــ هر چی تو بگی.
لپم رو کشید و گفت:
ــ آفرین فسقلی.
با هم رفتیم و همه ی مرکز خریدا رو گشتیم در واقع دق دلی این همه سال رو در آوردیم.
ــ دانی بریم کارتون عصر یخبندان و پاندای کونگ فو کار رو بیاریم امشب نگاشون کنیم.
ــ اونم می خریم.
هوا هنوز کاملا تاریک نبود و به عنوان آخرین کار خواستیم بریم بستنی بخوریم که گفتم:
ــ دانی به علی و ایمان زنگ بزن بگو بیان باهم بستنی بخوریم.
ــ باشه.
بهشون زنگ زد که گفتن تا ده دقیقه ی دیگه خودشون رو می رسونن. چند مدت صبر کردیم که هردوشون اومدن. ذوق مرگ شدم و با شادی گفتم:
ــ سلوم خنگولا!
علی: سلام آبجی کوچیکه.
ایمان: چطوری پشمک؟
ــ من خوفم دیدی چقدر با وفام؟
دانی: آبجی کوچکیه خودمی.
ــ اصلا بدون شما از گلوم پایین نمی رفت.
ایمان: معلومه.
علی: حالا راستش رو بگو خبریه؟
من: نه به جان تو.
ایمان: خدا کنه همین طور باشه.
همون پسره بستنی ها رو آورد و گفت:
ــ امر دیگه ای نیست؟
دانی: نه خیلی ممنون.
من: فردا نوبت منه ها گفته باشم.
ــ نخیرم اون روزی یادته تو گفتی؟ هنوز اون رو تلافی نکردم.
ــ ای بابا! هنوز اون رو یادته می دونی اون مال کی بود؟
ــ به من ربطی نداره مهم اینه که من هنوز تلافی نکردم.
ــ خیلی خب باشه.
ــ آهان حالا شد.
ــ وای دانی امروز کلی خرج کردیم.
ــ به درک.
ــ فکر کنم کارت پولت ته کشید.
ــ بازم به درک.
ــ اگه تموم شده باشه این یه ماه و چه خاکی تو سرمون بریزیم؟
ــ مثل همیشه...اون روزا چه خاکی تو سرمون می ریختم؟ این ماه هم مثل اون ماه ها.
ــ آهان...راستی دانی می گم این روزا خیلی مشکوک می زنه.
ــ کی؟
با لحن پر از طعنه و تلخی گفتم:
ــ پدر گرامی.
ــ آهان اون رو می گی؟ چرا این جور فکری کردی؟
ــ به نظرت این رابطه ی فوق العاده صمیمی و گرمش با این رادپور یه ذره مشکوک نیست؟
ــ نمی دونم دلی هیچ کسی نمی تونه سر از کارش در بیاره.
ــ گاهی وقت ها فکر می کنم که این پدر ما نیست.
ــ دلی خواهری این چه حرفیه؟ هر چی باشه بابامون که هست.
ــ اون فقط اسمش پدره وگرنه هیچ بویی از پدر بودن نبرده. به اونی می گن بابا که مثل کوه پشت زن و بچه اش باشه و نذاره مشکلات اونا رو از پا در بیاره نه این که یه اسم باشه تو شناسنامه ی زن و بچه اش و فقط خونِش تو رگات باشه اون هیچ وقت برای ما پدری نکرد حتی مامانم رو به کشتن داد. اون حتی اگه روزی تموم دنیا رو به پام بریزه بازم نمی تونم کاراش رو ببخشم و به عنوان پدرم بپذیرمش... هیچ وقت.
ــ درکت می کنم دلی می فهمم چی می گی. من سه سال بیشتر از تو پیش این بودم ولی قول بده اینا حرفا فقط بین خودمون چهارتا باشه.
ــ می دونم.
علی: ناراحت نباش آبجی کوچیکه باشه؟
سرم رو به معنی آره تکون دادم که ایمان گفت: نبینم ناراحت باشی پشمک.
ــ فراموشش کن.
دانیال: آهان حالا شد.
علی: راستی دلی؟
من: جون؟
ــ سپهر رو چزوندی؟
ــ آره بابا یه کتک حسابی هم نوش جون کردم.
ایمان با تندی و عصبانیت گفت:
ــ دِ آخه مگه مرض داری این کارا رو می کنی؟ نکنه خیلی دلت می خواد کتک بخوری؟
نمی دونم چرا ایمان این قدر عصبانی می شد وقتی کتک می خوردم.
ــ مهم نیست مهم اینه که دلم خنک شد.
علی: حالا تعریف کنم ببینم چیکار کردی؟
دانیال همه چیز رو براشون تعریف کرد. کلی هم گفتیم و خندیدم. بلند شدیم که دیگه رفع زحمت کنیم. چهارتایی کنار هم راه می رفتیم که یه ماشین دیدم که خیلی برام آشنا بود.
ــ بچه ها.
دانی: چی شده دلی؟
با دست به سوزوکی سفیدی که یه خورده ازمون فاصله داشت اشاره کردم و گفتم:
ــ دانی این ماشین سپهر نیست؟
دانی: آره خودشه اینجا چیکار می کنه؟
علی: جونم چه ماشینی داره این رو خط انداختی؟
با غرور گفتم:
ــ بـلـه.
داشتیم به ماشینش نگاه می کردیم که یهو سپهر با یه دختری که آرایش و لباسای فجیعی داشت سوار شدن.
دختره یه مانتوی قرمز پوشیده بود که فکر کنم مال ده سالگیش بود از بس تنگ و کوتاه بود به همراه میکاپ کامل که در کل شبیه جن بود.
ایمان: این دیگه کی بود؟
علی: لابد دوس دخترشه.
دانیال: این دختره چرا شبیه جن بود؟
ــ یه لحظه وایسید ببینم چیکار می کنن.
هر چهارتامون با دقت تمام داشتیم بهشون نگاه می کردیم. اصلا دختره همچین براش ناز می کرد من که خودم دختر بودم دیگه داشت حالم از این همه ناز و عشوه به هم می خورد. دانیال راست می گفت شبیه جن بود.
چند ثانیه گذشت که یهو هردوشون جلو رفتن و تو یه حرکت لباشون و گذاشتن رو هم که هر چهارتامون سرمون و انداختیم پایین.
وای خدا اینا چقدر بی شرم و حیا بودن که وسط خیابون داشتن صحنه مثبت هجده انجام می دادن.
اون لحظه یاد حرف سپهر افتادم که گفت دوست دارم. واقعا حالم ازش به هم می خورد. این دختر بیچاره رو بگو دلش رو به کی خوش کرده.
هنوز سرمون پایین بود که گفتم:
ــ یکی چک کنه ببینم تموم شد؟
دانیال: آره تموم شد.
علی نفسش رو فوت کرد و گفت:
ــ اوف اینا چقدر بی حیان.
ادای عق زدن رو در آوردم و گفتم:
ــ ایـش حالم به هم خورد.
ایمان: آخه لامصب حداقل برو تو خونه وسط خیابون جای این کاراس؟
دانیال: تقصیرمه می گم حالم ازش به هم می خوره؟
ــ حالا خدا می دونه بعد از این با چندتای دیگه قرار داره.
همه با هم زدیم زیر خنده و راه افتادیم سمت خونه سر خیابونی که مسیرمون رو از هم جدا می کرد با هم خداحافظی کردیم.
همه ی چیزایی رو که خریده بودیم رو گذاشتیم رو زمین و نشستیم.
ــ دانی من از سپهر حالم به هم می خوره که هیچ ازش هم می ترسم.
ــ واسه همینه که می گم نزدیکش نشو.
ــ حالا فهمیدم که هیچ جمعی مثل جمع چهارنفره ی خودمون نیست.
ــ آره هیچ کسی مثل ما چهار تا نیست.
شب رو تا دیر وقت بیدار بودم چون که باید وقتی می اومد خونه براش چای حاضر می کردم. ولی نیومد تا ساعت دو و نیم بیدار بودم ولی ازش خبری نشد. منم گفتم همون بهتر که نیومدی و گرفتم خوابیدم.
بعد از دو روز بالاخره اومد خونه. من و دانیال هم اصلا نمی دونستیم که کجا رفته. تو این دو روز هم ما از فرصت استفاده کردیم و به ایمان و علی خبر دادیم که از نبودش حداکثر استفاده رو ببریم.
 
آخرین ویرایش

فندق

گوینده انجمن
گوینده انجمن
عضویت
7/20/18
ارسال ها
1,500
امتیاز
25,673
محل سکونت
یه جایی همین نزدیکیا
علی و ایمان که اومدن با خوشحالی ازشون پذیرایی کردم و گفتم:
ــ دیگه چه خبر بیچاره ها؟
علی: شکر می گذرونیم.
ــ ایمان تو در چه حالی؟
ــ واسه من فعلا اتفاق خاصی نیوفتاده.
ــ انشالله که می افته اونم یه اتفاق بــد.
علی: دلی اون پیری هنوزم اذیتت می کنه؟
شونه هام رو مثل بچه ها بالا انداختم و با لحن غمگینی گفتم:
ــ آره.
با این حرفم ایمان از عصبانیت سرخ شد و گفت:
ــ خب چرا ازش جدا نمی شین؟
دانیال: این فکر خیلی وقت پیش به سرمون زد ولی مگه می ذاره؟
علی: می گم ایمان یه روز من و تو بیایم یه دل سیر بزنیمش.
با هم زدیم زیر خنده.
ایمان: ولی الحق خوشتیپه.
ــ خاک تو سرت با این سلیقه ات.
علی: ولی بچه ها خدایی با این که سنش بالاس ولی خب فیسش خیلی جیگره.
بچه ها درست می گفتن با این که سن بالایی داشت ولی خب هنوزم صورت مردونه و گیرایی داشت من و دانیال همین طوری بهش می گفتیم پیری وگرنه جوون به نظر می اومد.
دانیال: آره هر کی من و با اون ببینه می گه که من بابای اونم.
با هم زدیم زیر خنده و گفتم:
ــ خودش هیچ ولی اون دوستش رادپور الحق شبیه مانکنه با اون شکمش.
علی: شبیه زن بارداره.
دانیال: سپهر هم که صورتش عین قرص ماهه.
ایمان: اصلا مثل پنجه ی آفتاب می مونه بچه ام.
حرف می زدیم و هی می خندیدیم.
ــ بچه ها بیاین بازی.
علی: چه بازی؟
ایمان: به عنوان مقدمه اول گل یا پوچ.
دانیال: راس می گه.
علی: دو به دو بازی می کنیم.
دانیال: پس من و دلی با هم.
ایمان: چیه می خوای تقلب کنی؟ نخیر دلی با من.
علی: اصلا شما دو تا غلط کردین آبجیم با خودمه.
ــ راس می گه تو و دانیال هم با همدیگه.
من و علی مقابل ایمان و دانیال نشستی.
ــ خب یه چیزی بیارین باهاش بازی کنیم.
دانیال مثل همیشه انگشتر عقیق مشکی دستش رو در آورد و بهم داد. این انگشتر همیشه و همیشه دستش بود چون یادگار مامان بود که از بچگی به دانیال داده بود و هیچ وقت از دستش درش نمی آورد منم یه گردنبند الله بود این انگشتر و گردنبند تنها چیزایی بودن که مامان داشت و اونا رو به من و دانیال داده بود. اون گردنبند رو هرگز از گردنم در نمی آوردم.
ــ خب اول ما شروع می کنیم.
انگشتر رو انداختم تو دست علی. دستامون و مشت کردیم و مقابلشون گرفتیم.
دانیال یه نگاه به من انداخت که علی گفت:
ــ دلی وای به حالت تقلب برسونی.
ــ دانیال از رسوندن تقلب معذورم.
ایمان روی دست راستم و زد گفت:
ــ بازش کن.
ــ مطمئنی؟
دانیال: بازش کن.
دستم رو باز کردم و با علی زدم زیر خنده.
ــ خاک تو سرتون باختین.
دومین بارهم باختن ولی سومین بار درست حدس زدن یه ذره بازی کردیم که گفتم:
ــ خوبه دیگه گرم شدیم بریم بازی بعدی.
دانیال: چیکار کنیم؟
علی: جرئت یا حقیقت.
سریع یه بطری آوردم و شروع کردیم. اولین بار که علی چرخوند سر و تهش رو به من و علی افتاد.
علی: کدوم؟
ــ حقیقت.
ــ خــب فرض کن سپهر اومده خواستگاریت و ازت جواب می خواد بهش چی می گی؟
الکی تو فکر فرو رفتم و گفتم:
ــ اومم خب معلومه دیگه می گم آره.
هر سه تاشون صاف نشستن و با تعجب به من خیره شدن که دانیال گفت:
ــ چ...چ...چی؟
ــ ساده بود عزیزم گفتم آره.
ایمان: تو خیلی بیخود کردی.
علی هم یه جوری چشماش رو ریز کرد که یه لحظه از هر سه تاشون ترسیدم و برای این که از خطرات احتمالی جلوگیری کنم گفتم:
ــ بابا دروغ گفتم چرا قیافه هاتون رو این شکلی می کنید؟
دانیال: بار آخرت باشه ها.
ــ خیلی خب بابا همین یه بار واسه هفت پشتم بسه.
علی دوباره بطری رو چرخوند و بازم بین من وعلی افتاد.
ــ کدوم؟
علی: جرئت.
ــ ایمان رو ببوس.
علی با تمسخر گفت: همیـن؟
ــ نه جانم باید ل*ب*ا*ش رو ببوسی.
همین و گفتم و با دانیال بلند زدیم زیر خنده. ایمان و علی رنگ لبو شدن. هر دوتاشون خشکشون زده بود و به هم زل زده بودن.
علی: برو بــا بــا من این رو ببوسم که سرطان ذات الریه می گیرم.
ــ به من ربطی نداره باید ببوسی.
ایمان: دلی خیلی نامردی.
ــ گفتم که به من ربطی نداره.
علی: من این کار رو نمی کنم.
دانیال: علی یا برو ببوسش یا؟
اینم یکی از تهدیدای دانیال بود که واقعا بهشون هم عمل می کرد.
علی: خیلی خب باشه ولی خیلی نامرین.
علی جلوی ایمان وایساد هر دو از خجالت سرخ شده بودن هی این پا و اون پا می کرد که گفتم:
ــ زود باش دیگه.
علی تو یه چشم به هم زدن کارش رو انجام داد. من و دانیال زدیم زیرخنده بوسش دو ثانیه بیشتر طول نکشید و بعد هر دو با ما زدن زیر خنده. این قدرخندیدیم که دیگه نفس کم آوردیم. خیلی خنده دار بوسش کرد.
دانیال با خنده بریده بریده گفت:
ــ عل...علی...خ...خیلی... بامزه... بو...بودی.
بالاخره به اتمام خنده هامون رضایت دادیم که ایمان گفت:
ــ دلنیا خاک تو سرت با این پیشنهادت.
علی: به والله علی قسم تا عمر دارم وقتی با تو بازی می کنم نمی گم جرئت.
ــ هر کی با من در افتاد ور افتاد.
دوباره بطری رو چرخوند که بین دانیال و ایمان افتاد.
دانیال: کدوم؟
ایمان که هنوز تو شوک کار من بود گفت:
ــ حقیقت.
ــ خب از یه سوال خیلی ساده و دخترونه شروع می کنم.
ــ مگه قراره چند تا بپرسی؟
ــ فعلا یکی.
ــ خب بگو.
ــ عاشق کی هستی؟
ــ اوف ایول دانی همیشه دوس داشتم این رو بدونم.
ایمان سکوت کرد و سرش رو پایین انداخت.
دانیال: بگو دیگه.
ــ خب...من... .
علی: ایـول پس عاشق شده؟
من: آره بگو دیگه بگو بگو.
دانیال: خجالت نکش داداش نیمه ی گمشده ات رو بهمون معرفی کن.
ایمان یه نگاه به من کرد منم گفتم:
ــ بگو دیگه خان داداش.
ایمان زل زد به من و بعد از یه مکث طولانی گفت:
ــ دلنیا.
لبخند رو ل**ب هر سه تامون ماسید و فقط به ایمان نگاه کردیم. قسم می خورم که من و دانیال و علی حتی پلک هم نمی زدیم.
باورم نمی شد که ایمان همچین حرفی رو زده باشه واقعا گیج شده بودم ایمانی که برام مثل علی و دانیال یه برادر بود الان چی گفت؟
ایمان بلند شد و رو به دانیال گفت:
ــ ببخش داداش ولی هیچ وقت نتونستم به دلم حالی کنم که دلنیا واسه من یه خواهره...شرمنده.
بعد یه نگاه بهم کرد و گفت:
ــ حالا که همه می دونن بذار بهت بگم...عاشقتم.
بعد بدون این که منتظر حرفی از کسی بشه رفت و ما رو با هزارتا سوال تنها گذاشت.
دانیال: برو تو اتاقت.
ــ دانیال....
با فریاد گفت: گفتم برو تو اتاقت.
باورم نمی شد که دانیال واسه اولین بار اونم جلوی علی سرم فریاد کشید. رفتم تو اتاقم و در رو محکم بستم. طبق عادت همیشگیم نشستم گوشه ی اتاق و زانوهام رو بغل کردم. سرم رو گذاشتم رو زانوهام و شروع کردم به گریه کردن.
به هیچ وجه این حرف ایمان رو نمی تونستم قبول کنم. این قدر گریه کردم که همون جا خوابم برد.
***
 
آخرین ویرایش

بالا